loader-img-2
loader-img-2

عملیات شناسایی سکوی الامیه6(ناخدا زایر و شخصیت شناسی دریا)

اگر تا صبح بچه های خودی را پیدا نمی کردیم، معلوم نبود چه بلایی بر سرمان می آمد. احتمال دیگری که من می دادم، خاموش کردن چراغ فانوس دریایی بود.

گفت : چکار کنیم محمد ؟

گفت: توکت علی الله !

تا چشم کار می کرد ، سیاهی بود فکر نمی کردم دریا این طور با ما شوخی کند. چپ و راست می رفتیم تا سکو را پیدا کنیم. ترسم از وحشت دریا بود که می گفتند هوش از سرآدم می برد. نگاهی

به پشت سرم انداختم. چهره بچه ها را درست نمی دیدم .

دریا به این بزرگی، بی هیچ نشانه و علامتی ...

کم کم صداهایی در گوشم شروع به شکل گرفتن کرد. صدا داشت با من حرف می زد . این حرفها را قبلا جایی شنیده بودم . اول جمله ها تک تک گفته می شد و بعد ، آرام و روان پشت سر هم ردیف شدند ...

مرتب این جمله ها توی ذهنم شکل می گرفت: وقتی وسط دریا گیج می شوی ... وقتی نمی دانید دارید می روید یا برمی گردی ... وقتی جای ستاره ها عوض می شه و قطب نما از کار افتاد، اون وقته که می فهمید چقدر تنهایی.

تو هستی و خدا و دریا ...ها ... خیال کردی بوی کباب می آ ید، توی دریا کباب می دهند ؟ نه ... وسط دریا که رفتی می بینی دارند به تن آدم داغ می چسبونند ... دریا حسوده ، یه بلایی به سر آدم می آورد که آدم از آدمیت می افتد ...

من به اندازه تمام روزهای زندگیت، در این دریا روز رو به شب، شب رو به روز رساندم ، ولی بعضی وقت ها در همین دریا، یک بلایی به سرم می آید که یادم می رود شیر ننه ام را کی ترک کردم ..

تازه یادم آمد که این جمله ها را چه کسی گفته بود. چهره« نا خدا زایر» جلوی چشمانم آمد. آن روزها زیاد پیش او می رفتیم. روزهایی که می خواستیم، با وضعیت "اروند" و جزر و مد آن برای "عملیات والفجر 8" آشنا بشویم. همیشه قلیانش به راه بود و همیشه بچه ها را با خوشرویی تمام می پذیرفت. سن زیاد و دنیا دیده بودنش باعث می شد تا با کلام شیرین و لهجه جنوبی اش ما را کامل مجذوب صحبت های خودش بکند. حالا که در دریا گم شده بودیم ، حتی جمله هایی از او را که فراموش کرده بودم حالا داشت به خوبی با صدای او در گوشم نجوا می شد:

خدا هیچ وقت برایت نسازد که این طور سرت بیاد، ولی من مرده و تو زنده ببین کی سرت میاد؟ این موقع ها اگر یک کم روغن جگر کوسه بخوری، شاید یک کم بهتر بشوی. آن وقت یک نون می خورم و صد سجده شکر می کنم. دریا را این طور نبین ، درست است که مادره ... درست است که از خونش این همه ماهیگیر را سیر می کند ... ولی دلخوشی ماهیگیر که به ماهی ... دلخوشی دریا به چیه ؟ دریا یک مادر بی شوهر. که بعضی وقت ها دلش سر می رود...

شب های چهارده ماه که کامل شد، شیر ماهی می آید روی آّب، تماشای ماه. آن وقت  که تور می اندازند و می گیرند . تماشای ماه به قیمت جونش تمام می شود ...

هی ... یک چیزهاییدر  همین دریا دیدم که نگو ...

خروس ماهی دیدم، این هوا. ماهیه، آخرش دو تا خال دارد، دستت بالای قایق، داری تور می کشید بالا، یک دفعه می پرد بیرون آب، دستت را باز می کند و می خورد ...

یک بار، مار ماهی یک جاشو را زد، جلوی چشم خودم، اینقدر جون داد تا مرد ...