loader-img-2
loader-img-2
همسایة جنگ
همسایة جنگ
 گفتگوی ویژه با« سردار سعید طاهری»، "فرمانده وقت گردان زرهی تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع)"  تابستان سال 1360 وقتی برای گذراندن دورة آموزش عمومی سپاه، به "پادگان شهید غیور اصلی" اعزام شدم 179 نفر پاسدار دیگر از سراسر "استان خوزستان" به آن پادگان برای فراگرفتن و گذراندن آن دوره به آنجا اعزام شده بودند. افراد اعزامی در دو گروهان سازمان یافتند، طبق تقسسیم بندی، من در گروهان یکم سازمان یافته بودم. همان روز افراد گروهان یکم در حسینیه جمع شدند و فرمانده گروهان آموزش، از همه خواست که یکی یکی از جای خود بلند شده خودشان را کاملاً معرفی کنند و بگویند از کجا اعزام شده است؟ جمع باصفایی بود، یکی یکی خودمان را معرفی کردیم. در آن جمع با چند جوان آبادانی آشنا شدم و با آنها رفاقتم را ادامه دادم، یکی از آن افراد جوانی بسیار محجوب، کم حرف، آرام و خنده روئی بود که «سعید طاهری» نام داشت. بعد از اتمام دوره، همه به شهرها و یگان های خدمتی خود بازگشتند. چند سال بعد دست تقدیر من را دوباره در کنار «سعید» قرار داد، دو سال در "تیپ امام حسن(ع)" در کنار هم بودیم و بعد از انحلال تیپ هر دو به" تیپ ضد زره 201 ائمه(ع)" پیوستیم. من در "طرح عملیات" و« آقا سعید» هم در کسوت "فرماندهی گردان امام حسین(ع)" در آن تیپ خدمت کردیم. «آقا سعید» هم یکی از همان نیروهایی است که در "کربلای5 " با گردانش به مصاف نابرابر با تانک های دشمن رفت و با شکار تانک های دشمن امانشان را برید. در همان عملیات هم از ناحیه چشم راست مورد اصابت ترکش واقع شد و آن را از دست داد. جنگ که تمام شد از «سعید» کاملاً بی خبر بودم تا اینکه به لطف "گردهمایی های امام حسنی ها" دوباره او را دیدم خیلی پیرتر و شکسته تر شده بود ولی همچنان همان روحیه و اخلاق گذشته اش را حفظ کرده بود. در یکی از روزهای پائیزی امسال میزبان او بودیم او از روزهای اول"تیپ امام حسن(ع)" برایمان گفت. بدون توضیح دیگری شما را به خواندن حرف های دل این سردار بی ادعا دعوت می کنم: - با عرض سلام خدمت شما و تشکر بابت وقتی که در اختیار ما قرار دادید. لطفاً خودتان برای خوانندگان معرفی کنید و ماجرای اولین حضورتان در جنگ را برایمان تعریف کنید. *به نام خدا. بنده «سعید طاهری» هستم. متولد شهر "آبادان". به خاطر اینکه ساکن "آبادان" بودیم دقیقاً از روز 31 شهریور ماه وارد جنگ شدم. خوب یادم هست که ظهر روز سی و یکم تازه از حمام آمده بودم بیرون که پسرخاله ام به من زنگ زد و گفت: الان تلویزیون عراق فیلمی را از صدام پخش کرد که در آن صدام گفت: قطعنامه 1975 را قبول ندارم و آن را پاره کرد و به مجلس عراق دستور حمله به ایران را داد. به محض اینکه تلفن را قطع کردم صدای عبور یک سری هواپیمای جنگی برفراز شهر را شنیدم. بعد از چند ساعت اخبار اعلان کرد که هواپیماهای" عراقی" فرودگاه و تعدادی از شهرهای" ایران" از جمله شهر "آبادان" را بمباران کرده. فردای آن روز با صدای انفجار از خواب پریدم. سراسیمه آماده شدم و از خانه زدم بیرون. دود غلیظ و سیاهی محله را پر کرده بود. خودم را به محل بمباران شده رساندم. با کمک مردم اجساد زیر آوار ماندة شهدا را بیرون کشیدیم. خلاصه آن روز به چند جای مختلف سرزدم، به هر جایی که می شنیدم بمباران شده است. بعد از اینکه کمی به مردم کمک کردم خودم را رساندم به ساختمان سپاه آبادان. عده ای از جوانان شهر جلوی درب آنجا تجمع کرده بودند. رفتم جلوتر و به آن برادری که جلوی در بود گفتم: که سربازی نرفتم ولی تیراندازی را زمان انقلاب یاد گرفته ام برای هر گونه کمکی آمادگی دارم. آن بنده خدا به ما گفت: بروید و اینجا را شلوغ نکنید. فعلاً ما دستوری برای جذب نیرو نداریم. چند روز اول، کار ما کمک به افرادی بود که زیر آوار مانده بودند و انتقال آنها به بیمارستان. کم کم شهر از سکنه خالی شد و تنها عدة معدودی برای دفاع از شهر ماندند. روزها می رفتیم "خرمشهر" و شب ها را در "آبادان" می خوابیدیم. البته عده ای هم داوطلبانه آمده بودند کمک. مثلاً «شهید نامجو» تعدادی از دانشجویان دانشکده افسری را داوطلبانه سازماندهی کرده بود و فرستاده بود جنوب. "عراق" حدود چهل  روز آتش سنگینی روی سر ما ریخت ولی وقتی دید نمی تواند "خرمشهر" را بگیرد لذا از یک ترفند استفاده کرد. "عراق" آمد "آبادان" را دور زد و با زاویه 270 درجه شهر را محاصره کرد. فقط یک مسیر برای تردد به شهر باز ماند آن هم به بیابان های شمال "آبادان" می رسید که به علت اتصالش به "خلیج فارس" و "خورموسی" حالت باتلاقی پیدا کرده بود. هیچ ماشینی نمی توانست از آن منطقه عبور کند و افراد پیاده هم به سختی می توانستند عبور کنند. تنها راه عبور" بندر چوئبده" در انتهای "بهمن شیر" بود. عده ای از" بندر ماهشهر" وارد "خلیج فارس" و از آنجا وارد "بهمن شیر" می شدند تا به "بندر چوئبده" برسند. البته "عراق" این قایق ها و لنج ها را هم بی نصیب نمی گذاشت و این مسیر را هم ناامن کرده بود. به غیر از راه آبی که برای تردد به "آبادان" باقی مانده بود، ارتش یک تعداد معدود "هاورکرافت و هلی کوپتر" داشت که البته ظرفیت زیادی نداشتند. با محاصرة آبادان عملاً جبهة "خرمشهر" تضعیف شد و "عراق" خیلی زود "خرمشهر "را گرفت و "آبادان" همچنان تحت محاصرة "عراق" بود تا سال 1360 که "عملیات ثامن الائمه" انجام شد. -شما خودتان در شکست حصر "آبادان" حضور داشتید؟ *من به همراه تعداد دیگری از دوستان در تابستان سال 60 دورة آموزشی سپاه را گذراندیم و قبل از "ثامن الائمه" تازه از دورة آموزشی برگشته بودیم. با توجه به اینکه تعدادی از پاسداران آموزش دیده، در دورة قبل از ما در عملیاتی شرکت کرده بوند و همگی شهید شده بودند، "سپاه آبادان" به ما اجازه عمل کردن در "عملیات ثامن الائمه" را نداد و حضور ما در آن عملیات منوط به به نیاز و کمبود نیرو در طی آن عملیات، گردید. -قبل از اینکه وارد "تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع)" شوید، مسئولیتان در سپاه چه بود و در کجا فعالیت داشتید؟ *بنده "مسئول بسیج روستایی سپاه آبادان" بودم. زمانی که "آبادان" در محاصره "عراق" قرار داشت ما روستاهای اطراف را مسلح کردیم تا هر روستا خودش از ساکنینش دفاع کند. در ابتدا به آنها تعدادی" اسلحة برنو" و" ام یک" و به عده ای تعدادی" ژ 3 "و"کلاشینکف" داریم. البته تعداد تیرها کم بود .گاهی به هر روستا هشت تیر بیشتر نمی رسید. در "عملیات فتح المبین" بنده به همراه تعدادی دیگر از طرف سپاه خوزستان به "تیپ 14 امام حسین(ع)" به فرماندهی «شهید حسین خرازی» مأمور شدیم و عده ای دیگر از دوستانمان هم به" تیپ 27 حضرت رسول(ص)". علتش هم تجربه جنگی ای بود که ما در آن یکی، دو سال کسب کرده بودیم. در"فتح المبین " «آقای حمید قبادی نیا» که مسئول بسیج بود، به شهادت رسید لذا بعد از عملیات بنده را به عنوان" فرمانده بسیج آبادان" انتخاب کردند و برای "عملیات بیت المقدس" نیز ما دو گردان برای عملیات فرستادیم. بعد از عملیات چون تعداد زیادی تانک و نفربر غنیمت گرفته بودیم، «برادر صمدی»، مسئول بسیج استان "خوزستان"، در جلسه ای در شهر "اهواز" در حضور مسئولین بسیج شهرهای مختلف اعلان کرد که قصد تشکیل چند گردان تخصصی، از جلمه گردان زرهی، توپ خانه و پدافند را دارد. بعد ایشان سئوال کردند که کدام شهرها داوطلب هستند. بنده با توجه به اینکه در زمان محاصرة "آبادان
سردار مهربان
سردار مهربان
    زمستان سال پنجاه و نه وقتی که پای به" جبهه شوش" گذاشتم در خط مقدم نبرد برادری که موها و ریشی بلند داشت، توجّهم را به خود جلب نمود. فردی آرام، خوش اخلاق، خنده رو و فوق العاده متواضع بود. من او را نمی شناختم؛ ولی دوستان او را برادر «بهروزی» صدا می زدند. مثل همه افردی که مجذوب شخصیت منحصر به فردش شده بودند، من نیز مجذوب شخصیت او شدم. با همه می جوشید و مهربان بود. بچه ها به خاطر ریش بلندش خیلی سربه سرش می گذاشتند و او نیز پاسخ آن ها را با خنده می داد. جدیت، توانایی، شایستگی، اعتماد به نفس و قوه ابتکار عملش باعث شد خیلی زودتر از حد تصور چهره شود. به گونه ای که در تمامی تصمیماتی که برای خطوط نبرد در آن منطقه گرفته می شد نقش داشت. از زمستان پنجاه و نه تا زمستان هزار و سیصد و شصت هر چند تا عملیات محدودی که در "جبهه شوش" اجرا شد، «عبدالعلی بهروزی» یک پای جریانات برای هدایت نیروها بود و به عنوان یکی از دو بازوی فرماندهی منطقه که بر عهده برادر« مرتضی صفاری»(1) گذاشته شده بود محسوب می شد. رفتار و کردار او و حضورش در تمامی مواقع سخت در کنار نیروها باعث قوت قلب بچه ها می شد. وقتی «عبدالعلی بهروزی» در شرایط بحرانی و سخت در کنار نیروها قرار می گرفت، همه احساس آرامش داشتند و احساس می کردند با بودن «عبدالعلی» در