"«ناخدا زایر» در ادامه حرفهایش گفت: کسی باور نمی کند ، ولی من برایت می گویم. می گویند دریا پری دارد ، من دیدم ... این پری همه چیز می شود، زن می شود ، قایق می شود، یک بار یک چیز دیگه است . لنج می شود .. یک بار پشت سکان بودم. دیدم در خونه ام در چهار چوب سیخ ایستاده روی آب. کار ، کار پری بود ...
تا حالا باد رفته داخل تنت لونه کند ؟ تا حالا برایت مجلس زار گرفتند ؟ هو گل دیدم ، ماهی پرنده ، مثل گنجشک پرواز می کرد. ماهی وقتی داخل تور گیر می کند، صدای کبوتر می دهد، شنیدی ؟
یک جاشو داشتم، اسمش «نایب» بود ، چه پسری بود. الله اکبر ، دریا که روغنی و آروم می شد، قلیان برایم چاق می کرد و دست می برد به نی آمونه . وقتی صدای نی آمونه روی آب حرکت کند و باز به آدم برسد ، غوغا داخل دل آدم به پا می شود. الان که لنجمون را عراقی ها داغون کردند ، روی خشکی بی مصرف افتادم ... مرد دریا توی خشکی می میره ...
اصلا فکر می کنید چند سالم است که به من می گویند بوا ؟ .. نه کاکا ، دریا آدم را این طوری پیر می کنه .. آن زمان مرد که دریا زیر پایم بود. "بندر عباس"، "هرمز"، "قشم"، "هنگام"، "خارک"، "گنگ"، "بمبئی" "کلکته"، "جده"، "خلیج فارس"، "بحر عمان"، "تنگه عدن"، "چابهار" ، "کنارک"، "بیشانو" "تنگ خوران" .. هی، اون زمون مرد ...
اگر آواره دریا بودم ، مال این بود که داخل خشکی دلم می گرفت ، حالا چه کنم ؟ الهی خیر نبینین .. دیدی چطور آتش به خرمن مردم انداختند . دیدی چطور لنجم را عراقی ها به آتش کشیدند ؟ اون همه گفتند: «زایر حسین» کوسه گرفته ، ظرف برداشتم ببرم بدهم «زایر حسین» برایم روغن کوسه پر کند .
وقتی روغن کوسه می مالیدم به تن لنج ، جون می گرفت و تازه می شد و سرعتش زیاد می شد . به خودم گفتم: ناخدا، تو که لنجت سوخته، روغن کوسه می خوای چه کنی؟ نشستم یک دل سیر گریه کردم .
بعد آرام به خودم دلداری دادم که انشا الله جنگ زود تمام می شود ، خدا بزرگه، ما هم آخرش روی لنج می شینیم .
رفتم لب ساحل ، پیش «زایر حسین» ، دیدم کوسه آورده، به چه بزرگی! ظرف را دادم ، «زایر» گفت: کارت نباشه، پرش می کنم. برگشتم، دیدم لب ساحل قیامت شد. برگشتم، دیدم« زایر» گریه می کند، «عیدو» گریه می کند، «ناصر»، «زبیدو» ؛ همه گریه می کنند. تو سر می زدند، می فهمی چه خبر بود ؟
از تو شکم کوسه پلاک شناسایی یک غواص در آورده بودند . دیروز اسمش را از تهران آوردند . «شهید حسینی زاده» بوده . دانشجو بود. .. هی خدا ... «یحیی» غواص بود ، آن شهید هم غواص بود ... «یحیی» یک عمر دنبال مرواید می گردد ... او بنده خدا هم .. این کجا و او کجا ......"
داشت صبح می شد و ما چهار نفر هنوز به مستقیم و چپ و راست می رفتیم . تصمیم گرفتیم تا جایی که می توانیم به خاک ایران نزدیک تر بشویم تا حد اقل احتمال اسیر شدنمان کمتر شود.