loader-img-2
loader-img-2

و او لب تشنه بود ...

شهید یا عملیات مرتبط :

عبدالرضا میراب زاده* عبدالرضا میراب زاده*
نام پدر : عبدالکریم نام خانوادگی مادری : فاطمه بوالی پور تاریخ تولد : 3/14/67 12:03 PM محله سکونت : خوزستان- اهواز

در عملیات بدر، یکی ازبرادرانی که از اول این ماموریت با ایشان برخورد کردم، برادر عبدالرضا میراب زاده بود که ایشان یکی از نیروهای مخلص گردان و گروهان بودند. در عملیات بدر جز لشکر 7 ولیعصر، گردان کربلا و گروهان نجف هم بودند. از اول این ماموریت من برخورد مستقیمی با برادر عبدالرضا داشتم. یعنی هنگامی که در تاریخ15/10/63 اعزام شدیم. با ایشان آمدیم. حتی سوار ماشین که شدیم در کنار هم نشسته بودیم. وقتی که به پادگان مصطفی خمینی آمدیم، در شبی که آن جا مستقر بودیم، پیش هم بودیم، وقتی که تقسیم شدیم، در چادرهای کرخه باز هم پیش هم بودیم؛ هنگامی که دسته بندی شدیم، بازهم پیش هم بودیم، در یک دسته بودیم؛

که پس از آن وقتی که به منطقه عملیاتی پلاژ رفتیم، باز هم در یک چادر بودیم؛ و وقتی که آموزش

می رفتیم، آموزش آبی می دیدیم. «بلم سواری بیشتر کار می کردیم.» یکی از روزهای آموزش، وقتی که به آخر کلاس آن روز رسیدیم، گفتند: که یک مسابقه« بلم سواری» در گروهان است. من و او روبه روی هم قرارگرفته بودیم. و گفتیم: انشا الله طوری مسابقه بدهیم که اول بشویم. ما در آخر گروهان قرار گرفته بودیم؛ ولی ایشان طوری به من روحیه داده بودند، که هر چه پارو می زدیم خسته نمی شدیم. تازه روی دور می افتادیم که با این عملی که از خودشان نشان دادند ما نفرات اول یا بلم اول شدیم. خصوصیات زیاد و بارزی داشتند. ایشان در حین آموزش محصل سال چهارم هنرستان بودند. ایشان به استثنای بعضی از برادران بسیجی که فکر می کنند کسی که جبهه می آید نمی تواند درس بخواند و یا از درس عقب می افتد، او تا سال چهارم را در عرض دو سال خواندند یعنی سال اول و دوم هنرستان را در یک سال امتحان دادند و هر دو را در سه ماهه اول قبول شدند، در یک سال جهش می کردند. و سال سوم و چهارم را نیز در یک سال خواندند.

وقتی که از آموزش می آمدیم، ساعت حدوداً دوازده شب برمی گشتیم و موقعی که همه بچه ها از خستگی خوابشان می برد. ایشان به مطالعه کتب درسی خودشان می پرداختند. در آموزش بودیم که موقع امتحانات اسفند ماه رسیده بود و ایشان امتحان دادند و قبول شدند و سال چهارم را که قبول شدند. آمادگی برای دانشگاه پیدا می کردند.پس از آموزشی ما برای عملیات بدر آماده شدیم. به منطقه جزیره شمالی رفتیم.روز 20/12/63، یعنی شب بیست و یکم ساعت 4 صبح؛ از مقر جزیره مجنون شمالی حرکت کردیم و توسط پارو و"قایقهای چینکویی" که داشتیم که در هر قایق شش نفر بود و به سوی مواضع دشمن رفتیم. ساعت 10 بود، که عملیات شروع شد. تا ساعت 11 عملیات ادامه داشت که خط شکسته شد، و ما با هم بودیم که مقداری قایق راه را گم کرده بود. ما ساعت1 به خط زدیم و تا صبح با مزدوران بعثی در گیر بودیم. صبح عملیات به همراه ایشان و چند تن از برادران دیگر به جلو رفتیم. گفتند: آرپی جی زن ها بیایند. چون تانک هایشان می خواهند بیرون بیایند. ساعت 10 صبح عملیات بود. ما به جلو رفتیم و ایشان را می دیدم که خیلی جالب، با روحیه ای عالی آرپی جی می زد. اکثراً نیروهای دیگر نمی توانستند سرشان را بالا بیاورند و یک تیر بزنند؛ ولی ایشان پشت سر هم آرپی جی می زدند. روز بیست و سوم شب هنگام بود که نماز مغرب و عشاء را به همراه« شهید علی بهزادی» و« برادر عبدالرضا» و برادر مفقود الاثر« مرتضی معاون جولا»، در سنگر جماعت خواندیم. و پس از نماز شام مختصری خوردیم و عملیات دوم را که همان سیل بند عراق بود انجام دادیم.