کنارشان پیروزی از آن آن ها خواهدبود و انصافاً هم همین گونه بود. تحت هیچ شرایطی از حال و روز بچه های حاضر در خطوط غافل نمی شد و تنهایشان نمی گذاشت. وقتی در یکی از مناطق آن خط که طولانی نیز بود "منطقه شلش" مشکلی به وجودآمد که شرایط حادی حاکم شد و همه را نگران نمود، خود «عبدالعلی» به همراه «حبیب الله شمایلی (2)» به آن منطقه که از منطقه اصلی هم چندین کیلومتر فاصله نداشت رفت دو یا سه هفته به صورت مستمر در آن جا حضور یافت تا آرامش را دوباره به آن خط که از خطوط حساسی نیز در منطقه محسوب می شد بازگرداند. ماه آخر سال هزار و سیصد و شصت بود. برادر «مجید بقایی»(3) که "فرماندهی کل مناطق عملیاتی شوش" را بر عهده داشت و به توانایی و شایستگی «بهروزی» در طی مدت جنگ واقف شده بود، او را به همراه «برادر حسن درویش»(4) و برادر «حشمت حسن زاده»(5) به محل کار خودش در "سپاه شوش" فراخواند. آن ها هم که همواره خودشان را مرید «مجید» می دانستند و عاشقانه «مجید» را دوست داشتند و به او عشق می ورزیدند برای شنیدن حرف های فرمانده خود به محل کار «مجید» رفتند. «مجید» مثل همیشه با رویی گشاده و آغوشی باز به استقبال آنان آمد. پس از تعارفات معمول، «مجید» ضرورت ایجاد تشکیلات و سازماندهی نیروهای رزمنده را به آنان اعلام نمود و به آن ها ابلاغ کرد، با توجه به این که "فرماندهی قرارگاه فجر" از قرارگاه های چهارگانه که زیر نظر "قرارگاه مرکزی کربلا "در "عملیات فتح المبین" و "بیت المقدس" انجام وظیفه نمود، به او واگذار شده لذا ضرورت دارد که سریع چند تیپ را تشکیل داده، سازماندهی کرده و در عملیات آتی به صورت سازماندهی شده در قالب تیپ وارد عملیات شوند. به همین خاطر به «حسن» ابلاغ کرد به عنوان "فرمانده 17 قم"(6) را تشکیل دهد و از «عبدالعلی بهروزی» نیز به عنوان فرمانده محور ویژه استفاده نماید. «حسن» به همراه «حشمت»، «عبدالعلی بهروزی»، «حبیب الله شمایلی»، «مهدی زین الدین»(7) و تعدادی دیگر از دوستان "تیپ 17 قم" را تشکیل داده و سریع سازماندهی نموده و در "عملیات فتح المبین" وارد عمل شد و توانست به اهدافی که برایش از پیش تعیین شده بود دست یابد که انصافاً «بهروزی» در دستیابی به آن اهداف نقش مؤثر و سازنده ای ایفا نمود. در هنگامه نبرد "فتح المبین" «عبدالعلی» برادرش «علی» را که او نیز در منطقه عملیاتی حضور داشت را از دست داد، شهادت برادرش «علی» که «عبدالعلی» او را بسیار دوست می داشت، «عبدالعلی» را در ادامه مسیر خود مصمم تر نمود.     در "عملیات بیت المقدس" و "رمضان" در کنار «سردار حسن درویش» در" تیپ 17 قم" انجام وظیفه نمود تا این که در حین "عملیات رمضان" به «حسن» ابلاغ شد "تیپ 17 قم" را به «آقا مهدی زین الدین» تحویل داده و تیپ جدیدی را تشکیل دهد. مجدداً یاران قدیمی گرد «حسن» جمع شدند و این بار تیپی را بنیان نهادند که در ابتدا آن "تیپ را بعثت" ولی چند ماه بعد نام آن را به "تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" تغییر داده و خود را برای ادامه کار آماده نمودند. زمان در حال گذر بود. «عبدالعلی» در کنار یاران قدیمی خود در "عملیات های محرم"، "والفجر مقدماتی"، "والفجر 1" حضور داشت تا این که در سال شصت و دو مأموریت جدیدی به آن ها ابلاغ شد که خود را برای دیدن آموزش های ویژه آبی خاکی آماده نمایند و در همین زمان نیز به «عبدالعلی» "مسئولیت قائم مقام فرماندهی تیپ" ابلاغ گردید. ابتدا حاضر به پذیرش این مسئولیت نبود و خود را شایسته این جایگاه نمی دانست ولی با اصرار دوستان و یاران خود اجباراً مسئولیت را عهده دار گردید. پس از این که نیروهای عملیاتی تیپ دوره های آبی خاکی را با موفقیت به اتمام رساندند به آن ها مأموریت داده شد که خود را برای انجام عملیات جدید در "منطقه هورالهویزه" آماده نمایند. در این زمان نیز بنا به دلایلی که هیچ گاه مشخص نشد یار قدیمی او «حسن درویش» "فرمانده تیپ" جای خود را به برادر دیگری به نام «بهروز غلامی» سپرد. «عبدالعلی» علی رغم همه ارادتی که به «حسن» داشت و این مسئله قدری او را تحت تأثیر قرار داده بود، بدون هیچ اعتراضی و علی رغم اینکه هیچ شناختی هم از «بهروز غلامی» نداشت در کنار او به عنوان یار باقی ماند. و خود را برای عملیات آماده نمود و به همه نیز تأکید کرد مثل گذشته و با قدرت تر از قبل کارهایشان را به نحو احسن انجام دهند؛ خودش نیز با تمام وجود درگیر کار گردید. مثل همیشه «عبدالعلی» آرام و قرار نداشت. تا پیش از این نیروهای تحت امر او در منطقه آبی، عملیاتی انجام نداده بودند و این مسئله «عبدالعلی» را قدری نگران کرده هر چند به توانایی نیروهای خود کاملاً ایمان داشت ولی از آن جایی که یکی از دغدغه های همیشگی او به حداقل رساندن تلفات بود، این مسئله او را قدری نگران نموده بود. "عملیات خیبر" آغاز شد. نیروهای تحت امر «عبدالعلی» در حداقل زمان ممکن و با کمترین تلفات خود را به آن سوی "دجله" رساندند و حماسه هایی را خلق نمودند که تاریخ دیگر هرگز مثل آن را به خود نخواهد دید. در حین همین عملیات، دیگر برادرش «محمود» نیز به اسارت نیروهای دشمن درآمد. اتفاقاتی که در حین "عملیات خیبر" به وجود آمد، باعث شد نیروهای رزمنده از مواضع متصرف شده عقب نشینی کرده و در "جزایر خیبر (مجنون)" پدافند نمایند. در همین زمان "فرمانده تیپ" «بهروز غلامی» نیز به شهادت رسید و مسئولیت «عبدالعلی» سنگین تر شد. آن هایی که در آن شب ها و روزها در کنار «عبدالعلی» بودند به خوبی به یاد دارند که در آن هنگامه و در دل شب «عبدالعلی» چگونه بدون توجه به وضعیت به وجود آمده خودش در منطقه نبرد باقی مانده و پس از این که آخرین نیرویش را از منطقه خارج کرد به اجبار و فشار دیگران آن منطقه را ترک نمود. عملیات با تمام فراز و نشیبش به پایان رسید و از آن جایی که تعداد زیادی از دوستانش در این عملیات به شهادت رسیده بودند و او از آن ها جدا شده و جامانده بود دل گیر شد. «عبدالعلی» خسته از نبردی سنگین غمی بزرگ به دلش نشست. غم دوری از یاران قدیمی، دوستانی که چند سالی را شب و روز با آنان به سر برده بود. سال نو 1363 که تحویل شد، عبدالعلی حال و روز خوبی نداشت. به یاد خانواده هایی افتاده بود که تا قبل از عملیات عزیز خود را در کنار خود داشتند و الان جای شان در میان خانواده هایشان خالی است. آن هایی که آن روزهای آخر «عبدالعلی» را به یاد دارند بر این ادعا مهر صحت می زنند که «عبدالعلی» علی رغم این که در جمع بود ولی غمی سنگین بر وجودش نشسته بود با لب هایش لبخند می زد ولی حزن و اندوه به خوبی از چشمانش هویدا بود. دیگر احساس خوبی نسبت به زنده بودن نداشت. سخت دل تنگ یارانش شده بود. با اذان صبح روز دهم فروردین سال شصت و سه وقتی «عبدالعلی» برای ادای فریضه نماز صبح خود را آماده می نمود در خود احساس نشاطی عجیب می کرد. به دلش برات شد امروز روز وصال خواهد بود. نمازش را خواند. او دیگر «عبدالعلی» روز قبل نبود. آن هایی که در کنارش بودند با خود می گفتند: او را چه شده؟ چرا این قدر سبکبال شده و با نشاط؟ خدایا نکند ...؟ بعد با خود می گفتند: خدا نکند، طلوع آفتاب روز خوبی را برای او نوید می داد. «عبدالعلی» که یقین حاصل کرده بود امروز، روز رهایی اش از دنیای خاکی است باز هم مثل گذشته آرام و قرار نداشت و بی تاب رسیدن لحظه وصال بود. چند روزی بود تعدادی از "نیروهای تیپ در جزیره شمالی خیبر (مجنون)" مستقر شده بودند. «عبدالعلی » تصمیم گرفت به آن منطقه سرکشی کند. خود را به آن جا رساند. پس از این که کارها و اقدامات صورت گرفته را از نزدیک مشاهده نمود، صدای اذان نماز ظهر بلند شد. مثل همیشه سریع وضو گرفت و نمازش را خواند. دوستان دیگر نیز نمازشان را خواندند و درون چادر کوچکی که برپا کرده بودند سفره ای انداختند. «عبدالعلی» نگاهی به دیگر یاران انداخت. دوستان دیرینه اش «خداداد اندامی»(8) «حمید شمایلی»(9) «مجید آبرومند»(10) «سعید موسویان»(11) و تعدادی دیگر در کنار سفره نشسته بودند. غذای مختصری را بر سر سفره غذا آوردند. هنوز دست هیچ یک به سفره نرسیده بود که صدای وحشتناک غرش هواپیمای دشمن به گوش رسید. تا خواستند از جایشان بلند شوند و پناه بگیرند، صدای انفجار بسیار شدیدی آن منطقه را در بر گرفت. آن هایی که از صحنه قدری دورتر بودند و دیده بودند که راکت هواپیمای دشمن درست بغل چادر اصابت کرد. تا قدری گرد و خاک خوابید از جایشان بلند شدند دیدند چادر نیست. سریع خود را به آن جا رساندند. خدایا چه می دیدند؟! باور کردنی نبود! همه پرواز کرده بودند. همه آن یاران قدیمی در کنار هم به لقای یار رسیده بودند. تنها «عبدالعلی» و «عبدالله مرضات»(12) شدیداً زخمی شده بودند. بدون اتلاف وقت عبدالعلی و آن فرد را از منطقه خارج کردند و به اورژانس رساندند. وضعیت «عبدالعلی» بسیار وخیم بود. بلافاصله او را که بی هوش شده بود به "اهواز "و از آن جا به "شیراز" اعزام نمودند. جسم «عبدالعلی» از منطقه خطر خارج شد ولی روح او در منطقه باقی مانده بود. لذا در صبح دمی خونین روح بیقرار و همیشه ناآرام و متلاطم «عبدالعلی» در "بیمارستان نمازی شیراز" از جسمش جدا و او را به آرزوی قلبی خود رساند و جاودانه تاریخ نمود.