فراخوانی ...
esar.ir
 
سبکبالان عرش
  • ماجرای مین­ کاری عراقی­ ها و خنثی­ سازی میدان مین توسط یک تخریبچی

    به گزارش دفاع پرس از مشهد، پائیز 1341 مصادف با اول رجب در کاشمر متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه­ ای که مسائل و آداب اسلامی در آن رعایت می­ شد را شروع کرد.

    در سال1357 اولین راهپیمایی دانش آموزی را در کاشمر برگزار کرد.

    با پیروزی انقلاب اسلامی فعالیتش را در قالب انجمن اسلامی دبیرستان و فراگیری آموزش نظامی و گشت­ زنی شبانه در شهر ادامه داد. با شروع جنگ تحمیلی با وجود سن کم جزو اولین گروه اعزامی راهی میدان جنگ شد که بعد از گذشت چند هفته به سوسنگرد رفت و چندی بعد خنثی کردن مین­ های مختلف را فرا گرفت و به عنوان فرمانده گروهی از تخریبچی­ ها معرفی شد و در عملیات طریق­ القدس حضور یافت.

    این شهید والامقام در طول سال­ های دفاع مقدس تا زمان شهادت در واحد تخریب یگان ­های مختلف انجام وظیفه کرد و در نهایت در آخرین مسئولیش که فرماندهی تخریب قرارگاه خاتم ­الانبیاء(ص) را بر عهده داشت در 13 دی­ ماه1365 هنگام خنثی ­سازی در خارج از شهر باختران در سن24 سالگی بال در بال ملائک گشود و در جوار رحمت الهی آرام گرفت.

    خاطرات زیر روایت­ هایی است که از زبان این فرمانده دلاور خراسانی بیان شده است.

    اولین اعزام

    5 یا 6 روز بیشتر از جنگ نگذشته بود. با بلندگو اعلام کردند نیرو می­ خواهند برای اعزام به جبهه. از200 داوطلب، اسم 96 نفر در آمد. هر چه التماس کردم، اسم من را ننوشتند. بی خیال سن و سالم هم که می­ شدند، از قدّ و قواره ­ام نمی­ توانستند بگذرند.

    بعد از نماز مغرب- عشاء، دوتا اتوبوس راه افتاد سمت مشهد. اولین اعزام بود. خیلی از مردم آمده بودند بدرقه. خواهش کردم. حرفشان همانی بود که قبلاً گفته بودند:" تو هنوز بچه ­ای"

    اتوبوس حرکت نکرده بود که خودم را قاطی بچه ­ها توی اتوبوس جا زدم. بین راه رفتم پیش مسئول نیروها.

    گفت:" اینجا چی کار می­ کنی؟ مگه من تو رو پیاده نکرده بودم؟"

    گفتم:" حالا اومدم دیگه!"

    گفت:" حالا اومدم دیگه چیه؟ نمی شه، باید برگردی! "

    گفتم:" دلمو نشکن برادر جواد! اسم منو هم بنویس آخرین نفر."

    لیست را باز کرد. نوشت:

    97- علی عاصمی. زیرش هم خط کشید.

    دیوار بلند

    روزهای اول جنگ بود. رفتیم شناسایی منطقه­ ی دشمن. دیدیم عراقی­ ها، دیوار بلندی از خاک جلوشان کشیده ­اند. دلیلش را نمی دانستیم. در گزارش خودمان نوشتیم: «چون عراق احتمال می­ دهد که از طرف ما، جریان آب به سمت دشمن باز بشود، یک سد خاکی ایجاد کرده است تا آب به منطقه ی آنها وارد نشود. بعدها معنی خاکریز را فهمیدیم.

    اولیاءالله


    محمد اولیائی همچنان با ما و جزو گروه 10 نفره ی ماست. واقعاً خستگی ناپذیر، باانگیزه و پرتلاش است. شب و روز، کار و تلاش می­ کند و باوجود این، نماز شبش هم ترک نمی­ شود. حتی موقع نگهبانی هم متوجه قبله است و پیوسته ذکر می­ گوید.

    امروز یک مأموریت شناسایی انجام دادیم. 5 کیلومتری پیاده روی و یک کیلومتر سینه خیز به سمت مواضع دشمن. ابتدا فکر می­ کردم اولیائی با آن سن و سال بالا، قدرت همراهی گروه را ندارد و او را انتخاب نکرده بودم. با التماس و گریه از فرماندهی خواست که باید عاصمی مرا هم با گروه ببرد. وقتی همراهمان آمد، دانستم که عجیب صبور و پراستقامت است.

    اسیر معبر

    در عملیات والفجر 3 در محور جبهه­ ی مهران، چند تخریبچی، مأمور باز کردن معبر می­ شوند. در بین راه چشمشان به یک گروه تخریبچی عراقی می افتد که در همان مسیر مشغول مین کاری بوده ­اند.

    یکی از بچه­ های بسیجی و شجاع تخریب، می­ رود داخل تیم 4 نفره ی عراقی و پشت سر نفر آخر می ­نشیند.

    تخریبچی­ های عراقی ، با فاصله ­ی چند قدم از یکدیگر، با دقت مشغول کارشان بوده ­اند.

    اولی چاله می­ کند، دومی مین پخش می­ کرد و دو نفر دیگر هم مین ها را مسلح می­ کردند.

    ایشان هم بلافاصله دست به کار می­ شود و پشت سر نفر آخر می­ نشیند و یکی یکی مین­ ها را خنثی می­ کند. کارش که تمام می­ شود، اسلحه را پشت گردن نفر آخری می­ گذارد و با خونسردی او را اسیر می­ کند و می­ آورد پیش نیروهای ایرانی.

    مین های دوست داشتنی

    در منطقه­ ی کرخه نور بودیم. خبر از احتمال پاتک شدید دشمن رسیده بود. قرار شد منطقه مین گذاری شود. حدوداً 20 عدد مین بیشتر نداشتیم. برای انتقال مین­ ها، دنبال چاره ­ای بودیم. آن سو تر الاغی را مشاهده کردیم . مین­ ها را که بارش کردیم راه افتادیم به سمت دشمن. موقع تخلیه ­ی مین­ ها، ناگهان حیوان هوس خواندن کرد. عراقی­ ها متوجه شدند و موضع ما را زیر آتش رگبار گرفتند. مجبور شدیم الاغ و بارش را رها کنیم و به عقب برگردیم.

    همگی به خاطر لو رفتن نقشه و از دست رفتن مین­ ها ناراحت بودیم.

    اما روزهای بعد، یک اسیر عراقی تعریف کرد که آن روز بار الاغ باعث شد که پاتک را لغو کنیم. گویا دشمن تصور کرده بود که تمام منطقه مین گذاری شده و بار الاغ هم مین­ های اضافی و باقی مانده است.

    باورمان شد که: «الخیر فی ما وقع»

    منبع : کتاب پروانه وار


    مرتبط با:



    شماره خاطره: 1916
    کلمات کلیدی:
    تاریخ نوشته شدن خاطره: پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
    تاريخ اتفاق: پنج‌شنبه 14 خرداد 1343
    راوی:
    مکان اتفاق:


    تعداد بازدیدکنندگان این صفحه: 621 | آخرین مشاهده: