loader-img-2
loader-img-2
سیره شهید آقاسی زاده
سیره شهید آقاسی زاده
مهندس «حاج حسن آقاسی زاده» درسال 1338در"مشهدمقدس" به دنیاآمد. ازکوچکی علاقه زیادی به شرکت درمجالس مذهبی داشت،به همین خاطر عمده مسائل رساله «حضرت امام» راحفظ بود. اخلاقش درخانواده اسوه بود. به درس ومطالعه و حضور درکتابخانه ها اهمیت زیادی می داد. دوران ابتدایی و دبیرستان را با نمرات عالی گذراند. بخاطرمعدل بالا با پشنهاد آموزش و پرورش و با کسب اجازه از نماینده امام در "قم" جهت ادامه تحصیل عازم "کانادا" شد. با رتبه بالایی موفق به دریافت کارشناسی ارشد مهندسی راه و ساختمان و پل سازی دردانشگاه "تورنتو"گردید. به محض بازگشت وعضویت درسپاه پاسداران، خودرا به جبهه های نبرد با متجاوزین بعثی رساند و به دلیل ابراز شایستگی در "معاونت فنی ومهندسی قرارگاه خاتم الانبیاء سپاه پاسداران" مشغول انجام تکلیف شد. ازسال 1361درجبهه تا سال1366هنگام شهادت در2400پروژه کوچک و بزرگ ازخط مقدم تا عقبه شهرها شرکت داشت و بابکارگیری دوبال تعهد وتخصص اوج پروازیعنی شهادت راکسب کردونام نیکوی اوبرای همیشه در کنار نام مردان بزرگ این سرزمین جاودانه ماند.
در آرزوی اعزام
در آرزوی اعزام
 وقت نماز ظهر بود. بعد از وضو، به مسجد رفتیم تا نمازمان را به جماعت بخوانیم. آنجا برادران «نوراله قلی پور»، «مهرعلی طالعی»، «رحیم ورمزیاری»، «یاشار» و «برزگر» هم بودند. «حجت الاسلام واعظی» بعد از نماز مغرب چند جمله گفت. گفت: چون شما در عرض دو، سه روز آینده عازم جبهه هستید، دعای مرزداران را برای پیروزی شما می خوانیم. بعد از اینکه به پایگاه خودمان رسیدیم، ناهارمان را که نان و پنیر بود خوردیم و بعد به استراحت پرداختیم. همه اش در فکر این بودم که خدایا، «واعظی» اشاره به اعزام به خط کرد، کی به خط خواهیم رفت؟ ساعت 5/2 بود که به پیشنهاد برادران به حمام رفتیم. همراه برادران «برزگر»، «میثاقی»، «کریمی»، «علیزاده»، «رضوی»، «پاشائی»، هفت نفره وارد یک حمام خصوصی 5 نفره شدیم. بعد از استحمام، لباس هایم را هم شستم. همه آماده رفتن شدیم ولی «برادر علیزاده»، لباس های زیادی برای شستن داشت برای همین دیرتر از ما خارج شد. با یک صلوات از آنجا بیرون آمدیم و به پارک رفتیم بعد از مدتی استراحت روی چمن ها، به طرف پایگاه حرکت کردیم. تا رسیدیم نگهبانی. گفت: پاسداری آمده بود و تو را می خواست. گفتم: کو؟ گفت:داخل حیاط است. داخل پایگاه، «برادر نورالله قلی پور» و «محمود سلماسی» منتظرمن بودند. «برادر قلی پور» دوربینم را داد و گفت: «رحیم» و «مهرعلی» با گردان، به خط مقدم می روند. می خواستند تو را ببینند. فیلم را که تمام شده بود از دوربین خارج کردم و به «برادر قلی پور» که به "اهواز" می رفت دادم تا ظاهر کند. با «برادر محمود سلماسی» به "پایگاه مهدوی" رفتیم ولی کسی آنجا نبود. از نگهبان پرسیدم، "گردان حمزه" کجا رفته است؟ گفت: آنها چند دقیقه قبل به خط مقدم اعزام شدند. از اینکه موفق نشدیم آن دو برادر عزیز و سایر رزمندگان عازم به خط مقدم را ببینیم، ناراحت شدیم. با همان حال ناراحت به پایگاه برگشتم. «برادر محمود سلماسی »هم به مسجد رفت. در پایگاه با برادران گرم صحبت بودیم. «برادر محمد برزگر» گفت: وضو بگیریم و به مسجد برویم. همین کار را هم کردیم. در مسجد جای «مهرعلی» و «رحیم» را خالی دیدم. ما همیشه در یک صف نماز بودیم. دو سه روزی که با هم بودیم هر بار که برای نماز جماعت می آمدیم در یک صف کنار هم می ایستادیم. نماز جماعت را به امامت «حجت الاسلام واعظی» اقامه کردیم. ایشان در بین دو نماز سخنرانی کرد. گفت: شما هم ظرف دو سه روز آینده به خط مقدم اعزام خواهید شد و این حمله ای که در پیش دارید انشاءا... آخرین حمله و آخرین ضربه ای است که به صدام خواهید زد. شما باید ایمان خودتان را محکم کنید و سلاح معنوی خود را تقویت کنید. اگر این سلاح را تقویت کردید و نظم داشتید به خدا قسم پیروزید، همان طور که در حمله های اخیر هم پیروز شده اید. او روی تقوی و نظم تأکید می کرد. می گفت: اگر شما تقوی داشته باشید و نظم نداشته باشید، شکست خورده اید و اگر نظم داشته باشید و تقوی نداشته باشید باز هم شکست می خورید. خدا را شکر کنیم که شما نظم و تقوی را با هم دارید و همین باعث پیروزی شماست. سخنرانی را با دعا تمام کرد. نماز عشاء را خواندیم و بعد از نماز به طرف پایگاه حرکت کردیم. هنگام خروج از مسجد برادران شعار خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی، «خمینی» را نگهدار را سردادند.
از فکر تا نتیجه
از فکر تا نتیجه
این غول ها چه کسانی هستند در منطقه عملیاتی، من فرمانده گروهان تانک بودم، موضع بسیار حساس ما در سرنوشت جنگ تأثیر به سزایی داشت و این اهمیت نظامی باعث شده بود که افسران هم متمرکز شوند و منطقه را با فرماندهی خود کاملاً پوشش دهند تا کوچکترین روزنه ای برای نفوذ نیروهای شما نباشد. این منطقه "گذرگاه رقابیه" بود. تلاش ما در این منطقه به نتیجه رسید. موفق شدیم نیروها را متمرکز کنیم و آرایش بدهیم و کنترل منطقه را در دست گیریم. همچنین مسافت زیادی را مین گذاری کردیم. سیم های خاردار نیز تعبیه شد. این ها به علاوه استحکامات نیرومندی که در منطقه به پا شده بود، در ما احساس امنیت کامل ایجاد کرده بود. ما اطمینان داشتیم اگر نیروهای شما بخواهند در موضع ما نفوذ کنند نیاز به طرح و عملیات بسیار پیچیده و حساب شده ای دارند و باید متحمل تلفات و ضایعات سنگین شوند. به حساب ما امکان موفقیت ناچیز بود و تصرف "گذرگاه رقابیه" برایتان بسیار گران تمام می شد. نقل و انتقالات نظامی به سهولت انجام می گرفت و روحیه پرسنل از این بابت که در امان هستند متحول شده بود. انبوه مهمات در جای امن جاسازی شده بود و این امر خود دلگرمی زیادی به ما می داد. همه این ها که برایتان گفتم پیروزی ما را مسجل می نمود و طبق محاسبات، نیروهای شما قادر نبودند بیش از چند ساعت در مقابل ما ایستادگی کنند و در عین حال ما می دانستیم که شما حمله ای در پیش دارید. از فرماندهان بالا دستور رسیده بود که پیش دستی کنیم و قبل از شما دست به کار شویم تا حمله شما عقیم بماند. ساعت دوازده از فرماندهی کل فرمان حمله صادر شد، یک حمله شدید و گسترده. اهداف این حمله عقب راندن و نابود ساختن نیروهای شما در آن سوی "رودخانه کرخه"، در منطقه "شوش"، و سیطره کامل نیروهای ما بر کناره غربی این رود بود، به اضافه منهدم ساختن پل شناور تعبیه شده توسط نیروهای شما و قطع کردن هرگونه کمک نظامی که از طریق"بستان" انجام می گرفت. بعد از پیروزی، استحکامات نیرومند در کناره های رودخانه برپا شد تا نیروهای شما را سرکوب و بر اساس طرح ریخته شده تا آن سوی رود به عقب نشینی وادار کنیم.
