loader-img-2
loader-img-2

دل نوشته ای با شهید سلیمانپور

شهید یا عملیات مرتبط :

عبدالرحمن سلیمان پوربندقیر* عبدالرحمن سلیمان پوربندقیر*
نام پدر : فالح نام خانوادگی مادری : خسافی تاریخ تولد : 1340/1/28 محله سکونت : خوزستان - اهواز-خرمکوشک -حیابان شریعتی شمالی-جنب کوچه دیناری بانک صادراتمحله عامری

 عبدالرحمن سلام، منم یکی از دوستان دوران طلایی جنگ، که مدتی است به دلایلی دفتر سال های جنگ را ورق زدم و از میان عکس ها و فیلم های جنگ، طبع شعرم گل کرد و ما را به پای این نامه کشاند، تا شاید به این وسیله بتوانم هم دل خودم را راضی کنم و هم یادی از تو کرده باشم. روزهای اولی که با تو آشنا شدم، نمی دانم یادت می آید یا نه؟ولی من یک چیزهایی یادم است. تو جزء اولین کسانی بودی که خیلی به چشم می آمدی و آن هم شاید به خاطر رفتار خاص تو در جبهه بود. یکی از چیزهایی که خیلی برایم جلب توجه می کرد شور و شوق تو در کارها بود.

حالاخوب که دقیق می شوم و خاطراتت را کنار هم می گذارم، می بینم، اخلاقیات تقریبا عجیبی داشتی، که بعد از این همه سال در کسی مشابه آن را  ندیده ام؛ آن این که شوخ طبیعی را با وقار ادغام کرده بودی و متانت را با خاکی بودنت. درد را با صبر یک جا داشتی و بی حوصله بودن را فقط در فراق یاران سفر کرده ات داشتی.

شاید کسی فکر کند دارم اغراق می کنم و صنعت ادبی نمی دانم! چه چیزی را در نامه ام به کار می برم؟! ولی واقعاً برای هر کدام از این خُلقیات پیچیده ات مصداقی را به یاد دارم، که اگر حوصله کنی، می گویم:

- عبدالرحمن خوب می دانم، اولین باری که شیرینی زیارت عاشورا را چشیدم، با لحن زیبا و مسلط تو بود که در زیر بارش خمپارهای پاسگاه زید با لهجه عربی فصیح قرائت می کردی، به طوری که روحانی اعزامی ای که از شهرهای بالا در جمع ما بود را به وجد آوردی و تا ساعت ها از صدای خوشت تعریف می کرد و یه جورایی کارت درآمده بود.

- درد میگرنت را یادت می آید، تقریباً بعد از ماه ها آشنایی با تو و در یک سنگر بودن در حالی متوجه شدم، تقریبا هر شب وضعیتت همین بود و دم برنمی آوردی.

- یادت می آید یک دفعه ای و بی مقدمه یاد دوستان شهید می افتادی، و «داد می کشیدی: خدا، یا آن ها را بیاورشان پیش من، یا من را ببر پیش آن ها.» آن جا بود که از صمیم دل بی صبری تو را می دیدم و حسرت به حال تو می بردم.

- خیلی از رفقات بلد بودی و خوب رفیق بازی را یاد گرفته بودی و هرجا می رفتی جایت بود و گاهی می شد برای پیدا کردن تو همه چادرهای گردان را هم دُور می زدیم، تا این که از یکی شان سرو کله ات پیدا می شد. و به قول امروزی ها روابط عمومیت حرف نداشت.

- یادت می آید، می گفتی: «هر جا در تاریخ اسم عبدالرحمن ثبت شده اکثرا شیاد و.... بودند و اسم ما هم عبدالرحمن شده است، معلوم نیست وضعیتمان چی بشود.»

- یادت هست در پلاژ، چطور با هم گلاویز می شدیم و عین کشتی گیرا به جون هم می افتادیم.

- اون شیرین کاری ات، حتما یادت می آید که به تو گفتم: این چیز خوبی است که بعد از شهادت ات به همه بگویم! ولی قسمم دادی که نباید بگویم.

- یادت می آید، می خواستی برای عملیات بدر هر طور شده، بی خیال تسلیحات بشوی و بروی در گروهان و قاطی بچه های خط شکن بشوی. من که خوب یادم هست. بد جوری پاپیچ محسن شده بودی و «او هم گفته بود: اگر فلانی بگوید نیرو من برای عملیات کافی است، من حرفی ندارم» و من مانده بودم چی بگویم؛ که« صدایت در مقابل من بلند شد که: "بگویی یا نگویی من می روم"» و همان شد و ناگهان صبح، زمان حرکت، از بین نیروهای عمل کننده پیدایت کردم.

- حتما یادت هست که در چه حالی تو را دیدم؟!.... آره ،دقیقا موقعی که نیروها خودشان را برای حرکت به سمت دشمن آماده می کردند. روی سکوهای شناور در حالی که هنوز آفتاب نزده بود. لباس های نو و اتو کرده ات را پوشیده بودی، ولی سر تا پا خیس شده بودی و وقتی از تو علت را پرسیدم؟! با خنده ای که از اعماق دل داشتی، « گفتی: که برای طهارت و وضو رفته بودی به دستشویی های تعادلی روی آب، که سه نفراز طرف مقابل آمدند بیرون، و سه نفر این طرف برگشته بودند در آب و جالب آن دو نفر دیگر چقدر ناراحت شده بودند و تو چقدر می خندیدی و این شده بود نقل هر مجلس.

- این جا را دیگر نمی دانم، می دانی یا نه؟! فردای آن روزی که برای آخرین بار در کنار سیل بند عراقی ها دیده بودمت. یک نفر صدایم کرد و گفت: خبر عبدالرحمن را شندیدی یا نه؟ که یک آن خشکم زد و شنیدن بقیه جمله اش برایم یک احساس ناگفتنی به جای گذاشت. بقیه اش را تا آخر خواندم. البته دور از انتظار هم نبود. بعد ادامه داد: برای آوردن یک مجروح از جلو دید عراقی ها رفته بود که ...... سراسیمه خواستم پیدایت کنم و برای آخرین بار سیر نگات کنم که دیدم دیر شده و تو را به عقب برده اند.

بعد از چند روز به عقب برگشتیم. به همان سنگرهای قبل از عملیات که زمین چادرها را گود کرده بودیم و خاطراتی داشتیم. تازه متوجه وسائل شخصی ات شدم و یاد جملاتی که رد و بدل کرده بودیم. طاقتم سر رفت و بغض چند روزه را که در جمع بچه های تسلیحات با تمام وجود بیرون

ریختیم و همدیگر را تسلی می دادیم.

 تازه فهمیدم که در آن بی طاقتی چقدر صبور بودی. و چرا دردهایت بی صدا و بی هیاهو بود؟!

وقتی وصیت نامه ات را خواندم، فهمیدم در زیر آن شوخ طبعی ها چقدر تودار و فهیم بودی. آن جا که برای مقام ولایت نوشته بودی:

              « اگر بر بنی اسرائیل مائده آسمانی نازل شد، بر شمای شیعه هم این مائده الهی،

               بسی پر ارزش تر و بالاتر از مائده بنی اسرائیل است. کفران این نعمت شرمندگی

               در دنیا، و عذاب آخرت را نصیب شما خواهد کرد. به او عشق بورزید که محبّت

              اولیاء خدا، محبّت اهل بیت و عشق به خداست.»

و به راستی با شهادت ات،  تاریخ جنگ، نام عبدالرحمن ها را به نیکی رقم خواهدزد.