و این گونه شد که «عبدالعلی» پس از چند سال تلاش مداوم توأم با مجروحیت های بسیار، بالاخره خود را به قافله شهدا خصوصاً دو شهید بزرگواری که «عبدالعلی» همواره از آنان به عنوان اساتید خود یاد می کرد یعنی «شهیدان دکتر مجید بقایی» و« موسی قناطیر» رساند. هم اینک وقتی گذرمان به مزار شهدا در "منطقه سردشت زیدون بهبهان" می افتد دست نوشته ای از سردار «دکتر محسن رضایی» "فرمانده وقت سپاه" که به مناسبت شهادت «بهروزی» نوشته شده را مشاهده می کنیم که در گوشه ای از آن این گونه نوشته است: " برادرم« بهروزی»، ده ها روز نیروهای اسلام را در آن سوی "دجله" و در عمق خاک "عراق" فرماندهی و هدایت نمود و برگ زرین دیگری را بر صفحات مبارزات خونین امت مسلمان ایران به یادگار گذارد.» 1) «سردار سرتیپ پاسدار مرتضی صفاری "فرمانده فعلی نیروی دریایی سپاه پاسداران" که در آن زمان "فرمانده خط شوش" بودند. 2) سردار سرتیپ پاسدار «شهید حبیب الله شمایلی» "جانشین فرمانده لشکر 7 ولی عصر (عج)" که در "عملیات کربلای 5 "به شهادت رسید. 3) سردار سرلشکر پاسدار «شهید دکتر مجید بقایی» "فرمانده قرارگاه کربلا "که در آن زمان "فرمانده منطقه شوش دانیال" بود و در بهمن 1361 به شهادت رسید. 4) «سردار سرتیپ پاسدار شهید حسن درویش» "بنیان گذار تیپ 17 علی بن ابی طالب (ع)" و" تیپ مستقل آبی خاکی 15 امام حسن مجتبی (ع)" که در "عملیات بدر" به شهادت رسید. 5) «سردار سرتیپ پاسدار جانباز حشمت حسن زاده» "قائم مقام فرماندهی قرارگاه کربلا" که اخیراً به بازنشستگی نائل آمده اند. 6) "تیپ 17 علی ابن ابی طالب (ع)" که اولین فرمانده و بنیان گذارش« سردار شهید حسن درویش» بود. 7) سردار «سرلشکر پاسدار شهید مهدی زین الدین» "فرمانده لشکر 17 علی ابن ابی طالب (ع)" که در آن زمان "مسئولیت اطلاعات و عملیات تیپ 17 قم" را بر عهده داشتند. 8) سردار بسیجی «شهید خداداد اندامی» "فرمانده محور تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" که در تاریخ 10/ 1/ 63 به شهادت رسیدند. 9) سردار «پاسدار شهید حمید شمایلی» "فرمانده گردان مهندسی رزمی تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" که در تاریخ 10/ 1/ 63 به شهادت رسیدند. 10) پاسدار «شهید مجید آبرومند» از "نیروهای ویژه تیپ 15امام حسن مجتبی (ع)" که در تاریخ 10/ 1/ 63 به شهادت رسیدند. 11) پاسدار «شهید سید سعید موسویان» که در تاریخ 10/ 1/ 63 به شهادت رسیدند. 12) برادر «پاسدار جانباز عبدالله مرضات» که در تاریخ 10/ 1/ 63 در "جزیره خیبر شمالی" به شدت مجروح گردید و در چادر یاد شده حضور داشت.
خاطراتی از شهید مهدی سیاحی
خاطراتی از شهید مهدی سیاحی
  خصوصیات اخلاقی شهید :     او فردی بود که عقیده داشت نماز اول وقت از مهمترین کارهای انسان است . با آنکه در آن زمان نوجوانی بیش نبود ولی تا دیر وقت با دوستانش در مسجد به کارهای فرهنگی مشغول بود که این باعث نگرانی خانواده میشد . ومادرش مدام به او سر می زد .گاهی برایش غذا نیز می برد تا گرسنه نماند در چنین محیطی این کودک دوران زندگی خود را ادامه می داد.      او فردی متین ومتواضع بود به پدر ومادرش بی نهایت احترتم می گذاشت این شهید سعید علاقه عجیبی به شوخی با مادرش داشت وفردی شوخ طبع بود وبه نوعی محبت همه به خود جلب کرده بود . همیشه به خانواده شهداء سر کشی می کرد واگر کار یا مشکلی داشتند برای آنها انجام می داد ومی گفت باید از این خانواده ها دلجوئی کرد همانگونه که در آخرین وصیت نامه خود نوشته بود که این کار را بعد از من انجام دهید وهرگز از خانواده شهداء غافل نگردید.     دورانی را که جهت دیدن خانواده می آمد در خانه ی نمی نشست وبه گشتهای شبانه وانجام کارهای دیگری می پرداخت فردی مسئولیت پذیر بود که مسئولیت محول شده را همیشه به نحو احسن انجام می داد وهمیشه می کوشید دیگران را راضی وخشنود بدارد زیرا می گفت : هداوند فرموده برادران وخواهران خود را خشنود کنید تا از شما خشنود گردم . سابقه وسال آمدن مسجد : همزمان با انتقال منزل مسکونی خود یه کمپلو در سال 63 ثابت مسجد موسی بن جعفر (ع) گردید . ورود به این مسجد باعث دوستی او با افراد مذهبی از قبیل مرتضی آْقاخانی ریال سعید مالکی گردید. که این دوستی همچنان تا زمان زندگی این شهید ادامه داشت . سابقه وسال رفتن به جبهه :      با اینکه به سن قانونی نرسیده بود با دستکاری کردن کپی شناسنامه تاریخ تولد خود را از سال 48 به 46 تغییر داد وتوانست  نخستین بار  در سال 63 به جبهه برود شهید مهدی سیاحی در عملیاتهای بدر وکربلای 4 شرکت داشتند. نحوه شهادت وعملیاتی که در آن به شهادت رسید :      در دی ماه سال 65 در عملیات کربلای 4 در منطقه جزیره سهیل شرکت نمود وبعد از باز گشت همسنگرانش او هرگز دیگر به کانون خانواده باز نگشت .نامش برای 10 سال در لیست افراد مفقود الاثر جای گرفت ودر اصل این راهی بود که برگزیده بود . تا اینکه بعد از گذشت 10 سال در 16 یهمن سال 1375 پیکر پاکش را به وطن باز گرداندند  که این خود بی نهایت باعث تاثر مادرش گشت . او همزمان با اذان صبح یک روز پائیزی به دنیا آمد وهمزمان با اذان ظهر یکروز از فصل زمستان وجایگاه ابدی خود سپرده شد . شهید از نگاه دوستان :      شهید مهدی سیاحی از مصادیق« رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه» بود در عنفوان جوانی جان شیرین را در طبق اخلاص گذاشته تقدیم دوست کرد . آری تربیت یافتگان مکتب اسلام و ارادتمندان به امام خمینی که در مسجد تربیت یافته اند چینن هستند . شهید آن اندازه به جبهه علاقه داشت که گویی بعد از شهادت نیز حاضر به ترک جبهه نیست وسالیانی جنازه مطهرش در جبهه باقی ماند سپس به اهواز منتقل وبا تشییعی مفصل همراه با جنازه پاک و مطهر شهداء دیگر تحویل ملائکة ا... گردید . موجب سر افرازی خود وخانواده ی مکرمش گردید.                                                سید محمود شفیعی          در سال 64 بود که ایشان (شهید مهدی سیاحی ) بهمراه شهید مهران خواجوی جهت آمادگی جسمانی بیشتر در رشته رزم آوران اسلامی ثبت نام وتمرینهای سخت این رشته را با تحمل یکی پس از دیگری پشت سر گذارده وبا توجه به اینکه بنده هم در این رشته فعالیتی داشتم جمع ما یک جمع سه نفری شد که درشهر ورد جبهه به تمرینات ورزشی ادامه می دادیم .                                            «همرزم شهید سید محسن فلاحی مقدم »       در مورد اطاعت از ولایت فقیه ورهبری ونیروهای خوب بسیجی خصوصاً شهید مهدی سیهحی می توان به این نکته که در وصیت نامه شهید آمده است اشاره کرد که می گوید : دوست دارم مفقودالااثر شوم تا اگر از من پرسیدند چه کرده ای آیا به حرف رهبر خود ندای یاری دادی یا نه بگویم  آری حتی جسد من از خاک میهن دفاع کرد پس اینگونه بایداز ولایت فقیه پیروی کرد.                                                        مهدی سیاحی در عملیات کربلای 4 به شهادت رسید . من خاطره ای از آن لحظه دارم بعد از عملیات از تلویزیون عراق تصویر اسراء را دیدیم که یکی از آنها شباهت زیادی به مهدی داشت این خبر را به آقای سعید مالکی رساندم وایشان فوراً به آبادان رفتند ومتوجه شدند که مهدی وچندین تن از بچه های مسجد برنگشته اند . در این چند سال من با آرزوی اینکه این تصویر درست با شد انتظار دیدن برادر عزیزم مهدی سیاحی را داشتم ولی تقدیر چیز دیگری را خواسته بود وآروزی سیاحی بالاتر از دنیوی ما بود که همانا رسیدن به خدا وسید الشهداء بود . امیدواریم که در همه حال از خط شهداء که همان راه وروش 14 معصوم است پیروی کنیم وهیچ گاه آنان را فراموش نکنیم وسلام . «همزرم شهید منصور بشریان »   خدایا توشاهد باش که بسوز دل می نویسم چون قلم اندر نوشتن می شتافت         چون به عشق آمدقلم بر خود شکافت                                                                                           مولوی      از من خواسته شد در باره ی شاگردی از شاگردان عاشورا صحبت کنم  چگونه ممکن است که من بی مقدار از او خدا را با خون خود معامله کرد کلامی بگویم مع الوصف می نویسم  و می گویم سلام بر مهدی عزیز ، سلام بر تو شاگرد بزرگ عاشورایی ، سلام بر بند بند وجودت که ندای یا حسین از آن به گوش می رسید . سلام بر آن زمان وبر آن وقت که بر خاکهای گرم افتادی ، سلام بر آن جایی  که وجود تو را در خود جای داد، سلام بر آن خاکی که اول بار بوی عطر آگین تو به مشامش رسید وسلام بر روح خدا خمینی کبیر .      