loader-img-2
loader-img-2
معرفی کمپ 10 رمادی عراق و همایش ها آزادگان این کمپ
معرفی کمپ 10 رمادی عراق و همایش ها آزادگان این کمپ
کمپ۱۰ از زبان جعفر مزیدها دبیر مجمع فرهنگی سید آزادگان کمپ۱۰ رمادی : اردوگاه رمادی 10 در شهر رمادی استان الانبار در 120کیلومتری ضلع غربی شهر بغداد پایتخت عراق قرار دارد. شهر رمادی که یک شهر نظامی می باشد پادگانهای نظامی زیادی از جمله ،اردوگاههای اسراء ایرانی 6،7،8،9،10و13 در شهر رمادی قرار داشت.اردوگاه 10 ر مادی که به کمپ 10 شهرت داشت در تاریخ 3/1/1365 با اسرای عملیات والفجر 8 که در مناطق عملیاتی فاو و جزیره ام رساس به اسارت گرفته شده بودند افتتاح شد. اسرای عملیات والفجر 9 و آزاد سازی شهرمهران عملیت کربلا یک و سومار دیگر اسرای این اردوگاه بودند که تا تیرماه 1365 به اسارت گرفته شده بودند.اردوگاه 10رمادی دارای 4 بلوک که هر بلوک دارای هشت آسایشگاه که در مجموع 31 آسایشگاه و یک بهداری داشت. سروان مفید معروف (به رضا شاه)، اولین فرمانده اردوگاه عراقی در سال 1365بود که در سال1369 بعنوان سرهنگ ضد شورش اسرای رمادی منصوب شده بود . اولین فرمانده ایرانی اسرا ، شهید سرهنگ ابراهیم خمامی از افسران رشید لشکر 16 قزوین بوده است. اسامی اسرای ایرانی کمپ 10 رومادی که در تاریخ 2/8/1365 ،توسط صلیب سرخ به ثبت رسید ه بودند خانواده های آنها بعداز 8ماه از زنده بودن آنها اطلاع یافتند.
این طوری شد که رفت جبهه
این طوری شد که رفت جبهه
چند ماه بعد از شروع جنگ تحمیلی با همسر و فرزندانم عازم کردستان شدم و تا خرداد سال 62 در کردستان بودم و اکنون نیز عازم جبهه هستم تا مگر خداوند پیروزی را نصیبمان و زیارت کربلا را روزیمان و آزادی اسرا را چشم روشنی مان و شهادت در راهش را مایه ی افتخارمان نماید. انشااﷲ! چیزی که من و خانواده ام را بر آن داشت تا هر چه زودتر به کردستان برویم، خوابی بود که در شب شهادت «استاد هاشمی نژاد» دیدم. شب در بازار "خیابان جنتن شهر مشهد" و در دفتر انتخاباتی ریاست جمهوری «حجت الااسلام خامنه ای»،  نگهبان بودم. پس از تعویض شیف ساعت 12 برای استراحت آمدم و خوابیدم. در عالم رویا دیدم که روی تپه ای ایستاده ام و اذان می گویم. در همین حالت دیدم که عده ی زیادی پشت سر امام امت راه افتاده اند و به طرف قبله می روند. اذان را تمام کردم و از تپه پایین آمدم و شروع کردم به جمع کردن سنگ ریزه هایی که جلوی پای امام و مردم بود. یک دفعه نگاه کردم دیدم امام یک چشمشان را بسته اند. پرسیدم: امام عزیز! چرا چشمتان را بسته اید؟ امام به من نگاه کردند و فرمودند: فرزندم! یک چشم مرا کور کرده اند. از خواب پریدم و به یاد «شهید هاشمی نژاد» خیلی گریه کردم. صبح به مسجد آمدم. یکی از برادران مسئول گفت: برادر صنعتی! می خواهی به جبهه بروی؟ گفتم: آرزویم است. گفت: برو با خانواده ات مشورت کن. آمدم خانه و مساله را با خانواده ام در میان گذاشتم. همسرم گفت: به این شرط راضی می شوم که اگر رفتی سپاه و قبول شدی و در کردستان ماندی،  ما را هم با خودت ببری. قبول کردم و به کردستان رفتم. پس از شش ماه خانواده ام را به کردستان بردم و تا خرداد سال 1362 همراه خانواده در کردستان ماندم.
