loader-img-2
loader-img-2
ایثار وفداکاری
ایثار وفداکاری
یکی از همرزمان شهید که از همان شهدای گرانقدر فکه می باشد برتکه کاغذی می نویسد چند روز است که در محاصر هستیم وهیچ برایمان نمانده است وبچه ها در حالی که تشنه هستند.جان می دهند.جهت شادی روح پدر بزگوارشان صلواتمادر جنگ ،ابهت دو ابرقدرت شرق وغرب را شکستیم.امام خمینی(ره)تقدیم به شهدای افتخار آفرین فکه وشهید بزرگر:ردّی ازچشمان تو،پشت گرایی سوخته باز می گرددبه دنبال توپایی سوختهخاک را گشتیم ومی جوییم ومی جوییم باز یک پلاک ساده با تن پاره هایی سوختهاستخوان های تو امروز پیدا کرده ایم نوحه می خوانیم امشب،باصدایی سوختهنوحه می خوانیم ومی سوزیم در کوچ شما بچه های فکه ! هرشب در عزایی سوختهنوحه می خوانیم ومی شوییم باسیلاب اشک قطعه پاره ی جسمی،خدایی،سوختهنوحه ها این داغ راتا بی نهایت می برند سمت نخلستان وشب،تاکربلایی سوختهسمت شهری که نفهمیده ست بوی یاس را در کفن پیچ شهیدسرجدایی، سوختهاهمیت سیره شهدا:شهدا ملاک وشاخص تفکر بسیجی می باشند چون حاملان اصلی تفکر بسیج شهدا بودند .واین میراث معنوی واخلاقی دفاع مقدس ، تنها به سیره شهدا منحصر نمی گردد،بلکه مادران وپدرانی که با اخلاص واعتقاد وعشق به اسلام ،پاره های وجود خویش را در راه خدافدامی کردند وبه این ایثار وفداکاری افتخار می نمودند که قلم از بیان ایمان ایشان عاجز می باشد
دیدار آخر
دیدار آخر
 در بحبوحه عقب نشینی در کربلای 4 بودیم و من برای منهدم کردن تجهیزات و سنگرهای عراقی حرکت کردم به یکی از سنگرها که رسیدم نارنجک رو آماده کردم که بندازم داخل سنگر، برای اطمینان از اینکه مبادا اون طرف سنگر کسی از بچه های ما قرار داشته باشد آمدم و فریاد زدم که، کسی نیست اینجا؟ که همونجا موسی رو دیدم. به یک حالت تعجبی شهید موسی اسکندری رو نگاه کردم که دقیقاً داره کارِ منو انجام می ده اون هم یک نارنجک داخل دستش بود و انداخته بود داخل سنگر فقط به من گفت که فاصله بگیر و من همین که متوجه اون شدم سرم رو خم کردم  و سنگر منفجر شد و من هم نارنجک رو داخل سنگر پرتاب کردم و رفتم سراغ موسی و گفتم که موسی بچه ها همه به عقب رفتن و داخل آب شدند، شما هم باید برگردید دیگه، (البته موسی رئیس ستاد لشکر بود ما که نمی تونستیم اون رو وادار به چیزی کنیم) موسی با یک حالت مصممی به من گفت که من نمی خوام برگردم من همینجا می مونم. باز من با اصرار از موسی خواستم و گفتم. موسی هیچ کس نمونده و عراقی ها تا چند دقیقه دیگه همه اینجا رو می گیرند و بهتره برگردیم. ایندفعه دیگه موسی به یک حالتی جواب منو داد که دیگه دیدم اصرار کردن بی فایده است و با جدییت گفت که من برنمی گردم. خاطرم نمی یاد که چیز دیگری گفته باشد و راهش رو ادامه داد و گفت که من از این طرف، سنگرها رو منهدم می کنم. موسی به سمت جنوب رفت و من هم به سمت شمال و دیگه موسی رو ندیدم گرچه دوست دارم در همین جا پرانتزی باز کنم و از عظمت شهید موسی اسکندری صحبت کنم ولی همین رو بگم که اون یک عارف به تمام معنا بود که با همه ی مسئولیتی که داشت با اینکه رئیس ستاد لشکر بود، با اینکه مشغله ی کاری زیادی داشت، با اینکه صبح و شب نداشت ولی همیشه اون اتصالش با دعا و قرآن و مناجات شبانه اش هیچ وقت قطع نمی شد یاد ندارم شبی رو موسی نماز شب نخوانده باشد و به یاد ندارم که شب جمعه ای رو موسی دعای کمیل نخوانده باشد و اون شب هایی که دعای توسل برقرار می شد موسی دعای توسل نخوانده باشد. هر صبح زیارت عاشوار می خواند و به یک حالت بسیار خالصانه ای می گفت که در اون ایامی که چندماهی بیشتر از اون مسئولیتش نگذشته بود به یک حالتی می گفت که دوست داشتم که زمان پیغمبر بود و اصلاً مسئولیت ها وجود نداشت هیئتی می خواستیم کار بکنیم عاشق این بود که با بچه ها باشد، درون بچه ها باشد و همراه بچه ها کار کند.               کاش از اون سرداران شهید کسانی مونده بودند از شهید موسی از شهید اسماعیل فرجوانی از شهید حسین علم الهدی امروز الگوی ما می شدند، الگوی دولتمردان ما می شدند، الگوی بزرگترهای ما می شدند، که چگونه ریاست می کردند، چگونه در دل بچه ها جا داشتند و بچه ها عاشقشون بودند و چطوری شب های عملیات در  سخت ترین مواضعی که حتی نیروهای عادی تاب مقاومت و تاب ایستادن نداشتند اونها می ایستادند و در جلوی بچه ها حرکت می کردند.  و این آخرین دیدار من بود با موسی.