مهدی عزیز ، یکی از سر بازان خیل امام عصر بود . می گفت : خدایا چه افتخاری نصیبم کردی که در این سر باز امام زمان هستم وآیا بالاتر از این همه هم چیزی هست . براستی مهدی ، الگو بود برای دوستان وسایر همزمان ، اخلاق نیکوی او زبانزد دوستان بود . هر نوع الگویی را در خود جای می داد . اخلاق پسندیده ، اعتقادات زیبا وآداب ومعاشرت نیکوی او و.....       خدایا از کجا شروع کنم از کسی که هم نشینی او برایم سرور آور بود . خدایا چه بگویم خدایا چه می توانم بگویم قلم در دستم نمی گردد. ای قلم بنویس ، ای قلم تو را به آزادیت قسم می دهم بنویس .دلم می گوید : چه چیز زیباتر وبیاد ماندنی تر ازهم نشینی با مهدی بود ؟     چه روز زیبا وچه محل مقدسی بود آن مکان که با مهدی نوجوان آشنا شدم آشنایی بنده با آن بزرگوار از  زمانی آغاز شد که ایشان در فعالیتهای تبلیغاتی وگروهی پایگاه جعفر طیار (ع)حضور داشته وبا خلوص نیت کارها را انجام می داد وهرگز پیش نیامد بابت کاری که انجام می دهد انتظاری هر چند بجا داشته باشد .      چهره ی متبسم وخلق وخوی مهدی در بدترین ودشوارترین شرایط ، اجازه ی خستگی را به او نمی داد   ، لبخندی معصومانه داشت وخستگی را از تن هر کس بیرون می کرد . غیرت حسین گونه اش باعث می شد اموراتی که دیگران از انجام آن درمانده بودند ایشان تقبل کند  همیشه پیشقدم در هر کاری بود . در تمام سنگرها حضور داشت سنگر کار ، عمل، عبادت ،و تحصیل  او حتی کارهای یومیه ومعمولی خود را در مسجد انجام می داد به طوری که هر کس که او را نمی شناخت فکر می کرد که آیا او خادم مسجد است ، که همیشه در آنجا حضور دارد ؟ نماز جماعت جزئی از وجود او شده بود . در شرایط  سخت خیلی مودبانه وبا وقار با دوستان خود به مزاج می پرداخت .       سن وقد وفامت او کجا واعمال بزرگمنشانه او کجا همه به تعجب می  ماندند که این سن با آن اعمال چگونه متناسب شده . او فرد بزرگی بود از دیار عاشفان ، از دیار نور از پاکان ونیکان روزگار بود . خدایا تو چگونه ای که عشق خود را در سر نوجوانی چون مهدی می گذاری .او را بدنبال خودت کشاندی ، وکاری کردی که بند بند وجود او خواهان تو باشد .      نیمه های شب در صحن ویا پشت پرده ها کسی جز او نبود که سر بر سجده جانان گذارد وخدا خدا کند . با نماز شب دل شب را به سپیده ی صبح پیوند ومی زد ناله ها واشکاههای شبانه مهدی ، هنوز در صحن وسرای مبارک مسجد موسی بن جعفر (ع) شنیده می شود مهدی در آن شبهای قشنگ قصه ی هجران خود را با کلامی الهی می گفت و قصه ی دوری از او که زیباترین  زیبائی های عالم است ، قصه ی وصل ، قصه ی جدایی ، قصه ی پرواز در آسمانها، قصه ی ملکوتی شدن ، وقصه ی پیوستن به آن یار مهدی دلش رفته بود .       خدا می داند به کجا هر چه بود وهر کجا بود سوداگری آموخته بود . صدای او دیگر برای دیار ما غریب بود دیگر صدای او بر کسی وحتی خودش آشنا نبود و صدای مهدی را فقط خدای مهدی می فهمید ، می دانست ، گوش می کرد و ای کاش هنگام وصال ، او را می دیدم . ملاقات مهدی با خدایش چقدر دیدنی است . آن عشق آسمانی آخر پای او را به جبهه ها کشاند آخر نداهای شب ونیمه شب مهدی ثمر داد ویارش او را به سمت خود کشاند عجب جای ملاقاتی را خدا با مهدی انتخاب کرده بود جبهه ، جبهه زیباترین محل برای ملاقات بود .       بارها وبارها به جبهه می رفت . یادم است که هر بار امام عزیز و بزگوار (ره) سخنرانی می کرد او فوراً سر از از جبهه در می آورد . خدایا برای مهدی ، ولایت چه مفهومی داشت ، امامت چه مفهومی و نبوت چه ؟برای او توحید عشق بود برای او نبوت و امامت عشق بود . مهدی دیگر ، خدایی شده بود .      در عملیات کربلای 4 بمدت چند روز با ایشان در هتل آبادان که در آن زمان محل استقرار نیروهای اعزامی بود بسر بردیم از طرف معشوق به او قول وصال داده شده بود ، از این رو هر چه به روز عملیات نزدیکتر می شدیم حالات اوبیشتر و بیشتر روحانی و معنوی می شد شب آخر که موسم وصال رسید همه ی ما را وداع گفت و اشک می ریخت . اشکی بود ناباورانه باور نمی کرد که روزی  رزرگار ی از طرف معشوق قاصدی آمده باشد و او را به میهمانی جانان دعوت کرده باشد  .      همه ی ما تن مهدی را در آغوش گرفتیم همه تن او را لمس کردیم ، دیگر آن وجود خدایی شده بود و آماده یرفتن دقیقاً حس قریبی داشتم که او می رود . می دانستم آخرین دیدارها است لذا او را خوب در بغل گرفتم ، بوئیدم بوسیدم ، چشمان او گریان بود و در اشکهای رلال او تصویر کو چ کردن وملاقات با یار دیده می شد اشکهای زلال وشفاف او به کونه های من می خورد . من لذت می بردم که گونه های آن حسینی منش را احساس می کنم . حلالیت طلبید واین حلالیت آخرین او بود . جای سعادت بود که من وایشان در کنار همدیگر بودیم صبح زود که زمان شروع عملیات بود ودوش به دوش یکدیگر می کردیم ودر تمام طول عملیات قسمتی از وجودم متوجه جنگ وجهاد بود وقسمت دیگر آن متوجه مهدی وچقدر زیبا که مهدی در تمام طول عملیات وجودش متوجه جای دگر بود . هر دم چشمانم را با دیدن چهره ی او منور می کردم در فکر فرو می رفت . گویی می دانست   که زمان ، زمان رفتن است او می دانست که عنقریب باید امیر مؤمنان وسید الشهداء را ببیند . او          می دانست که دیده اش به چهره ی آقا امام زمان خواهد خورد او می دانست که کسی هست سرش را در دامن بگیرد و او را به دیدار باریتعالی ببرد.      عملیلات به جاهای بحرانی خود رسیده بود دستور عقب نشینی صادر شد ومادر منطقه ای محاصره شدیم و برای خلاصی از این محاصره می بایست قسمتی از مسیری طولانی را می دویدیم .بعد از این مسیر می توانسیتم به خاکریزی برسیم که درپشت خاک ریز و رود خانه ای بود . در حین اینکه مشغول دفاع شلیک می کردیم واجازه نمی دادیم که محاصره را تنگتر کنند در همین اثناء بود که تیری به بازوی مهدی اصابت کرد . خدایا چه روحیه ای داشت این فرد خدایا چقدر صابر بود . چقدر آرامش داشت با اینکه بازوی او مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود اما خم به ابروی نمی آورد تا مبادا خدا احساس کند او آماده رفتن نیست چه اینکه بند بند سلولهای قلبش منتظر وصال بود. حتی به او گفتم که دستت تیر خورده او به من جواب داد اشکال ندارد واین عین کلام او بود که باعث تعجب وحیرت من شد .      قطرات خون مبارک او بمانند اشکهایش زلال وشفاف بود واز آن لحظه معامله خدا با او شروع شد از آن لحظه شروع به ریختن خون او بر روی زمین ، و او را آماده ملاقات با خدا کرد ودیگر می دانست زمان، زمان بوئیدن گل است مسیری که می بایست طی شد وبه خاکریز می رسیدیم ، مسیری بود که تک نفره باید می رفتیم یعنی جایی برای عبور دو نفر نبود ، بزور اول او را فرستادم قرار ما این بود وقتی که مهدی مسیر را رفت و به خاکریز رسید . بطرف دشمن تیراندازی کند تا بقیه بتوانند عبور کنند در حقیقت منتظر آتش او بودیم . او به پشت خاکریز رسید وبقیه هم به پشتیبانی آتش او مسیر را صحیح وسالم رفتند .       مدام مرا صدا می زد که من می مانم وتا جان دارم مقاومت می کنم تا بیایی ولی بنده با اصرار زیاد از او خواستم که برود زیرا آتش آنقدر بود که نمی شد آن مسیر را طی کرد او چه عشقی به همرزمان خود داشت این خاطره را که درس پایمردی را بمن داد فراموش نخواهم کرد . از آن به بعد بنده اسیر شدم و دیگر  نمی دانم در پشت خاکریز چه می گذشت و چگونه او بال و پر خویش را گسترد نمی دانم در پشت خاکریز چه گذشت  چه کسی او را به دیار عشق برد ، با چه کسی پیمانه ی عشق را سر کشید و سر مست از کدام پیاله ی عشق شد و  سالها از عروج ملکوتی آن مخلص خدا آن شیفته اهل بیت عصمت و طهارت می گذرد  سالها است که او مرید حسین بن علی (ع)شده . سالها است که از این جهان دلش فارغ شده سالها است که در کنار معشوقه ی خود زندگی می کند ، روزی می خورد ودلش فارغ از رنج ومحنت روزگار است .       مهدی سر مست از پیاله ی عشق به ملکوت اعلی پیوست و تکه استخوانهای او حاکی از پیکر پاک ومطهرش بود پس از سالها دوری از پدر ومادر برگردانده شده اما آن مهدی که رفت با این مهدی که آمد تفاوت داشت آن مهدی که رفت در آرزوی شهادت بود وعشق مولا در سر داشت واین مهدی که آمد شهید شده و به آرزوه ی دیرینه اش رسیده است .       پیکر پاک شهیدان کربلای ، چهل روز بر زمین گرم نینوا بود وآفتاب سوزان بر جسم مطهرشان می تابید ودر این زمان پیکر شهدائی چون مهدی سالها، گرما و سرما خورده بر بدنشان باران باریده شد ، وخشکی جسم آنها را خشک کرده ولی باور کنید از بدنهای بی جان آنها بهار روئیده سرو وصنوبر روئیده . چه چشمهایی برای باز گشت مهدی نگریست وچه دلهایی که در حسرت دیدار او نشکست .       مطالب گفته شده اندکی از خاطراتم بود که در سالها آنها را در سینه ام نگهداری کرده بودم . نه بیانم خوب است ونه قلمم ونه دیگر خود را لایق صحبت کردن در مورد مهدی ومهدی ها می دانم . هر چه که بود از چشمه سار قلبم نشات گرقته بود . امید که آخر وعاقبت همه ما هم بمانند شهداء باشد ودر آخر به خود افتخار می کنم که یکی از شیفتگان عصمت وطهارت را درک کردم .     زندگی اگر زیباست باید دانست که زیبایی آن فقط با یاد خداست . زندگی زیبا فقط با وجود خدا زیباست واگر اثری از خدا نباشد زندگیها بر فنا هستند وبدانید ای مسلمانان که مهدی و مهدی ها زیبا آمدند ، زیبا زندگی کردند وزیبا رفتند . یادش گرامی وراهش پررهرو باد.           همرزم شهید ، حمید شفعتی