تعهد به انجام کار
تعهد به انجام کار
در سال 61 از "مشهد" به "قرارگاه صراط المستقیم اهواز" اعزام شدم و «حسن آقا» در آن زمان در "قرارگاه خاتم الانبیاء" بود. در "قرارگاه صراط" من مسئول خرید لوازم و ماشین آلات سبک و سنگین بودم. یک روز «حسن آقا» به قرارگاه ما آمد و گفت: یک کارشناس می خواهیم که قطعات ماشین آلاتی را که توسّط کشتی آمده مشخّص کند. به همین دلیل مرخّصی شما را از «حاج رحیم صفوی» گرفته ام که شما را 2 یا 3 روز با خودم به "ماهشهر" ببرم تا قطعات ماشین های سبک و سنگین را مشخّص کنید. صبح ، به سمت "ماهشهر" در حال حرکت بودیم ؛کنار جادّه 4 نفر بسیجی ایستاده بودند، سوار کردیم. 2 نفر از آن ها جلو و 2 نفر دیگر عقب نشستند. مقداری از مسیر را که رفتیم باران شروع به باریدن کرد. «حسن آقا» گفت: نگه دار. بعد به اتّفاق نفر بغل دستش به عقب ماشین رفتند و به دو نفر عقب ماشینی گفت: بروید جلو بنشینید. به محض اینکه به آنجا رسیدیم من به اتّفاق یکی از برادران به داخل کشتی رفتم و مشغول مشخّص کردن وسایل شدیم. «حسن آقا» جهت تعمیر یکی از سایت های موشکی رفت. بعد از اینکه کارم تمام شد به سایت موشکی رفتم و دیدم که «حسن آقا» هنوز نهارش را نخورده، و مشغول کار است.
قسمتی از خاطره برادر رحیم قمیشی از حاج اسماعیل فرجوانی
قسمتی از خاطره برادر رحیم قمیشی از حاج اسماعیل فرجوانی
من بارها از شهید اسماعیل فرجوانی شنیده بودم که ایشون می گفت که من از خدا خواستم وقتی که بناست شهید بشم اون موقع رو به نوعی به من الهام کنه و همون موقع بشینم و وصیت نامه ام رو بنویسم و می گفت که من بارها وصیت نامه نوشتم ولی بعد از اینکه از عملیات برگشتم همون وصیت نامه ها رو پاره کردم و دیگه حال و حوصله ی وصیت نامه نوشتن رو برای هر عملیات ندارم و دوست دارم موقعی وصیت نامه بنویسم که بدونم بناست شهید بشوم. این رو حاج اسماعیل در عملیات های قبل به من گفته بود و اون روزهای آخر می دیدم که حاج اسماعیل با همه ی مشغله ی کاری که داشت خلوت می کرد و وصیت نامه می نوشت و البته این رو هم به خودمون می گفت که دارم وصیت نامه می نویسم شکی نداشتیم که حاج اسماعیل احساس کرده که شاید در این عملیات شهید می شه و از یک طرف هم خودش رو آماده کرده بود که با همون گروهان غواص وارد عملیات بشود. .... من از اون شور و حالی که در حاج اسماعیل مشاهده می کردم در همون غروب بعد از اینکه نماز رو به امامت حاج اسماعیل برگزار کردیم حاج اسماعیل با عجله می خواست خارج بشه. حاج اسماعیل رو صدا کردم و با حالت ملتمسانه ای بهش گفتم که حاجی می دونی که موفقیت عملیات با فرماندهی شما ممکنه و اگر شما شهید بشین در اون آغاز عملیات معلوم نیست ما چقدر بتونیم موفق بشیم و با یک حالت ملتمسانه ای ازش خواستم که اگر ممکنه با اون گروهان اول وارد نشید ... حاج اسماعیل در همون دقیقه ی اول شروع عملیات شهید می شوند و یک تیر به میان پیشانی و بین دو چشمشون اثابت می کنه و در همون آبی که ابتدای مواضع عراقی ها بود می افتد. ساعتی از شکستن خط اول عراقیها می گذشت و ما هنوز از شهادت حاج اسماعیل مطلع نشده بودیم و من با اون دو گروهانی که باقی مانده بودند حرکت کردم بطرف خط اول عراق که الان دیگه بوسیله ی بچه ها فتح شده بود. من در حینی که داشتم بچه ها رو کمک می کردم که همه از یک مسیری که مطمئن بودیم پاکسازی شده عبور کنند در هنگامی که بچه ها از یک سیم خاردار انبوهی عبور می کردن و در حالی که تعداد زیادی از بچه ها از یک مسیر رد شده بودن وقتی که من اومدم از اون مسیر رد بشم دیدم که با اینکه اون سیم خاردار خیلی انبوهه ولی تعجب کرده بودم که همه ی بچه ها به راحتی از روی سیم خاردار دارن رد می شن و وقتی که من اومدم رد بشم دیدم که عجیبه پاهام روی منطقه ی سیم خاردار گذاشته می شه ولی نه خاری از سیم داخل پاهام وارد می شه و نه اصلاً احساس می کنم روی سیم خاردار هستم و باز هم دوست دارم بگم که شاید از دویست نفر بچه ها 180 نفر گذشته بودن از اون منطقه و من جزو نفرات آخر بودم که باید از اون باریکه می گذشتم و با اینکه از روی سیم خاردار رد می شدم اصلا سیم خاردارها اذیت نمی کردند یا لای پای ما گیر نمی کردند. البته چون سیم خادار رفته بود زیر آب چیزی معلوم نمی شد ولی کنجکاوی من باعث شد که ایستادم و خم شدم داخل اون آبی که سیم خاردار درونش بود که دستم رسید به اون کفی که باید سیم خاردار رو می دیدم دستم به یک لباس غواصی خورد و متوجه شدم که یکی از شهداست ..... من پیش خودم هیچ شکی ندارم که تنها شهیدی که می تونست از خدا بخواد و خدا هم اجابت کنه برای اینکه حتی بعد از شهادتش یک وسیله ای برای کمک به بچه ها باشه، حتی با جسم بی جانش باز هم فداییه بچه ها باشه و راه رو باز کنه، بسیجی مقرب الهی حاج اسماعیل بود و اگرچه همه ی شهدا مقامشون بالاست ولی شکی ندارم که اون جنازه ای که خودش رو بر روی سیم های خاردار قرار داده بود تا بچه ها براحتی عبور کنن اون جنازه ی شهید حاج اسماعیل فرجوانی بود.