عملیات شناسایی سکوی الامیه11(داخل لانه زنبور بودن)
عملیات شناسایی سکوی الامیه11(داخل لانه زنبور بودن)
همه اسکله به هم ریخت. هنوز صدای تق تق پوتین های آن ها روی کف اسکله در گوشم است. وقتی مطمئن شدم که حسابی کار از کار گذشته است. صدای آژپر خطر اسکله در دریا پیچید. بین عربده کشیدن عراقی ها، صدای قلب خودم را می شنیدم. گفتم: «محمد»، چیکار کنیم؟ گفت: زیر اسکله چطوره؟ گفتم: بزن بریم... هوا تاریک بود و اسکله چیزی حدود 300 تا 400 پایه داشت. بین پایه ها؛ محل مناسبی برای مخفی شدن بود. گفت: از این طرف می رویم و از آن طرف بیرون می آییم... گفتم: آره، خوبه، از زیر اسکله که رد می شدیم، راههای ورودی را هم پیدا می کنیم.... رفتیم زیر اسکله. صدای آژیر ته دلم را خالی می کرد. جلوتر که رفتیم، رسیدیم زیر توپ 57. این محل تقریبا وسط تاسیسات اسکله و نسبت به محل های دیگر ، محل تاریک تری بود. ما فکر یک مسئله را نکرده بودیم و آن پایه های افقی بودند که رابط ستون های عمودی سکو بودند و کمی پایین تر از سطح آب بودند. این ستونها چون زیر آب بودند، متوجه آن ها نشده بودیم. همین طور که پارو می زدیم ، یک لحظه متوجه شدم کف قایق به چیزی گیر کرد. یکی از ستون ها کف قایق گیر کرده بود و مانع از حرکت قایق می شد. قایق هفت متر بود. سه متر و نیم قایق یک طرف سکو بود، سه متر و نیم دیگر قایق ، طرف دیگر سکو. قایق شده بود مثل الا کلنگ. گفتم: محمد چیکار کنیم؟ گفت: شناسایی...
وقتی که خونی در بدنش نمانده بود
وقتی که خونی در بدنش نمانده بود
از غروب آفتاب که پیاده ایستگاه حسینیه را ترک کردیم تا حالا که نزدیک دژ مرزی خرمشهر هستیم؛ دیگر نایی برای کسی نمانده است. گرمی هوا، مسیر طولانی و بار زیاد از یک طرف، گشتی های عراقی و التهاب شب عملیات از طرف دیگر، رمق برای بچه ها نگذاشته است. خصوصا اینکه راه را نیز گم کرده ایم و چند کیلومتر به دور یک دایره بزرگ گشتیم و از موقعیت مان خبر نداشتیم. خدا خیر بدهد به آقا «مهدی» "جانشین گردان" که اگر نبود؛ به این راحتی ها نمی شد راه را پیدا کرد. حالا با این وضع بی رمقی، کندن سنگر کنار دژ، کار بسیار سختی بود، اما چاره ای جز انجامش نداشتیم. هوا رو به روشنی می رود . عراقیها که از عملیات با خبر شده اند ، کامیون کامیون با سلاحهای فراوان به پیش می آیند و درگیری شدت می گیرد . آقا مهدی فریاد می زند: کسی بیکار نباشد؛ تیراندازی کنید و خودش مثل شیر می آید به چند تا از سنگرها سر می زند و "موشک های آرپی جی" را برمی دارد. به سراغ سنگر من هم می آید تا "آرپی جی" را از من بگیرد، ولی تا پایش را بالای سنگر گذاشت دیدم چه خونی از ساق پایش سرازیر است. گفتم: آقا مهدی پایت تیرخورده ! گفت: می دانم! گفتم: خونریزی شدیداست! گفت: الان نیم ساعته این طوری است. گفتم: پس چطور راه می روی؟ با لبخند گفت: شاید مثل "حضرت علی". بعد هم بلند شد و "آرپی جی" را آماده کرد و به سمت تانک عراقی شلیک کرد ... همه بعد از اصابت موشک به تانک تکبیر گفتیم و این صحنه استواری فرمانده ما، مقدمه حمله جانانه بچه ها شد. انگار بچه ها چند روز است که استراحت کرده اند با روحیه ای شگفت و توانی بالا همچون "آقا مهدی نصر" به دل دشمن زدند! خط که آرام شد آقا مهدی دیگر خونی نداشت که در رگهایش جاری باشد و به ملکوت پرواز کرد. 