عملیات شناسایی سکوی الامیه13(هدف مشترک،تصمیم مشترک ،نتیجه مشترک)
عملیات شناسایی سکوی الامیه13(هدف مشترک،تصمیم مشترک ،نتیجه مشترک)
انگار می خواستند کار خاصی بکنند. به هم دستور می دادند و یا سیدی، یا سیدی . می گفتند. وقتی نور افکن به آن نزدیکی و پر نوری را به پایین اسکله آوردند و شروع به جستجوی پایین اسکله کردند، فهمیدم چه خیالی در سرشان بود. دایره نور حرکتش را شروع کرد. از حوالی خود پله گردان شروع کرد. این طرف، آن طرف، زیر پایه ها ، هنوز به تیربار نرسیده بود. حدود یک دقیقه گذشت و دایره نور همه جا نور انداخته بود جز زیر توپ. یک آن دیدم دایره نور دارد نزدیک و نزدیک تر می شود. و دایره نور دقیق داشت به سمت ما حرکت می کرد که ناگهان متوقف و بعد خاموش شد. فریاد یک عراقی که فکر می کنم فرمانده آنها بود، هوا رفت و همه ساکت شدند. کاش عربی بلد بودم. مسئول پرژکتور نور افکن را همان جا گذاشت و بالا رفت. باورم نمی شد. یعنی ما را ندیدند؟ یعنی دست از سرمان برداشتند؟ یعنی این همه اطلاعات، سالم به دست بچه ها می رسید ؟ مسئول نورافکن حالا رسیده بود و همه داشتند سر او فریاد می زدند و او مرتب می گفت: نعم یا سیدی، نعم یا سیدی ... «الهی» گفت: «اکبر» دارد می آید پایین ... من هیچ چیزی نتوانستم بگویم. نورافکن دوباره روشن شد و دوباره دنبال ما گشت. یک بار دیگر همین قضیه تکرار شد. بین ستون های پایه و آب دنبال ما یا جسد ما می گشت. چند دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه احساس کردم در کمتر از یک ثانیه بدنم از تابش نورافکن گرم شد و نور از روی قایق ما رد شد و دورتر رفت و دوباره برگشت . فریاد عراقی هوا رفت: یا سیدی، یا سیدی ... بالای اسکله همه مسلح و آماده شکار شده بودند. دیگر جای احتیاط و سکوت نبود. صدای من میان صدای عراقی ها گم می ش . داد زدم: «محمد» ! «یا علی»، پارو بزن ... آب بالا آمده بود و قایق بالاتر. از پارو به میله فشار آوردیم. قایق از روی میله رها شد. سر خورد روی آب. حدود یک ساعت می شد که زیر اسکله گیر افتاده بودیم . «محمد» گفت: کنار سکو راهمون را ادامه بدیم. گفتم: جلوی ما ایستادند و منتظرند ... دید درست می گویم. نگاه هر دومان برگشت طرف ساحل. فهمیدم چه چیزی در دل هر دو نفرمان است .
برادر دلاور بسیجی «شهید دکتر حسین پور»
برادر دلاور بسیجی «شهید دکتر حسین پور»
مهرماه امسال وقتی در "بیمارستان خاتم الانبیا (ص) تهران"، «خسرو محمد رضایی» را دیدم باز هم به یاد «علی حسین پور» افتادم. یادش به خیر آن ایام جنگ هیچ وقت آن ها را از هم جدا نمی دیدم. انگار به هم چسبیده بودند. هر جا که می رفتند اونا در کنار هم بودند. در خط مقدم، درعملیات ها، در حسینیه ها تیپ ودر عزاداری ها. خلاصه یک بار به دلم موند که آن ها را از هم جدا ببینم. هر موقع آن ها را با هم می دیدم، می گفتم: شما از همدیگر خسته نمی شوید؟ شد یک بار من شما را از هم جدا ببینم؟ آن ها هم با همان نجابت و متانت خاص خودشون به من لبخند می زدند. خصوصا «علی حسین پور» که علاقه عجیبی به «خسرو» داشت. یک نگاهی به قد و بالای «خسرو» می انداخت و می خندید. «علی» پسری بود خیلی مودب، کم حرف، با وقار ولی شجاع و نترس، بی باک و بی پروا، که به همراه «خسرو» و تعدادی دیگر که همگی آن ها، دقیقا روحیه ای همانند همدیگر داشتند در واحد تخریب دور همدیگر جمع شده و محیطی با صفا را برای خودشان فراهم آورده بودند. «غفار مسعودی»، «اکبر فتح الهی»، «مهدی نظام اسلامی»، «محمدرضا بقایی»، «محمدرضا فطرس»، «حبیب الله دیم» و خیلی های دیگر که الان اسمشون در ذهنم نیست. "عملیات بدر" که شروع همه بچه های تخریب چی به همراه فرمانده بی نام و نشان خودشان «محمدرضا فطرس» در آن عملیات نقش آفرینی کردند. خاطره حماسه های آن ها را همه آن بچه هایی که در "عملیات بدر" در آن محور عمل کردند به یاد دارند و هرگز فداکاری بچه های با صفای تخریب چی به خصوص «علی حسین پور» را فراموش نمی کنند. یقین دارم دیگر هیچ وقت جمعی همانند جمع بچه های با صدق و صفای تخریب چی تیپ را مشاهده نخواهم کرد، همه به یکدیگر عشق می ورزیدند. وقتی یکی از آن ها شهید می شد، مابقی بازمانده ها در عین حالی که در ادامه راه دوستشان مصمم تر می شدند ولی به خوبی غم و ناراحتی را از چشمان مهربان تک تکشان می شد مشاهده کرد. وقتی در "عملیات بدر" «محمدرضا فطرس»، «حبیب الله دیم»، «اکبر فتح الهی» و... به شهادت رسیدند انگار جان همه بچه های تخریب را ازشان گرفته ودند. بگذریم. بعد از "عملیات بدر" بنا به دلایلی مدتی من به "اطلاعات عملیات تیپ" انتقال یافته و به همراه نیروهای اطلاعات مدام به شناسایی خطوط دشمن می رفتیم. یادم نمی رود در یکی از آن شناسایی ها «علی حسین پور» هم که از طرف "واحد تخریب" ماموریت حضور در جمع ما را یافته بود، به همراه خودمان برای شناسایی بردیم. قرار بود که همان روز در دو نوبت افرادی را که به همراه خودمان تا زیر پای دشمن برده بودیم برای دیدن نقاطی که شناسایی شده بودند همراهی کنیم. همگی لباس غواصی پوشیدیم در نوبت اول چند تن از فرماندهان گردان ها را به نقاط یاد شده برده و آنها توانستند از آن معابر بازدید کنند، ولی از آنجائیکه معمولا در حین شناسایی موارد غیر منتظره و پیش بینی نشده ای بوقوع می پیوست، آن روز هم مواردی پیش آمد که باعث به هم خوردن تمام برنامه ریزی قبلی گردید. لذا زمان مقرری که باید گروه بعدی را برای شناسایی می بردیم به هم خورد. نزدیک ظهر بود که به نزد گروه دومی برگشتیم، وقتی به آن ها اعلام شد که بنا به وضعیت پیش آمده امکان ادامه ماموریت میسر نیست، آن ها کلی پکر شدند و سوال کردند: واقعاً هیچ راهی وجود ندارد؟ به آن ها گفته شد خودتان که همه چیز را می بینید، نزدیک ظهر است. دشمن کاملا بیدار است و علاوه بر آن "هواپیماهای قارقارکی دشمن"PC7 هم برای شناسایی به پرواز در آمده اند. آن ها دیگر چیزی نگفتند. در آن حین من چشمم به «علی حسین پور» خورد که هیچ حرفی نمی زد و فقط به ما نگاه می کرد. او نیز لباس غواص پوشیده بود و جزو گروه دوم بود که باید برای دیدن موانع ایجاد شده توسط دشمن می رفت و الان با این وضعیت مواجه شده بود از جمع گروه دوم از همه واجب تر هم تخریب بود که حتما باید موانع را می دید. لذا با دیدن آن وضعیت «علی»، من فکری به ذهنم رسید، فکری که امکان اجرای آن وجود داشت ولی ریسکش بسیار بالا بود. در آن ساعت امکان اینکه دوباره بتوانیم به داخل آب رفته و آرام آرام به طرف دشمن حرکت کنیم و از بین نی ها گذشته تا موانع را ببینیم وجود نداشت و علاوه بر آن به زمان زیادی نیاز داشت که عملا از دست رفته بود. ولی می شد از درون آب راه با بلم سریع به طرف سیم خاردارها و دیگر موانع ایجاد شده توسط دشمن که کاملا مشهود بود رفت. به همین خاطر به یکی از نیروهای اطلاعات که الان یادم نیست چه کسی بود موضوع را گفتم. او با تعجب نگاهم کرد و گفت: دیوانه شدی؟ امکان ندارد. من هم خندیدم و گفتم: به ریسکش می ارزد. او هم سری تکان داد و گفت خود دانی. به «علی حسین پور» گفتم: «علی» می خواهم اینکار را به خاطر تو انجام بدهم. تو حاضری؟ لبخندی زد و گفت: من حاضرم. من رفتم داخل بلم «علی» و به او گفتم: تو از پشت پارو بزن من جلوی بلم می نشینم و پارو می زنم. خلاصه با همان وضعیت، در حالیکه نزدیک نمازظهر بود به طرف موانع دشمن که در آب راه اصلی ایجاد کرده بود رفتیم تا به آن موانع رسیدیم. به «علی» اشاره کردم، «علی» باز هم لبخندی زد و سرش را تکان داد در کنار سیم خاردارهای ایجاد شده در نزدیکی کمین دشمن در آب راه که از کف آب راه تا حداقل یک متر بالای نی ها و به عمق حداقل 25متری نصب گردیده بود. به گونه ای که حتی امکان پرواز پرنده کوچکی هم در بین آن ها وجود نداشت. دقایقی ایستادیم تا او خوب آن موانع را ببیند. سپس با همان وضعیت به طرف سایر نیروها که منتظر ما بودند برگشتیم. وقتی که به جمع دیگر دوستان پیوستیم، آن ها به «علی» گفتند تو چرا حرف او را پذیرفتی؟ «علی» با همان لبخند زیبایش جواب همه را داد. زمان به سرعت گذشت. «علی» در عملیات های بعدی هم نقش آفرینی کرد. "عملیات های والفجر8"، ادامه "والفجر9"، "کربلای 1"، "کربلای 4و5 "، "کربلای 10" و در نهایت "والفجر 10" هم آخرین عملیاتی است که «علی» در آن حضور داشت. جنگ که به پایان رسید «علی» همیشه غم دوری از دوستان شهیدش را با خود داشت. او که در اکثر صحنه های جنگ و میدان های نبرد حضور داشت و روزگار زیادی را با جمع کثیری از شهدا گذرانده بود، از اینکه از جمع سایر دوستانش جامانده بود غمگین، ولی به هر حال تسلیم تقدیر و مشیت الهی بود.  با اتمام جنگ «علی» به ادامه تحصیل پرداخت و در رشته پزشکی به دانشگاه راه یافت و با رتبه بسیار خوب و با مدرک دکتری از دانشگاه فارغ التحصیل گردید. وقتی که مدرک پزشکی خود را گرفت هر وقت که او را می دیدم به شوخی به او می گفتم: "دکتر تخریب چی"، در اتاق عمل یک وقت فکر نکنی داری مین خنثی می کنی ها! و او هم مثل گذشته فقط لبخند زیبایی را تحویلم می داد. به محض اینکه مدرک پزشکی خود را گرفت، او که عاشق خدمت به مردم بود، داوطلب خدمت در منطقه بسیار محروم، فاقد امکانات و بی نهایت گرم "آغاجاری" گردید. خیلی ها به او می گفتند چرا این کار را کردی؟ ولی آنهایی که «علی» را می شناختند و از روحیه خدمتگزاری بی منت او خبر داشتند می گفتند: اگر «علی» کاری غیر از این کرده بود باید تعجب می کردیم. اگر «علی» بدون هیچ چشم داشتی خودش را وقف خدمت به مردم آن خطه محروم کرد و از خودش و عارضه هایی که در جنگ نصیبش شده بود غافل شده، به هیچ چیز جز خدمت رسانی به خلق خدا فکر نمی کرد. امکان نداشت در هر ساعتی به "درمانگاه آغاجاری" مراجعه کنی و «علی» آن جا نباشد. با همان روحیه و با همان حسن خلق. راستی یادم رفت بگویم، علی رغم اینکه جنگ تمام شده بود ولی هر وقت «علی» را می دیدم باز هم «خسرو» در کنارش بود. من می خندیدم و می گفتم: بابا جنگ تمام شده، شما نمی خواهید از هم جدا بشوید؟ و باز هم دقیقا همانند گذشته ها آن دو لبخندهای زیبای خودشان را تحویلم می دادند. زمان به سرعت در حال گذربود، تا اینکه یک روز به من خبر دادند« علی» در حین کار دچار مشکل شده و به بیمارستان منتقل گردیده و بلافاصله به حال کما رفته است. دلم لرزید کیلومترها از او فاصله داشتم. ندایی درونی به من می گفت: «علی» هم در حال پریدن از این قفس خاکی است. مدام به دلم نهیب می زدم. خدا نکند. آخه «علی» تنها پسر خانواده بود و همه ی امید پدر، مادر و خواهرانش است، هی صلوات می فرستادم، چهره معصومش در ذهنم متجسم شده و به یاد لبخندهای زیبایش افتاده بودم. بغض گلویم را شدید می فشرد. نگران بودم. دو روز بعد «مجید امینیم به من زنگ زد و گفت: که «علی» هم رفت، تا گفت «علی» هم رفت بغض چند روزه ام ترکید. بلند بلند شروع به گریه کردم. به یاد روزهای جنگ افتادم. روزها و شب های عملیات، یاد آن ایامی که در "پادگان شهید غلامی" «علی» را به هنگام نماز در حسینیه تیپ می دیدم، به یاد آن روزی که با هم زدیم به سیم آخر و با بلم تا پای سیم خاردارهای دشمن رفتیم و برگشتیم، به یاد لبخندهای زیبایش و... آن روز وقتی «خسرو» را در "بیمارستان خاتم الانبیاء(ص)" تنها دیدم، باز هم به یاد« علی» افتادم. «علی» رفیق بسیار با وفایی بود، بی ریا، ساده، صمیمی، نجیب، آرام، شجاع، باوقار، بی ادعا، بی توقع و... اکنون وقتی به شهرم "بهبهان" می روم و برای دیدار با دوستان شهیدم بر مزار آن ها در گلزار شهدا، حاضر می شوم هنگامی که بالای قبر «علی» می روم و چشمم به عکسش می افتد، خاطرات گذشته به یادم می آید و ابیات ذیل در ذهنم نقش می بندد با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار گفتم ای باران که می کوبی به طبل بادها هان بکوب، اما به آن عاشق ترین عاشق بگو  زنده ای ای زنده تر از زندگی در یادها علی جان! نه تنها من بلکه همه دوستانت هرگز فراموشت نکرده و نمی کنند.  امیدوارم که تو نیز فردای قیامت ما را از شفاعت بی بهره نکنی. روحت شاد، یادت گرامی. منبع: نشریه" فکه" شماره80  نویسنده: امیر کعبی  
شهید گمنام خود را معرفی کرد
شهید گمنام خود را معرفی کرد
تلفن منزل «خوشواش» به صدا درآمد. از آن طرف صدای «برادر سرهنگ جعفری» به گوش می رسید، گوشی را برداشتم، خبری دلنواز و تعجب برانگیز را برایم مطرح کرد. وی گفت: که من باجناقی دارم به نام «محمد قاسم کمالی» که اهل "آزادشهر استان گلستان" است که الان در "شهرستان گرگان" سکونت دارد. ایشان شب 24/6/85 از "گرگان" به خانه ما در "آمل "تشریف فرما شد که از اینجا عازم "تهران" بودند. او آن شب در منزل بود که خواستم برای شب وداع به حسینیه سپاه "آمل" آمدیم. او را هم با خود آوردم. ولی ایشان صبح روز جمعه 24/6/85 عازم "تهران" بود و لذا برای تشییع به «خوشواش» حضور نداشت و من صبح از او جدا شدم و او به "تهران" رفت. ولی من الآن بعد از مراسم در« خوشواش» به منزل "آمل" برگشتم. اهل منزل یادداشتی از ایشان را به من دادند که باز کردم و خواندم که خطاب به من نوشته است؛ دیشب در منزل شما برای من در رؤیا، واقعه ای پیش آمد که برایت می نویسم. من که دیشب به همراه شما برای وداع با شهیدان گمنام به حسینیه سپاه آمدم در حین مراسم و شور و هیجان جمعیت در عرض ارادت به ساحت شهیدان در دلم نسبت بدان ها شک و تردید پیش آمد که شاید این ها پیکر شهیدان نباشند که به مردم داده اند و به اسم شهدای گمنام این جور مردم را به هیجان درآوردند. دیشب بعد از مراسم آنجا به منزل شما مراجعت کردیم، در عالم رؤیا دیدم، ابدان شهدا به صورت بدن تازه از دنیا رفته در آمده اند و در تابوت قرار دارند و یکی از آن سه تا شهید از سر جایش برمی خیزد و خطاب به من می گوید: تو شک داری که ما شهید نباشیم، بدان که ما شهید هستیم و من «محمد ابراهیمی» هستم و 15 ساله ام و شغل پدرم در راه آهن خوزستان (اهواز) است... خواستم این واقعه را به شما برسانم. بعد از نقل این واقعه از «آقای جعفری»، تعجب این کم ترین برانگیخته شد که با این حساب، در اولین وهله به ذهن آمد که در "اهواز" پیگیری شود، تا ببینیم آیا شهید مفقودالاثری به نام «محمد ابراهیمی» داریم یا نه؟ که در صورت مثبت بودن، تحقیقات ادامه یابد تا اسم مبارک پدر و مادرش و شغل پدر گرامی او و از اینکه در کدام عملیات شهید شد و جنازه او آمده، پیگیری شود، لذا مطلب از طریق یکی از دوستان در "اهواز" پیگیری شد و با گرفتن یک لیست از مراکز قانونی معلوم شد که در سراسر کشور 34 نفر شهید مفقود الجسد به نام «محمد ابراهیمی» داریم که یکی از این ها مربوط به "شهر اهواز" می باشد. مطلب مذکور را با «سردار سعادتی» "فرمانده ناحیه بسیج استان خوزستان" طی تماسی در جریان گذاشتم که در نتیجه، وی بزرگواری کرده ضمن تحقیق در این مورد در سوم ماه رمضان سال 85 تلفن فرمودند: که در "اهواز" خانواده او را شناسایی کردیم. که فرزندشان به نام «محمد ابراهیمی» است تا اینکه در شب 25 ماه مبارک، «برادر اکبر زاده» از "اهواز" تلفن کردند که در مورد شهید عزیز "اهوازی" تحقیق کردیم، نام پدرش «عبد الحمید» است که در "اهواز" خیابان فراهانی کوچه البرز پلاک 392 منزل دارند. و فرزند عزیزش «محمد ابراهیمی» متولد 1345 می باشند که سال 63 و ظاهراً در "عملیات بدر" در "شرق دجله "به شهادت رسید و مفقودالجسد گردید و شهادت وی را هم سپاه تاکید کرده است. و وی در" تیپ امام حسن علیه السلام" از "لشکر هفت ولیعصر (عج) خوزستان" بسیجی بود که شهید شد و شغل پدرش هم اکنون در اداره راه و ترابری "اهواز" است و خانواده بسیار بزرگوار و اهل معنی هستند که از عزیزان بومی و محلی "اهواز"ند که در کوچه نزدیک ما منزلشان می باشد. این کم ترین هم در تاریخ 26/12/85 مطابق با 27 صفر 1428 ه. ق از "قم "عازم "اهواز" شدم و در روز 28 صفر یعنی سالروز شهادت «امام حسن مجتبی علیه السلام» و رحلت جد اطهرش «خاتم انبیا صلی الله علیه و آ له» صبح ساعت 10 به منزل شهید عزیز « آقای محمد ابراهیمی» تشرف حاصل کردم. خانواده گرامی او از پدر بزرگوار شهید که خود رزمنده هشت سال دفاع مقدس بود و مادر عزیز شهید و برادران و خواهران و ... به استقبال آمدند که به زیارتشان مترنم شدم و اشک شوق از دیدگان جاری بود، معلوم شد که فرزند عزیزش حدوداً 18 ساله بوده که در "عملیات بدر منطقه عملیاتی خیبر" مفقود الجسد گردید. مادر عزیزش تا این روز که من مشرف شدم حدود 22 سال است که لباس سیاه را از تن خود در نیاورده بود و به گفته پدر بزرگوار شهید این مادر بر اثر گریه و کدورت دائمی در فراق عزیزش یک چشم مبارکش بسیار کم نور گردیده و چشم دیگرش در شرف از دست رفتن است که این خبر شهدای گمنام "خوشواش" به ما رسیده است. البته قبل از آنکه این خبر را «سردار سعادتی» با همراهان در آن شب به ما برسانند. خواهر شهید خواب دیده است که شهید برای مادرش پیغام می دهد که این قدر گریه نکند که من پیدا شدم که طولی نکشید که خبر رؤیای شما به ما رسید. پدر شهید خودش از سال 63 الی 65 در "منطقه هورالهویزه" و "شط علی" و "منطقه عملیاتی خیبر" مسئولیت جاده سازی در درون "هور" را بر عهده داشته است که این حقیر از سال 64 قبل از "عملیات والفجر 8" در منطقه "شط علی" در حین جاده سازی او را زیارت کردم و وقتی آدرس آن روزها و خاطرات به میان آمد پدرش فرمود: که آنجا به مسئولیت من جاده سازی شد و اینکه شهید در خواب شغل مرا به بحث راه سازی در راه آهن و این ها اعلام کرد برای آن است که من هم شغلم این است و هم در آن سال ها مسئولیت راه سازی و جاده سازی در "هور" را بر عهده داشتم. پدر گرامی این شهید گفت: که برای ما افتخار است که شهید ما در آنجا دفن گردید و ما نه تنها نمی گوییم که شهیدمان را بیاوریم بلکه با افتخار برای فاتحه خوانی به آنجا می آییم و به این حقیر فرمود: که من وصیت کردم که اگر صلاح بدانید و مقدور باشد من که از دنیا رفتم مرا هم به" خوشواش" بیاورند و در کنار فرزندم مرا دفن نمایند. «شهید محمد ابراهیمی» در خواب آن عزیزمان که خود را به نام و با شغل پدر گرامی معرفی کرد به تمام جزئیات و اینکه در بین این سه شهید گمنام کدام یک است معرفی نکرد زیرا خواست خودش را از گمنامی به در نیاورد و چون وی در "منطقه عملیاتی بدر" شهید شد که "عملیات خیبر" هم در حدود همان منطقه در "جزیره مجنون" عمل شد که تا "شرق بصره" امتداد یافت لذا به احتمال قوی شاید «شهید ابراهیمی» در بین سه شهید گمنام "خوشواش" همان شهید مربوط به "عملیات خیبر" باشد لذا باز هم در گمنامی قرار دارد و به هر حال از غیب به تمامه به شهود خود را ظهور نداد
نامه ای از
نامه ای از
«پاسدارشهید گودرز محمودی» که در سال 1363 به شهادت رسید یک هفته پیش از شهادتش نامه ای به «امام خمینی (ره)» نوشت که کمی پس از شهادتش این نامه به دست «خمینی» کبیر رسید. «گودرز محمودی» "مسئول تبلیغات تیپ 15 گردان امام حسن مجتبی (ع)" بود که در روز 63/9/18 در "جزیره مجنون" در حالی که با کمین دشمن روبرو شده بود به شهادت رسید این شهید در تاریخ 63/9/11 نامه ای به «امام روح الله» نوشت و درخواست ملاقات حضوری با «امام» را نمود اما شاید زمانی نامه به دست امام رسید که وی به جمع یاران شهیدش پیوسته بود. به تاریخ 11/9/63 بسمه تعالی حضور محترم و مبارک پدر بزرگوار و پدر دلسوز جماران نایب الا مام، «الامام روح الله الموسوی الخمینی» ادام الله جلاله. سلام علیکم. ضمن عرض سلام خالصانه خدمت آن بزرگوار امید است که در پناه «امام زمان (عج)» زیست نموده و هیچ گونه نگرانی عارض وجود گرامیتان نگردد. در ضمن «امام» عزیز و پدر پرسوز مدت زیادی است از پیروزی انقلاب تا به حال مشتاق دیدار شما پدر بزرگوار می باشم و به علت مشکلات کاری و یا هم اینکه احیاناً جلوگیری کنند از این که بتوانم با شما پدر بزرگوار ملاقات شخصی انجام دهم نتوانستم خدمتتان برسم. لذا از آن مرجع بزرگ و عالی قدر تقاضامندم که خواسته این بنده حقیر خدا را قبول بفرمایید. و این نامه را که در حال حاضر خدمتتان عرضه می دارم در "جبهه جنوب (جزیره مجنون)" در حین مطالعه [گزارش های] ویژه از زندگی شما حضرت عالی بودم و با خود فکر کردم نامه ای خدمت امام بزرگوار عرضه بدارم شاید اجازه دادند این بنده حقیر وجود گرامیشان را ملاقات نمایم. «گودرز محمودی» قربان وجود گرامیتان        . عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی "شهرستان ایذه". والسلام علی من اتبع الهدی           من الله توفیق        [امضا ...] الاحقر «گودرز محمودی».
خاطره ی از «شهید حاج نعمت الله سعیدی»
خاطره ی از «شهید حاج نعمت الله سعیدی»
پیش از "علمیات بدر" بود با «شهید سعیدی» در" سنگر طرح و عملیات تیپ امام حسن(ع)" نشسته بودیم و به نوار کاستی که پیش از این توسط  "فرمانده گردانی از لشکر امام حسین(ع)" بنام «شهید اسدی» ضبط شده بود گوش می دادیم. این نوار مراحل مختلف عملیات را ضبط نموده بود. ابتدای نوار از آغاز عملیات حکایت داشت، فضایی آرام توام با صدای پای رزمندگان اسلام. اواسط نوار تداعی آغاز درگیری با دشمن؛ همراه با صدای شلیک اسلحه های سبک و سنگین و هر از گاهی انفجاری مهیب بود. این نوار به خوبی زحمات فرمانده گردان شهید را در خود جای داده بود.  او با لهجه زیبای اصفهانی نیروهای گردانش را برای ادامه تصرف خط دشمن به جلو دعوت می کرد: اخوی برو جلو، آرپی جی زن، آرپی جی زن، آقا مال کدوم گردانی، برو جلو، برادرا امام زمان پشت و پناهتون، اخوی سنگر ها رو پاکسازی کنید و..... در بحبوحه پاکسازی و ادامه تصرف خط دشمن یکی از نیروهای بعثی متوجه نقش او در عملیات شده و او را از ناحیه قلب، هدف قرار می دهد. «شهید اسدی» بیکباره روی زمین می افتد و در ادامه این جملات را زمزمه می کند: بکشش، اونجاست، یا اباعبدالله ، یا حسین ، خدایا منو ببخش و...  در همین اثنا به یکی از نیروهای گردان سفارش می کند که ضبط صوت من را پس از شهادتم به عقب ببرید. این نوار تا نفس های آخر این شهید عزیز را ضبط می کند.  نوار که تمام شد سکوتی سنگین فضای سنگر را پر کرده بود. بیکباره صدای غمگین «شهید سعیدی» همراه این دعا در سنگر پیچید : "خدایا ترا به حق «فاطمه زهرا» دراین عملیات مرا هم شهید کن". چه زیبا بود دعایی که با قسم به مادری عزیز همراه بود. «زهرایی» که نامش در سر بندها می درخشید و در هنگام شهادت ورد زبان رزمندگان اسلام بود. آری عزیزان دعای این شهید عزیز در روز دوم" عملیات بدر" به اجابت رسید.
روز پرواز
روز پرواز
در عملیات خیبر نیروهای تیپ امام حسن (ع) بعد از طی 30 الی 40 کیلومتر مسافت از کوه به شرق دجله و روستای الصخره و البیضه رسیدند و همان جا مستقر شدند. رزمندگان تیپ پشت سیل بندی مستقر بودند که از دجله شروع می شد و تا روستای الصخره و البیضه و پَد خندق امتداد داشت. بچه ها پشت سیل بند سنگرهایی حفر و در آن ها پناه گرفته بودند. روز سوم عملیات جنگ تن به تن با تانک شروع شد. توپخانه مرتب آتش می ریخت، تانک ها با گلوله مستقیم سیل بند را می زدند. تیربارها خاکریز را به رگبار می بستند و کسی نمی توانست سرش را تکان بدهد. من برای توزیع مواد غذایی بین بچه ها به آن جا رسیدم که بهروز شهید شد، همان جا کنار محمود محمدپور فرمانده گردان عاشورا نشستم و زار زار گریه کردم. محمدپور گفت: خدا خیرت بدهد تو رئیس ستاد تیپ هستی بچه ها دارن نگاهت می کنند. این را که گفت خودم را کمی جمع کردم هر چند برایم سخت بود نمی توانستم و با رفاقتی که با بهروز پیدا کرده بودم شهادتش را بپذیرم.  
بصیر
بصیر
   «بهروز» نظامی نبود، ولی نظامی گری را با همه وجودش درک می کرد. من خیلی چیزها از او یاد گرفتم حتی وقت شناسی را. او مرتباً می گفت: احمد سعی کن نظم داشته باشی. او با درک بالای نظامی اش در دل خیلی ها جا باز کرده بود. رهبران "سازمان نظامی اصل لبنان" اسم ایشان را "ابوشهاب" گذاشتند. به من می گفتند: شما او را راضی کن برای آموزش دادن نیروهایمان به "لبنان" بیاید. یک طوری قانعش کن سفر دیگر با هم برویم "لبنان". آن ها فکر می کردند «بهروز» از اعضای "گارد جاویدان شاه" و یا "تکاورهای ارتش" قبل از انقلاب است. آن قدر مهارت داشت که خودم هم شک کرده بودم که او یک پاسدار معمولی است. در صورتی که او به غیر از آموزش سربازی و تشکیل سپاه، آموزشی ندیده بود. گفتم: باشد صحبت می کنم. وقتی با او صحبت کردم ایشان گفت: «احمد» خودت می دانی وضعیت فعلی مملکت خیلی خوب نیست بگذار قدری زمان بگذرد. هنوز گاه و بی گاه آشوب هایی رخ می دهد که نمی گذارد خیالمان راحت باشد. آن زمانی که من با «بهروز» صحبت کردم اوضاع آرام بود و به ترفندی شناسنامه و عکسش را گرفتم که بفرستم "تهران" و کارهای اعزامش را به "لبنان" انجام دهم اما ناگهان خبر رسید منافقین و توده ای ها در "دانشگاه شهید چمران اهواز" آشوب کرده اند و اوضاع خوب نیست. رفتیم دانشگاه برای سرکوب ضد انقلاب ها، من خیلی بی تابی می کردم و کم حوصله می شدم. «بهروز» می گفت: «احمد» نظامی باشد اما صبور. صبر باید سرلوحه کارمان باشد. گفتم: آخر چطوری؟ از یک دانشگاه شلوغ نمی شود تیراندازی کرد. از طرفی تعدادی از بچه ها را هم گروگان گرفته اند، کتکشون زدند، داریم عقب نشینی می کنیم، اوضاع به ضرر ماست باز هم باید صبور باشیم؟ لبخندی زد و گفت: مطمئن باش. با صبر می شود بهتر تصمیم گرفت. آخر سر هم طرحی به ذهنش رسید بچه ها را جمع کرد. هشت نفر بودیم که آمفی تئاتر را محاصره کردیم و وارد سالن شدیم. تا به خودمان آمدیم دیدیم «بهروز» از پشت سر یکی از منافقین را گرفت و خواباند روی زمین و اصطلاحاً قفل بندش کرد و با پا زد زیر دستش و کلتش را گرفت و داد به من. و گروگان ها را آزاد کردیم و غائله دانشگاه تمام شد. "لبنانی هایی" که در "ایران" بودند برای مسئولین "سازمان اصل جریان" «بهروز» را گفته بودند. برای همین "مسئول آموزش سازمان" آمده بود دنبالش. اما «بهروز» هرگز راضی نشد کشور را ترک کند و می گفت: مملکت فعلاً به ما نیاز دارد.