ولایت از دیدگاه شهید ناصری
ولایت از دیدگاه شهید ناصری
یکی از دوستان از من خواسته بود که در مورد عقاید شهید و انقلاب بیشتر بنویسم. راستش چون من خودم زیاد دوست نداشتم ، وارد موضوعات سیاسی بشوم، تا حالا این کاررا نکرده بودم. به هر حال در این، خاطرات و تفکرات شهیدم را در این مورد می نویسم: ولایت فقیه یکی از اصول اعتقادی او بود. "نسبت به اصل ولایت فقیه بی تفاوت نباشید و با دو عنصر عقل و عشق آنرا مورد پاسداری و اهتمام قرار دهید. " قسمتی از وصیت نامه بابام. همیشه تا جایی که در توانش بود، اخبار و مسایل سیاسی را دنبال می کرد و سعی می کرد هیچ وقت صحبت ها و بیانات رهبر معظم انقلاب را از دست ندهد.از ایشون با عنوان «آقای خامنه ای» در خانه صحبت می کرد. هنگام پخش صحبت های «آقای خامنه ای» از تلویزیون، علاوه بر اینکه خودش به صحبت ها گوش می داد، ما را هم دعوت می کرد تا به صحبت های «آقای خامنه ای» گوش بدهیم. و خودش می گفت: محور قضاوت در همه ی موارد ولایت فقیه است. و تاکید داشت: مهم اطاعت از ولایت فقیه است  شخص در مرحله ی بعدی قرار دارد. در آن زمان امام ولی فقیه بود و اکنون «آقای خامنه ای». نسبت به ارزش های والای انقلاب حساس بود و همواره در صحبت هایش با افراد مختلف از آن دفاع می کرد. واقعیات را می دید و در بیان مطالب حق ملاحظه هیچ کس را نمی کرد. بطور خاص، با "جریان دوم خرداد" مخالف بود، چون می گفت:" ارزش های انقلاب داره کمرنگ می شود". صحبت های دلسوزانه ایشون در سال 84 ، کاملا گواه این مطلب است. البته در بحث های سیاسی به هیچ کس توهین نمی کرد و ضمن دفاع از عقایدش برای دیگران احترام قایل بود. هنگام بحث و صحبت با افراد مختلف به فراخور حالشان با آنها بحث می کرد و در صحبت هایش به نظرات «آقای خامنه ای» استناد می کرد
گفتگو با همسر «شهید حبیب الله شمایلی»4
گفتگو با همسر «شهید حبیب الله شمایلی»4
*در این چندسال با هم به سفر رفتید؟ **اصلا فرصت نشد تا ما یک دل سیر همدیگر را ببینیم یا سفر برویم .فقط یک بار اوایل ازدواجمان به تهران، منزل خواهرش رفتیم. زمان جنگ خود «حبیب» خیلی دوست داشت به "کربلا "برود. خیلی طرفدار امام بود و همیشه وصیت می کرد که ما باید دنباله رو امام باشیم، پشتیبان ولایت فقیه و رهبر باشیم. در وصیت نامه اش هم از همه حلالیت طلبیده بود و گفته بود: «مراقب بچه ها باشید و با تربیت اسلامی آنها را بزرگ کنید.» حالا هم که به آن روزها فکر می کنم برایم سخت می گذرد. اما واقعا افتخار می کنم که همسر شهید هستم. *برای فرزندانتان از پدرشان چه می گویید؟ **به بچه هایم همیشه از خوبی، متانت و ایمان و صداقت پدرشان می گویم. آن ها هم افتخار می کنند که فرزند شهیدهستند، اما همیشه کمبود پدر را در زندگی احساس می کنند. من حتی آن زمان هم که کنارم بود دلهره از دست دادنش را داشتم. همیشه می گفت:« به خدا توکل کن». یک قسمت از وصیت نامه اش همیشه در ذهنم مرور می شود، آنجا که نوشته بود:« در بدترین شرایط به خدا توکل کنید که پناه دهنده بی پناهان است. و قدر رهبر و انقلاب را بدانید». *الان چه چیزی از گذشته بیشتر بر دلتان سنگینی می کند ؟  **همه چیز به دلم مانده است. همیشه فکر می کنم کاش فقط یکسال از این چهار سال را با هم بودیم... *بچه هایتان از پدر رنگ و بویی دارند؟ **بله. بچه هایم تودارند، مثل پدرشان غصه شان را در دلشان می ریزند. دخترم سرکار می رود در "بهبهان" و پسرم هم ازدواج کرده و در "اهواز" است. و خودم هم چند سال پیش با برادر «حبیب» که همسرش به رحمت خدا رفته ازدواج کردم. اما هنوز بعد از 25 سال حلقه ای را که حبیب به من داد به دست دارم. *چقدر به "شهید آباد" می روید؟ **زیاد. در "بهبهان شهیدآباد" از ما دور نیست. همیشه سرخاک می روم و با «حبیب» درد و دل می کنم و از بچه ها می گویم.
از بهبهان تا تهران
از بهبهان تا تهران
انتقال به تهران حدود سه سال پیش اوایل محرم بود که در" ICU بیمارستان شهید زاده بهبهان" بستری شد و آن دفعه هم به علت نارسایی ریه ، پزشکان مجبور شدند لوله اکسیژن را از طریق دهان و گلو وارد ریه بکنند. و باز هم نمی توانستند که لوله را جدا کنند. ( درست مثل همین سری آخر که منجر به شهادت ایشان شد.) . از پزشکان که در مورد وضعیت بیماری سوال می کردیم صریحاً جواب می دادنند که " چرا بیش از این او را اذیت می کنید؟" خوب، بالاخره راهی هم نداشتیم جز انتقال به "تهران" که آن هم به دلیل وضعیت بد بیماری رسیک بزرگی بود. بالاخره تصمیم را گرفتیم و آمبولانسی ایشان را از "بهبهان" تا "اهواز" و سپس با هواپیما تا فرودگاه "تهران" منتقل کردند. اما متاسفانه به محض رسیدن به فرودگاه "تهران" حال ایشان به هم می ریزد و کلاً علائم حیاتی مختل می شود. از فرودگاه تا "بیمارستان بقیه الله" را مطمئنم که با دعای خیر همشهریان و دوستان بود که به بیمارستان رسید. هیچ وقت یادم نمی رود. آن شب ، فکر کنم شب هشتم محرم بود که «مرحوم حاج محمد جعفر گله دار زاده» بعد از پایان مراسم سینه زنی در "محل امامزاده فضل(ع)" «آیه شریفه امن یجیب »را برای شفای بابام قرائت کردند. با خواست خدا و دعای خیر دوستان و تلاش پزشکان بعد از حدود دو هفته بود که پزشکان موفق شدند لوله را جدا کنند و کم کم ایشان را به شرایط نرمال برگردانند و بعد از یکی دو ماه( درست چند ساعت قبل از تحویل سال) به طور کامل از بیمارستان مرخص شد تا دو سه سالی را بیشتر در کنار ما باشد و الان که فکر می کنم می بینم که همین چند سال بیشترین تاثیر را از اندک شناخت من به بابای شهیدم داشت و چه درس هایی را که در بیمارستان به ما داد.....
وصف کوتاه از ایل قشقایی
وصف کوتاه از ایل قشقایی
تا چند روز دیگر از میان "ایل قشقایی" دیگر کسی باقی نخواهد ماند که در برابر جاذبه ی سحرانگیز کوچ تاب آورده باشد. برای عشایر، ماندن مثل مردن است و جاذبه ی کوچ، تنها در مرغزارهای سرسبز نیست. آنان که مانده اند، شهر را به بهای اسارت خریده اند. بهار کوچ آنان که مانده اند، شهر را به بهای اسارت خریده اند. عشایر همسفر بهار هستند و این حرکت دائم، از آنان مردمی آزاده و بی تکلف ساخته است. رودخانه هایی هستند که حیاتشان در ترک ماندن است، اگرنه عادات و تعلقات آنان را به بند می کشد و از ظلمات درونشان مردابی عفن ظاهر می شود. پیوندی که همسفران بهار با طبیعت بسته اند، آنان را روشنی آب و طراوت شبنم، لطافت گلبرگ و آزادگی کوهسار، رقت نسیم و صلابت صخره ها، صمیمیت آفتاب و وسعت دشت بخشیده، و هجرت دائم، مرداب های عفن وجودشان را خشکانده است. خانواده ی «شهید طمراس چگینی» آخرین روزهای ییلاق خویش را در نزدیکی های "فیروزآباد" می گذراندند. »، پیرمرد خوش چهره ی دیگری هم که همچون پدر «شهید چگینی» کلاه قشقایی به سر نهاده بود،او پدر «شهید قیطاس میرزاده» است، شهیدی دیگر از طایفه ی کوچک «چگینی».