ازپیام یک شهید ازغربت
ازپیام یک شهید ازغربت
اسرادر  بعد آزادگی روح وتعالی معنوی ودینی خود هرگز اسارت را  نپذیرفتند.بلکه در رسیدن به کمال و علو معنویت همیشه روی بدر گاه خداوند داشتند وبدرگاه او تضرع وتعبد داشتند .گفته ها ونامه نوشته ها ی آنا ن موید این مدعا است . ازپیام یک شهید ازغربت جمال، یکی ازفرزندان این ملت بود که دردنیای پرازظلم اسارت جان داد. اوچند روزقبل از شهاد تش، با من همسخن شد وپس ازآنکه ازامام خمینی ومظلومیت اودراین عصرگفت، از ما خواست که اگربه ایران برگشتم، این پیام رابه مردم بدهم: ای ملت قدر شناس! فرزندان شما درزندانهای عراق هرگزتسلیم فرهنگ بیگانه نشدند وبر ایمان خود باقی ماندند .تعدادی ازآنها نیز به خاطربیماری و... شهید شدند.من ازشما برادران وخواهران یک تقاضا دارم وآن این است که هرگز بدون حجاب اسلامی و بدون وضودرخیابانهای این سرزمین حرکت نکنید! راوی : کمال قادری- کرج                                                                   
بهانه ای برای شکنجه
بهانه ای برای شکنجه
 گفتن کلمه اسیر واسارت به زبان ساده وراحت است اما گذران عمر درمحیط بسته دور از وطن وخانواده بسی مشکل وطاقت فرسا است. ! سالامت  روحی  وبا صلابت ایستادگی کردن دربرابر دشمن افلقی خود معجزه ای است از عنایات والطاف الهی وایمه اطهار علیهما السلام باهم بخوانیم اگراسیر می شدید ... 15/3/62 درنامه ای برای یکی ازبستگانم ازوضعیت کاروزندگی وچگونه به سرآوردن دوران عمر در اسارت برایش نوشتم. عراقیها همین را بهانه ای کردند برای زدن. آنها می گفتند که نامة سیاسی نوشته ام. من و 12 نفر از همبندانم را به همین جرم، بردند زیر شکنجه. اول ما را بردند به یک راهرو که کف آن را با مالیدن صابون لغزنده کرده بودند. به محض ورود به آن، نگهبان سمت چپ یک سیلی می گذاشت تو گوشت وتا به خودمی آمدی، نگهبان سمت راست هم وظیفه اش را انجام می داد آن وقت محکم می خوردی زمین. فلک کردن، دومین نوع نتبیه بود وخواباندن بچه ها به شکل ضربدربر روی هم وبعد با یک فرمان برخاستن، ازتنبیه های مضحک دیگرآنها بود. غیر از اینها، ما را دریک توا لت ریختند و با هزار زوردر را بستند. بعد ازآن، سه روز هم دریک اتاق 3*3 که هیچ محفظه ای نداشت،زندانی بودیم. درآن سه روز که گرم بودن هوا تنفس را مشکل کرده بود، هرپنج دقیقه، یک نفرمأموربود که با گرداندن پیراهنش هوای اتاق را جابه جا کند. هوا ان قدرگرم بود که وقتی آن شخص قبل ازچرخاندن، باد بزن(پیراهنش) را می چلاند، عرق زیادی ازآن خارج می شد.وقتی تمام این مصیبتها را ازسر گذراند یم، گوش به پند حکیمانة صاحبان اردوگاه دادیم: ازجان ما چه می خواهید؟ چرا این نامه ها را می نویسید؟ ما که به شما غذا، امکانات ورزشی و... را می دهیم. برویدو زندگی بی سرو صدایی داشته باشید. خدا را شکرکنید که اسیر ما هستید، اگراسیراسرایئل بودید، چه کار می کردید؟!      جان فدای دین و میهنم که سرزمین پاکیها است   .من ازشما برادران وخواهران یک تقاضا دارم وآن این است که هرگز بدون حجاب اسلامی و بدون وضودرخیابانهای این  سرزمین حرکت نکنید راوی : علی  سلمانی –کرمان
مردم روی ما اسیران حساب می کنند
مردم روی ما اسیران حساب می کنند
