loader-img-2
loader-img-2

عملیات شناسایی سکوی الامیه1(هر روز ممکنه شهید بشوی2)

از "اروند" که رد شدیم به دریا رسیدیم. شب چهاردهم بود و دریا به نهایت زیبایی خودش رسیده بود. پدرم می گفت: هیچ انسانی نیست که دریا را ببیند و در مقابل این همه عظمت و زیبایی احساس عجز نکند.

به "چراغ دریایی (بویه 8)" که رسیدیم، توقف کردیم. اینجا نقطه ای بود که می بایست، قایق های "کانو" سرهم بندی می شدند و از آنجا حرکت حرکت اصلی به سمت اسکله شروع می شد.

بعد از سرهم بندی قایق ها نوبت خداحافظی رسید. «الهی» را که در آغوش گرفتم، گردنم از اشک چشم او خیس شد ...

یک "قایق کانو" را من و «الهی» هدایت می کردیم و قایق دیگر را «شهید خرمی» از بچه های "گچساران" و «عقیل زاده» بچه "ماهشهر" هدایت می کردند. این بچه ها از ناو "تیپ کوثر" آمده بودند و قرار بود در این عملیات همدیگر را همراهی کنیم.

بالاخره "بسم الله" گفتیم و راه افتادیم. سعی کردیم توانمان را ذخیره کنیم تا در برگشت انرژی کم نیاوریم؛ به ویژه اینکه در برگشت باید با جریان چرخشی "سد خور عبد الله" ، "بهمن شیر" و "اروند" هم مبارزه می کردیم.

همین طور که پارو می زدیم، هجوم فکرها و خاطره های مختلف به ذهنم شروع شذ. به این فکر می کردم که ما در مقابل این همه تجهیزات و رادارها و امکانات، کاملا بی دفاع بودیم. فقط در صورتی صحیح و سالم بر می گشتیم که از جنگ رادارها جان سالم به در ببریم. و گرنه ما کجا و "ناوچه اورا" کجا ! به قول یکی از بچه ها ، "ناوچه اوزا" می تواند اصلا حرکت نکند و بگذارد تا شما شناسایی را کامل کنید و خداحافظی کنید و وقتی سر و ته کردید و بعد از اینکه ده کیلومتر دور شدید ؛ یا یک شلیک توپ ، الفاتحه ...

چند سال پیش که تازه آمده بودم اطلاعات عملیات، یکی از بچه ها به من گفت: فلانی خودت آمدی اطلاعات عملیات یا فرستادنت ؟

خجالت کشیدم. گفتم: خودم آمدم .

گفت: عاشقی یا دیوانه ؟

گفتم: یعنی چی؟

گفت: کسی که می آید اطلاعات عملیات، یا دیوانه شهادته، یا عاشق حسین. تو کدام هستی ؟

هیچی نگفتم. راست می گفت . آن واحد یک طور دیگر بود. جلوی در ورودی آن جا روی یک مقوای بزرگ نوشته شده بود:

من از امروز، ترک دست و سر و پا کرده ام.

وقتی رفتم قسمت غواص ها، یک بار که با یکی از بچه ها راه می رفتیم، دیدم پشت یک تپه، یک قبر کنده شده.

گفتم: این قبر مال کیه ؟

گفت: مال همه.

همه یعنی کیا ؟

همه بچه های اطلاعات عملیات، غواص ها، حتی خودت.

یعنی چی ؟

هر کی مآید در این واحد، درست مثل این که از همان اول قبر خودش را با دست خودش کنده است. هر روز ممکنه شهید بشوی . بچه ها شب که می شود، آخر وقت ها می روند می خوابند درقبر و با خودشان خلوت می کنند ...

حالا این قبر رو کی اولین بار کنده ست ؟

یادش بخیر، «مرتضی حقیقی» پیشقدم این کار شد. اول برای خودش بود. بعدها بچه ها هم ازآن استفاده می کردند .

بنده خدا به شوخی می گفت: یواشکی رفتم یک متر زمین خریدم؛ چه زمینی، یک زمین بود چه جایی، مساحتش یک در دو، چهار نبش، مسکونی، در از سقف زیر زمین .... بچه ها این را هم نتوانستند ببینند. رفتن غصبش کردند. این یک تکه زمین را هم نتوانستند ازما ببینند . والله زمین غصبی نماز ندارد ...

حالا کجاست ؟

از این واحد رفته یک جای دیگه ...

آن جا، در آن واحد؛ سوره واقعه، سوره حشر و سوره قدر معنای دیگری می داد. اصلا نماز آن جا یک مراسم دیگه ای داشت. دلم برای همه بچه ها تنگ شد.