فرامرز آذری
خاطره:عکس یادگاری(از زبان همسر شهیدخانم میترا شریعت)
اسفند ماه61 بود ومن تازه با شهید آذری ازدواج کرده بودم.زندگی مابسیار ساده وبی پیرایه شروع شد.چون شهید دانشجو بود،ما باید در همه ی کارها صرفه جویی می کردیم.تصمیم داشتیم به مسافرت کوتاه مدتی برویم.هزینه یرفتن به مشهد را نداشتیم وکاشان را انتخاب کردیم.در کاشان از باغ فین دیدن کردیم .عکاسی آنجا حضورداشت ومن خیلی دوست داشتم که عکس یادگاری بگیریم.بدون آنکه قیمت را بپرسیم از او خواستیم تا از ما عکس فوری بگیرد.چند دقیقه بعد عکس ظاهر شدواو بابت آن50 تومان ازما گرفت که درآن روزها مبلغ زیادی بود.در راه برگشت شهید آذری می گفت که این کارها اسراف است ودر این وضعیت جنگ ضروری نیست.برای جبران کاری که کرده بودیم چند روزی را روزه گرفتیم.این ماجرا گذشت تا تیر سال1362 ،شهید برای عملیاتی در بانه وسردشت عازم جبهه بود.عکس راآوردم وبه همراه آن نامه ای نوشتم ودر دستمالی گذاشتم وعطر زدم ودر داخل ساک اوگذاشتم.از اوخواسته بودم به خاطر فرزندی که در راه داریم دعانکند که شهید شود وسعی کند که سالم برگردد.می خواستم که با نگاه کردن به عکس بداند که من همیشه منتظر او هستم.اودر جبهه نامه را خوانده بود وعکس را درجیب خود گذاشته بود.بعدها در نامه نوشته بود با این که برایش سخت است ولی به خاطر من از خدا تقاضای شهادت نمی کند.درسال1363 بر حسب اتفاق یکی از دوستانش که روحانی بود ودر دفتر امام کار می کرد را می بیندوعکس را به او می دهد تا امام آن را بادستخط خود متبرک کنند.چند ماه بعد آن عکس از دفتر امام به آدرسمان ارسال شد.امام خمینی(ره)پشت آن نوشته بودند:ان شاءالله تعالی موفق باشید وهمگی در خدمت به اسلام ومسلمین وتوجه به خداوند متعال بکوشیم.مهر دفتر امام نیز روی آن بود.حالا دیگر این عکس خیلی عزیز بود.شهید دستخط امام را می بویید ومی بوسید.همیشه آن را همراه داشت.هنگام شهادت نیز عکس در جیب کاپشن او بود.بعد از اینکه وسائل شهید را آوردند کاپشن نبود.چندماه پیگیری کردیم تا آن را پیدا کردیم.عکس در جیب آن بودواین بار باخون شهید متبرک شده بودوچه یادگاری عزیزی برایم باقی مانده بود.