/ مردم روی ما اسیران حساب می کنند       پیام آزادگان/ محمود امجدیان، عارف دلسوخته ای بود که هشت سال اسارت خویش را که اندازه همان هشت سال دفاع مقدس بود، امتحانی الهی برشمرده بود و کنج اسارت را هدیه ای از سوی خداوند برای خودسازی و خلوت با خدایش معنا کرده بود.   به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان، در گزارشی که یکی از رسانه ها از یکی آزادگان منتشر کرده است می خوانیم: کوچه های منتهی به خانه محمود، در کرمانشاه، بوی عطر و اسپند می داد و پلاکاردهای رنگارنگ و چراغ های چشمک زن منتظر بودند تا چشم شهر و خانواده او را به رخ مردی روشن کنند که چراغ شجاعت و شهامت، عبادت و ایثار را در هشت سال اسارت خود روشن نگه داشته بود و به مرزی از معرفت رسیده بود که خلوت با خدا و قرآن را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کرد.   محمود امجدیان، عارف دلسوخته ای بود که هشت سال اسارت (بخوانید: آزادگی) خویش را که اندازه همان هشت سال دفاع مقدس بود، امتحانی الهی برشمرده بود و کنج اسارت را هدیه ای از سوی خداوند برای خودسازی و خلوت با خدایش معنا کرده بود. محمود در نامه ای که آغازش را مزین کرده بود به آیة «یا ایهاالذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوه والله مع الصابرین» برای برادرش چنین نوشته بود:   «این اسارت یک آزمایشی است، برایم دعا کنید که از این آزمایش قبول شوم و مورد رضایت خداوند قرار بگیرم. خداوند خودش آگاه است و می داند من به چه شوقی آمده ام و از تمام قیدها رسته شده ام. اینجا مکانی مناسب برای خودسازی است. باید به جایی برسیم که جز خدا، چیزی دیگر را نبینیم. قرآن را در عرض چند ماه یاد گرفتم. بیش از حد بعضی وقت ها می روم در بحر قرآن. خاک بر سر ما که کتابی به این بزرگی داشتیم، ولی استفاده نمی کردیم.»   همه شهر در انتظار او بودند. روزی که محمود در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت درآمده بود 19 سال داشت و اینک پس از هشت سال اسارت باید جوانی 27 ساله باشد؛ جوانی که هشت سال سختی های دوران اسارت، نه تنها از عشق او به امام و شهیدان نکاسته بود، بلکه او را به مقامی رسانده بود که دست نوشته های کوتاه اما ژرف و معنوی اش از او سالکی دلسوخته و مرشدی ساخته بود. با زمزمه قرآن و دعا و عشق به امام زنده بود؛ سالکی که دوست داشت همصدا با او در اسارت، در خانه آنان نیز صوت دلنشین قرآن گوش جان ها را نوازش دهد.   «برادرم! خانه را با صوت قرآن گرم کن. برایم سوره «حشر و تکویر» را بگذار. در دعای کمیل حتماً شرکت کن، برایم دعا کن. برادرم! ما در اینجا یکپارچه هستیم. همه گوش به فرمان آن پیر بزرگوار هستیم.» 1/11/63(2)   بوی اسپند در کوچه پیچیده بود، اما هنوز بوی عطر محمود کوچه را معطر نکرده بود. برای لحظه ای تورق نوشته های دوران اسارت محمود دلشوره ای را در دل منتظران حکمفرما کرد.   راستی چرا در سال 63 او خطاب به برادرش نوشته بود «خانه را با صوت قرآن گرم کن»؟ چرا او در سال 62 در یکی از نامه هایش از خواندن سرودی در رثای شهیدان سخن گفته بود و چنین قلم را بر صفحه کاغذ جان بخشیده بود:   «به امید خدا به این زودی ها می آییم. به بچه ها بگو این سرود را بخوانند: بوی گل ارغوان خورشیدی تابیدی بر دل ها، جاویدی ای شهید؟ یکی از بچه های اینجا این سرود را خواند، خیلی جالب بود.» 22/11/62(3)   همه با خود می گفتند: اگر محمود بیاید همراه با «صوت دلنشین قرآن» مردم کام خود را با «نان برنجی» شیرین خواهند کرد.   ((اگر محمود بیاید، سرود «جاویدی ای شهید» با حضور همسنگران شهیدان فضای شهر را دو چندان معطر خواهد کرد. همه آمدند، اما محمود نیامد. خبر آمد که محمود در رمادی است، اما... قبرستان رمادی. و او درست 25 روز قبل از آزادی در تاریخ 26/4/69 در اردوگاه تکریت به دست منافقین به شهادت رسید؛ منافقینی که محمود در یکی از نامه هایش از خون دلی که او و دیگر آزادگان از دست آنان می خوردند؛ چنین یاد کرده بود:))   «عده ای بر خلاف هدفی که داشتیم عمل می کنند. عده ای مشخص شده هستند و به سزای اعمالشان خواهند رسید. ما در اینجا چه کنیم که دست و پای ما بسته است و فقط باید صبر کنیم تا به ایران بیاییم». موصل 22/11/62   صوت دلنشین قرآن و آیات نورانی سوره حشر و تکویر همراه با خرما و در زیر تابش چراغ های چشمک زن، حال و هوایی دیگر بر کوچه حکمفرما کرد و سرود «بوی گل ارغوان، خورشیدی تابیدی بر دل ها، جاویدی ای شهید» خبر از درهم پیچیده شدن بوی عطر شهید با بوی اسپند داد.   محمود نیامد، اما دلنوشته های او سندی گویا و تصویری کامل از دردها و رنج ها و از مشی و معرفت، از مجاهدت و مظلومیت یاران خمینی در اسارت است. او نوشته بود:   ((«در تاریخ دنیا سابقه ندارد این طور اسیر هایی. بعد از جنگ خیلی چیزها آشکار می شود. آن وقت است که می فهمید ما چه کشیده ایم و چه صبری داشته ایم! ما اگر اسیریم، ذلیل نیستیم. ما در اینجا با عزت هستیم. ترجیح می دهیم گرسنه باشیم، اما آبرویمان حفظ شود. اگر بدانی چقدر از ما می ترسند. اینها اسیر ما هستند، نه ما اسیر اینها. خودشان می گویند بچه هایی که روی میدان های مین رفتند از هیچ چیزی هراس ندارند و می ایستند در مقابل همه چیز.»))(5)   محمود نیامد، اما این فراز یکی از نامه های او تمامی نجوای شبانه، تمامی حیات عاشقانه و تمامی فریاد عارفانه مردی از قبیله خمینی است:   ((بگذار غم ها و رنج های زمان را بر دوش بکشیم تا انسان بودن زنده بماند. بگذار امروز قامت هایمان در زیر غم ها و رنج ها خمیده گردد تا فردای موعود، راست قامتان جاودانه باشیم. بگذار ره عشق پیماییم و عاشق شویم. بگذار عاشق شویم تا خدا هم عاشق ما شود، بگذار این چنین جان بسپاریم تا خدایمان خون بها باشد. بگذار گل باشیم. از عمق سینه انبوه درد، انبوه امید دمیده از خلوت خاموش یک زندانی.»))(6)   محمود نیامد، اما رسالت همه ولایتمداران، همه آزادگان و همه ایثارگران را از زبان آزاده ای که چون خود او مظلومانه و غریبانه در اسارت شربت شهادت نوشید، رهایی از زندان نفس برخواند و نوشت:   «یکی از برادران چند روز پیش به رحمت خدا رفت، وصیتی کرد؛ این بود که ما اگر خود را در این دانشگاه امام جعفر صادق(ع) نسازیم، جواب خانواده شهدا را چه بدهیم؟ ما مسئول هستیم و مسئولیتمان خیلی سنگین است. روی ما اسیران حساب می کنند و از ما چنین انتظار دارند. تا آنجا که امکان داشته باشد راه شهیدان را ادامه خواهیم داد. من دعایم این است که خدایا، تا ما ساخته نشدیم از این زندان آزاد نشویم. این زندان چیزی نیست؛ اصل، زندان نفس آدمی است که مشکل است آزاد شدن.»   پی نوشت:   1. نامه های اسارت، شهید محمود امجدیان، ص 74.   2. همان، ص 43.   3. همان، ص 31.   4. همان، ص 31.   5. همان، ص 33.   6. همان، ص 51.   7. همان، ص 31.
