دوستان امروزمیخواهم برای شما حکایت آن سنگروآن چند نفر دوستانی را بگویم که عاشقانه به وصال دوست رسیدن این حکایت برگرفته شده از خاطرات برادرعزیزوجانبازمان آقای ابوالقاسم صداقت بعد از 33 سال بوده واین چنین روایت شد (این سنگر وآن چند نفر)
این سنگر و آن چند نفر:
عصر یک روز بهاری یکم اردیبهشت سال 1360 ساعت 4:45 دقیقه بعداز ظهریک صدای مهیب ، چند لحظه سکوت ، چند لحظه بهت وحیرت وبعد صدای الله اکبر ویا حسین دود،خاک وغباروبعد خون و خاکستر،گودالی به عمق دومتر وحدود 8متر مساحت و اما ماجرا چه بود.
حدود نیمی از نیروهای گردان بلالی اهواز( اولین گردان رزمی اهواز ) از طریق ماهشهر و از راه زمینی و دریا به سمت آبادان حرکت کردند در آن روز ها به دلیل محاصره بودن شهر آبادان نیروهای نظامی باید از طریق دریا به آبادان اعزام میشدند واین مسئله با مشکلات فروانی از جمله تاخیر در رسیدن،خطرات دریا و غیره را در بر داشت لذا مسئولین به فکر رسیدن به آبادان از طریق خشکی بودند.در این راستا در میان جاده ماهشهر.آبادان مسیری را معین کرده وازآنجا جادهای به سمت جزیره آبادان شروع به (موسوم به جاده وحدت )احداث گردید .نیروهای گردان بلالی مسئول حفاظت از ماشین آلات جهاد سازندگی بودندکه درحال احداث این جاده بود لازم به ذکر است باتوجه به مسطح بودن زمین منطقه وقابل دید بودن از طرف نیروهای دشمن نیروهای جهاد فقط شبها قادر به کار بودند. بهرحال افراد گردان بلالی به منطقه رسیدند ودربیابانی که هیچ نقطه امنی نداشت بدون سنگر وجان پناه وفقط با عشق وایمان به خدا مستقر شدند وتنها مانعی که بین ما ونیروهای دشمن بود خاک ریزی حدود 200الی 300متری بود که نیروهای جهاد درشب آنرا احداث کرده بودند.
نیروها درطول خاکریز به فواصل معین درگروهای5و6نفره مستقرشدند. امکانات زیر صفرتمام دارایی جنگی ما خلاصه می شود تعدادی تفنگ ژ3 وبه ازای هر5نفر 1 قبضه آرپی جی 7، یک قبضه تفنگ 106بدلیل وضعیت جغرافیائی منطقه روزها آنقدرگرم بودکه باید برای فرار از گرمای خورشید یا زیر ماشینها پناه می بردیم ویا با چفیه یا برانکارد حمل مجروح سایبانی فراهم می کردیم وشبها آنقدر سرد می شد که هرچه لباس می پوشیدیم فایده نداشت بهرحال چند روزی به همین منوال گذشت .محل سنگرها که مشخص شد ،نیروها در گروهای 5یا 6نفره شروع به حفر گودالی که قراربود سنگری جهت حفظ جانمان شود ،شدند.اما گوئی درقسمتی ازآن سرزمین قرار بود سرنوشت خاصی رقم بخورد چند روز بعد از کندن آن زمین سفت و محکم درآن گرمای طاقت فرسا درحالی که گودال سنگرها به اتمام رسیده بود ودیگر بیل وکلنگی درکار نبود، فرمانده محور به یکی از گروها دستور داد گودالی را که حفر کرده بودند رها کنند وچند متر آن طرف تر شروع به حفر سنگری دیگر کنند که این امر هر چند با غرولند همراه بود ولی ظاهرا آن اتفاق خاص جای معینی داشت که باید اتفاق می افتاد ،گودها آماده بود ولی ابزاری برای پوشاندن سقف وایمن کردن آنها نبود ومثل اینکه قرارنبود وسایل برسدتا آن اتفاق بیفتد، علاوه بر آن پازل سنگر مذکورتکمیل نبود ویکی از حلقه ها هنوز متصل نشده بود یکی ازروزها نیروهای تدارکات که از اهواز آذوقه ومهمات برای نیروهای گردان می آوردندآخرین حلقه وصل را نیز با خود آوردند جوانی محجوب وسربزیر، جوانی که فقط یک شب رادرجبهه گذراند وخیلی زود به مقصد رسید و اوکسی نبود جز رضا پودات که باپیوستن اوحالا سنگر ما هفت نفرشده که عبارت بودند از شهدا :حمید رستگاری-علی دانش-نعمت الله بخشیان-نادرعلی خانی-ابراهیم غیاث آبادی-رضاپودات و من
از روزی که ما در آن منطقه مستقرشدیم عراق بین ساعت 4:5 تا5 بعدازظهر دو عددگلوله خمپاره به سمت ماشلیک می کرد که عمدتا" درفاصله های دوربه زمین اصابت می کرد واین مسئله برای ما عادی شده بود .
درآن روز ویژه همگی درون سنگر (گودال قتله گاه) نشسته بودیم و مشغول گفتگو و خوردن شربت بودیم ساعت از ساعت 4:5 گذشته بود روز اول اردیبهشت سال 1360 یکی ازدوستان سنگر کناری مهر نماز مارا گرفته بود (برادر حسنعلی رکنی) آمده بود مهر راپس بدهد به محض اینکه دستش رادراز کرد که از بالا مهر را بدهد مهر از دستش افتاد و دونیم شد همزمان باافتادن مهر خمپاره ای که هرروز به فاصله بیش از 500 متری ما اصابت می کرد درون سنگری که هیچ سقف محافظی نداشت فرود آمد در یک لحظه من که نمی دانستم چه شده وحتی نمی دانستم که کجا هستم بخودم آمدم و بدون اینکه چیزی ببینم در فکر خودم به خودم نهیب زدم که فلانی خمپاره داخل سنگر افتاده زودباش شهادتین را بگو تا نمردی بلافاصله شهادتین را برزبان جاری کردم و درهمان حال منتظر بودم آن ظلمات تبدیل به نور وروشنایی شود ولی هرچه صبر کردم خبری از نور وشهادت نبود و لذا بدون اینکه سر وصدائی کنم آرام گرفتم (تمام اینها شاید در کمتر ازسی ثانیه اتفاق افتاد).
بیاد دارم دو روز قبل یکی از بچه ها به دلایلی که به من گفته بود می خواست گردان را ترک کرده وبه اهواز برگردد که من با صحبتهای که با اوکردم باعث منصرف شد، درست چند لحظه قبل از اینکه آن اتفاق بیفتد یکی دیگر از بچه ها داشت به سنگر مجاور میرفت که باز هم من اوراصدا کردم و مانع رفتن وی شدم نمی دانم چرا ممانعت از رفتن این دو را من باعث شدم .
اولین کسی که بالای سرمان حاضر شد شهید علیرضا صابونی بود که به محض اینکه وارد سنگر شد خطاب به من گفت نترس عزیزم شهادتین را بگو درست یادم می آید که به گفتم قبلا" شهادتین را گفته ام که اصرار کرد دوبار بگو من یکبار دیگر تکرار کردم من بی هوش نبودم ولی چیزی نمی دیدم سروصدای زیادی اطرافم بود که ناشی از بلندکردن اجساد ودرخواست ماشین برای حمل ما به بیمارستان آبادان بود مرا نیز درون وانت لندرورگذاشتند که حدود چند کیلومتری که به طرف آبادان حرکت کرد من کاملا" بی هوش شدم وتا حدود ۳۰ساعت بعد در بیمارستان به هوش آمدم .
از بقیه بگویم علی دانش-حمیدرستگاری-نادرعلی خانی-ابراهیم غیاث آبادی-رضا پودات دردم شهید میشوند نعمت الله بخشیان هم شب در بیمارستان به دوستان شهیدش پیوست ومن ماندم وحسرت همان چند لحظه ...
پس از آن،آن سنگر به گفته دوستان شده بود محراب نماز وعبادتگاهی که خیلی ها را تحت تاثیرقرارداد همه کسانی که در آن شهید شدند را من به چشم دیدم که لایق شهادت بودند، بی ریا – مومن- خالص چه رضا پودات که کمتر از 24 ساعت آنجا بود وچه نعمت الله بخشیان که یک بار عکسش به عنوان شهید در درگیرها ی سوسنگرد پوستر شد و وقتی در بیمارستان پیداش کردیم ومتوجه شد عکسش به عنوان شهید پوستر شده گفت پوستر ها را دور نریزید به همین زودی احتیاج می شود و چند ماه بعد نیز همان شد که گفته بود روحشان شاد.َ
واما ماجرا به روایت تصویر:





