loader-img-2
loader-img-2

مکه رفتن -مصاحبه با همسر شهید7

شهید یا عملیات مرتبط :

ستار ابراهیمی هژیر ستار ابراهیمی هژیر
تاریخ تولد : 1/1/70 12:01 PM وضعیت تاهل : 63 تاریخ شهادت : 5/2/86 12:05 PM محل شهادت : شلمچه

در قضیه مکه رفتنشان خودش، می گفت: تو را هم با خودم می برم ، ولی می گفت : چون از طرف سپاه اسم  من درآمده، نمی توانم شما را ببرم، ولی حتما تابستان یا سال دیگر  شما را می برم مکه . ما مشهد بودیم ، از طرف سپاه زنگ زدند. مسئول ما آمد و گفت: آقای ابراهیم زنگ زده، گفته بچه ها رابفرستید بیایند . گفتند: شناسنامه ها. شناسنامه نبرده بودیم و کارت دعوتنامه که برای سپاه داده بودند، آن هم نبود. دیگر رفتند از سپاه مشهد نامه گرفتند و رفتند بلیط گرفتند.

ساعت 12 سوار هواپیما شدیم  و ساعت 1 رسیدیم تهران. از سپاه تهران یک ماشین آمده، که ما بیاییم . ما را آورد ند . آمدیم ، دیدیم حاجی (خدا بیامرز) ، سماور روشن کرده و شام آماده کرده و جلو در حیاط آب ریخته. ما آمدیم ، مادرشوهرم هم پیش ما بود و مهدی بغل من بود. دیدم از پشت سر ما ، میوه خریده می آید و یواش یواش صدا می کرد. ما نگاه کردیم ، دیدیم می آید. رفتیم خانه، مهمان دعوت کرد و چند تا از همسایه ها  آمدند . فامیل خودش ، رفت عروسی دوستش. او هم رفت  ک آنها را برساند. مهمان ها گفتند: خدایا ، حاجی کجا مانده؟ یک موقع آمد، گفتم: کجا بودی، مهمانها آمدند  . منتظر شدند، نیامدی؟ گفت: بردم آنها را رساندم و آمدم و دیر شد. فردا شب از سپاه آمدند و بالاخره رفتند مکه. دختر خواهرم عروسیش بود، گفتم: تا حاجی بیاید ، من بروم و برگردم تا خواهرم ناراحت نشود. صبح که آماده شدم بروم، دیدم در زدند. خودش می گفت: همیشه  از بالای پنجره نگاه کنید .( آن موقع منافق زیاد بود) . می گفت :  اول نگاه کنید ، ببینید کیست و بعد در را باز کنید. رفتم در را باز کردم ، دیدم یک آقایی گفت: حاجی زنگ زده  و گفته فردا می آید. من از پله ها آمدم پایین  و افتادم پایم زخمی شد. یک گوسفند هم پدر شوهرم آورده بود.گفت : حاجی آمد، قربانی کنیم. گوسفند را بردیم پشت بام و حیاط را تمیز کردیم. فردا منتظر نشستیم ، که حاجی بیاید. سوار ماشین شدیم و رفتیم، نیا مدند. گفتم : پس کجا مانده اند؟ گفتند: ساکشان را ندادند، آمدیم خانه.

 با مادر شوهرم نشسته بودیم و تعریف می کردیم، یک دفعه زهرا ،خواهر شوهر م آمد و گفت : حاجی آمد .آمدیم ، دیدیم حاجی آمده بالای پله ها و ایستاده. آمدم و دیدم سرش را هم تراشیده بود ، گفتم: کجا بودی، ما آمدیم استقبالت ، نبودی؟ گفت: می خواهید برگردم! باشد من می روم آنجا، شما بیایید استقبالم. گفتم: نه ، آخر ما آمدیم شما نبودید و برگشتیم. گفت: مساله ای نیست. رفت داخل کوچه ، پدرشوهرم قربانی را کشتند و برای مهمانی آماده کردند. یک روز بچه های سپاه را دعوت کرد، آنها گفته بودند: برای ما آبگوشت درست کن ، چلو کباب نمی خواهیم. یک روز هم بچه های گردان خودش را دعوت کرد