تنبیه زمستانی
تنبیه زمستانی
هر پانزده روز،چندعدد تیغ سهمیه داریم طبق مقررات اعلام شده محاسنمان را با آن بزنیم.به اقتضای سخاوتمندی سربازان بعثی تقریبا برای هر ده نفر نصف تیغ پیش بینی شده بود. برای تراشیدن محاسن باید به صف بایستیم . صفی که بیشتر به سلاخ خانه می ماند تا ریش تراشی،زیرا فقط نفرات اول تا سوم به راحتی محاسنشان را می زنند اما نفرات بعد پوست صورت شان سلاخی می شد.به این لحاظ،حرمت شرعی آن از یک سو وزجر وشکنجه ی حاصل از آن از طرف دیگر ، عذابمان می دهد،لذا بعضی از دوستان گاه و.بیگاه تا آنجا که میسر باشد از تراشیدن ریش  شانه خالی می کنندوبرای در امان ماندن از عواقب آن سعی می کنند تا دو سه روز در مقابل چشم نگهبان ها ظاهر نشوند. امروز سه شنبه 24/8/1367 است ویکی از آن روزها یی است که اتفاقا تعداد زیادی از آزادگان از تیغ زدن امتناع کردند.نزدیک آمار شب ،بعضی از افراد مورد توجه عبدالله سر نگهبان عراقی قرار می گیرند .اما از انجایی که زمان برای تیغ زدن هنوز باقی است و به علاوه تعداد متخلفین هم زیاد انداز عقوبت سخت این نگهبان بد اخلاق رهایی می یابیم . نگهبان ،ضرب الاجلی تعیین کرد :باید فردا صبح همه شما ریشهایتان را تیغ بزنید .این جزو قانون نظامی ما است.سرپیچی از قانون تنبیه وعقوبت شدید در پی دارد.فردا صبح صورتهایتان را به دقت نگاه می کنم.،هر کدام از شما ،حتی اگر یک تار مویی در صورتتان بود .انچنان عقوبتی بکنم که هرگز یادش نرود. پس ازگرفتن آمار شب وبسته شدن درها  مسؤل آسایشگاه با دو نصفه تیغ باقی مانده صورت افراد را می تراشد ومی گوید حفظ جان واجب است .فردا صبح هنگام امار گرفتن عبدالله برای اینکه زهر کینه اش را خالی کند با دقت تمام به صورتها نگاه می کند .سری به عنوان اینکه بهانه ای ندارد تکان می ده د وبرای ادامه گرفتن امار به آسایشگاه بعدی می رود.درهنگام آمار آسایشگاه پنج دو نفر که صورتشان را به دلیل زخمی بودن نتراشیده بودند بیرون آورد .برای شکنجه نیازی به زدن نیست چون سوز سرما ی دی ماه وآب سرد یخ زده داخل حوض وسط حیاط بدترین شکنجه است. نگهبان دستور می دهد باید تا گردن به زیر آب بروید،هر جقدر تأخیر کنید به ضرر خودتان است چون مدت زمان بیشتری داخل آب نگهتان می دارم.آن دو به نا چار تا گردن داخل آب می روند و فورا خارج می شوند.دیدن این جور صحنه ها سایر اسراءبیشتر عذاب روحی می شدند تا تنبیه شونده اما کاری هم نمی شد انجام داد.اتحاد ویکدلی بچه ها  تحمل خیلی از رنجها راآسان می کرد .دوستان سریع آن دو نفر را به آسایشگاه بردند وبا تعویض لباسها ودادن چای با برق جوشیده از سرما خوردن شدید انها جلوگیری می کنند   اینجا لطف وعنایت الهی همواره نگهدار اسرا بود توسل به ایمه وخداوند پشتیبان ما بودند.والا با این کمبود امکانات ورفتار وحشیانه بعثی ها نمی شد جان سالم بدر برد.
