طلبه شهید:
ابوالقاسم(قاسم) صمدی فرزند: محمد استان: قم شهرستان: قم تولد: 1342-زنجان شهادت:
16/3/1361-گیلان غرب در سال 1342 در یکی از روستاهای توابع شهر زنجان طفلی از تبار
یاران حسین –علیه السلام- پا به عرصه هستی نهاد.
پدرش که کشاورزی بود ساده و معنوی، فرزندش را به عشق سیزده ساله امام حسن –علیه
السلام- «قاسم» نام نهاد. کودک رفته رفته بزرگ شد تا به سن
مدرسه رسید، دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را که تمام نمود با اخذ مدرک
دیپلم وارد حوزه علمیه شد، زیرا علاقه خاصی به تحصیلات علوم اسلامی داشت و علاوه
بر آن، خود وی نیز دارای خصوصیات معنوی طلبگی بود. سرانجام پس از سپری نمودن چند
سال در حوزه علمیه زنجان، سپس برای ادامه تحصیلات حوزوی به شهر مقدس قم مهاجرت
نموده و در محضر اساتید این حوزه زانوی شاگردی به زمین زد. وی از اول انقلاب فردی فعال و زرنگ
بود و در تمام تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت فعال داشت و پس از پیروزی انقلاب رسید،
ایشان مشغول به خدمت در نقاط مختلفی از کشور از جمله در زندان اوین، کردستان و دشت
عباس شدند. بعد از شروع جنگ تحمیلی، پس از آموزشی کوتاه به جبهه اعزام شد و ابولقاسم
از نظر اخلاقی با سایر اعضای خانواده فرق داشت؛ مثل این که خداوند او را از ابتدای
تولد برای خودش انتخاب نموده. جاذبه وی بسیار بود و کم تر پیش می آمد که دافعه
داشته باشد؛ مگر در جایی که می دید منکری از کسی سر زده یا معروفی ترک شده باشد. گاه
طلاب همدرس خود را از غیبت کردن و سایر منکرات پرهیز می داد و نصیحت وی به دلیل
این که خود نیز بدان عمل می کرد، عجیب در دل دیگران جای می گرفت. این
سرباز فداکار اسلام، سرانجام بعد از دوبار اعزام شدن به جبهه، در شانزدهم خرداد
1360 در منطقه گیلان غرب جام شیرین شهادت را می نوشد و به دیگر شهدا ملحق می شود. شکســته
ســـرو بـــاغ آشـــنایــی همه کوچه به کـوچه ، حـجله حـجله پرت در خون کشـیدند ای
چکـاوک مبارک بادت ای جان، حجله خـاک بـــخواب آری شـــهید نــازنــینم بمیرد
دشمنت ای سیـنه صـد چـاک چه سـنگین است بـار این جـدایی وطـن از خـون پاکـان گشته
دجله تـو را ای نازنــین، مـنزل مبـارک دلاور گرد من ای خوب و ای پاک بـخواب ای
سـرو سـبز بـی قریـنم که کردت چـلـچراغ سینه خاک ؟! (سپیده کاشانی)
بسم الله
الرحمن الرحیم «طلبه شهید: ابوالقاسم صمدی» «قم» «ولا
تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون» (آل
عمران/169) (گمان نبرید کسانی که در راه خدا کشته
شده اند، مرده اند؛ بلکه آنها زنده هستند و در نزد خدای خویش روزی داده می شوند.) پس
از درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و بنیان گذار جمهوری اسلامی؛
اولین بار سخنم را آغاز می کنم. پدر و مادر عزیزم! وقتی تفنگ کلاشینکف
قلبم را سوراخ کند و وقتی ترکش خمپاره مغزم را متلاشی کند؛ وقتی قطعه قطعه بدنم را
از زیر تانک بیرون آورند و یا وقتی اسیر شدم، اصلا ناراحت نباشید؛ زیرا من راهم را
انتخاب کرده بوذم و آن را به پایان رسانیدم. البته به خوبی. تفنگم را بیاورید تا قلب دشمن مزدور
را نشانه گرفته و آن را متلاشی کنم تا دیگر به خاک مقدس سرزمین اسلامی عزیزمان
حمله نکند. کفنم را بیاورید تا آن را با خون گلگون کنم. آری؛ پدر و مادر عزیزم! در
این جا با سخنانم برای ملت (وصیت نامه ام) را تمام می کنم و آن این است که وحدت
خود را حفظ کنید و امام عزیزمان را تنها نگذارید و فریب این منافقین را نخورید. پدرم
و مادرم! من در مرض بچگی ام و در راه خودم، را شناخته بودم و می دانم، شهید فدایی
دین و قرآن ام و مکتب اسلام؛ سرباز روح الله و امام زمانم، نائب بر حق، امام خمینی
(ره) هستم. من عاجزانه از شما تقاضا می کنم نگذارید خون شهیدان به هدر برود و
نگذارید این کوردلان، خون شهیدان را پایمال کنند و هرجا که دیدید منافقین و یا
صهیونیست ها ]عناصر[ و ضد انقلاب، بر علیه انقلاب ایستاده، شما هم با او مقابله
کنید و امام را دعا کنید، رزمندگان را دعا کنید . من بار دیگر از شما خواهانم موقعی که
شهادت نصیبم شد بر سر قبرم گریه نکنید و حلالم کنید. از شما تقاضا می کنم همیشه در
مجلس عزاها شرکت کنید و از شما تقاضا می کنم همیشه که می خواهید برای من گریه
کنید، برای امام حسین –علیه السلام- گریه کنید و در شهادت من
و یا سالگرد و چهلم و هفته و روز اول من، شیرینی پخش کنید و خیلی برایم عزای سنگین
نگیرید . از شما تقاضا می کنم دعای شما این
باشد : از جبهه برنگردم تا شهید شوم. خدایا ! شهادت را نصیبم کن که همچون
بهشتی ، رجائی ، باهنر و دوستانم، برای جمع آوری تکه تکه بدنم دچار اشکال شوند.
(از زبان ابوالقاسم صمدی ) شهیدان زنده اند الله اکبر نوشـته
نامه ای از برگ انگور لباس ارتشی رنگ زمین است به خون آغشته اند الله اکبر شـدم
سرباز ، هسـتم از وطن دور که مادر غم مخور دنیا همین است والسلام علیکم و رحمة
الله و برکاته ابوالقاسم صمدی ،در تاریخ 2/3/1361، ساعت پنج عصر