عملیات شناسایی سکوی الامیه7(ناخدا زایر وپلاک شناسایی یک غواص در شکم کوسه )
عملیات شناسایی سکوی الامیه7(ناخدا زایر وپلاک شناسایی یک غواص در شکم کوسه )
"«ناخدا زایر» در ادامه حرفهایش گفت: کسی باور نمی کند ، ولی من برایت می گویم. می گویند دریا پری دارد ، من دیدم ... این پری همه چیز می شود، زن می شود ، قایق می شود، یک بار یک چیز دیگه است . لنج می شود .. یک بار پشت سکان بودم. دیدم در خونه ام در چهار چوب سیخ ایستاده روی آب. کار ، کار پری بود ... تا حالا باد رفته داخل تنت لونه کند ؟ تا حالا برایت مجلس زار گرفتند ؟ هو گل دیدم ، ماهی پرنده ، مثل گنجشک پرواز می کرد. ماهی وقتی داخل تور گیر می کند، صدای کبوتر می دهد، شنیدی ؟ یک جاشو داشتم، اسمش «نایب» بود ، چه پسری بود. الله اکبر ، دریا که روغنی و آروم می شد، قلیان برایم چاق می کرد و دست می برد به نی آمونه . وقتی صدای نی آمونه روی آب حرکت کند و باز به آدم برسد ، غوغا داخل دل آدم به پا می شود. الان که لنجمون را عراقی ها داغون کردند ، روی خشکی بی مصرف افتادم ... مرد دریا توی خشکی می میره ... اصلا فکر می کنید چند سالم است که به من می گویند بوا ؟ .. نه کاکا ، دریا آدم را این طوری پیر می کنه .. آن زمان مرد که دریا زیر پایم بود. "بندر عباس"، "هرمز"، "قشم"، "هنگام"، "خارک"، "گنگ"، "بمبئی" "کلکته"، "جده"، "خلیج فارس"، "بحر عمان"، "تنگه عدن"، "چابهار" ، "کنارک"، "بیشانو" "تنگ خوران" .. هی، اون زمون مرد ... اگر آواره دریا بودم ، مال این بود که داخل خشکی دلم می گرفت ، حالا چه کنم ؟ الهی خیر نبینین .. دیدی چطور آتش به خرمن مردم انداختند . دیدی چطور لنجم را عراقی ها به آتش کشیدند ؟ اون همه گفتند: «زایر حسین» کوسه گرفته ، ظرف برداشتم ببرم بدهم «زایر حسین» برایم روغن کوسه پر کند . وقتی روغن کوسه می مالیدم به تن لنج ، جون می گرفت و تازه می شد و سرعتش زیاد می شد . به خودم گفتم: ناخدا، تو که لنجت سوخته، روغن کوسه می خوای چه کنی؟ نشستم یک دل سیر گریه کردم . بعد آرام به خودم دلداری دادم که انشا الله جنگ زود تمام می شود ، خدا بزرگه، ما هم آخرش روی لنج می شینیم . رفتم لب ساحل ، پیش «زایر حسین» ، دیدم کوسه آورده، به چه بزرگی! ظرف را دادم ، «زایر» گفت: کارت نباشه، پرش می کنم. برگشتم، دیدم لب ساحل قیامت شد. برگشتم، دیدم« زایر» گریه می کند، «عیدو» گریه می کند، «ناصر»، «زبیدو» ؛ همه گریه می کنند. تو سر می زدند، می فهمی چه خبر بود ؟ از تو شکم کوسه پلاک شناسایی یک غواص در آورده بودند . دیروز اسمش را از تهران آوردند . «شهید حسینی زاده» بوده . دانشجو بود. .. هی خدا ... «یحیی» غواص بود ، آن شهید هم غواص بود ... «یحیی» یک عمر دنبال مرواید می گردد ... او بنده خدا هم .. این کجا و او کجا ......" داشت صبح می شد و ما چهار نفر هنوز به مستقیم و چپ و راست می رفتیم . تصمیم گرفتیم تا جایی که می توانیم به خاک ایران نزدیک تر بشویم تا حد اقل احتمال اسیر شدنمان کمتر شود.
عملیات شناسایی سکوی الامیه8(وقتی نتوانی دق ودلی گم شدنت را خالی کنی!!)
عملیات شناسایی سکوی الامیه8(وقتی نتوانی دق ودلی گم شدنت را خالی کنی!!)
