تا آن موقع خیلی با او ارتباطی نداشتم. فقط می دانستم چند عملیات فرمانده گروهان و جانشین گردان بوده.
مدتی بود هم که به قرارگاه نصرت رفته بود و کلا ارتباطش با گردان قطع شده بود. تا شب عملیات کربلای 4 هم خبری از او نبود. شب عملیات با یک دسته از بچه های قرارگاه نصرت سروکله اش پیدا شد و بلافاصله حاج اسماعیل او را به عنوان یکی از معاونینش منصوب کرد.....
دیگر او را ندیدم تا در اردوگاه تکریت11 که بچه ها او را از فاصله زیاد به عنوان یکی از بچه های اهوازی با نام صادق به من معرفی کردند. اما من فقط صادق نوری را با این اسم می شناختم. از آن فاصله تشخیص اینکه او نادر است که اسمش را در اسارت عوض کرده، سخت بود...
در اسارت هم او را زیاد نمی دیدم تا بعد از قضیه فرار ما و حبس در زندان انفرادی و بعد از تحمل شکنجه های طاقت فرسا.
عراقی ها هر شب غذای ما را از غذای بچه ها جدا می کردند و در ظرفی گذاشته برای ما می آوردند تا ارتباط ما با بچه های اردوگاه کاملا قطع باشد. بچه ها از اوضاع ما بی خبر بودند و افسر عراقی گفته بود ما را دستگیر و کشته اند. آن شب بعد از خوردن غذا روی لبه ظرف غذا که معمولا بچه ها اسم خود را می نوشتند دقت کردم دیدم نوشته شده نادر فرجوانی. فهمیدم این یک پیغام از طرف نادر است. او با این ترکیب زیبا به من فهماند که میخواهد از حال ما مطلع شود.
حالا که فکر می کنم بهتر و زیباتر از این نمی شد ارتباط برقرار کرد. فقط من و تعداد اندکی از بچه ها می دانستیم اسم اصلی صادق، نادر است و او جانشین فرجوانی فرمانده قهرمان گردان کربلاست. من هم کنار آن اسم زیبا اسم سه نفرمان را نوشتم و به بچه ها رساندم که حالمان خوب است و زنده ایم....
گذشت تا روز آزادی در هواپیما کنارش نشسته بودم. گفتم نادر تو دیگه چرا اسیر شدی تو که همه آن منطقه را می شناختی چرا برنگشتی. و او در حالی که چشمانش از مروارید اشکش بارانی شده بود گفت: آنوقت جواب خانواده هائی که اجساد مطهر عزیزانشان را جاگذاشتیم چه می دادم....
و این تنها من بودم که گریه اش را می دیدم....