loader-img-2
loader-img-2

اخلاق شهید -مصاحبه با همسر شهید2

شهید یا عملیات مرتبط :

ستار ابراهیمی هژیر ستار ابراهیمی هژیر
تاریخ تولد : 1/1/70 12:01 PM وضعیت تاهل : 63 تاریخ شهادت : 5/2/86 12:05 PM محل شهادت : شلمچه

مختصری از رفتاراخلاقی و روحی شهید در منزل:

بیشتر وقتها که جبهه بودند و مرخصی می آمد ، می رفت به خانواده شهدا سر می زد. (دیگر الان اصلا احوال خانواده شهید را نمی پرسند). آن موقع که خانه بود، اخلاقش خیلی خوب بود. حتی یک روز هم که خانه بود، با وجود اینکه خیلی خسته بود، اصلا نمی گذاشت، مثلا من بروم نان بگیرم ، می گفت: اگر من بنشینم خانه  و شما بروی نان بگیری، اصلا درست نیست. آن وقت که من خانه نیستم ، وظیفه شما است که نان بگیری، و گرنه وقتی خانه بود ، هر چیزی را  خودش می گرفت و حتی جای خودش را هم خودش می انداخت و اصلا ابا نداشت که در خانه کمک کند .

برخورد شهید با افراد خانواده :                        

اخلاق و برخوردش، هم با خانواده خودشان خوب بود و هم با خانواده ما خوب بود و با من هم خوب بود  و خوشا به سعادتش که زود رفت! زیاد به بچه ها محبت نمی کرد  و چون می گفت: عادت می کنند و دیگر نمی گذارند من منطقه بروم و دلتنگی مرا می کنند. برادرش سرباز بود و سربازی نمی رفت. البته ایشان الان شهید شده است.(صمدابراهیمی).

 رفته بودیم روستا ، یک دفعه به پدرش گفت: تو خیانت می کنی؟ گفت: چرا؟ گفت: این سرباز را چرا نگه داشتید خانه، او باید برود جبهه. چند کلمه با پدرشان حرف رد و بدل کردند و حرفشان شد. بعدا باز خودش از دل پدرش درآورد و گفت: به خاطر اینکه الان موقع جنگ است، اینها نروند، بالاخره این یکی نرود و آن یکی قایم نشود که نمی شود. برادر شوهرم همان موقع  رفت سربازی و خودش پشیمان شد و اسمش را نوشت.می گفت: من نمی دانستم حاجی اینقدر اخلاق و رفتارش خوب است . به من می گفت: برو سربازی ، می گفتم: بروم آنجا، اذیتم می کنند. ولی رفتم، آنجا دیدم ، برادر من است و برای آن یکی رزمنده ها ، بیشتر مهربانی می کند و چقدر با سربازان و بسیجی ها و .. رفتار خوبی داشت.

 از منطقه که می آمد خانه ، یک شب می ماند و بقیه را می رفتیم خانه پدر و مادرش و احوال آنها را می پرسید. می نشستیم و به من می گفت: بلند شوید برویم خانه پدرت. مادر شوهرم می گفت: شما تازه آمدید ، حالا باشید. می گفت: نه شما را دیدیم ، حالا نوبت آن هاست و چشم انتظارند و مادر یا پدر زن با پدر و مادرم ، هیچ فرقی برای من نمی کنند و احترام آنها واجب تر است. می رفت و من می ماندم ، چون خانه مادر شوهرم ، من رویم نمی شد با حاجی بلند شوم و بروم. حاجی می رفت و شام هم آنجا می ماند ومی آمد. مادر شوهرم می گفت: پس کجا بودی؟ او می گفت: شما جمع نشستید، آنها تنها بودند و رفتم شام را با آنها خوردم و آمدم  و خیلی هم مزه داد. آنها هم تنها مانده بودند .

ذکر حالات معنوی شهید در مواقع مختلف در خانه و بین خانواده:

دعا خواندن جای خودش ، نماز خواندن جای خودش ، و همه این گونه مسائل را رعایت می کرد . یک خاطره اش این است که ، یک روز اعزام بود و امام در تلویزیون سخنرانی می کردند و می گفت: وقتی موقع اعزام است و بسیجیان می روند، من ناراحت می شوم و خجالت می کشم و شروع به گریه کردن کرد و گفتند که امام این طور که حرف زد، ناراحت شدم.

در خانه هم ، شب جمعه که تلویزیون دعای کمیل پخش می کرد ، چراغ را خاموش می کرد. خودش ، کتاب دعا بر می داشت و دعا می کرد و گریه می کرد. موقعی که با خدا راز و نیاز می کرد و نماز می خواند، هر قدر هم که بچه ها شلوغ می کردند ، او در خودش بود. بچه ها کوچک بودند و یک سال، فاصله داشتند. خودش که خانه بود، بچه ها را می برد نماز جماعت. در نماز جمعه آن موقع  بچه ها را (معصومه و خدیجه، اول ابتدایی بودند) ، با خودش می برد و می گفت: بگذار یاد بگیرند . می گفت: محبت امام را در دل بچه ها زیاد کن و همیشه یاد امام باشید و به سخنهایی که امام فرموده ، گوش دهید .