حالا دیگه تنها آرزوم شهادته
حالا دیگه تنها آرزوم شهادته
من جزء "گردان فتح" بودم. بعد از بمباران به "جاده صفوی" اعزام شدم تا مجروحین را به عقب منتقل کنم. تعدادی از بچه ها را با ماشین به "نقاهتگاه اهواز "منتقل کردم. زمانی که به نقاهتگاه رسیدم همه بچه ها شیمیایی شده بودند، اکثراً چشمانشان بسته بود. بچه ها دست همدیگر را گرفته بودند و راه می رفتند. در بیمارستان به دنبال دوستم به نام «علی اکبر» بودم، به سالن اول رفتم ولی او را پیدا نکردم. سالن دوم رفتم و دیدم روی یک تخت اسم او را نوشته اند به چهره اش نگاه کردم، نمی توانستم تشخیص بدهم که او علی اکبر است یا نه! تمام صورت و بدنش تاول زد بود، چشمانش را بسته بودند. بالای سرش رفتم گفتم: «علی اکبر من را می شناسی؟» گفت: «آره» به او گفتم: هر کاری داری بگو تا من برای تو انجام بدهم. فقط یک جمله به من گفت: «دعا کن شهید شوم.» دو روز بعد علی اکبر در بیمارستان به شهادت رسید. بعد از بمباران شیمیایی هر روز در شهر بهبهان تشییع پیکر یک شهید بود. حدود 120 نفر از بچه ها به شهادت رسیدند و تقریباً 100 نفر دیگر هم جانباز شیمیایی اند، این جانبازان شهیدان زنده اند. آنها مانده اند تا درس چگونه ایستادن و ایثار را به ما یاد دهند. از سال 67 هر سال به همراه 15 نفر از همرزمانم در سالگرد "شهدای شلمچه" بیش از دو هزار نفر را به عنوان کاروان به "جاده صفوی" می بریم و مراسم یادبودی برای شهدای "گردان فجر بهبهان" برگزار می کنیم. سال اول که مادران شهدای بهبهان را به جاده شهید صفوی بردیم، هر کس در گوشه ای روی خاک سجده کرده بود و آرام آرام گریه می کرد. مادران خاک را می بوسیدند. وسایل باقی مانده بچه ها را همان جا گذاشته بودیم و فرمانده گردان بهبهان «حاج کمال صادقی» برای آنها سخنرانی می کرد و از خاطرات بچه ها برای مادرانشان تعرف می کرد. دوران جنگ هر کس می خواست به شلمچه برود باید از "جاده شهید صفوی "عبور می کرد. آن جاده عقبه خط بود. بعد از گذشت بیش از بیست سال از جنگ تحمیلی شلمچه و کربلای 5 هنوز مظلوم باقی مانده است.
قصه شیرین اسارت (رمضان)
قصه شیرین اسارت (رمضان)
روزی نبود که بدن بچه ها زیر باتوم و شلاق های بعثی ها کبود نشود بدون مقدمه وارد آسایشگاه ها می شدند و همه را به باد کتک می گرفتند بخصوص در طول ماه مبارک رمضان چرا که بچه ها مقاوم تر و استوارتر از بقیه مواقع به نماز و راز و نیاز می پرداختند و این برای آن ها غیر قابل تحمل بود.آخرین روز ماه مبارک رمضان بود بچه ها همه از غم پایان ماه مبارک زانوی ماتم بغل گرفته بودند در آسایشگاه ها را باز کرده بودند تا بچه ها بیرون بروند و ساعتی در فضای آزاد باشند فرصتی از این بهتر هیچ وقت پیدا نمی شد همه با چشم هایشان با هم حرف می زدند تصمیم بر این شد تا در فضای باز مراسم دعا و راز و نیاز برگزار گردد همه کف حیاط نشستند و مراسم شروع شد صدای ناله و گریه بچه ها آسایشگاه را می لرزاند وچه بسا که تن بعثی ها بیشتر می لرزید آنها هر لحظه منتظر حادثه ای بودند ترس تمام وجودشان را فرا گرفته بود چرا که در آن حالت هیچ کس به فکر جان خود و همه غرق در راز و نیاز با خدای خود بودند.بعثی ها به سرعت به داخل حیاط آمدند شروع کردند به زدن بچه ها و بردن آن ها به طرف آسایشگاه.اما سربازان بعثی هر چه تلاش می کردند کمتر نتیجه می گرفتند انگار به زمین چسبیده بودند هیچ کس از جای خود تکان نمی خورد.فرمانده اردوگاه خودش به میان بچه ها آمد در حالیکه استیصال و بی چارگی از سر و رویش می بارید شروع کرد به حرف زدن که از هر آسایشگاه یک نفر نماینده بیاید تا صحبت کنیم.اگر خودمان توانستیم خواسته هایتان را برآورده می کنیم وگرنه به بغداد مکاتبه می کنیم تا آن ها خوسته های شما را برآورده کنند.بچه ها راضی شدند و همه به آسایشگاه هایشان رفتند.ولی آن ها در را به روی بچه ها بستند و رفتند.بعد از چند دقیقه آمدند وارد آسایشگاه شدند و شروع کردند به کتک زدن بچه هاآن هم چه زدنی.