عملیات شناسایی سکوی الامیه12(توانایی بالای شناسایی=قیامت به کردن عراقی ها)
عملیات شناسایی سکوی الامیه12(توانایی بالای شناسایی=قیامت به کردن عراقی ها)
؛ از نردبان هایی که پشت ستون های مشخصی بود، عراقی ها پایین می آمدند و دنبال ما می گشتند. ما در تاریک ترین قسمت زیر اسکله گیر افتاده بودیم و پیدا کردنمان مشکل بود. فرصت مناسبی پیش آمده بود تا راههای ورود را شناسایی کنیم. «الهی» داشت با دوربین دید در شب اطراف را نگاه می کرد . بالای سر ما، روی اسکله، همه مجهز شده بودند. یک آن، بالای سرم را نگاه کردم، هفت، هشت عراقی را دیدم که پایین را نگاه می کردند. گفتم الان ما را می بینند . منتظر شلیک بودم که آنجا را ترک کردند. خودم هم باور نمی کردم. شروع کردم به زمزمه کردن: و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون ... ( اینها کور و کر هستند و خداوند در پشت سر و جلوی رویشان دیواری قرار می دهد که نمی بینند و نمی فهمند ). همین طور در قایق نشسته بودیم یک دفعه صدای انفجاری از عمق آب به هوا بر خاست. تازه متوجه شدم که انفجارهای سطح آب اطراف اسکله نارنجک های ضد غواصی هستند که هفتاد تا هشتاد سانتیمتر در عمق آب فرو می رود و بعد منفجر می شود و عمق آب را پر از ترکش می کند چه خوب شد که ما با قایق به آنجا آمده بودیم. اگر با لباس غواصی زیر سکو بودیم، بدنمان پر از ترکش شده بود. نارنجک بود که با یک صدای قلپ در آب می افتاد و یکی دو ثانیه بعد، زیر کوهی از آب را به هوا می فرستاد . صدای برخورد یکی از نارنجک ها را که با تن قایق شنیدم، گفتم قایق الان متلاشی می شود . نارنجک قسمت عقب قایق افتاد و چون قایق قوس داشت، در آب افتاد. وقتی منفجر شد، آنقدر آب به هوا پاشید که درون قایق و سر و روی ما دو نفر پر از آب شد. چیزی حدود 200 نارنجک اطراف اسکله منفجر شد. گوشم صداها را درست نمی شنید؛ از صدای انفجار پر شده بود. عراقی ها کنار اسکله راه می رفتند و هر چند قدم، نارنجک درون آب می انداختند. بعد از این همه نارنجک، آب آرام شد. منتظرشان بودم تا پایین بیایند. حدسم درست بود. یک نفر با اسلحه و چراغ قوه از یک راه پله که دور یک ستون ساخته شده بود ، پایین آمد و با چراغ قوه شروع به جستجو کرد. راه پله گردون را به خاطر سپردم. راه خیلی خوبی برای ورود به این دژ فولادی بود. من توی خودم کز کرده بودم و دایره نور را که این طرف آن طرف می شد ، نگاه می کردم. نور چراغ قوه برای آن محیط خیلی کم بود. عراقی از پله بالا رفت. بالای سکو قیامتی به پا بود. صدای دویدن ها ، داد و فریاد عراقی ها به عربی ....
تفاوت انتخاب هدف ونتیجه آن
تفاوت انتخاب هدف ونتیجه آن
اگر اشتباه نکنم اواخر بهار سال 1365 بود که برای انجام ماموریتی گردان ما"گردان فتح بهبهان تیپ امام حسن مجتبی علیه السلام" در یکی از "روستاهای نقده" بنام "راهدانه" مستقر شد.آن موقع من متاسفانه سیگار می کشیدم به واسطه اینکه چندین ساعت سوار اتوبوس بودیم نتوانسته بودم سیگار بکشم واز این نظر خیلی دوست داشتم به محض رسیدن سیگارم را روشن کنم. همین که در مدرسه آن روستا که دوران تعطیلات را می گذراند مستقر شدیم. دنبال یک جای خلوت گشتم که بتوانم دور از انظار فرماندهان ودوستانم سیگار بکشم چرا که آنها نمی دانستند سیگاری هستم. در همین افکار بودم که چشمم افتاد به درخت تنومندی که در گوشه مدرسه واقع شده بود. با خودم گفتم بهترین جایی که می توانم سیگار بکشم پشت همین درخت است.آرام آرام در حالی که مواظب بودم کسی من را نبیند به سمت درخت رفتم. وقتی به پشت درخت رسیدم صحنه ای را دیدم که از خجالت آب شدم. بله برادر «داوود دانایی» که آن موقع "جانشین گردان" بودقبل از من آنجا را برای راز ونیاز با خداوند در خلوت ودور از نگاه دیگران انتخاب خود کرده بود و داشت قرآن می خواند. با خودم گفتم خاک بر سرم من این جای خلوت را برای چه انتخاب کردم و «داوود» برای شچه؟  
عاشق که شدی دیگر احتیاج به وزن وقافیه نداری
عاشق که شدی دیگر احتیاج به وزن وقافیه نداری
. داشتیم برای "عملیات کربلای 4"آماده می شدیم. گردان ما"گردان فتح" در خرابه های "روستای گسوه" مستقر شده بود. هر کس مشغول به کاری بود. یکی تفنگش راتمیز می کرد، دیگری مشغول خواندن دعا و مناجات بود، چشمم افتاد به «مهدی» گفتم: چکار می کنی؟ گفت: راستی خوب شد که گفتی، شعری سروده ام ببین چطوره است؟!» گفتم: بخوان ببینم. خواند: عاشق که شدی، تیر به سرت باید خورد، زهریست که مانند شکر باید خورد. گفتم: «مهدی جان» دانشجوی ادبیات «شهید چمران» شعرت وزن دارد ولی قافیه ندارد. بگو: عاشق که شدی تیر به سر باید خورد، زهریست که مانند شکر باید خورد. گفت: درسته.....انشاءالله ادامه دارد حتما بخوانید. "کربلای4" در همان شب آغازین به مشکل برخورد ونهایتا گردان ما به خطوط پدافندی "فاو" اعزام شد. جایی واقع در "شمال دریاچه نمک" با حال و هوای خاص خود خط پدافندی ما از دو خاکریز به موازات هم به فاصله حدود 20 متر از هم تشکیل شده بود. که از خاکریز عقبی برای استقرار نیروها وسنگرهای خواب واستراحت واز خاکریز جلویی برای نگهبانی و پدافند و مقابله با دشمن بعثی استفاده می شد. کلا این منطقه از آرامش نسبی برخوردار بود وما تلفات آنچنانی نداشتیم؛ تا این که یک روز دمدمای صبح یکی از بچه ها من را از خواب بیدار کرد و گفت: می دانی چی شده؟ گفتم: نه چی شده؟ گفت: «مهدی» پر کشید و رفت. گفتم: چی شده؟ گفت: ساعتی پیش در حالی که در سنگر مشغول نگهبانی بود تیر غناسه عراقی ها به وسط پیشانیش خورد. یک مرتبه زمزمه کردم: عاشق که شدی تیر به سر ت باید خورد ......ودیگر احتیاج به وزن وقافیه نداشت. 
جذبه ایمان!
جذبه ایمان!
«علی محمد صباغیان» در رابطه با ویژگی های شخصیتی «شهید اسکندری» می گوید:گاهی از در مسجد تا منزلش با او قدم می زدیم. در مسیر، آدم هایی بودند که نبش کوچه ها می ایستادند. باور کنید، زمانی که با «آقا موسی» بودیم، یا وقتی که از آنجا می گذشت، این افراد خودشان را از «آقا موسی» پنهان می کردند. من یک لحظه فکر می کردم، چرا از «آقا موسی» می ترسند؟ «آقا موسی» که کاری به آن ها نداشت؟ بعد احساس کردم، آن ها از وجود «آقا موسی» شرم و حیاء داشتند، خودشان را پنهان می کردند. اصلا به خودم می گفتم: الله اکبر! چی در وجود این بشر است؟ ... آری، اگر کسی با خدا مرتبط باشد، خداوند محبت آن شخص را در دل تمام دوستان و دشمنان او قرار می دهد. این ویژگی را در وجود نماز شب خوان ها دیده ام و «شهید موسی اسکندری» از همین افراد بود. مثل «آقا موسی» »حاج حمید اسکندری» از همرزمان شهید از انس او با قرآن این چنین یاد می کند: یکی از پرسنل به من گفت: من «آقا موسی» را نمی شناختم و او را ندیده بودم؛ ولی می دانستم که "رئیس ستاد لشکر 7 ولی عصر (عج)" است. شنیده بودم؛ در هر فرصت کمی که به دست می آورد، قرآن می خواند. یک روز در ایستگاه راه آهن "تهران"، موقع سوار شدن مشاهده کردم؛ یک نفر با لباس بسیجی گوشه ای نشسته است و قرآن می خواند. زمانی که باید سوار قطار می شدیم من پیش خودم گفتم: این مثل «آقا موسی» است، که از کمترین فرصت استفاده کرده و قرآن می خواند. این در دلم بود تا اینکه رفتم سوار قطار شدم. بعد ایشان در همان کوپه ای آمد که من بودم. نامش را پرسیدم. گفت: من «موسی اسکندری» هستم. ناله ای از درون قبر «عبدالحسین اسکندری» یکی از جانبازان و یاران «سردار اسکندری» خدا ترسی «موسی» را در قالب یک خاطره اینگونه بیان می کند: یک شب به "بهشت شهدا" رفتیم و زیارت عاشورا می خواندیم. صدای ناله ای دردناک می آمد. محیط "بهشت شهدا" تاریک بود. صدای ناله ای در تاریکی بلند بود و گریه می کرد. آرام آرام به طرف صدا رفتیم، به محل نزدیک شدیم، صدا از درون یکی از قبرها می آمد. نزدیک قبر رفتیم، دیدیم «آقا موسی» در قبر خوابیده و دارد گریه می کند. ما ابتدا چیزی نگفتیم؛ ولی بعد همه بچه ها «آقا موسی» را از قبر بالا آوردند و در آغوش گرفتند و با هم برگشتند.