loader-img-2
loader-img-2

اشک فراق

شهید یا عملیات مرتبط :

علی بهزادی علی بهزادی
تاریخ تولد : 6/4/63 12:06 PM محله سکونت : خوزستان-اهواز وضعیت تاهل : 63 تاریخ شهادت : 1/25/87 12:01 PM

 قبل از عملیات کربلای4 بود که مجروح شدم و درخانه افتاده بودم. شهید بهزادی با2 و3 تا از بچه های دیگر آمدند منزل پیش من. بعد با همان حالت که من را مجروح و در رختخواب دیدند، خیلی اصرار داشتند که بیایم برای عملیات. می گفتم: بابا من این وضعیت را دارم. ولی می گفت: نه. سعی کن برای عملیات بیایی. و بعد مجروحیتم را که برایش گفتم: دیدم که اشک درچشمانش حلقه زد و بغض گرفته بود. (برای من خیلی عجیب بود) بعد به او گفتم: چی شده است علی؟ چرا گریه می کنی؟ چرا بغض کردی ؟ که اشک آمد درچشمانش .گفت :از این ناراحتم که برای عملیات با ما نیستی! حالا من نمی دانم علتش چه بود؟! ولی من احساس کردم که دوست داشت موقعی که شهید می شود،یک تعداد از بچه ها هم با او باشند. برای کربلای5 ما در گردان مجروحین زیادی داشتیم؛ از جمله علی بهزادی (فرمانده گروهان نجف) که در کربلای4 شدیداً مجروح شده بود و تازه از بیمارستان تهران مرخص شده بود و برای ملاقات با بچه ها به خانه اش رفتیم. که دیدیم سر و صورتش پانسمان شده و بدنش ترکش خورده است و در حال استراحت است. بعد از دقایقی که

کنارش بودیم از اوضاع گردان و منطقه سئوال کرد و ما گفتیم: که لشکر، گردان ها را خواسته تا خود را معرفی کنند و عملیات هم شروع شده است و آماده حضور در منطقه هستیم.

ایشان گفتند: یادت باشد بعداً یک مطلب خصوصی دارم که می خواهم با شما در میان بگذارم. که گفتم: باشد.

در فرصتی که پیدا کرد کنار گوشم گفت: اگر برای جمع آوری بچه ها خواستید به پادگان بروید، من هم با شما خواهم آمد. و این برای روحیه بچه های گروهان بد نیست. من هم گفتم: باید مسئله را بررسی کنم؟ تا ببینم چه پیش می آید. او هم این جواب من را برای خودش مثبت فرض کرده بود. لذا پیگیری می کرد ، چه زمانی به پادگان خواهیم رفت. تا یک روز قبل از حرکت با من تماس گرفت. من گفتم: موقع حرکت به سراغت می آییم.

روزی که خواستم حرکت کنم رفتم در منزلشان و دیدم که هنوز سرو صورتش پانسمان است و اوضاعش بهتر نشده است و در کنارش «شهید رستمی فر» که او هم مجروح بود و بانداژ پیچی شده بود حضور دارد و آماده شده برای آمدن به پادگان.

اوضاع را که دیدم.گفتم: که من نمی توانم با این حالت شما را با خودم ببرم. و این، کار درستی نیست. خلاصه از این ها اصرار و از ما امتناع. تا این که گفتم: حالا که این قدر مصّر هستید، سوار شوید، علی جلو سوار شد و رستمی فر ،هم چون هوا سرد بود ،پتویی جور کرد و عقب لنکروز نشست. و ساعت 10 صبح بود که حرکت کردیم و ظهر به پروژه محل استقرار گردان رسیدیم.

ما به نیروها گفته بودیم که امروز همه خود را برسانند تا گروهان نجف را در گروهان های قدس و مکّه سازماندهی کنیم. و با دو گروهان آمادگی خود را به لشکر اعلام کنیم که همه آمدند.

یادم هست که «صالح زاده» و« اقبال منش» آمده بودند. و البته قبلا هم گفته بودیم که کسانی که سابقه فرماندهی داشته اند، هم بیایند و خودشان را معرفی کنند. آمار را از پرسنلی خواستم. دیدم نیروها کامل نیستند. لذا با صالح زاده و اقبال منش جلسه ای گرفتم و علی بهزادی هم نشسته بود. ولی صحبت و دخالتی نمی کرد و به او برای ِمزاح گفته بودیم: تو که نیستی، دخالتی هم نکن.مرحوم «حاج مهدی شریف نیا» هم بود که به من گفت: ظاهرا علی خیلی دلش می خواهد با ما بیاید. و نیروی خوبی هم هست، گفتم: بله نیروی خوبی است. ولی با این وضعیت نمی تواند بیاید. چند روزی که در پروژها بودیم، نیروهای ما تکمیل شد. و خواستیم که به طرف گروهان، پل نزدیک اهواز حرکت کنیم. علی بهزادی آمد و گفت: حالا که من تا این جا آمده ام با شما تا گروهان پل می آییم .و من را هم باید با خودتان ببرید.گروهان پل نزدیک اهواز روبه روی قرارگاه خاتم و محل اجتماع و سازماندهی نیروها بود.