ظرف های غذا کوزه های آب و همه چیز را جمع کردند و با خودشان بردند.بچه ها دو روز بدون آب و غذا بودند.با وجود همه این آزارها و گرسنگی و تشنگی های هر روزه بچه ها خم به ابرو نیاوردند و دست به سوی آن ها دراز نکردند بالاخره بعثی ها در برابر این همه استقامت و پایمردی بچه ها تسلیم شدند و بعد از دو روز ظرف غذاو آب را به همراه آب و غذا برای بچه ها آوردند و این را خوب فهمیدند که تشنگی و گرسنگی صحرای کربلا الگویی برای بچه هااست که آن ها نمی توانند با این حربه ها بچه ها را تسلیم نمایند.یادش بخیر با وجود این همه سختی ها و خاطرات جانکاه و تلخ هنوز هم لذت استقامت و پایداری چه شیرین است.   راوی:نور محمد نیازی
تکنیک فرماندهی و عکس العمل ها
تکنیک فرماندهی و عکس العمل ها
از نیمه شب گذشته بود حدود ساعت 2 یا 3 شب بود با صدای برپا - برپا از خواب پریدم و به دستور "فرمانده گروهان" شهید « داوود دانایی » به خط شدیم . زمستان 62 "آبادان منطقه بریم" قبل از "عملیات خیبر" در یک مدرسه راهنمایی بودیم. من در آن موقع حدود 15 ساله بودم. هنوز چشمهایم به درستی باز نشده بود که خود را با لباس کامل و پوتین در صف گروهان دیدم وبعد از دستور نظام گفتند: بشینید. بچه های "گروهان فلق" از "گردان امام حسین" جمعی "تیپ 15 تکاوری امام حسن مجتبی (ع)" بودند که خیلی ها هنوز داشتند با خودشون کلنجار می رفتند که خواب از سرشون بپره. اما نیازی به این کارها نبود چون «شهید دانایی» یک سوالی کرد که …. . «شهید داوود دانایی» گفت: برادران عزیز همه می دانیم هدف ما پیروزی اسلام و ایران عزیزاست و ما هم جان بر کف در این منطقه آمدیم و همه خطرات را به جان خریدیم درسته؟. خوب الان به ما اطلاع دادند در منطقه و خط مقدم برای باز کردن معبر میدان مین مشکل پیدا کردند، چند نفر نیاز داریم که داوطلبانه وارد معبر بشوند و احتمال برخورد با مین زیاده. آن هایی که داوطلب می شوند دستشان را ببرند بالا. یک سکوتی بر گروهان حاکم شد و ما تا آمدیم فکر کنیم آخر کی عملیات شد که ما نفهمیدیم؟ «شهید دانایی» دوباره گفت: چرا ساکتید؟ البته یکی از بچه ها که فامیلش دقیقا ً یادم نیست و آرپی جی زن خیلی خوبی هم بود، بدون مکث دستش را برد بالا. ولی خوب چند ثانیه طول کشید که همه گروهان دستشان را بلند کردند. "فرمانده گروهان" 10 نفر را خودش انتخاب کرد و به همراه یک بیسیم چی و دو سه نفر از کادر گردان دستور حرکت دادند . حالا تصور کنید چه حالی بر بچه هایی که جزو این ده نفر بودند و بچه هایی که ماندند حاکم بود. بعضی ها که ماندند اشک می ریختند. راستی من جزو اون ده نفر بودم. راه افتادیم و در آن تاریکی شب ما را یک مسافتی پیاده بردند و نزدیک یکی از مقرها دستور ایست دادند و فرمانده با بیسیم در حال صحبت با کسی بود که می گفت: مسافرها در راهند . بعد ادامه داد خوب پس مشکلی نیست یا حسین. بعد رو به ما کرد و گفت: «بچه ها معبر باز شده و برگردید گردان.» من یادم نیست دقیق چه حالی داشتم ولی فکر می کردم دارم خواب می بینم. وقتی برگشتیم مقر گردان تمام بچه ها به استقبال ما آمدند دیگر کسی نخوابید. بچه های خوب "بهبهانی" مشغول به نماز شب و مناجات با معشوق خود شدند. صبح شد و مراسم صبحگاه برگزار شد. «برادر یوسف حمیدی» "فرمانده گردان" پشت تریبون میدان صبحگاه آمد و گفت: «من به شما بسیجیان مخلص و رزمندگان دلاور افتخار می کنم و از اینکه فرمانده این گردان و این نیروهای شجاع هستم به خودم می بالم . برنامه دیشب یک تکنیک فرماندهی بود برای آزمایش شما و فرمانده گروهان شما مطمئن شد که شما نیروهایی هستید که هیچگاه از مرگ در راه دین و کشور ترسی ندارید .» که در این لحظه صدای خنده و شعف بچه ها بلند شد و همه تکبیر می گفتند . بعد از صبحگاه خدمت "فرمانده گروهان" هم رسیدند که دیگر از این تکنیک ها بکار نبرد. یاد «شهید داوود دانایی» فرمانده رشید و دلاور "بهبهان" گرامی باد.  