دیگر مچ دستم قدرت نداشت. وقتی دیدم «شهید خرمی» و «عقیل زاده» دارند آرام با هم صحبت می کنند، دلم شور افتاد. آن ها خیلی کم صحبت می کردند و تا ضرورتی پیش نمی آمد صحبت نمی کردند . هوا گرگ و میش بود.  وقتی صدای نامفهوم یک قایق را شنیدم، فهمیدم چرا «عقیل زاده» و « شهید خرمی» با هم صحبت می کنند. «شهید خرمی» گفت: شما هم می شنوید؟ «الهی» گفت: آره صدای قایق می آید. گفتم: آره، از صداش معلومه تند روست. «عقیل زاده» دست برد و اسلحه اش را برداشت و گفت: اگر عراقی باشد؟ «الهی» گفت : عراقی ها معمولا با چند قایق می آیند برای گشت. «شهید خرمی» گفت: اگر عراقی بود درگیر می شویم. من به «الهی» نگاه کردم. دیدم ضامن نارنجک صاف می کند. نگاهم که در نگاهش افتاد، لبخند آرامی زد و گفت: توکل بر خدا. اگر قایق عراقی ها بود، نارنجک می اندازیم درقایق. یا آن ها کشته می شوند، یا با هم کشته می شویم. دیدم بهترین راه؛ همین است. اسلحه را مسلح کردم و نارنجک ها را دم دست گذاشتم و چشم گرداندم تا شاید قایق را ببینم. درست حدس زده بودم. قایق تند رو بود. وقتی از دور آن را دیدم، فقط پره های عقب آن در آب بود. نوک قایق، قایق های مارا نشانه گرفته بود و با سرعت جلو می آمد. نمی شد تشخیص داد، چند نفر سوار قایق هستند. جهت قایق که کمی تغییر کرد، با قایق دید زدیم. سکاندار صورتش را با چفیه پوشانده بود. قایق داشت به ما نزدیک تر می شد. آماده بودم تا سکاندار دست از پا، کوچکترین خطایی کرد، دق دلی گم شدنمان را سرش خالی کنم. سکاندار قایق تندرو هم که انگار فهمید قضیه از چه قرار است، نزدیک قایق که رسید، قایق خودش را متوقف کرد. خیلی دلم می خواست صورتش را ببینم. دستش را طرف صورتش برد. اسلحه را گرفتم طرف صورتش. چفیه را که از صورت پس می زد، شروع به صحبت کرد: شما هیچ معلوم هست کجایید؟ بابا قرارمون کجا بود؟ چرا شما اینجایید؟ همه دلواپس شما شدند. «الهی» گفت: «محمد ریاحی»! تو هستی؟ چفیه را کنار زد و گفت: پس فکر می کردی کیه؟ می دانی چقدر دنبالتون گشتیم؟ «عقیل زاده» گفت: اینجا کجاست؟ «ریاحی» خندید و گفت: هیچ می دانید از دیروز بعد از ظهر تا حالا چقدر پارو زدید؟ شما الان نزدیک خود "بهمن شیر" هستید. حدود بیست کیلومتر از چهار پایه دور شدید. از دیروز عصر تا حالا حدود پنجاه کیلومتر پارو زدید. حالا قایق ها را سوار کنید، با هم برویم پیش بچه ها. همه دلواپس شما هستند. می خوام از بچه ها مژدگانی بگیرم که پیداتون کردم.
عملیات شناسایی سکوی الامیه6(ناخدا زایر و شخصیت شناسی دریا)
عملیات شناسایی سکوی الامیه6(ناخدا زایر و شخصیت شناسی دریا)
اگر تا صبح بچه های خودی را پیدا نمی کردیم، معلوم نبود چه بلایی بر سرمان می آمد. احتمال دیگری که من می دادم، خاموش کردن چراغ فانوس دریایی بود. گفت : چکار کنیم محمد ؟ گفت: توکت علی الله ! تا چشم کار می کرد ، سیاهی بود فکر نمی کردم دریا این طور با ما شوخی کند. چپ و راست می رفتیم تا سکو را پیدا کنیم. ترسم از وحشت دریا بود که می گفتند هوش از سرآدم می برد. نگاهی به پشت سرم انداختم. چهره بچه ها را درست نمی دیدم . دریا به این بزرگی، بی هیچ نشانه و علامتی ... کم کم صداهایی در گوشم شروع به شکل گرفتن کرد. صدا داشت با من حرف می زد . این حرفها را قبلا جایی شنیده بودم . اول جمله ها تک تک گفته می شد و بعد ، آرام و روان پشت سر هم ردیف شدند ... مرتب این جمله ها توی ذهنم شکل می گرفت: وقتی وسط دریا گیج می شوی ... وقتی نمی دانید دارید می روید یا برمی گردی ... وقتی جای ستاره ها عوض می شه و قطب نما از کار افتاد، اون وقته که می فهمید چقدر تنهایی. تو هستی و خدا و دریا ...