همه اسکله به هم ریخت. هنوز صدای تق تق پوتین های آن ها روی کف اسکله در گوشم است. وقتی مطمئن شدم که حسابی کار از کار گذشته است. صدای آژپر خطر اسکله در دریا پیچید. بین عربده کشیدن عراقی ها، صدای قلب خودم را می شنیدم. گفتم: «محمد»، چیکار کنیم؟
گفت: زیر اسکله چطوره؟
گفتم: بزن بریم...
هوا تاریک بود و اسکله چیزی حدود 300 تا 400 پایه داشت. بین پایه ها؛ محل مناسبی برای مخفی شدن بود.
گفت: از این طرف می رویم و از آن طرف بیرون می آییم...
گفتم: آره، خوبه، از زیر اسکله که رد می شدیم، راههای ورودی را هم پیدا می کنیم....
رفتیم زیر اسکله. صدای آژیر ته دلم را خالی می کرد. جلوتر که رفتیم، رسیدیم زیر توپ 57. این محل تقریبا وسط تاسیسات اسکله و نسبت به محل های دیگر ، محل تاریک تری بود.
ما فکر یک مسئله را نکرده بودیم و آن پایه های افقی بودند که رابط ستون های عمودی سکو بودند و کمی پایین تر از سطح آب بودند. این ستونها چون زیر آب بودند، متوجه آن ها نشده بودیم. همین طور که پارو می زدیم ، یک لحظه متوجه شدم کف قایق به چیزی گیر کرد. یکی از ستون ها کف قایق گیر کرده بود و مانع از حرکت قایق می شد.
قایق هفت متر بود. سه متر و نیم قایق یک طرف سکو بود، سه متر و نیم دیگر قایق ، طرف دیگر سکو. قایق شده بود مثل الا کلنگ.
گفتم: محمد چیکار کنیم؟
گفت: شناسایی...
شروع کردیم به ذکر خواندن. حس کردم «محمد» هم ذکر می خواند. هنوز دقیقا راه های ورودی را ندیده بودیم و این یکی از مهمترین قسمت های شناسایی ما بود. دنبال راه فرار و راه ورود به اسکله می گشتم که در تاریکی زیر اسکله.....؟!!!