«شهید صنعتی» وخاطراتش
«شهید صنعتی» وخاطراتش
در یکی از عملیات ها ما به سنگری که متعلق به مزدوران عراقی بود، رفتیم. حمله ی دشمن سنگین بود. از هر طرف تیر مستقیم و خمپاره شلیک می شد. به همراه پزشکان و امداد گران از سنگر بیرون آمدیم و در کنار یک آمبولانس پناه بردیم. در این هنگان سلاحی جز ایمان به خدا و روز قیامت نداشتیم. کمی بعد سنگر با اصابت یک خمپاره منفجر شد. در جبهه تنها امدادهای غیبی بود که ما را حفظ می کرد. «شهید صنعتی» در بخش دیگری از خاطرات خود می نویسد: در یک منطقه ی عملیاتی، نیروهای ما خود را برای نبرد آماده می کردند و شب قبل از حمله، آب منبع تمام شد و رزمندگان برای گرفتن وضو و طهارت مشکل داشتند. من و چند نفر دیگر از رزمندگان برای پیدا کردن آب حرکت کردیم و به رود خانه ای که از لابه لای کوه عبور می کرد، رسیدیم. آب برداشتیم و نزد دوستانمان بر گشتیم. اما چیزی نگذشت که آب تمام شد. صبح که شد.  به طرف منبع آب به راه افتادیم. نگهبان گفت: منبع آب ندارد. اما وقتی سر منبع را برداشتم دیدم منبع لبریز از آب است. همه متعجب بودیم که چه کسی منبع را آب کرده است.
جاری بودن ایمان خداوند در سرتا سر جبهه
جاری بودن ایمان خداوند در سرتا سر جبهه
در سال 1360 هنگامی که عازم کردستان بودم،  عده ای به من می گفتند: تو چطور دست از همسر، فرزند و خانواده ات کشیده ای و به جبهه می روی؟ من در جواب آنها می گفتم: من عاشق مکتب و مقصدم هستم. من از دنیا و زرق و برقش دست کشیده ام و حتی حاضرم برای زنده نگه داشتن اسلام جانم را فدا کنم. او در خاطره ای دیگر می نویسد: ما در پست امداد در "تیپ امام جواد" و در نزدیکی شمال پنجوین" مستقر بودیم. سنگری که برای ما در نظر گرفته شده بود، بیش از 4 ساعت از خط فاصله نداشت. ساعت 9 شب حمله ی دشمن شروع شد. یکی دو ساعتی بعد برادران بسیجی، مجروحان را از خط به سنگر ما آوردند. هیچ یک از برادران ناله نمی کرد. همه «یا مهدی» و «یا اﷲ» می گفتند. پیرمردی در وسط سنگر، ایستاده بود و مجروحی را که از خط مقدم آورده بود؛ روی دوش داشت. مجروح از پشت تیرخورده بود و مدام می گفت: جانم فدای رهبر! به پیرمرد گفتم: پدر جان! مجروح را روی زمین بگذار! او در جوابم گفت: تا زمانی که پانسمان نشود، او را روی پشت خودم نگه می دارم. و آن قدر منتظر ماند تا ما به مجروح رسیدگی و او را پانسمان کردیم. حمله تا صبح ادامه داشت. با این که هیچ استراحتی نداشتیم، اصلاً ناراحت نبودیم. ساعت 10 صبح برادران از "پنجوین" گذشتند و تا نزدیکی "ارتفاعات عراق" پیشروی کردند. برادران اطلاعات برای تخلیه ی مجروحین به خط رفتند و مجروحی را آوردند که دستش قطع شده بود و می گفت: حدود سه کیلومتر زیر آتش دشمن سینه خیز آمده ام. فوراً دستش را آتل بندی و پانسمان کردیم. دو مجروح دیگر هم داشتیم که یکی ساق پای چپش تیرخورده بود و دیگری کشاله ی پای راستش. هر دو حالشان وخیم بود و ما به زحمت توانستیم به آنها سرم وصل کنیم. خون زیادی از آنها رفته بود. مجروح دیگری هم بود که حال بدی داشت. مشغول بانداژ کردن زخمش بودم که متوجه شدم ترکش بزرگی در زیر پوست کنار زخم فرورفته است. می خواستم ترکش را در بیاورم و محل زخم را با محلول شستشو دهم که در یک لحظه قدرت خداوند متعال را دیدم. با این که زخم به اندازه ی یک سکه دو تومانی بود و ترکش از آن جا عبور کرده بود، عصب، سالم و شفاف بود. فورا زخم را پانسمان کردم و بعد مجروح به بیمارستان منتقل شد.
