علی بهزادی
در پلاژ بودیم. (قبل از عملیات کربلای 5) ایشان هم هنوز زخمهایشان از کربلای التیام پیدا نکرده بودند. البته در یک گوشه در سالنی که در پروژه (محل استقرار گردان در پادگان کرخه) داشتیم، نشسته بودند. ایشان شروع به یک حالت درد دل کرد و می گفت: که سید خیلی از رفقا و بچه های خوبم شهید شدند و یک یک اسم می برد و اشک در چشمانش حدقه زده بود و بعد ادامه داد که: «حسن بهارلویی»«علی حسام وند» و سه شهید دیگر را نام برد و بعد گفت: من از روی مادرهای شهداء خجالت می کشم. می آیند و در خانه سراغ بچه هایشان را می گیرند و من طاقت ندارم. و بعد گفت: که سید من آرزو دارم که یک تیر مستقیم بخورم و تکّه تکّه شوم و شهید شوم و البته من دیگر ایشان را ندیدم. مگر یک مرتبه در خواب که احساس کردم یک مقداری لطف ایشان به ما هست.