خلاصه روز به روز از تعدادمان کم می شد. بعد از شهادت معتمد زرگر، ابوالقاسم اقبال منش شد فرماندهی دسته.
او گاهی مجبور می شد حتی در نقاط حساس، بچه ها را به صورت تک نفره سرِ پست بفرستد. یک شب هم مرا تک نفره سر پست فرستاد. اما قبلش آمد در سنگر و کنارم نشست و علت کارش را برایم توضیح داد. آن موقع بر مظلومیت این انسان وارسته خیلی دلم سوخت. او گفت: «بچه ها دارند یکی یکی می روند و نیرو خیلی کم داریم. مجبوریم این گونه عمل کنیم.»
اولش فکر کردم چه لزومی به توضیح دادن است، تا حالا دو نفری پست می دادیم حالا تکی، بعثی ها که ترس ندارند. اما وقتی رفت دیدم خیلی سخت و ترسناک است که در فاصله ی پنجاه متری دشمن، تک و تنها از ساعت 12 تا 3 شب پست بدهی، در حالی که فاصله ات تا دشمن به اندازه فاصله ات تا نزدیک ترین سنگر نگهبانی مجاورت باشد! اگر چه خیلی خوابم می آمد، اما تصور پلک زدن هم آزارم می داد. گفته های قبلی فرمانده هنوز در گوشم بود که می گفت اگر این تپه ها را از دست بدهیم، باید تا دزفول عقب بنشینیم.
با خودم می گفتم: الآن تمام دستاورد خون های شهدای فتح المبین و محرم در گروی همت توست. حتی تصور از دست رفتن حاصل خون شهدائی که با تمام وجود دوستشان داشتم آزارم می داد. از طرفی خیلی نگران غفلت خودم بودم، اما از طرفی از این که این نظام مقدس، به من در سن و سال شانزده سالگی آن قدر اعتماد کرده بود، بر خودم می بالیدم.