loader-img-2
loader-img-2

گشتی در پادگان -مصاحبه با همسر شهید9

شهید یا عملیات مرتبط :

ستار ابراهیمی هژیر ستار ابراهیمی هژیر
تاریخ تولد : 1/1/70 12:01 PM وضعیت تاهل : 63 تاریخ شهادت : 5/2/86 12:05 PM محل شهادت : شلمچه

 نمی دانم کدام عملیات بود، سرپل ذهاب را بمباران کردند.ایشان  پادگان ابوذر بودند و آن وقت نمی گذاشتند مرخصی بیایند. البته دست خودشان بود، ولی به خاطر اینکه عملیات نزدیک بود، نمی شد بیایند . گفته بودند ، آنهایی که اینجا مسوولیت دارند، می توانند خانواده هایشان را هم بیاورند. یک روز آمد و گفت: آمدم شما را ببرم جبهه، سرپل ذهاب . سمیه هم بغل من بود و یک ماهه بود. دوستش هم می خواست، خانواده اش را بیاورد، ولی مادر زنش اجازه نمی داد ، که خانمش را ببرد جبهه. گفت: اگر تو بیایی ، آنها هم می آیند.  اول شما بیایید ، برویم . زهرا بود ، سمیه هم بغلم بود، رفتیم پادگان و چند نفر از جمله ، آقای همدانی ، آقای بشیری هم آمدند و خانواده هایشان را هم آوردند. هر کسی می آمد، اول می آمدند خانه ما و بعد می رفتند اتاقشان را درست می کردند و می رفتند اتاق خودشان. سید اصغر (خدا بیامرز) هم بود و می آمدند و می رفتند. مکان را سپاه داده بود . یک شب هواپیما آمده بود تا بمباران کند ، من ترسیدم و گفتم: حاجی هواپیما آمده تا بمباران کند. گفت: نه، هیچی نیست ، آنها آمده اند فیلمبرداری کنند و عکس بگیرند. اول به من گفت: بنشین، من درسم را تمام کنم، بعد بخواب. من گفتم: نه ، من می خوابم  و خوابم می آید. هواپیما که آمد ، ضد هوایی ها کار کردند. من زود بلند شدم ، شیشه ها داشتند تکان می خوردند. گفتم: چیست ؟ گفت: هیچی ، رفتند باختران  و اینجا چیزی نیست. باز هواپیماها برگشتند و ضد هوایی ها کار کردند. این دفعه خیلی ترسیدم. چند روز ماندیم. یک روز حاجی گفت، که آماده شوید برویم منطقه را ببینیم . ساعت 4 صبح بود ، بچه ها را آماده کردیم و گفت: بریم قصر شیرین. آن موقع آنجا هم شلوغ بود و زن نمی گذاشتند برود آنجا. حاجی اورکت خودش را درآورد و من از روی چادر پوشیدم ، که از پشت مثل مرد شوم. مثل اینکه یک مرد نشسته داخل ماشین. بچه ها را هم خواباندیم کف ماشین و رفتیم. چند ساعت داخل قصرشیرین گشتیم و می خواستیم برویم که  نگذاشتند و رفتیم سرپل ذهاب و تپه ها و همه جا را نشام داد. با دوربین، عراقیها و تانک عراقیها را هم نشان داد. چند عکس هم آنجا انداختیم . یک جا می خواستیم پیاده شویم ، دیدم حاجی خودش پیاده شد و زود رفت. گفتم: به ایست بچه ها را یکی شان را بگیر بغلت، تا من هم یکی شان را همین طوری می روی ، بگیرم گفت: بنده خدا، می خواهم بروم ببینم آنجا کسی نباشد، اگر بود اول خودم را بزنند و بچه ها را نزنند  و بروم نگاه کنم و بعد بیایم شما را ببرم .

خودش رفت و نگاه کرد و آمد و کمک کرد بچه ها را بردیم و گشتیم و آمدیم. یعنی تا ظهر ما راه رفتیم و نهار، کنسرو ماهی برداشته بود یم .من گفتم: غذای سرد خوشم نمی آید ، رفت از سنگر چیزهایی جمع کرد و آورد و آتش روشن کرد و کنسروها را داغ کرد. برادرشوهرم پیش ما بود ، گفت: حاجی تو که سرد می خوری. گفت: قدم ، در خانه غذای گرم خورده و عادت کرده و غذای سرد نمی خورد، به خاطر او گرم می کنم و خوردیم . دیدیم تانکهای عراقی هم توپ هایشان شلیک می کند. من گفتم : به حاجی بگویم برویم ، مسخره می کند و می گوید: از جانت ترسیدی ؟ حاجی که رفت آن طرف، من به برادرشوهرم گفتم: اینجا را عراقیها می توانند بزنند؟ آخه یک تپه بود ، آنجا را خیلی می زدندو  مینی بوس برده بودند و آنجا نیرو خالی کرده بود و آنها را دیده بودند  و درست آنجا را می زدند. او گفت: بله، دوربین را اگر بچرخاند، این طرف، (جیپ را هم حاجی گذاشته بود و یک درختی بود و پشت درخت اگر جیپ را ببینند) ، چند تا خمپاره می توانند بزنند اینجا. من با این حرف ، بیشتر ترسیدم.

 نهار خوردیم و آمدیم. حاجی گفت: می دانم تو الان دلت می خواد بروی همدان . پدرم را خیلی دوست داشتم و می خواستم که او را ببینم . گفت: می دانم این ها را می خواهی برای حاج عمو تعریف کنی و بگویی کجا بودیم، حالا اگر یک خمپاره بیاید بالای ماشین بخورد همین جا ، همه مان را از بین می برد، آن وقت می خواهی چکار کنی؟ گفتم: نه، می خواهم بروم ، همه را برای حاج آقا تعریف کنم، که کجا رفتیم و چه کردیم. شب شد، چون پادگان ارتش بود ، نمی شد روزها بیاییم. آمدیم پادگان، چند روز گذشت و ماندیم پادگان....