loader-img-2
loader-img-2

جاری بودن ایمان خداوند در سرتا سر جبهه


در سال 1360 هنگامی که عازم کردستان بودم،  عده ای به من می گفتند:

تو چطور دست از همسر، فرزند و خانواده ات کشیده ای و به جبهه می روی؟

من در جواب آنها می گفتم:

من عاشق مکتب و مقصدم هستم. من از دنیا و زرق و برقش دست کشیده ام و حتی حاضرم برای زنده نگه داشتن اسلام جانم را فدا کنم.

او در خاطره ای دیگر می نویسد:

ما در پست امداد در "تیپ امام جواد" و در نزدیکی شمال پنجوین" مستقر بودیم. سنگری که برای ما در نظر گرفته شده بود، بیش از 4 ساعت از خط فاصله نداشت. ساعت 9 شب حمله ی دشمن شروع شد. یکی دو ساعتی بعد برادران بسیجی، مجروحان را از خط به سنگر ما آوردند. هیچ یک از برادران ناله نمی کرد. همه «یا مهدی» و «یا اﷲ» می گفتند.

پیرمردی در وسط سنگر، ایستاده بود و مجروحی را که از خط مقدم آورده بود؛ روی دوش داشت. مجروح از پشت تیرخورده بود و مدام می گفت: جانم فدای رهبر!

به پیرمرد گفتم: پدر جان! مجروح را روی زمین بگذار!

او در جوابم گفت: تا زمانی که پانسمان نشود، او را روی پشت خودم نگه می دارم.

و آن قدر منتظر ماند تا ما به مجروح رسیدگی و او را پانسمان کردیم.

حمله تا صبح ادامه داشت. با این که هیچ استراحتی نداشتیم، اصلاً ناراحت نبودیم. ساعت 10 صبح برادران از "پنجوین" گذشتند و تا نزدیکی "ارتفاعات عراق" پیشروی کردند. برادران اطلاعات برای تخلیه ی مجروحین به خط رفتند و مجروحی را آوردند که دستش قطع شده بود و می گفت: حدود سه کیلومتر زیر آتش دشمن سینه خیز آمده ام.

فوراً دستش را آتل بندی و پانسمان کردیم. دو مجروح دیگر هم داشتیم که یکی ساق پای چپش تیرخورده بود و دیگری کشاله ی پای راستش. هر دو حالشان وخیم بود و ما به زحمت توانستیم به آنها سرم وصل کنیم. خون زیادی از آنها رفته بود.

مجروح دیگری هم بود که حال بدی داشت. مشغول بانداژ کردن زخمش بودم که متوجه شدم ترکش بزرگی در زیر پوست کنار زخم فرورفته است. می خواستم ترکش را در بیاورم و محل زخم را با محلول شستشو دهم که در یک لحظه قدرت خداوند متعال را دیدم. با این که زخم به اندازه ی یک سکه دو تومانی بود و ترکش از آن جا عبور کرده بود، عصب، سالم و شفاف بود. فورا زخم را پانسمان کردم و بعد مجروح به بیمارستان منتقل شد.