شب جلو رفتیم که در آن شب ایشان از من جدا شدند. با چند تن از برادران جلو رفتند و من را تامین یک جاده گذاشته بودند. صبح به من گفتند: که از مواضعی که پدافند می کردم ،جلوتر رفتم و به ایشان رسیدم. ساعت 5 و 6 صبح بود که اذان صبح هم گفته شده بود؛ به ما گفتند: به همان پد

اصلی لشکر برگردید. در همان سیل بند که بودیم. گفتند: برگردید. موقع برگشتن به طرف پد لشکر، حدوداً چهل و هشت ساعت آب نخورده بودیم و از آب جزیره هم نمی توانستیم بخوریم، زیرا تلخ بود و هر چه قرص کلر در آن آب می انداختیم فایده ای نداشت و بیشتر تلخ می شد. در آن موقع قایقی آمد و 2 بشکه بیست لیتری آب روی سیل بند انداخت. من به عبدالرضا گفتم: بیا بنشین آب بخور. با چند تن از برادران که حدوداً ده نفر بودیم. به سمت پد لشکر حرکت کردیم و از کنار خاکریز به عقب می رفتیم. وقتی به عبدالرضا گفتم: بیا آب بخور. گفت: من تشنه ام نیست. گفتم: من چهل و هشت ساعت با تو بودم. شما که آب نخوردید؟ چطور تشنه نیستید؟ گفت: دیگر نمی خورم. گفتم: میل با خودت است. بعد عبدالرضا با چند تن دیگر از برادران به طرف پد می رفتند. من به همراه برادرمان «شهید شهرام رستمی فر» که در عملیات والفجر 8 مفقود شدند، نشسته بودیم و آب می خوردیم؛ که گلوله خمپاره ای به روی خاکریزی که در جلوی ما که سر یک پیچ بودیم اصابت کرد. من خطاب به شهرام گفتم: که به وسط بچه ها خورده است. رفتیم و بچه ها را دیدیم که روی زمین افتاده بودند. من هر چه به دنبال عبدالرضا گشتم پیدایش نمی کردم. زیر سیم خاردار را نگاه کردم که او از تمام ناحیه دست و صورت و سینه و شکم و پا مجروح شده بود و اصلاً قدرت صحبت کردن نداشت.

من بالای سرش رفتم، دیدم که چشمانش باز است و به نقطه ای خیره شده بود و هر چه صدایش کردم جوابی نداد. به دلیل صمیمیت زیاد من با او نتوانستم دست به او بزنم. دو تن از برادران آمدند ایشان را سوار قایق کردند. من هم سوار شدم و چند تن دیگر از مجروحین را نیز سوارکردیم و به پد بهداری لشکر بردیم. وقتی که به پد رسیدیم ،هنگامی که از قایق پیاده شدیم ایشان را لب اسلکه لشکر گذاشتیم. مجروحینی که زیادتر سر وصدا می کنند، معمولاً امدادگران زودتر بالای سر آن ها می روند. در صورتی که باید اول به سراغ کسانی که صدا نمی کنند بروند. ولی اول به سراغ کسانی که زیاد صدا می کنند رفتند، و بعد به سراغ عبدالرضا آمدند. لباسهایش را از تنش درآوردند و دیدند که تمام بدنش مجروح شده است. بدنش را پانسمان کردند و بعد یکی از برادران امدادگر تنفس مصنوعی به او وصل کرد و شیلنگ را در دهانش گذاشتند و چند تا تنت زدند تا او یک نفس عمیق کشید. سپس او را سوار قایق کردند و به عقب فرستاند.وقتی که به عقب می رفت برادری که او راپانسمان کرد، گفت: او شهید می شود و بالاخره یکی از برادرانی که همراه ایشان بودند، گفتند: که به درجه رفیع شهادت نائل گشته است.