عملیات شناسایی سکوی الامیه9(روز از نو روزی از نو)
عملیات شناسایی سکوی الامیه9(روز از نو روزی از نو)
دو روز بعد حدود غروب همه اکیپ قبلی، توی دریا، کنار "بویه شماره 8 "بودیم. قرار بود یک بار دیگر با تمهیداتی جدیدتر برای شناسایی "اسکله الامیه" برویم. دریا آن شب، عجیب وحشی شده بود. موج، قایق را می کوبید به چهار پایه. نمازمان را باید همان جا می خواندیم. موج، چنان قایق را تکان می داد که نماز خواندن ایستاده ممکن نبود . دریا چنان نا آرام بود که حتی نشستن کف قایق هم مشکل بود. با دست دو طرف قایق را گرفته بودیم و نماز می خواندیم. موقع رکوع و سجود بعضی وقت ها، چنان تعادلمان به هم می خورد، که برای حفظ آن مجبور بودیم با کف دست به کف قایق بکوبیم. برایم عجیب بود که چقدر نماز، آن هم نمازی که ممکن بود آخرین نمازمان باشد آن هم در آن شرایط نا آرام و متلاطم، بتواند دلمان را آرام کند. هر بار جدا شدن ما از "بویه شماره 8 "به معنای رفتن و دیگر برنگشتن بود. «الهی» را که بعد از نماز در آغوش گرفتم، حس کردم آخرین باری است که این قدر به او نزدیک می شوم. دریا و موج ها بد جور با قایق های ما غریبی می کردند و باید سریع تر راه می افتادیم. با «شهید خرمی» و «عقیل زاده» هم خداحافظی کردیم و با هم به راه افتادیم. این بار با خودمان بی سیم هم برده بودیم و قرار شده بود «شهید خرمی» و «عقیل زاده» ، پنج کیلومتر مانده به سکو، به عنوان تامین همان جا بمانند و من و «الهی» به طرف سکو برویم. به این ترتیب امکان لو رفتن و گرفته شدن ما توسط رادارهای اسکله ، کمتر می شد . حدود ساعت هفت بعد از ظهر بود. شروع به پارو زدن کردیم. این بار هم مثل دفعه گذشته باید حدود پنج ساعت پارو می زدیم تا به اسکله برسیم. دیگر ترکیدن تاول های دستمان برای خودمان امری کاملا طبیعی شده بود . رنگ پارو در جایی که آن را در دست می گرفتیم، تغییر کرده بود. هر پارویی که می زدم و به اسکله نزدیکتر می شدم، حس می کردم که تعلقات و وابستگی هایم را دارم در آب می ریزم. «الهی» در  راه ذکر می خواند. نمی دانم چرا وقتی بیشتر از دو ساعت پارو می زدم، این همه احساس عطش می کردم. سرم به پارو زدن گرم بود که «شهید خرمی» ما را صدا کرد. حدود پنج کیلومتر به اسکله مانده بود و قایق دوم باید به عنوان تامین در جای خود می ماند. ما به حرکت ادامه می دادیم. دریا آرام و آرام تر شده بود و چون قبلا این مسیر را آمده بودیم، طی مسیر کمی راحت تر شده بود. حدود یک ساعت بعد..........
عملیات شناسایی سکوی الامیه10(چی فکر می کردیم چی شد؟!)
عملیات شناسایی سکوی الامیه10(چی فکر می کردیم چی شد؟!)
