loader-img-2
loader-img-2

حل مشکلات- -مصاحبه با همسر شهید10

شهید یا عملیات مرتبط :

ستار ابراهیمی هژیر ستار ابراهیمی هژیر
تاریخ تولد : 1/1/70 12:01 PM وضعیت تاهل : 63 تاریخ شهادت : 5/2/86 12:05 PM محل شهادت : شلمچه

روز گذشت و ماندیم پادگان. حاجی آمد  و گفت: مرخصی می خواهی؟ گفتم: چطور؟ گفت: می خواهی بروی همدان؟ گفتم: بله ، چون مادرم را هم که مریض ، می خواهم ببینم. گفت:شما را می برم، ولی قول بده که نروی بگویی، ترسیدم و نمی خواهم بیایم . گفتم: باشد.

  ساعت 4 بود، از آنجا بیرون آمدیم و ساعت 1 به رزن رسیدیم . از آنجا رفت و چند تا در را زد و با تلفن نمی شد تماس برقرار کرد . باز برای ساعت 1 ما را گذاشت رزن و خودش برگشت جبهه. گفت: یک هفته بمانید، من می آیم و شما را می برم. بعد از یک هفته ای ، من دیدم نیامد. خودم آمدم همدان و بعد گفتند: سرپل ذهاب را بمباران کرده اند. حاجی خودش در خط بوده و آمده اند . آنجا پادگان را بمباران کرده اند و بچه ها شهید شده بودند. حاجی آمد و گفت: اوضاع از این قرار است و همه ، خانواده هایشان را  آوردند.

 یک روز با یکی از نیروهایش رفته بود و مادر شهید ناراحتی کرده بود و (بنده خدا خوب پسرش بود ) به حاجی چند حرف گفته بود، حاجی سرش را پایین انداخته بود و چیزی نگفته بود ، می گفت: عیب ندارد ، بالاخره پسرش است و ناراحت شده. با وجود این ، باز می رفت  و به خانواده شهدا سر می زد.

 با فامیلها ، با همه شان خوب بود. اصلا قهر نمی کرد و می گفت: هر کس بدی کرد، باید در عوضش خوبی کنی. تعریف می کرد: یک روز در منطقه عملیاتی ،( بعد از ساعت 2 نصف شب و بعد از عملیات بود ) ، می گفت: خسته شده بودم و عملیات تمام شده بود و مسئولیت ما تمام شده بود. گفتم: 5 دقیقه استراحت کنم. آنجا جنازه زیاد بود و نشستم روی جنازه ای و  چند دقیقه ای به این منوال بودم که ، دیدم یک چیزی تکان می خورد و بلند شدم. عراقی که من 5 یا 10 دقیقه رویش نشسته بودم، تکان نخورده بود، که نفهمم زنده است. دیده بود، که گردنش خیلی درد گرفته، تکان خورده بود و شب هم که اسیر نمی آوردند و باید همان جا اسیر را می کشتند. بلند شده بود و با زبان ترکی گفته بود( با زبان خود حاجی) ،  که من زنده ام و مرا نزنید و من نامزد دارم. حاجی او را آورده بود. از او خیلی اطلاعات کشیده بودند، که کجا مهمات زیاد هست، کجا نیرو زیاد هست؟ با زبان خودمان می گفت، خیلی برایمان کار کرد و خیلی به دردمان خورد.

می آمد مرخصی می ر فت دهات و همه اش می ر فت مسجد . عاشورا بچه ها را جمع می کرد . یک روز پول جمع کرد و از خودش هم گذاشت که شد 15 هزار تومان . چند وقت پیش یک کتابخانه توی دهات درست کرد، آنجا بسیج تشکیل داد. از اینجا هم خودش کتاب می خرید و می برد. بالاخره یک کتابخانه درست کرد. الان هم آن کتابخانه هست .

طبقه بالا مسجد زنانه بود و پایین مردانه. بالا که بودند ، زنها یک وقت پرده را بالا می زدند و نگاه می کردند ، حاجی خیلی ناراحت می شد . یک روز آمده بود همدان ، پارچه از آن ضخیم هایش از همدان  گرفته بود و آورد ، دو تا هم چرخ کرد، یکی مال مادرشوهرم و یکی مال یکی از فامیلها . آورد و گذاشت آنجا و گفت: یک بلایی بیاورم سر زنها ، که دیگر نتوانند پایین را نگاه گنند. از صبح نشستیم ، پرده دوختیم برای مسجد تا شب . نزدیک عاشورا بود آهن هم جوش داد و درست کرد و شب رفتند مسجد. نمی دانم زنها چطوری گوشه پرده را با سنجاق بالا زده بودند که  آمد و گفت: سر این زنها را زیر سنگ هم بگذاری ، باز هم بیرون می آیند. (نمیدانم چطور پرده را بالا زده بودند و پایین را نگاه می کردند) . یک وقتی حمام وسایلش خرا ب می شد( خب روستا بود ، خودش می خرید و می برد) ، درست می کرد. آنچه از دستش برمی آمد ، کمک  می کرد ، ولی نمی گفت. بعدا خودشان تعریف می کردند، هر وقت می رفتیم دهات و هر کس هر کاری داشت، می آمد پیش حاجی . هر بار می رفتیم و هر کس که با هم دعوا کرده بودند ، می آمدند پیش حاجی و حاجی آنها را آشتی می داد. سنش پایین بود و ریش  او سفید نبود، ولی هر کسی ، هر کاری که داشت ، می آمد پیش حاجی و حاجی مشکلش را حل می کرد