
... ( مادر شهید ) شبی در خواب دیدم که من و عباس به زیارت کربلای امام حسین (ع) رفته ایم و خیلی خوشحال بودیم که با هم به زیارت آقا آمده ایم . بعد از گذشت مدتی ؛ به عباس گفتم ؛ بیا تا برگردیم . ولی او گفت: نه ؛ هنوز زود است ؛ که ناگهان از خواب بیدار شدم ....
بسم رب الشهداء
برگرفته شده از کتاب : آخرین خلوت
عباس کبگانی در سال 1344 در شهر بوشهر چشم به جهان گشود . او تا دوران راهنمایی به مدرسه رفت و در همان دوران قصد رفتن به جبهه کرد . وی در سن 16 سالگی به جبهه رفت تا با مزدوران بعثی بجنگد. وقت به او می گفتیم که بیا ازدواج کن؟ او به ما می گفت : زمانی عروسی من است که در سنگر تیر بخورم و شهید شوم و آن شب ؛ شب دامادی من است. بالاخره همین طور هم شد و سرانجام در عملیات والفجر 8 در جاده ی فاو- ام القصر به همراه شهیدان رنجبر و شمسا در حلقه ی محاصره ی عراقی ها گیر کرده و به شهادت رسیدند .
مادر شهید می گوید : تازه من از مکه آمده بودم که به من گفت: شناسنامه من کجاست؟ هر چه به او گفتم ، هنوز زود است بروی ، قبول نکرد و گفت: من می خواهم بروم . من که خودم خیلی دلم می خواست برود ، اما بیشتر به خاطر پدرش که مریض بود . گفتم عباس ؛ من افتخار می کنم که تو بروی . وقتی دید که من هم راضی هستم مدرسه را ترک کرد و رفت ؛ ولی به پدرش نگفت. ساعت 2 بعد از ظهر شد ، پدرش پرسید : چرا عباس هنوز نیامده . گفتم : نمی دانم؟ امروز هم صبح زود رفت. ساعت 3 بعد از ظهر رفتم مدرسه ؛ مستخدم مدرسه گفت : ساعت 6 رفتند شیراز. آمدم به پدرش گفتم . او فوراً رفت دنبالش . پدرش گفت : دیدم که عباس لباس نظامی پوشیده بود و می خواستند حرکت کنند. روز بعد عباس آمد و گفت : پدر؛ به خاطر تو هم که شده ؛ برگشتم؟ ولی اجازه بده که بروم . پدرش هم اجازه داد که او برود . او با خوشحالی رفت. موقعی که رفت ؛ خرمشهر آزاد شد . 3 ماه بعد از دوره ی آموزشی ، آمد و گفت: من رفتم و خرمشهر را آزاد کردم . شبی در خواب دیدم که من و عباس به زیارت کربلای امام حسین (ع) رفته ایم و خیلی خوشحال بودیم که با هم به زیارت آقا آمده ایم . بعد از گذشت مدتی ؛ به عباس گفتم ؛ بیا تا برگردیم . ولی او گفت: نه ؛ هنوز زود است ؛ که ناگهان از خواب بیدار شدم .
یکی از همرزمان شهید می گوید : هنگامی که ما در منطقه عملیاتی بدر؛ واقع در جزیره ی مجنون بودیم ؛ عراقی ها به وسیله ی توپخانه شان ما را هدف قرار داده و بر روی سرمان آتش می ریختند . زمانی که تانکر بنزین ما را زدند و شعله ی آتش آن ، سر به آسمان کشیده و دودش منطقه را فرا گرفته بود ؛ یک مرتبه به ما اعلام کردند که عراقی ها بمب شیمیایی زده اند و باید ماسک هایمان را بزنیم . در همین اثناء دیدم شهید عباس کبگانی در یک ماشین لند کروز نشسته و فریاد می زند : آقا راه بدهید ؛ داریم مجروح به عقب می بریم . خیلی تعجب کرد م ، زیرا در آن موقعیت هر کسی به فکر نجات جان خود بود ، اما ایشان به فکر نجات جان مجروحی بود و من از ته دل او را تحسین کردم . بعدها مشخص شد گازی که عراقی ها زده بودند ، شیمیایی نبوده بلکه فسفری یا دود زا بود که آنها به آن منطقه زده بودند .
همرزم شهید کبگانی در خصوص نحوه شهادت وی می گوید : ما در گردان مالک اشتر بودیم و شهید مصطفی شمسا فرمانده دسته و شهید عباس کبگانی نیز معاون دسته ما بود . شب عملیات پس از پیاده روی به پشت خاکریز رسیدیم . جلوی خاکریز یک جاده ای بود که به سمت عراقی ها امتداد داشت و می بایست از خاکریز عبور کرده و از کنار جاده به طرف عراقیها می رفتیم . وقتی که نوبت به دسته ما رسید ؛ نیروها به دستور شهید مصطفی شمسا به سمت عراقی ها حرکت کردند . یک لحظه بین من و نیروها فاصله ایجاد شد ؛ وقتی من حرکت کردم متوجه شدم که نیروها رفته اند و بدلیل اینکه به منطقه آشنایی نداشتم و می ترسیدم که راه را اشتباه بروم ؛ برگشتم . در حال برگشتن بودم که دیدم یک نفر دارد می آید ؛ وقتی دقت کردم دیدم شهید عباس کبگانی است . سئوال کرد که چرا برگشتی ؟ گفتم که نیروها رفته اند و من هم نمی دانم از کدام سمت باید بروم . عباس گفت : من با منطقه آشنا هستم بیا با هم برویم . عباس جلو افتاد و من هم پشت سر او حرکت کردم . یک مقدار که جلوتر رفتیم به نیروها رسیدیم ؛ دیدیم که اکثراً شهید و مجروح شده اند . مجروح ها از ما خواستند که جلو برویم و نگذاریم که عراقیها پیشروی کنند . وقتی جلوتر رفتیم دیدیم که تعدادی از فرماندهان گردان نشسته اند و در حال تصمیم گیری هستند و عراقیها نیزهم زمان با شلیک کردن ؛ هلهله کنان از روی جاده به سمت ما می آمدند . در همین حال بود که عباس که تیربارچی بود گفت : من چند متر جلوتر می روم و شروع به تیر اندازی می کنم و شما پشت سر من بیاید و مجدداً این کار را تکرار می کنم . عباس یک بار این کار را انجام داد ولی بار دوم که جلوتر رفت و شلیک کرد ؛ عراقیها محل او را شناسایی کردند و او را زدند و به شهادت رسید . در همین لحظه بود که وقتی شهید مصطفی شمسا متوجه شد که عباس تیر خورده ؛ به سمت او دوید و او را بوسید و نوار تیربار که دور کمر عباس بسته بود را باز کرد و یکی از بچه ها که مرتب گریه می کرد را دلداری داد و از ما خواست که بلند شویم و به سمت جلو حرکت کنیم . طولی نکشید که مجروح شدم و بنا به دستور فرمانده گروهان به عقب برگشتم . ولی بعد شنیدم که شهید مصطفی شمسا نیز چند لحظه بعد از شهادت عباس کبگانی ؛ به شهادت رسیده بود .