تربیت عاشورایی
تربیت عاشورایی
انعکاس غروب آفتاب در آبگرفتگی شلمچه تمثیلی تاریخی است، آیتی است از آیات قدسی آفرینش که در خود، راز یک سنت تغییرناپذیر را نهفته دارد. شهادت جانمایه ی انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است. رمز آنکه سیدالشهدا(ع) را خون خدا می خوانند در همین جاست. خون پیکره ی حق در طول تاریخ از قلب عاشوراست و اگر حقیقت را بخواهی، هنوز روز عاشورا به شب نرسیده است. کاروان تاریخ روان است و یاران عاشورایی سیدالشهدا(ع) یکایک پای به سیاره ی زمین می گذارند و در زیر خیمه هایی پشمینه و یا در خانه هایی کاهگلی بزرگ می شوند و خود را به صحرای کربلا می رسانند. «مرتضی جاویدی» و «طمراس چگینی» از این خیلند. «شهید طمراس چگینی»، معاون «شهید خلیل مطهرنیا»، مسئول طرح و عملیات لشکر المهدی بود. او اکنون در کنار خلیل، که با دوربین رفت و آمد دشمن را در کنار دریاچه ی پرورش ماهی زیر نظر گرفته، ایستاده است. خلیل دوربین را به «طمراس» می سپارد. فرمانده لشکر نیز سر می رسد و این بار او به جبهه ی دشمن خیره می شود. آنچه که نظر آنان را به خود جذب کرده است، تلاشی است که در جبهه ی دشمن به وسیله ی بچه های تخریب انجام می شود. آنها رفته اند تا با پودر آذر، جاده ی تدارکاتی دشمن را منهدم کنند. آنچه در کتاب های تاریخ نگاشته اند این است که ریشه ی جنگ ها همواره در جاذبه ای است که نفس انسان را به جانب قدرت و حاکمیت یافتن بر دیگران می کشاند. اما ریشه ی این جنگ برای ما در معتقداتی است که راه ما را به طریق هزاران ساله ی انبیا پیوند می دهد و اگر اینچنین نبود، «طمراس» دانشگاه را رها نمی کرد تا به جبهه بیاید و اگر اینچنین نبود، هرگز مردم جایی در جنگ نمی یافتند. خون پیکره ی حق در طول تاریخ از قلب عاشوراست که سرچشمه می گیرد و اگر حقیقت را بخواهی، هنوز روز عاشورا به شب نرسیده است. کاروان تاریخ روان است و یاران عاشورایی «سیدالشهدا (ع)» یکایک به سیاره ی زمین می گذارند و در زیر خیمه هایی پشمینه و یا در خانه هایی کاهگلی بزرگ می شوند و خود را به صحرای "کربلا" می رسانند. آخرین بار «شهید مرتضی جاویدی» را در کنار دریاچه ی پرورش ماهی ملاقات کردیم. دو سه ساعت بیش تر نبود که این خط به تسخیر رزمندگان اسلام درآمده بود و برای تثبیت کامل آن هنوز بچه ها به شدت با نیروهای زرهی دشمن درگیر بودند. «مرتضی» که خیال داشت گردان خود را پیش ببرد و راه گریزی هم از نگاه دوربین نیافته بود، به ناچار سعی کرد با همان نگاهی که همواره گویی به فراتر از نهایت ها می نگریست، در چشم دوربین نگاه کند و با عجله به سؤ الات ما پاسخ گوید. بعد هم باشتاب در حالی که یک موشک آرپی جی به دست داشت روانه شد. «مرتضی» را در جبهه با نام «اشلو» می شناختند. و اگر درست بیندیشیم، تقدیر آینده ی جهان نه در کف نام آوران دنیای تیره ی سیاست، بلکه در کف دلاوران گمنامی چون «مرتضی جاویدی» و «طمراس چگینی» است که فارغ از نام و نشان دست اندرکار تغییر عالم هستند.
عملیات شناسایی سکوی الامیه14(وقتی همه معادلات به هم بخورد)
عملیات شناسایی سکوی الامیه14(وقتی همه معادلات به هم بخورد)
روی پدال سمت چپ هدایت قایق فشار آوردم. هر چی قوت داشتیم، ریختیم در بازو و پارو زدیم. رفتیم طرف چپ و از اسکله دور شدیم. پنج شش متر که دورتر شدیم. عراقی ها انگار دستور آتش گرفتند. نمی دانم چند گلوله به طرفمان شلیک شد. آب دریا آبکش شد. تیر بود که می رفت داخل آب و ناله آب را در می آورد و بخار به هوا می فرستاد. حس کردم آب اطراف قایق دارد به جوش می آید . وسط خرمن آتش داخل قایق نشسته بودیم و هیچ کاری جز پارو زدن نمی توانستیم بکنیم. سرم داشت می سوخت . همه جا پر از گلوله بود.گوشم پر از صدای تیر بود. صدای شلیک "توپ 57" به هوا رفت. گلوله توپ نزدیک ما به آب خورد و یک عالمه آب فرستاد توی هوا. بعد کمانه کرد و دوباره رفت هوا. چون دو زمانه بود، توی هوا منفجر شد. حس کردم تمام بدنم و لباس غواصی ام دارد جزغاله می شود. صدای شکستن چوب قایق که به گوشم رسید، سردی مور مور کننده آب با پاهایم آشنا شد. قایق تیر خورده بود و آب به کف قایق راه پیدا کرده بود. چه خوب که چوب قایق، جیبوه اسفنجی بود و زود زیر آب نمی رفت. درسد تمرین می کردیم ، یک قوطی شیر خشک همیشه در قایق بود که با او آب را از قایق بیرون می ریختیم. قوطی حالا درقایق نبود. داخل قایق دو تا کلاش بود, چند تا نارنجک و بی سیم و جیره جنگی و قمقمه .... خدا کند دو تا تیوپ تعادل دو طرف قایق، تیر نخورده باشد . تیر بود که به طرفمان می آمد. گفتم: «محمد» چطوری ؟ گفت: هنوز خوبم. تو چی ؟ آمدم بگویم من هم خوبم، که صدایی مثل صدای شکستن جمجمه درگوشم نشست. پارو از دستش داخل آب افتاد. انگار مغزش متلاشی شد. صدای خرخرش دلم را لرزاند. آمدم خم بشوم. ...
