loader-img-2
loader-img-2

صبحانه ای خاطره انگیز در طلائیه


 بعد از ظهر یکی از این روزها جلسه ای داشتیم در تیپ و گفتند نماینده ارتش آمده و گفته هر طور شده ما امشب می آییم و ما هم بخاطر اینکه واقعا خسته شده بودیم و سه ماه بود که در این خط مستقر بودیم و بیشتر تجهیزات را به عقب فرستادیم و اگر مثلا 10 تانکر در خط داشتیم آنها را به 4 تانکر رساندیم و آنها را پر نگه می داشتیم تا برای یک شب آب داشته باشیم . وسایل و پتو ها را و... همه را جمع کردیم و به اندازه هر نفر دو پتو نگه داشتیم که یکی را برای زیرانداز استفاده کنند و دیگری را برای روانداز . سلاح های اضافی را داده بودیم برده بودند عقب. مهمات اضافه در خاکریز را جمع کردیم و فرستادیم عقب . باور کنید اگر آنشب عراق تک می کرد به ما یک ساعت نمی توانستیم دفاع کنیم از خودمان چرا که می گفتند همین الان تیپ در حال آمدن است و شب شد و خبری از آنها نشد . بی سیم زدیم گفتند که چون شب شده می مانیم پشت خاکریز دوم گفتیم ما چکار کنیم گفتن که باقیمانده آنها نیامده اند و باید ایستاد تا همه آنها برسند. ما آنشب را هم ماندیم ولی تا صبح همه نگهبانی دادند . صبح که بلند شدیم خواستیم صبحانه بخوریم نان نداشتیم البته شب شام آورده بودند ولی نان آنچنانی نمانده بود، که فرستادیم از تیپ نان و پنیر آوردند و تازه متوجه شدیم تمام وسایل تدارکات را برده اند عقب مانده بودیم چای در چی درست کنیم . دیدیم هر گروهان یک کتری نگه داشته بودند برای خودشان ولی برای سنگر فرماندهی که ده پانزده نفر بودیم و سه بیسیم چی بود نادر بود و من بودم و محسن پویا بود و دست نشان بود و رحیم قمیشی بود و چند نفری دیگر که پیش ما بودند وسیله ای برای درست کردن چای نداشتیم . گفتیم چکار کنیم و خلاصه آتشی روشن کردیم و گفتند حالا کتری چه کنیم . گفتیم درب سنگر تدارکات چند حلب پنیر افتاده است برو بردار بیا تا بهت بگویم چه کن . رفتند حلب های کفک زده را آوردند و دیدیم ناجورند. با درباز کن مهمات دور تا دور آن را درآوردند و با سنگ لبه هایش را کوبیدیم تا دست کسی را پاره نکند و گفتیم داخلش را بشویید . داخلش را شستند و گفتیم حالا پرش کنید از آب . نصفه پر شد از آب و آوردند و گذاشتیم روی آتش که بدنه اش شد سیاه سیاه .

پتو را انداختیم بیرون سنگر اواخر آبان و اوائل آذر ماه بود و هوا خنک بود و هنوز هم آفتاب نزده بود آب هنوز جوش نیامده بود که شروع کردیم به نان و پنیر خوردن با گوجه و هر چه بود . آب جوش آمد و چای را ریختیم توی حلبی آب جوش و چای درست شد و قاشق هم برای شیرین کردن نداشتیم که با چوب همش زدیم و خلاصه چای را درست کردیم . دیدیم که لیوان نداریم که رفتیم شیشه های مربا را آوردیم که یکی دو تا بیشتر نبود و تازه اگر چای گرم هم بریزیم در آن می شکند و گفتیم چای را با آب سرد خنک کنید تا هم چای خنک شود و گرم رنگ تر شود و هم لیوانها در امان بمانند دو لیوان را آوردند و ریختند و باقی ماندند بدون چای . گفتیم خوب چه کنیم ما عادت داریم لیوان چای بغل دستمان باشد که صبحانه می خوریم و با هر لقمه چای را بخوریم . خلاصه به این نتیجه رسیدیم که هر کس گوشه ای از این حلبی را بگیرد و بکشد بالا داغ هم که نیست گفتند بابا سیاه می شویم گفتیم بی خیال هر کس دستش سیاه شد بقیه برایش لقمه می گیرند . خلاصه کسانیکه دستشان سیاه شده بود لقمه گذاشتیم به دهانشان و خودشان با حلبی 20 لیتری چای می خورد.

از این داستان هم عکس گرفته ایم و نمی دانم عکسهایش دست چه کسی هست ولی هر چه گشتم در آلبوم خودم نبود. ولی یک خاطره خوبی بود که در ذهنمان مانده بود و گاهی به بچه ها می گویم وقتی خاطرات را مرور می کنیم می گویم فلانی یادت می آید در بشکه فلزی چای خوردیم آن روز صبح .

ساعت 9 و 10 صبح بود که دیدیم اولین تانک تیپ لشکر 92 زرهی آمد و مستقر شدند

عکس توسط آقای محسن پویا اهدا گردید