طلبه شه?د:
محمد شم آبادی فرزند: محمدحسین استان: قم شهرستان:قم تولد: 1343، قم- شم آباد
شهادت: 12/11/1365- شلمچه حکایت غریبی است، به دنیا آمدن، عاشق شدن و شهادت! رمزی
نهفته در دل تاریخ چند ده ساله ای که بر ما گذشت و از فرط نزدیکی، کسی عظمت آن را
در نیافت و چونان ماهی، تشنگی نچشید تا قدر آب بداند! این نه داستان بافته پیره زن های کوره
دهات ها است که بر سر کرسی زمستانی، سردی و تاریکی را دل خوش کنان سپری می کنند،
بلکه حدیث نانوشته ای است که در منظر چشمانمان اتفاق افتاد، اما باور نکردیم! در
سال 1345 در شهر قم به دنیا آمد، چون پدرش روحانی بود، و در ترویج دین رسول خدا
قدم نهاده بود به عشق حضرت رسول ختمی مرتبت محمد -صلی الله علیه وآله- نامش را محمد
نهاد، محمد مانند سایر کودکان، کودکی را در عالم خودش با بازیها و سرگرمی های
زمانه خود سپری کرد اما سرنوشت این طفل به کجا رسید ؟ بعد از اتمام دوران ابتدایئ
و راهنمایی با روحیه ای که پدر از او دید و با سفارش او وارد حوزه علمیه قم شد تا
بتواند به کمالات بهتری برسد وی مدت پنج سال اشتغال به تحصیل در علوم اسلامی را
داشت و از طلابی به شمار می رود که مسائل شرعی به ویژه شئونات یک سرباز امام زمان
-عجل الله تعالی فرجه- را به طور کامل رعایت می نمود. اما با وجود شعله های جنگ در کشور و
فرمان رهبری حضرت امام -رحمت الله علیه- مبنی بر حضور در جبهه ها ایشان نتوانست
طاقت ماندن را داشته باشد و خودش را در کتب گم کند لذا برای ادای دین به طور
داوطلبانه به صورت رزمی تبلیغی وارد جبهه شد، او که بیست سال بیشتر نداشت و دروس
حوزه را تا پایه ششم تمام کرده بود برای گفتن مسائل شرعی و عقاید مهارت کافی را
داشت ولی به درس دادن و تبلیغ در پشت جبهه ها اکتفا نکرد به همین دلیل وارد خط
مقدم گردید. و در منطقه شلمچه در درگیری مستقیم دشمن مورد حمله قرار رفت و به
شهدای دیگر پیوست. "روحش شاد و راهش پر رهرو
بسم الله
الرحمن الرحیم "روحانی شهید: محمد شم آبادی" "قم" با سلام و درود فراوان به یگانه منجی
عالم بشریت، حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه- ونائب بر حقش امام خمینی. چون
الان برادران در حال حرکت به سمت خط مقدم جهت عملیات می باشند، لذا وقت ندارم زیاد
صحبت کنم؛ اما از ملت می خواهم که رهبر و انقلاب را تنها نگذارند و افرادی که
واقعاً می توانند به جبهه بیایند حتماً بیایند، تا آخرین نفس صدام را بگیرند. از
تمامی دوستان و آشنایان وهمسایگان می خواهم که هرچه بدی از بنده دیده اند به
بزرگواری خودشان ببخشند؛ در پایان از مادر عزیزم که از کودکی تا کنون همیشه مواظب
من بوده وتا سن بیست سالگی بزرگم کرده حلالیت می طلبم؛ چرا که در این مدت بیست
سال، هر چه وی بر من مهربانی و عطوفت نموده، من برعکس آن به وی بدی نموده و آذار و
اذیت کردم؛ لذا از مادرم می خواهم که مرا ببخشید. همچنین پدر و برادران عزیزم، چون
بنده در این بیست سال جز بدی چیز دیگری نداشتم، هر چه که بدی بود به بزرگواری خود
ببخشید؛ چون الان که ساعت یازده صبح است، ما آمادة حرکت جهت عملیات می باشیم لذا
فرصت چندانی ندارم. در پایان عرض شود که بنده پنج هزار تا
صلوات همراه با (و عجل فرجهم) دارم و هفت هزار صلوات خالی و نیز
پانزده روز، روزه و سه روز هم روزة عمدی خورده ام که بنابر احتیاط واجب کفارة جمع
دارد؛ آن را نیز بگیرید؛ سه ماه نماز شکسته و سه ماه نماز کامل بخوانید. در ضمن
پنج هزار تومان از پسر خاله ام محمد غفوری، طلب دارم که خمس آن را نیز نداده ام و
صدوپنجاه تومان به رضا پسر کارگر، بدهکار هستم. در ضمن هرجا که پدرم خواست، مرا
دفن کنید؛ ولی دوست دارم در شم آباد، دفن شوم. ساعت یازده و نیم صبح است؛ شما هر چه
بدی از بنده دیده اید، به بزرگی خود ببخشید وحلالم کنید و بنده هم انشاءالله قول
می دهم که شما را شفاعت بکنم؛ مادرم برایم هرگز گریه نکنید. به امید پیروزی و باز شدن راه کربلا
محمد شم آبادی روز دوشنبه 14/12/1365