تخریب و شعار رزمندگان آن:
تخریب و شعار رزمندگان آن:
این مطلب شعار روز بچه های واحد تخریب است. تخریب واحد حساس و وحشتناکی است که کار رزمندگان آن جمع آوری میادین مین و موانع ایذائی دشمن است. به خاطر حساسیت کار هر کسی حاضر به انجام وظیفه در این واحد نیست. تخریب یعنی مأنوس شدن با خود، خدا و سرنیزه. تخریب چی یعنی خط شکن بودن، تخریب چی یعنی پل شدن روی موانع و سیم های خاردار .  تخریب چی یعنی خاموش کردن مین های منور در شب عملیات با گرمای حدود 300 درجه سانتیگراد آ ن هم با شکم و سینه یک مرد خداپرست، تخریب یعنی باز کردن روزنه ای درقلب سد ها و دژهای پولادین جهت عبور رزمندگان پیاده. تخریب یعنی سپردن سر و دست و پا به معبود و در یک کلمه تخریب یعنی سکوت در انفجار .  یکی از درخشش های زیبای بچه های گردان شهر ما "بروجرد" در طی سالهای 60 ـ 61ـ 62  اداره واحد "تخریب تیپ 15 امام حسن (ع)" بود که می توان از صلابت آنها در "عملیات خیبر" در "منطقه عمومی مجنون" نام برد.   بچه های پر تلاش این واحد رزمندگان، کم سن و سال، نوجوان و یا حد اکثر جوانی هستند که دلهایی به وسعت عرش دارند. رزمندگان سرنیزه به دست شهر ما تا این مقطع از جنگ پیر جبهه شده اند.  بعضی از این افراد تا این مرحله ازجنگ دو یا سه بار مجروح شده اند وبعضی ازآنها از جمله «شهید حمید تشیعی» درستاد جنگ های نامنظم در کنار «شهید چمران» نیزجنگیده است و از آن زمان به بعد یا در جبهه در کنار رزمندگان بوده و یا در بیمارستان در کنار مجروحین و جانبازان در حال بهبود جهت برگشت به جنگ. در مقطعی که "واحد تخریب تیپ 15 امام حسن (ع)" در سطح کشور و یا در سطح بقیه یگانهای سپاه درخشش داشت. این درخشش را مدیون بچه های گردان شهر ماست.  از جمله بچه های تخریب چی این واحد می توان ازشهیدان: «حجت الله اسلامی»، «آرش (حامد) آزما»، «محمد ابو الفتحی» ، «بهمن بیرانوند»، «حمید تشیعی»، «محمد علی ترابی گودرزی»، «علیرضا پارسا»، «علی محمد جمشیدی»، «سید مصطفی حسینی»، «محمود رادمنش»، «ابوالقاسم رضایی»، «محسن دوست محمدی»، «محمود شیرزاد»، «سیروس فتحی»، «حشمت الله کردی»، «محمد حسین کاوه پور»، «محمدابراهیم گودرزی»، «سید منصور محمودی»، «محمد حسین معطری»، «مهدی نظام الاسلامی» و «پرویز نصراللهی» به عنوان شجاعترین رزمندگان بسیجی یاد کرد چرا که اینان هم پیمان شده بودند تا پیروزی اسلام بر کفر در جبهه حضور داشته باشند تا اسلام وایران سر بلند گردد. همچنین از تنها یادگاران بجای مانده از این واحد می توان از جانبازان آزادگان و رزمندگان :  «بهرام بیرانوند»، «عباس بیاتی»، «مجید بیاتانی»، «حسین پارسا»، «رضا ترکاشوند»، «علی ترکاشوند»، «مرتضی ترکاشوند»، «محمد دالوندی»، «مصطفی ذباح»، «عباس ستاری»، «اصغرسعیدی»، «محمد سعیدی»، «قدرت سعیدی»، «محمود سیف»، «عباس عاشور پور»، «مرتضی غفار زاده»، «حجت کاوند»، «حاج رضا گودرزی»، «محسن گودرزی»، «مجید گودرزی»، «رضا گودرزی»، «کوروش گودرزی»، «محمد گودرزی»، «حسین گودرزی»، «حمید نظام الاسلامی»، «علی مراد نوری»، «تیمور واخته (فائزی)» و «عبدالله هراتی» نام برد .  بچه های واحد تخریب ضمن کار با سر نیزه و سیخک زدن زمین جهت شناسایی مین های کاشته شده توسط دشمن کارهای مطالعات و تحقیقاتی بسیار در خصوص شناسایی انواع مین و مواد منفجره انجام داده اند که برای سپاه بسیار حائز اهمیت است . «برادر تیمور واخته (فائزی) خاطرات خود را در این مقطع از جنگ چنین بیان می کند : در مردادماه سال 61 در کنار رزمندگان "تخریب تیپ 15 امام حسن(ع)" بودم. "مسئولیت واحد تخریب محور جفیر تا پیچ انگیزه (پیچ شهادت)" با برادر «حمید نظام الاسلامی» از بچه های" بروجردی" بزرگ شده "خرمشهر" بود . مسئولیت گروهان ما با برادر پاسدار «حاج رضا گودرزی» و معاونت ایشان با برادر «مجید گودرزی» است و کار اصلی ما جمع آوری میادین مین کار گذاشته شده توسط دشمن در کنار جاده "اهوازـ خرمشهر" می باشد. گروه ما کار خنثی سازی و جمع آوری محدوده "پادگان حمید" به سمت "خرمشهر" را عهده دار است. حدود 50 نفر در واحد تخریب مشغول خدمت هستند که همگی بسیجی و اکثراً از "شهرستان بروجرد" اعزام شده اند.  همچنین در همین ایام یعنی حضور بچه های رزمنده "شهرستان بروجرد" در واحد تخریب هنگامی که سنگر مهمات خودی توسط دشمن مورد اصابت قرار می گیرد و انبار مهمات در حال سوختن و انفجار است، برادر بسیجی کم سن و سالی از رزمندگان "بروجرد" به نام «حسین پارسا» که در "واحد مهندسی راننده لودر" می باشد تنها و تنها با غولی آهنی روی انبار مهمات خاک می ریزد و از سرایت آتش و انفجار به همه انبار جلوگیری و آتش سوزی انبار مهمات را مهار می کند.  این برادر رزمنده بعدها در اثر اصابت گلوله توپ به لودر واحد مهندسی به شدت آسیب می بیند به درجه رفیع جانبازی نائل می گردد. همه نیروهای رزمنده بسیجی شجاع، باتقوا، باصفا و با اخلاص هستند. تقریباً همه بچه ها از نظر تخصص، تقوا، شایستگی و شجاعت در یک سطح می باشند. چرا که لازمه کارهای خارق العاده ومخصوصاً تخریب همین خصوصیات است. «شهید پرویز نصراللهی» در شب "عملیات والفجر مقدماتی" هنگام باز کردن معبر در میدان مین متوجه عمل کردن مین منوری می شود. او بخاطر جلوگیری از پخش نورحاصل از انفجار و سوختن مین منور و اینکه دشمن متوجه حضور نیروها در عبور از معبر وشرکت در عملیات نشود و بچه ها را در معبر میدان مین قتل عام نکند با عشق به خدا و عاطفه نسبت به همرزمان غیورش با سینه و شکم روی مین منور می خوابد تا مین منور آرام آرام خاموش می شود و خودش هم به شهادت می رسد . « شهید پرویز نصراللهی» در هنگام شهادت سربندی سبز متبرک به اسم ائمه اطهار(ع) برسر و پیشانی داشت که همین پیشانی بند اعتقاد راسخ او به اسلام و عمق ارادت ایشان به ائمه اطهار را نمایان می سازد. او زمان نوشیدن شهد شیرین شهادت لباس بسیجی پلنگی شکل در تن داشت که حاکی از شجاعت و دلاوری یک مجاهد فی سبیل الله است. دلاوریش در تاریخ اسلام، انقلاب، جنگ و دفاع مقدس ماندگار باد. اکثر رزمندگان شجاع و دلاور "واحد تخریب تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" از جمله «شهید سید مصطفی حسینی» ،«شهید سید منصور محمودی»، «شهید محمود رادمنش»، «شهید علیرضا پارسا»، «شهیدحجت اله اسلامی» و سایر شهدای این عملیات بزرگ با رادمردی و جانفشانی در "عملیات خیبر" به سال 1362 در "جزیره مجنون"، مجنون خدا شدند و شهد شیرین شهادت را نوشیدند .  «شهید آرش (حامد) آزما» یکی دیگر از شهدای دلاور واحد "تخریب تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" است . «حامد» در زمان کوران جنگ ودفاع مقدس با جمع آوری انواع و اقسام مین های مورد استفاده در جنگ اعم از مین های خودی و غیر خودی از آنها عکس گرفته بود تا در آموزش و شناخت آن کار ساده تر شود. او که قبل از شهادت  دوبار مجروح شده بود و در یکی از مراحل مجروحیت پنجه پای خود را از دست داده بود. او از قول پدرش می گفت: پدرم گفته است: شما یا با پیروزی بر می گردید یا با شهادت. همین امر سبب پی بردن به عمق باور و اعتقاد خانوادهای ایثارگران به ادامه راهی است که در آن قدم برداشته اند.  «حامد» در زمان فوران آ تش جنگ کم تر به مرخصی می رفت و سعی می کرد همیشه در جبهه در دسترس فرماندهان جنگ باشد . او بر سر پیمانش ماند و در "عملیات کربلای 5" در سال 1365 در کنار رزمندگان"لشگر انصارالحسین (ع)" "استان همدان" با پای قطع شده خدا را ملاقات کرد . «من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه فمن هم من قضی نحبه ومنهم من ینتظروا وما بدلوا تبدیلا.» «شهید بهمن بیرانوند» نیزیکی دیگر از نیروهای دلاور و مخلص "واحد تخریب تیپ 15 امام حسن (ع) " است. ایشان از بدو ورود خود به جنگ یکی از نیروهای شاخصی است که اکثر بچه های رزمنده قدیمی که طی سال های 59 تا 62 در جنگ بوده اند کاملاً ایشان را می شناسند. «شهید حبیب الله دیم» یکی از همرزمان «شهید بهمن بیرانوند» است که در سال 63 در "عملیات بدر" به شهادت می رسد و در زمان شهادت "مسئولیت واحد تخریب تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" را به عهده داشت. ایشان خاطرات خود را از «شهید بیرانوند» این چنین بیان می کند : هنگام "عملیات خیبر" در "منطقه عملیاتی مجنون" بعد از گذشتن از "هور" در پشت یک خاکریز زمین گیر شده بودیم، در آن سمت خاکریز جاده ای قرار داشت، تیربارهای دشمن تمامی نیروها را زمینگیر کرده بودند. خودروهای نظامی دشمن از جاده در حال تردد بودند «شهید بهمن بیرانوند» با چابکی خاصی خود را به آن طرف خاکریز رسانید، پی ام پی دشمن در حال تردد بود که شهید با سرعت برق از پی ام پی بالا رفته و با سرنیزه ای که همراه داشت سر چند "عراقی" را از بدن جدا می کند . او در حال مبارزه ای جدی با مزدوران بعثی با صدای بلند بانگ بر می آورد دم به دم بر همه دم بر گل رخسار «خمینی» صلوات . صدای رسای شهید دشت و نیزار "هور" را پر کرد و به شهادت رسید و خدا را ملاقات کرد و به جمع یاران و دوستان شهیدش پیوست .  روحش شاد و راهش پر رهرو .