ها ... خیال کردی بوی کباب می آ ید، توی دریا کباب می دهند ؟ نه ... وسط دریا که رفتی می بینی دارند به تن آدم داغ می چسبونند ... دریا حسوده ، یه بلایی به سر آدم می آورد که آدم از آدمیت می افتد ... من به اندازه تمام روزهای زندگیت، در این دریا روز رو به شب، شب رو به روز رساندم ، ولی بعضی وقت ها در همین دریا، یک بلایی به سرم می آید که یادم می رود شیر ننه ام را کی ترک کردم .. تازه یادم آمد که این جمله ها را چه کسی گفته بود. چهره« نا خدا زایر» جلوی چشمانم آمد. آن روزها زیاد پیش او می رفتیم. روزهایی که می خواستیم، با وضعیت "اروند" و جزر و مد آن برای "عملیات والفجر 8" آشنا بشویم. همیشه قلیانش به راه بود و همیشه بچه ها را با خوشرویی تمام می پذیرفت. سن زیاد و دنیا دیده بودنش باعث می شد تا با کلام شیرین و لهجه جنوبی اش ما را کامل مجذوب صحبت های خودش بکند. حالا که در دریا گم شده بودیم ، حتی جمله هایی از او را که فراموش کرده بودم حالا داشت به خوبی با صدای او در گوشم نجوا می شد: خدا هیچ وقت برایت نسازد که این طور سرت بیاد، ولی من مرده و تو زنده ببین کی سرت میاد؟ این موقع ها اگر یک کم روغن جگر کوسه بخوری، شاید یک کم بهتر بشوی. آن وقت یک نون می خورم و صد سجده شکر می کنم. دریا را این طور نبین ، درست است که مادره ... درست است که از خونش این همه ماهیگیر را سیر می کند ... ولی دلخوشی ماهیگیر که به ماهی ... دلخوشی دریا به چیه ؟ دریا یک مادر بی شوهر. که بعضی وقت ها دلش سر می رود... شب های چهارده ماه که کامل شد، شیر ماهی می آید روی آّب، تماشای ماه. آن وقت  که تور می اندازند و می گیرند . تماشای ماه به قیمت جونش تمام می شود ... هی ... یک چیزهاییدر  همین دریا دیدم که نگو ... خروس ماهی دیدم، این هوا. ماهیه، آخرش دو تا خال دارد، دستت بالای قایق، داری تور می کشید بالا، یک دفعه می پرد بیرون آب، دستت را باز می کند و می خورد ... یک بار، مار ماهی یک جاشو را زد، جلوی چشم خودم، اینقدر جون داد تا مرد ...
راز لبخند علی
راز لبخند علی
برای "فرماندهِ گروه شناسایی اطلاعات تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)" فرزند دلاور" لرستان" «سردا شهید علی نصرتی» تابستان سال 1364 بود.ازآمدنم به "تیپ امام حسن (ع)" بیش از هشت ماه می گذشت. بواسطه حشر و نشری که با نیروهای اطلاعات عملیات داشتم شدیداً به آنان دلبستگی خاصی پیدا کرده بودم. بگونه ای که وقتی در محور،انجام وظیفه می کردم، عمده وقتم را با آنان می گذراندم. لذا به «حشمت» پیشنهاد کردم اجازه دهد مدتی را با بچه های "اطلاعات عملیات" کار کنم. حشمت گفت : «اتفاقاً من هم می خواستم در این خصوص با تو صحبت کنم.» سپس ادامه داد: که از طرف "قرارگاه کربلا" ماموریت یافته اند تا خطوط پدافندی دشمن در محور "عملیاتی بدر" را شناسائی کنند و اگر بتوانند چند معبر را برای انجام عملیات بعدی مشخص نمایند، به همین خاطر با «حبیب» صحبت کرده که با توجه به سابقه گذشته من در اطلاعات عملیات دیگر یگان ها و "قرارگاه کربلا" برای مدتی مرا به "اطلاعات عملیات "ببرند تا به آن ها در انجام این ماموریت کمک کنم و «حبیب» هم پذیرفته و گفته خودت با «حمید» صحبت کن. «حشمت» ادامه داد: من می خواستم در این زمینه با تو صحبت کنم و کلی هم برای