فراخوانی ...
esar.ir
 
سبکبالان عرش
  • اشک فراق


     

     
    قبل از عملیات کربلای 4 بود که مجروح شدم و توی خونه افتاده بودم . شهید بهزادی با 2 و 3 تا از بچه های دیگه اومدند منزل پیشمون . بعد با همون حالت که من رو مجروح و در رختخواب دیدند خیلی اصرار داشتند که بیام برای عملیات . می گفتم بابا من این وضعیت را دارم ولی می گفت : نه سعی کن برای عملیات بیایی و بعد مجروحیتم را که برایش گفتم دیدم که اشک توی چشمانش حلقه زد و بغض گرفته بود (برای من خیلی عجیب بود) بعد بهش گفتم چیه علی؟ چرا گریه می کنی چرا بغض کردی ؟ که اشک اومد توی چشماش .
     گفت از این ناراحتم که برای عملیات با ما نیستی . حالا من نمیدونم علتش چه بود ولی من احساس کردم که دوست داشت موقعی که شهید می شه یک تعداد از بچه ها هم باهاش باشن .


    مرتبط با:
    شهید علی بهزادی -


    شماره خاطره: 1745
    کلمات کلیدی:
    تاریخ نوشته شدن خاطره: سه‌شنبه 16 اردیبهشت 1393
    تاريخ اتفاق: پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
    راوی: احمد ایزدی
    مکان اتفاق: ----


    تعداد بازدیدکنندگان این صفحه: 517 | آخرین مشاهده: