روز هفدهم مهرماه سال 1338 بود که صدای هلهله شادی در میان کوچه های کاهگلی و خاکی روستای لوشکان از توابع شهر قزوین پیچید و کودکی زیبا در هاله ای از معنویت در خانه شقاقی به دنیا آمد.
پدر، نامش را حمید نهاد تا همیشه ستوده شده باشد.
او اندک زمانی بعد به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد و روزهای کودکی را یکی پس از دیگری با شادی پشت سرگذاشت. سال 1355-1354 به وسیله پست با مراکز دینی قم تماس حاصل کرد و کتب مذهبی را دریافت نمود. حمید علاقه زیادی به ورزش داشت و بر اثر ارتباط با دانشجویی که همسایگی آنها بود، به کارهای سیاسی روی آورد و فعالیت خود را از مسجد آغاز کرد. اما مادر سخت مخالف فعالیت او بود و هر بار حمید در مقابل اعتراضاتش می گفت: مگر خون من از خون جوان های دیگر رنگین تر است؟ مگر خون من از خون حسین (ع) رنگین تر است؟ اسلام هر گاه که احتیاج به آبیاری داشته باشد، ما حاضریم سیرابش کنیم.
با پیروزی انقلاب به عضویت کمیته وحدت درآمد و چندی بعد لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن کرد. بعد از ورود به سپاه مهربانی او نسبت به خانواده بیشتر شد و مدام به آنان سفارش می کرد: «اگر به مقام والای شهادت نایل گشتم و لیاقت آن را یافتم که در رکاب امام زمان (عج) باشم، برایم گریه نکنید، بخندید تا دشمن شاد نگردد. » پاسداری از مراکز حساس، پاسداری از بیت امام (ره)، پاسداری در بندر انزلی، گنبد و کردستان گوشه ای از فعالیت های او بود.
سرانجام روز بیست و نهم فروردین ماه سال 1359 عازم مرزهای غربی کشور شد و در مصاف با ضدّ انقلابیون در سن 21 سالگی در روز نهم اردیبهشت ماه به شهادت رسید و در روز پانزدهم اردیبهشت ماه سال 1359 در ساعت 9:30 تلویزیون خبر شهادت او را پخش کرد.
آرزوی شهادت
تلویزیون مراسم تشییع پیکر 7 برادر ارتشی را پخش می کرد، اشک از چشمان مادر جاری شد. حمید نگاهی به مادر انداخت و گفت: مادر چرا ناراحتی منتظر باش که در همین روزها جنازه مرا نیز همین طور خواهند برد. بعد به جمع خانواده گفت: اگر کردستان آزاد شود، به امامزاده داود می روم و یک گوسفند قربانی می کنم.
آن روز گذشت و مادر که آرزوی دیدار او را در لباس دامادی داشت صدایش زد تا بلکه با کلام مادرانه او را قانع کند تا همسری برای خویش برگزیند. حمید پس از شنیدن سخنان مادر گفت: مادر من با اسلحه ام عروسی کرده ام و زن نمی خواهم من خیلی زود به شهادت می رسم.
پس وسایل و پول هایش را به خانواده فقیری بخشید و وصیت کرد که او را در روستای زادگاهش به خاک بسپارند تا خون سرخ او باعث حرکت در روستا شود و سرانجام با نوشیدن شهد شهادت پا از حصار این خاکدان بیرون نهاد.
برای تکمیل اطلاعات مربوط به شهدا و مساجد، از شما دعوت میکنیم تا با ارسال اطلاعات ارزشمند خود در این امر خیر مشارکت کنید.
اطلاعات خود را ثبت کنید