حدود یک ساعت بعد ما در صد متری اسکله بودیم. دریا آن قدر آرام و به قول بچه ها صابونی یا روغنی شده بود که حس می کردم اگر صدای نفس نفس زدنم کمی بلندتر شود، نگهبان های اسکله صدایمان را می شنوند. اسکله را تا توانسته بودند، تاریک نگه داشته بودند. چه خوب که دوربین دید در شب را همراهمان آورده بودیم. دوربین دست «الهی» بود و داشت همه جا را دید می زد. گفتم: محمد بده من هم نگاه کنم... گفت: هیس... شروع کردم بدون دوربین به شناسایی کردن، چه اسکله ای!... اندازه یک لشکر تجهیزات داشت. این همه سنگر، گونی، توپ 57 تک لول، سنگر هلی کوپتر، سنگر انفرادی، سنگرهای اجتماعی، این همه تاسیسات، حتی پدهلی کوپتر ... سکو، وسط دریا، چیزی نزدیک به یک کیلومتر طول داشت و ما درست وسط اسکله ایستاده بودیم. چقدر زحمت کشیدیم تا به اینجا رسیدیم. چه شب هایی که خواب شکستن طلسم این سکوی لعنتی را دیدیم. ناوچه های او آن طرف اسکله خواب بودند. هیچ صدایی به گوش نمی رسید، هیچ نفری دیده نمی شد. خوش به حال «الهی»! داشت با دوربین دید در شب همه جا را می زید . سعی می کردم تا جایی که ممکن است مشخصات اسکله را به خاطر بسپارم. چیزی که هنوز پیدا نکرده بودم. راههای ورودی به اسکله بود. بین این همه ستون فلزی و در آن تاریکی هر چه گشتم نتوانستم راههای ورودی را پیدا کنم. یادم به انفجارهای سطح آب افتاد. ترسیدم. از اینکه آب اطراف اسکله مثل آب شب پر از آتش و انفجار شود. توی همین فکر بودم که یک لحظه متوجه نور چراغ قوه شدم که از سمت راست علامت زد. دلم پایین ریخت. گفتم: محمد، اونجا رو! لو رفتیم... گفت: لو؟ گفتم: اونجا، سمت راست، کنار اون تانکر بزرگه... سریع با دوربین به جایی که اشاره کردم نگاه کرد. گفت: چیزی نیست. گفتم: خودم دیدم. یک نور چراغ قوه داشت علامت می داد. دوباره من و «الهی» به آن نقطه چشم دوختیم. کمی گذشت. خودم داشت باورم می شد که اشتباه کرده ام. آمدم حرفی را که زده بودم، فراموش کنم. که ناگهان صدای دویدن چند نفر روی تورهای کف اسکله به گوشم خورد که از سمت راست به سمت چپ می دویدند. وقتی صدای پوتنین های چند نفر دیگر را از چند جای اسکله شنیدم، مطمئن شدم که عراقی ها از دور، متوجه نزدیک شدن ما به اسکله شده اند ولی هیچ عکس العملی نشان نداده اند تا ما با قایق های بی دفاع پارویی خودمان کاملا به آن ها نزدیک بشویم.
فاجعه شیمیایی
فاجعه شیمیایی
فاجعه شیمیایی نماز ظهر در تابستان گرم "اردوگاه شهید عرب" را حاج آقا سلام داد. تعقیبات شروع شد. پنج، شش صدای خفیف اما سنگین اصابت گلوله بلند شد، همه در صف نماز به یکدیگر نگاه می کردند. فاصله که تا خط خیلی زیاد بود، پس این صدا چی بود؟... نماز ظهر در تابستان گرم "اردوگاه شهید عرب" را حاج آقا سلام داد. تعقیبات شروع شد. پنج، شش صدای خفیف اما سنگین اصابت گلوله بلند شد، همه در صف نماز به یکدیگر نگاه می کردند. فاصله که تا خط خیلی زیاد بود، پس این صدا چی بود؟... چند نفر از بچه ها که برای دیده بانی رفته بودند، خبر آوردند که دود غلیظ سفید رنگی در چند کیلو متری بلند شده است. با "قد قامت الصلاة "حواس ها مجددا به نماز جمع شد. رکعت سوم که که تمام شد صدای آمبولانس ها در همه جای مقر پیچید. نماز عصر را سلام دادیم و به بیرون از نمازخانه دویدیم. چندین وانت و آمبولانس، نزدیک اورژانس ایستاده و پشت سر هم ماشین پر از مجروح به سمت اورژانس می آمد! فاصله بین نمازخانه تا محوطه اورژانس را نفس زنان دویدیم و با صحنه وحشتناکی مواجه شدیم، تعداد زیادی رزمنده، زیر آفتاب خوابیده بودند و به خود می پیچیدند. از دهانشان کف زیادی بیرون می آمد. بچه های اورژانس همه مشغول کارند، یکی آمپول می زند، یکی تنفس مصنوعی می دهد، یکی کف از دهان بیرون می کند و ... لحظه به لحظه بر تعداد مجروحان شیمیایی افزوده می شود . باید هنگام راه رفتن مواظب باشیم که پا روی مجروحان نگذاریم. لباس های آلوده مجروحان را درآوردند ... پزشک اورژانس برای آخرین بار علایم حیاتی رزمندگانی را که تا چند لحظه قبل به هزار زور نفس می کشیدند، بررسی می کند و بعد از اطمینان از منفی بودن علایم حیاتی، اجساد را به وانتی منتقل می کنند تا به سرد خانه فرستاده شود!