رزمنده های تخریب
رزمنده های تخریب
حاج بهرام بیرانوند واحد تخریب تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) در عملیات خیبر در خصوص رزمندگان واحد تخریب و بالا بخصوص نیروهای رزمنده بروجردی که از شهرستان بروجرد به این واحد اعزام شده و در حین عملیات خیبر در منطقه جزیره مجنون اوج کار گروهی و صلابت آنان را دیده است این چنین توضیح می دهد: نیروهای رزمنده واحد تخریب تیپ مثل همه ی واحدها وگردانهای مختلف تیپ از رزمندگان استانهای خوزستان و لرستان تشکیل شده بود. واحد تخریب تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) درعملیات خیبردرخصوص رزمندگان واحد تخریب وبالا خص نیروهای رزمنده بروجردی که از شهرستان بروجرد به این واحد اعزام شده و در حین عملیات خیبر در منطقه جزیره مجنون اوج کار گروهی و صلابت آنان را دیده است این چنین توضیح می دهد: نیروهای رزمنده واحد تخریب تیپ مثل همه ی واحدها وگردانهای مختلف تیپ از رزمندگان استانهای خوزستان ولرستان تشکیل شده بود.   نقش نیروهای رزمنده شهرستان بروجرد درواحد تخریب از سایر نیروهای رزمنده چشم گیرتر بود. با توجه به آنکه در عملیات خیبر کار نیروهای واحد تخریب، کاری تخصصی و فوق العاده حساس بود. بعد از اتمام کار به نحو احسن نیروهای واحد تخریب از من خواستند تا در کنار سایر نیروهای رزمنده گردانهای آبی خاکی عمل کننده در عملیات در کنار رزمندگان در اطراف روستاهای الصخره. القرنه والبیضه درآنسوی دجله بمانند. من در خواست بچه های واحد تخریب که عمدتاً از نیروهای شهرستان بروجرد بودند را با برادر پاسدار شهید بهروز غلامی فرمانده تیپ امام حسن مجتبی (ع) درمیان گذاشتم ایشان فرمودند بگذارید هر جوری که راحت هستند باشند. بچه های واحد تخریب در کنار سایر رزمندگان در آن سوی دجله ماندند و به قول شهید حمید شمایلی: بچه های تخریب و مخصوصا بچه های رزمنده بروجردی شاهکار کردند. برادر شمشکی در ادامه بیان می کند که : رزمند گان همه شهرها در واحد تخریب حضور داشتند اما بچه های بروجرد دین خود را به اسلام و انقلاب اداء کردند. بچه های بروجرد از اولین اکیپ های بودند که واحد تخریب را زنده کرده و کمک کردند تا واحد تخریب راه اندازی شده و شکل بگیرد . کمک بچه های بروجرد از ابتدای شکل گیری واحد تا اوج کار این واحد یعنی ماموریت در عملیات پیروزمندانه خیبر بسیار قابل تامل و تقدیر است . نیروهای واحد تخریب نیروهائی نخبه بودند و با این نخبه ها کار شروع می شد و ادامه پیدا می کرد . وقتی در پای کار، کار عملیات به جنگ تن به تن رسیده بود شهید بهمن بیرانوند که از نیروهای واحد تخریب بود با همان خنجری که همیشه همراه داشت با نارنجک خود را به تانکهای دشمن می رساند از تانک بالا می رفت و نارنجک را درون تنوره تانک می انداخت و تانک را منهدم می کرد من خودم شاهد این دلاوری برادر شهید بیرانوند بوده و آنرا دیده ام . یک شب که از نماز خانه برمی گشتیم شهید سید منصور محمودی و شهید محمود راد منش نزد من آمدند و از من که مسئول واحد تخریب بودم در خواست می کردند تا من اجازه بدهم تا هر دوی آنها به لشگر 27 حضرت محمد رسول الله (ص) بروند تا ساعت 1 بامداد با من صحبت کردند شهید رادمنش گریه می کرد و اجازه می خواست تا برود اما من اجازه ندادم . می دانستم اگر این دو نفر بروند بقیه ی بچه ها هم در واحد تخریب نمی ماندند و با آنها همراه می شوند از این رو اجازه رفتن به آنها ندادم و ماندند. برادر شمشکی بغض کرد و اشک در چشمانش حلقه زد و گفت بچه های بروجرد بچه های نابی بودند . می دانستم این بچه ها اگر زنده باشند هر کدام یک فرماند لشگر می شوند . بعضی اوقات جهت آمادگی نیروهای رزمنده شهید مهدی نظام الاسلامی به همراه سا یر رزمندگان 50 تا60 کیلومترراه می رفتند او نیروها رابه پیاده روی شبانه می برد . مظلوم ترین رزمنده از رزمندگان واحد تخریب شهید محمود رادمنش بود او به لحاظ وضعیتی که از نظر خانواده و افکار خودش داشت بسیار مظلوم بود. بچه های لرستان و حتی بچه های رزمنده ی ملایر و نهاوند به تبع بچه های رزمنده ی بروجرد به واحد تخریب می آمدند و در واحد تخریب می ماندند . اگر رزمندگان بروجرد و رزمندگان واحد تخریب زنده بودند هیچگاه خط پدافند در آنسوی دجله سقوط نمی کرد. شهید علی محمد جمشیدی رزمنده ای بسیار شجاع و متدین بود شغل اصلی ایشان کشاورزی بود ایشان تنها زمان برداشت محصول مرخصی می گرفت و در زمان مرخصی محصولش را جمع آوری می کرد و دوباره به جبهه بر می گشت ایشان وقتی به درب پادگان می رسید به سجده می افتاد و خدا را شکر می کرد که توانسته است دوباره در جمع رزمندگان اسلام حاضر شود. شهید علی محمد جمشیدی در هر کجا موقع اذان می شد اذان می گفت یک مرحله من و شهید جمشیدی هر دو با هم مجروح شده و با هم در بیمارستان بودیم موقع نماز که می شد ایشان اذان می گفت بعضی ها که با روحیات وی آشنا نبودند می گفتند ایشان موجی است که اذان می گوید. اما من به آنها می گفتم وقت نماز است و اخلاق ایشان این طوری است که در وقت نماز اذان می گوید. بچه های رزمنده ی بروجرد از سال 61 به واحد تخریب آمدند و ماندند و در تاریخ تخریب هیچکدام از بچه ها مانند بچه های بروجرد نمی شدند.
