در مرحله اول" عملیات کربلای 5 "، پس از چند روز تلاش پیگیر و طاقت فرسا، در زیر آتش شدید دشمن بعثی، تصمیم گرفتم به اورژانس برگردم و در بین راه صدای خفیف و گذرایی را از فاصله بسیار نزدیک شنیدم و در گلویم احساس خارش کردم. در اورژانس به سراغ آینه رفتم تا بتوانم به گلویم نگاه کن .
آینه در دستم بود، که سرم گیج رفت و سنگین شد و عرق سردی بر تنم نشست، چنانکه نزدیک بود آینه از دستم بیفتد.
در آینه به گلویم خیره شدم، دیدم گلویم خراشی بزرگ برداشته است و یقه پیراهنم نیز به اندازه یک دکمه سوراخ شده است !
تازه فهمیدم؛ صدای خفیفی که شنیدم صدای تیری بوده است که از کنار رگ گردنم گذشته است !