محمد تکلو بیغش
یه آرزو داشت که همیشه به زبون می آورد. می گفت:می خواهم روز عاشورای امام حسین (ع)
عاشورایی بشوم.
روز عاشورا داشت جعبه های مهمات رو جا به جا می کرد که صدای انفجار بلند شد!
وقتی گرد و غبار خوابید دیدم سرش از بدنش جدا شده