پرواز در خیبر
پرواز در خیبر
در عملیات خیبر نیروهای تیپ امام حسن (ع) بعد از طی 30 الی 40 کیلومتر مسافت از کوه به شرق دجله و روستای الصخره و البیضه رسیدند و همان جا مستقر شدند. رزمندگان تیپ پشت سیل بندی مستقر بودند که از دجله شروع می شد و تا روستای الصخره و البیضه و پَد خندق امتداد داشت. بچه ها پشت سیل بند سنگرهایی حفر و در آن ها پناه گرفته بودند. روز سوم عملیات جنگ تن به تن با تانک شروع شد. توپخانه مرتب آتش می ریخت، تانک ها با گلوله مستقیم سیل بند را می زدند. تیربارها خاکریز را به رگبار می بستند و کسی نمی توانست سرش را تکان بدهد. من برای توزیع مواد غذایی بین بچه ها به آن جا رسیدم که بهروز شهید شد، همان جا کنار محمود محمدپور فرمانده گردان عاشورا نشستم و زار زار گریه کردم. محمدپور گفت: خدا خیرت بدهد تو رئیس ستاد تیپ هستی بچه ها دارن نگاهت می کنند. این را که گفت خودم را کمی جمع کردم هر چند برایم سخت بود نمی توانستم و با رفاقتی که با بهروز پیدا کرده بودم شهادتش را بپذیرم.
شهادت همه آرمان و انگیزه ام
شهادت همه آرمان و انگیزه ام
 گپی دوستانه با «سردار یوسف حمیدی» "فرمانده گردان امام حسین(ع) تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) و گردان فتح لشکر7 ولی عصر(عج)" دوم آبان سال 1363 بود که برای ادامه خدمت به "تیپ امام حسن مجتبی(ع)" پیوستم. غروب همان روز وقتی برای خواندن نماز مغرب و عشا به نماز خانه تیپ رفتم، دوست قدیمی «برادر شهیدم مجید»، یعنی «یوسف حمیدی» را دیدم، همدیگر را دورادور می شناختیم ولی با هم هیچ مراوده ای نداشتیم. بعد از نماز به سراغم آمد و احوالپرسی کرد و یادی از «مجید» کرد، از آن روز رفاقتم با «یوسف» ادامه پیدا کرد. «یوسف» در آن ایام "فرماندهی گردان امام حسین(ع)" را بر عهده داشت. با او تا پایان حیات "تیپ امام حسن(ع)" در آنجا خدمت کردم. بعد از انحلال "تیپ امام حسن(ع)" من به" تیپ ضد زره 201 ائمه(ع)" پیوستم، اما او به "لشکر 7ولی عصر(عج) "رفت و در همان کسوت فرماندهی گردان در آن لشکر خدمت کرد. جنگ که تمام شد، من از سپاه بیرون آمدم و برای خدمت به "منطقه سیستان و بلوچستان" و سپس" هرمزگان" رفتم و سال های زیادی در آن مناطق خدمت کردم و تقریباً از «یوسف» بی خبر شدم، البته هر وقت به شهرم می آمدم از دوستان مشترکمان سراغش را می گرفتم و جویای حال و احوالشان می شدم. امسال وقتی قرار شد با قدیمی های "تیپ امام حسن(ع)"گفتگویی داشته باشم، تصمیم گرفتم به سراغ «یوسف» بروم. با او تلفنی صحبت کرده، قرار ملاقات گذاشتیم. ساعت شش بعد از ظهر یکی از روزهای سرد پاییزی سوار موتور یکی از دوستان شدم و حدود10 کیلومتر به سمت بیرون شهر راندم تمام بدنم از سرما می لرزید. وقتی به آنجا رسیدم «یوسف» به استقبالم آمد. تا مرا با موتور دید خندید و گفت: تو هنوز هم مثل سابقی، بابا پیر شدی، فکر می کنی هنوز هم جوانی که با موتور هر جا دلت خواست بروی؟ خندیدم و گفتم: رفاقت با تو همین پیامدها را هم دارد. آنچه که در پی می آید خاطرات و حرف های دل این سردار غریب است که شما را به خواندش دعوت می کنم. -جناب «آقای حمیدی» وقتی جنگ شروع شد چند ساله بودید و به چه شکل خودتان را به جبهه رساندید؟ *بسم الله الرحمن الرحیم وجعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً و اغشیناهم فهم لا یبصرون. به یاد روزهایی که در شروع عملیات با خواندن این آیه چشم دشمن را کور می کردیم، سدی در برابر خودمان درست می کردیم و به وسیلة آن راحت تر و سریع تر به اهداف مان می رسیدیم. این آیه را تلاوت کردم شهریور 59 که از طرف سپاه "بهبهان "به صورت یک تیم هفت، هشت نفره به "جبهه بستان" اعزام شدیم من جوانی هجده، نوزده ساله بودم. آن زمان همراه «شهید هاشمی»، «یوسف متانت»، «شهید عزت خواه»، «شهید نحوی» و تعدادی از عزیزان که فعلاً نامشان در ذهنم نیست، در "پاسگاه سابله" پدافند کردیم. -«آقای حمیدی»، «شهید عزت خواه» در واقع اولین شهید "بهبهان" بود. شما لحظة شهادت در کنار ایشان بودید؟ *بله، تانک های عراقی از مرز عبور کرده و در حال پیش روی بودند. «شهید عزت خواه» رفته بود روی "پل سابله(پل بستان)" برای دیده بانی که با شلیک مستقیم تانک به شهادت رسید. «شهید نحوی» هم همراه ایشون بود و همانجا شهید شد. -اگر ممکن است جزئیات واقعة منجر به شهادتشان را توضیح دهید؟ *آن زمان سپاه سازماندهی خاصی نداشت. بچه ها بدون اینکه در دسته، گروهان، گردان یا تشکیلات خاصی قرار بگیرند به صورت گروهی اعزام می شدند. ما هم به همین شکل و با فرماندهی «آقای یوسف متانت» در "پاسگاه سابله" مستقر شده بودیم. مدت زیادی از حضورمان در منطقه نگذشته بود که توپ خانه دشمن شروع به فعالیت کرد. "شلیک چلچله(کاتیوشا)" همراه با آتش شدید و یورش تانک های عراقی به سمت "شهر بستان"، منطقه را به یک جهنم تبدیل کرده بود و این در حالی بود که ما نه توپخانه ای داشتیم، نه آتش سنگینی که ما را حمایت کند. اما، با آن حال ایستادگی کردیم. در همان حال و احوال متوجه شدیم که تیر و رگبار گلوله از سمت "شهر بستان" به طرفمان روانه می شود. جالب بود از روبه رو توسط "عراقی ها" مورد هجوم قرار گرفته بودیم و از پشت سر توسط ستون پنجم. شرایط بسیار سختی بود. درهمین شرایط ایشان رفته بودند برای دیده بانی که با شلیک مستقیم تانک به شهادت رسیدند. آن روز تا آنجا که در توان داشتیم جلوی دشمن ایستادیم تا از پل عبور نکند کمی که گذشت اوضاع آرام شد و ما توانستیم تانک های" عراقی" را متوقف کنیم. اما روزهای بعد دشمن فشار زیادی وارد کرد و شهر را به محاصرة و کنترل خودش درآورد . -«برادر یوسف»، تا زمانی که سپاه، سازمان رزم ایجاد کند، شما در کدام جبهه حضور داشتید؟ *من بیشتر در محور" بستان"، "هویزه" و "شوش" بودم خصوصاً "هویزه". چون آن زمان "هویزه "دست ما بود. آن موقع که "بنی صدر فرمانده کل قوا "بود عملیاتی در آن منطقه انجام گرفت که به دلیل کمبود امکانات، تحرک و کارایی بچه های ما بسیار ضعیف و پایین بود. مثلاً به عنوان نمونه به بچه ها "اسلحه ام یک" داده بودند. دشمن در طول روز مرتب منطقه را می کوبید، شب ها خسته می شد و عملاً تحرکاتی نداشت. ما به همراه تعدادی از بچه ها از این خستگی و سکون استفاده می کردیم و در تاریکی شب به آنها شبیخون می زدیم. در یکی از این شبیخون ها یک نفربر گرفته بودیم که چون "بنی صدر" دستور داده بود غنایم جنگ باید از بچه های سپاه گرفته شود آن را داخل یکی از خانه های "حمیدیه" پنهان کردیم. در همین اثنا "عملیات هویزه" با حضور «دانشجویان پیرو خط امام(ره)» و" لشکر16 زرهی  قزوین"شروع شد. قرار بود از همان محور به "عراقی ها" حمله کرده و مواضع آنها را بگیریم. بچه ها نبرد جانانه ای کردند اما زمانی که مهمات تمام شد و دیگر چیزی به بچه ها نرسید انگار شمارش معکوس شروع شد. "بنی صدر" اجازه رسیدن هیچ آذوقه و مهماتی به رزمنده ها را نمی داد. "عراقی ها دور تعدادی از «بچه های پیرو خط امام(ره)» حلقه زدند. چند نفر از بچه های باقی مانده از جمله من و «آقای دهقان» که "فرمانده سپاه بهبهان" بود توانستیم از آنجا توسط یک آمبولانس بیرون بیاییم. خیلی از خروج ما از منطقه نگذشته بود که "عراق "هویزه" را گرفت. -پس در حقیقت شما در عملیاتی که منجر به شهادت «حسین علم الهدی» شد حضور داشتید. «شهید رضا خاکسار» هم با شما بودند؟ *بله. ایشان هم آنجا بودند. "عراقی ها" با گلوله مستقیم تانک بچه ها را هدف قرار می دادند. تمام منطقه دود و خاک و آتش شده بود و چشم، چشم را نمی دید. «شهید خاکسار» هم مثل بقیة "شهدای هویزه" با آتش شدید تانک به شهادت رسید. «آقای دهقان» که وضع را اینطور دید به بچه ها گفت: که مقاومت بدون مهمات فایده ای ندارد و دستور عقب نشینی به بچه ها داد. بعد، از دست دادن "هویزه " «مقام معظم رهبری» که جزو "شورای امنیت کشور" بودند، ظاهراً با "بنی صدر" برخورد کرده بودند و ایشان را زیر سئوال برده بودند که چرا مهمات به بچه ها نرسانده اید. بعد از آن ما در خط پدافندی آن منطقه ماندیم تا اینکه" عملیات طریق القدس" شروع شد و به همراه تعداد زیادی از دوستانم در آن عملیات نیز حضور داشتیم و شاهد بر آزاد سازی"شهر بستان "بودیم. -بعد از شرکت در "عملیات طریق القدس"، آیا در "عملیات فتح المبین" هم حضور داشتید؟ *برای "عملیات فتح المبین" به "شوش "اعزام شدیم و در آنجا یک سری دورة آموزش "پی ام پی "گذراندم و شدم "رانندة پی ام پی". بعد از الحاق به "تیپ 17 قم" و سازماندهی، طی یک عملیات از جناح راست پل "کرخه" عبور کردیم و رفتیم دقیقاً روی سایت چهار و پنج درست پشت سر "عراقی ها". آن زمان هم توپچی بودم، هم راننده وهم فرماندة تعدادی از نیروها که همراهم بودند. -در" بیت المقدس" با کدام نیرو ها در عملیات شرکت داشتید؟ *با نیروهای" تیپ 17 قم". -در عمیات رمضان چطور؟ *آنجا همراه "تیپ بعثت "بودم. چون "تیپ 17 قم "آن زمان تحویل «شهید زین الدین »داده شده بود. بعد هم که "تیپ امام حسن(ع)" تشکیل شد و من هم بنا به درخواست تعدادی دوستان به آن تیپ پیوستم. -خب رسیدیم به زمانی که "تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع)" تشکیل شد. اولین سمتتان در تیپ چه بود؟ *بنده آن زمان "فرمانده گردان" بودم. «شهید شمایلی» و «شهید بهروزی» درخواست کردند که "گردان چهارم تیپ امام حسن(ع)" را تکمیل کنیم. در طول ده، بیست روز گردان به 1200 نفر رسید. اول کار یک مدرسه در "بهبهان "به گردان تخصیص داده شد که به خیلی سریع یک مدرسه تبدیل شد به دو و سه مدرسه. همانجا نیروها را سازماندهی کردیم و با آنها در "عملیات والفجر مقدماتی" حضور یافته و سپس خودمان را برای "عملیات خیبر" آماده کردیم. -از زبان دیگر دوستان حماسه حضور "نیروهای تیپ امام حسن(ع)"در "عملیات والفجر مقدماتی" را شنیده ام شما از "عملیات خیبر" برایمان بگویید. *هر عملیاتی که می شد «برادر محسن رضایی» می آمد سراغ "تیپ امام حسن(ع)" و دستور می داد که بچه ها دوره های مخصوص آن عملیات را ببینند و به نوعی همه را درگیر عملیات می کرد. از "نیروی پیاده و زرهی" گرفته تا" آبی ـ خاکی" و "هلی بُرن" ما هم بعد به طی دوره های فشرده و تخصصی در منطقه های مختلف در نظر گرفته شده برای این کار برای "عملیات خیبر" آماده شدیم. اولین کاری که کردیم شناسایی بود. برای شناسایی از مرز عبور کردیم و تا "دجله "پیش رفتیم. بعد از ما مأموریت دادند که "اتوبان العماره ـ بصره" را ببندیم. این کار مشکلات خاص خودش را داشت. حدود شصت کیلومتر راه آبی وجود داشت که می بایست با قایق آن را طی کنیم. برای این کار آموزش های لازم به نیروها داده شد. رفتیم سراغ «شهید صدرالله فنی» و از ایشان برای این کار کمک خواستیم و یک "گروهان مجهز دوشکا "درست کردیم که بچه ها در این فاصلة شصت، هفتاد کیلومتری توسط دشمن به رگبار بسته نشوند. زمانی که وارد "العزیر" شدیم، دیدیم نیروی هوایی "عراق"، گردان های مستقر در آنجا را زیر رگبار گرفته اند. ما هم سریع دوشکاهایمان را مستقر کردیم و شروع کردیم به شلیک کردن. هواپیما ها هم دیگر نتوانستند پایین بیایند و بچه ها را به رگبار ببندند. عملیات به خوبی پیش رفت و ما توانستیم "اتوبان بصره ـ العماره" را بگیریم. تعداد زیادی هم اسیر گرفتیم که همه را تحویل "فرمانده لشکر 25 کربلا"،یعنی «آقای مرتضی قربانی» دادیم. تا چند روز همانجا مقاومت کردیم اما کم کم "عراق "تانک هایش را از چند جناح وارد عمل کرد. ماندن ما بی فایده و در نهایت منجر به اسارت یا کشته شدنمان می شد. به سختی بچه های گردان را عقب آوردیم.