در آن جا حدود دو یا سه شب بودیم و علی بهزادی هم همراه ما آمده بود. به او گفتم: تا این جا بیشترتو را نمی برم. و تا همین جا که آمدی کافی است. چند روزی گذشت. تا اینکه باز آرام آرام بحث آمدن خط را مطرح می کرد و حاج مهدی شریف نیا را هم واسطه قرار داده بود تا به اصطلاح "مخ" ما را بزند و ما را راضی کند. توجیه او هم این بود که بیشتر بچه هایی که آمده اند بچه های گروهان نجف هستند و اجازه بدهید تا فرماندهی آن ها را نیز خودم به عهده بگیرم. و برای روحیه آن ها هم که می بینند در کنارشان هستم بد نیست. به هر شکلی بود من را راضی کرد که بیاید. و من گفتم: که نگران نباش تو بیا .و درکنار من به عنوان معاون باش. که قبول نکرد و می گفت: من می خواهم بالا سر گروهان باشم. تا از هم پاشیده نشود. نماز مغرب و عشا را که خواندیم، به علی گفتم: که تو دیگر ماموریت ات تمام شده است و کنار می روی و به جای شما «اقبال منش» یا «صالح زاده »را برای فرماندهی گروهان به بچه ها معرفی می کنم.

خلاصه مدتی نگذشته بود، که باز حاج مهدی شریف نیا آمد و گفت: که علی چنین می گوید و چنان و این که آدم توانایی است و تا این جا آمداست، اجازه بدهید به منطقه هم بیاید. و به دردت هم می خورد و ظاهراً چیزیش هم نیست. فقط سرش بسته است. بگذار خودش فرمانده گروهان باشد. ما هم با حاجی رودربایستی داشتیم. و قبول کردیم بیاید و به منطقه هم آمد و به خاطر بانداژ سفیدش که در تاریکی مشخص نباشد یک چفیه سیاه به سرش بست ولی حالش خیلی خوب نبود. و لنگان لنگان راه می رفت. ما به همراه نیروی اطلاعات لشکر از میان نخلستان تا نزدیکی نهر جاسم آمدیم. دیدیم او توقف کرد و گفت: که به من گفته اند که شما را تا این جا بیاورم. و جلوتر نروم .من می دانستم که باید جلوتر برویم و تا خاکریز برسیم و متوجه شدم ترسیده است. و در همین حین علی بهزادی با آن وضعیتش او را سینه خاکریز خوابانید که با او گلاویز شود که من دخالت کردم و گفتم: چکارش داری خوب ترسیده است. که خودش هم اقرارکرد. و من گفتم: اشکالی ندارد، خودمان با احتیاط راه را ادامه می دهیم تا نیروها را پیدا کنیم. من جلو افتادم و مقداری از راه را رفتیم که به ما ایست دادند و گفتیم: شما کدام گردان هستید ؟که گفتند: ما جعفر هستیم.

....به هر حال وارد درگیری و ماموریت شدیم و جریاناتی گذشت که تا فردای آن روز با دشمن درگیر بودیم. سنگر ما بالای دژ مرزی بود که روبه روی" نون 20 "قرارداشت و در آن جا علی بهزادی به همراه دو بی سیم چی گردان «شهید مرغیان» و «ضیایی» حضور داشتند. برای نماز قرار گذاشتیم یک نفر یک نفر، نمازمان را بخوانیم و همین کار را هم کردیم. من در کناری بودم و بهزادی روبه روی من قرار داشت. و دو بی سیم چی هم در طرف دیگر بودند و برنامه این بود که پس از روشن شدن هوا به خاطر این که آنتن بی سیم ها از سمت دشمن شناسایی نشوند، آن ها را پایین بفرستم. و خود من هم از طرفی باید منطقه را زیر نظر می گرفتم. از طرفی باید در کنار بی سیم ها می بودم. ارتفاع آن جا در حدود شش متر می شد. لذا تصمیم گرفتیم بی سیم چی ها همان جا بمانند. و آنتن ها را بخوابانند. در حین همین صحبت ها بودم، دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد و وقتی چشم باز کردم ، دیدم در یک درمانگاه هستم و دستم پانسمان شده است و سرم بشدت درد می کند .و باز بی هوش شدم. مرحله بعد که به هوش آمدم، احساس کردم کسی پیراهنم را دستکاری می کند. بلافاصله دستش را گرفتم. و گفتم: چه کار می کنید؟ گفت: چیزی نیست می خواهم بادگیرت را از تنت خارج کنم. گفتم: نمی شود من نقشه در جیبم دارم. گفت: به من بده. و مانع شدم و ....سئوال کردم: کجا هستم؟ گفتند: این جا بیمارستان شهید بقایی است. و چند باری باز هم از هوش رفتم در مکان های دیگر به هوش آمدم.

در بیمارستان امام بودم که احساس کردم خانمی بالای سرم ایستاده است. و برایم آشنا بود وقتی پرسید: من را می شناسی؟ گفتم: شما مادر حاج اسماعیل هستید؟! گفت:نه. و وقتی خودش را معرفی کرد، فهمیدم مادر علی بهزادی است. گفتم: راستی از علی چه خبر؟ گفت: شکر خدا. جایش خوب است. به اوگفتم: من به اوگفته بودم که با این وضعیت به منطقه نیاید. ولی گوش نکرد. باز گفت: موردی نیست جایش خوب است. البته خودش از شهادت علی با خبر بود و نمی خواست به من بگوید.

جریان انفجار را که بعداً تعریف کردند، متوجه شدم عراقی ها بر اثر همان آنتن های بی سیم چی ها به سنگر ما حساس شده بودند، و بوسیله «مالیوتکا »همان جا را هدف قرار داده بودند که منجر به شهادت علی بهزادی ضیایی و مرغیان شده بود و من هم با کتف به بیرون پرت شدم. و کتفم شکسته بود بعدا ًتصاویر جنازه ها را دیدم ، که همه سوخته شده بودند.