loader-img-2
loader-img-2

نجات و خاطرات4

شهید یا عملیات مرتبط :

صمد ابراهیمی هژیر صمد ابراهیمی هژیر
تاریخ تولد : 6/4/64 12:06 PM وضعیت تاهل : 62 تاریخ شهادت : 6/4/82 12:06 PM
ستار ابراهیمی هژیر ستار ابراهیمی هژیر
تاریخ تولد : 1/1/70 12:01 PM وضعیت تاهل : 63 تاریخ شهادت : 5/2/86 12:05 PM محل شهادت : شلمچه

غوغای اندیشه های توی در توی بر ذهنش چنبره زد ، که صدای دور گه ای ا و را به خود آورد : معطل چی هستی حاجی ؟

ستار نگاهش را به سمت صدا چرخاند . ، قایقی بل چند سر نشین شانه به شانه ی قایق او شده بود . نگاه تیز کرد . قیافه ی فرمانده اطلاعات ، عملیات لشکر چیت ساز را میان تاریکی شناخت . چیت ساز تر و فرز پرید داخل قایق ستار . هن و هن می کرد . لب به کلام نگشوده بود که صدای شیرجه هواپیما نا خود آگاه نگاه ها را به سمت آسمان کشید . پرده ی گوش عها را لرزاند و برق انفجار یک آن - چشم ها را زد . بمب ها نشستند روی سینه ی کارون و چینی عمیق به صورت امواج انداختند . بوی تند باروت و ماهی مرده ، دماغ ها را پر کرد . نگاه پرسان چرخید به سمت چیت ساز : عملیات لو رفته ؟!

چیت ساز می خواست حرفی بزند که آسمان گله به گله روشن شد . منورهای خوشه ای آسمان را انگار چراغانی کرده باشند . چشمان ستار دوباره روی زنجیره قایق های پشت سرش گرد شد . چیت شاز چنگی به ریش های خرمایی و بلندش انداخت در حالی که نین نگاهی به منورهای سوزان داشت نگاهی به دور دستن به جزیره الم الرصاص کشید ؛ نور بی رمق چراغ قوه ای خودش را به چشم های اتو رساند . چراغ قوه خاموش و روشن که شد ، نور امیدی به دل چیت ساز افتاد .

با صدایی که بوی امید می داد ، گفت : اونا غواص های ما هستند ، اون چراغ قوه ، یعنی اینکه خط رو شکستند .

ستاره هم به نقطه ای که چیت ساز با انگشت نشانه رفته بود ، نگاه تیز کرد . از چپ و راست آن نقطه ، تیرهای سرخ دوشکا و گرینوف روی آب را می زد .

ستار دوباره به سکاندار براق شد : حرکت کن .

سکتاندار دست روی زخم کتفش گذاشت و از لب قایق پرید میان نیزارها و در میان سیاهی شب گم شد . انگار کسی گوش خوابانده بود و مجادله ی ستار و سکاندار را می شنید ، از قایق شتی بود ، بلافاصله پرید توی قایق و چسبید به موتور و گفت ، دربست در خدمتیم .

صدا آشنا بود اما ستار نخواست حتی به اندازه ی چند ثانیه درنگ کند بی هیچ نگاهی با جدیت گفت : راه بیفت .

سکاندار پرسید :شاخصی ؟ نشانه ای ؟

چیت ساز هم صدای سکاندار را شناخت . همانطور که پیاده می شد گفت : اون کشتی سیاه گنده رو که نزدیک ساحل عراقی هاست می بینی ؟

آره . آره .

اخوی رو می زاری دم ساحل اونجا . سمت راست کشتی .

فرمانده اطلاعت که پرید روی قایق خودش ، تکانی به قایق ستار افتاد . سکاندار گاز قایق را گرفت نگاه ستار به سمت سکاندار چرخید . باد موهای صمد را با لا برده بود و پیشانی اش زیر نور کم سوی مهتاب می درخشید . ستار همچنان به صمد چشم دوخته بود و صمد بی توجه به نگاه پرسان او را زیگزاگ می برد . قایق که از کارون بیرون زد . کپ کپ انفجار روی آب بیشترشد . امواج کوهه می کشیدند و قایق سینه می کوبید و ستارذ که لبه جلویی قایق نیم خیز بود . بیشتر ارز بقیه بالا و پایین می شد . در امتداد نگاهش که همچنان روی صمد بود ، قایق ها بهتر در قاب نگاهش می نشستند . بیشترشان میان تلاقی کارون با اروند می چرخیدند . حجم آتش ، شکل در همی به آنان می داد . هر کس به سمتی می رفت ف تعدادی هکم می سوختند و انعکاس شعله ها ف دل ستار را می سوزاند از بغل کشتی و به گل نشسته که رد شدند ، همه بجز او و صمد کف قایق چسبیدند و چشمشان رو به آسمان سیاهی بود که با رد سرخ فشنگ ها خط کشی می شد همه یک آن از کف قایق به جلو پرتاب شدند . کف قایق به سینه ی ساحل خورد و پوتین ستار زود تر از بقیه با تلاق های ساحل عراق آشنا شد . دس و پاهایش با هم به کار افتاد . از باتلاق رد شد و پا روی سیم خاردار گذاشت و پرید لب کانال موازی آب .

صمد زود تر از بقیه چابکی ه شانه ی ستار شد . کف دست هایش را به هم مالید و گفت : غواص ها کولاک کردند ؛ ناز شستشون . حالا ...

صدابی کبکی منور حرف صمد را برید و بالای سر ستار و صمد و بقیه روشن شد . همه بدون اینکه از کسی دستوری شنیده باشند پریدند داخل کانال .

یکی بلند و از سر درد گفت : آخ .

ستار بی توجه به صدا ، نگاهی به چپ و راست کانال کشید . پر بود از جنازه ها چشم بدوزد ؛ همه مثل ، همه مثل هم بودند ؛ صورت های سوخته و سیه چرده با شکم های ور قلمبیده .

نور افشان منور داشت میان سیاهی رنگ می باخت که ستار نیم نگاهی به پشت سر انداخت ، لب ساحل و داخل نیزارها ، غواص های شهید صورت به صورت آب داده بودند و با امواج بالا و پایین می شدند .

تعدادی هم داخل موانع خورشیدی آرام گرفته بودند . بخار دهان ستار که با سوز بالا آمد ، منور ه تمام شد . همه جا تاریکم شد و باز همان صدا آمد در فاصله ای نه چندان دو.ر « آخ ... آخ .»

ستار به سمت صدا چرخید ، نزدیک تر شد . لباس سیاه و چسبنده ی یک غواص که قاطی جنازه ها ی عراقی شده بود ، چشمانش را ربود غواص خیلی زود ستار را شناخت . دل گرفته گفت : کجایی حاجی ؟ مردیم از سرما .

ستار نفس به نفس او داد : تیر خوردی ؟

نه .

پس چرا چپیدی زیر این نعشا؟

چکار کنیم ، سرد بود . زیر انداز و لحاف هم نبود ، خودمونا جا کردیم وسط این گوشت ها .

غواص به خنده افتاد و ستار هم خندید و دست برد به سمت او . غواص به سختی خودش را از میان جنازه بیرون آورد . دستان سردش به دستان ستار که رسید ، گرم شد . احساس کرختی از جانش رفت و تا کمر تا شد اما هنوز نمی توانست بیرون کانال را ببیند.