دو روز بعد حدود غروب همه اکیپ قبلی، توی دریا، کنار "بویه شماره 8 "بودیم. قرار بود یک بار دیگر با تمهیداتی جدیدتر برای شناسایی "اسکله الامیه" برویم. دریا آن شب، عجیب وحشی شده بود. موج، قایق را می کوبید به چهار پایه.
نمازمان را باید همان جا می خواندیم. موج، چنان قایق را تکان می داد که نماز خواندن ایستاده ممکن نبود .
دریا چنان نا آرام بود که حتی نشستن کف قایق هم مشکل بود. با دست دو طرف قایق را گرفته بودیم و نماز می خواندیم.
موقع رکوع و سجود بعضی وقت ها، چنان تعادلمان به هم می خورد، که برای حفظ آن مجبور بودیم با کف دست به کف قایق بکوبیم. برایم عجیب بود که چقدر نماز، آن هم نمازی که ممکن بود آخرین نمازمان باشد آن هم در آن شرایط نا آرام و متلاطم، بتواند دلمان را آرام کند. هر بار جدا شدن ما از "بویه شماره 8 "به معنای رفتن و دیگر برنگشتن بود.
«الهی» را که بعد از نماز در آغوش گرفتم، حس کردم آخرین باری است که این قدر به او نزدیک می شوم. دریا و موج ها بد جور با قایق های ما غریبی می کردند و باید سریع تر راه می افتادیم. با «شهید خرمی» و «عقیل زاده» هم خداحافظی کردیم و با هم به راه افتادیم. این بار با خودمان بی سیم هم برده بودیم و قرار شده بود «شهید خرمی» و «عقیل زاده» ، پنج کیلومتر مانده به سکو، به عنوان تامین همان جا بمانند و من و «الهی» به طرف سکو برویم. به این ترتیب امکان لو رفتن و گرفته شدن ما توسط رادارهای اسکله ، کمتر می شد .
حدود ساعت هفت بعد از ظهر بود. شروع به پارو زدن کردیم. این بار هم مثل دفعه گذشته باید حدود پنج ساعت پارو می زدیم تا به اسکله برسیم. دیگر ترکیدن تاول های دستمان برای خودمان امری کاملا طبیعی شده بود . رنگ پارو در جایی که آن را در دست می گرفتیم، تغییر کرده بود. هر پارویی که می زدم و به اسکله نزدیکتر می شدم، حس می کردم که تعلقات و وابستگی هایم را دارم در آب می ریزم. «الهی» در راه ذکر می خواند.
نمی دانم چرا وقتی بیشتر از دو ساعت پارو می زدم، این همه احساس عطش می کردم. سرم به پارو زدن گرم بود که «شهید خرمی» ما را صدا کرد. حدود پنج کیلومتر به اسکله مانده بود و قایق دوم باید به عنوان تامین در جای خود می ماند.
ما به حرکت ادامه می دادیم. دریا آرام و آرام تر شده بود و چون قبلا این مسیر را آمده بودیم، طی مسیر کمی راحت تر شده بود.
حدود یک ساعت بعد..........