اینکه تو این پیشنهاد را قبول کنی دلایل ردیف کرده بودم و فکر نمی کردم که اصلاً خودت این پیشنهاد را مطرح کنی، لذا من موافقم. بعد با «محسن زارع» صحبت کرد و این چنین شد که من حداقل برای مدت چهار ماه به "اطلاعات عملیات تیپ" مامور شدم. وقتی موضوع به نیروهای "اطلاعات عملیات" اعلام شد، تمامی بچه های واحد خوشحال شدند. بخصوص «علی نصرتی». «علی» وقتی خبر را شنید سریع به سراغ «کریم صفی زاده» رفت و گفت: اجازه دهید «حمید» در کنار من باشد و روی انجام این کار خیلی به «کریم» اصرار کرد تا بالاخره موافقت «کریم» را جلب کرد. اینگونه شد که رفاقت و همراهی من با «علی» آغاز شد . قرار شد فردایش برای شناسایی با «علی» به محوری برویم که نیروهای قبلی در شناسایی های قبل اعلام کرده بودند دشمن در محور " گوار" کمین ایجادکرده و اعلام این موضوع مورد تردید واقع شده بود .ساعت 2 بعد از نیمه شب آرام به طرف کمین حرکت کردیم. حدود ساعت 4 صبح به نزدیکی خط دشمن رسیدیم، و حدود نیم ساعت استراق سمع کردیم. بعد از حصول اطمینان از بی خبری دشمن تصمیم گرفته شد من و «علی» و «رضا «عبدی» لباس غواصی بپوشیم و «محمد عابدینی» و «داود قدیری» در قایق برای تامین بمانند. ولی من به «علی» گفتم: اجازه بدهید من و «رضا» و «داوود» برویم و تو در قایق بمانید. اول قبول نکرد ولی من اصرار کردم و بالاخره راضی شد. به همین خاطر من و «رضا» و «داود» لباس غواصی پوشیدیم و برای پیگیری موضوع و مشخص نمودن وضعیت کمین مورد ادعای قبلی به درون آب رفتیم و بعد از سه ساعت موضوع را پیگیری کردیم و نزدیک ظهر به سمت بلم های تامین که «علی» و «محمد» در آنجا منتظر بازگشت مان بودند برگشتیم و آنچه را که دیده بودیم به «علی» گفتیم، «علی» خندید و گفت: « بالاخره نگذاشتی یکبار با هم به درون آب برویم تا ببینیم که چقدر دل و جرات داری ؟» گفتم: «علی»، شب دراز است و قلندر بیدار. «علی» خندید و گفت: نه خیر قلندر بیکار ! بعد سریع به سمت نیروهای خودی بازگشتیم و گزارش خودمان را اعلام کردیم، چند روز بعد مجدداً قرار شد برای مشخص نمودن و شناسائی معبری جلو برویم، این بار «علی» گفت: « حمید الان دارم به تو می گویم آنجا دوباره اصرار نکنی.» خندیدم و گفتم :« نخیر این بار می خواهم همراه خودت باشم. » «علی» هم لبخند زیبائی زد و گفت: حالا درست شد پس بزن تا سریع بریم » ساعت 2 صبح با سه فروند بلم به اتفاق 6نفر دیگر بجز سه نفر که بایستی برای تامین در بلم ها می ماندند، بقیه باید برای ماموریت محوله لباس غواصی می پوشیدند و برای شناسائی به سمت دشمن حرکت می کردند. و حدود ساعت 4:30 صبح نزدیک دشمن رسیدم، باز هم طبق روال قبلی اول استراق سمع بعد هم آرام لباس غواصی پوشیده و به درون آب رفتیم. من و «علی» و «عطا قدکساز» با هم بودیم، «رضا عبدی» و یکی دیگر از بچه ها با یکدیگر به سمت دیگری رفتند، «علی» جلوی من بود و آرام و با هوشیاری کامل به سمت دشمن حرکت می کرد. بعد از طی مسافتی «علی» ایستاد و در حالیکه با دست داشت به سمتی اشاره می کرد به من علامت داد که به آن طرف نگاه کنم، وقتی به سمتی که «علی» اشاره کرده بود، نگاه کردم "دماغه دوبه " دشمن را که از آن به عنوان کمین در جلوی خط اول خود استفاده می کرد دیدم، برگشتم و به «علی» نگاه کردم. «علی» درحالیکه دستش به علامت سکوت بر روی لبانش گذاشته بود اشاره کرد که به سمت دیگری حرکت کنم من نیز به «عطاء» اشاره کردم و به سمتی که «علی» اشاره کرده بود حرکت کردیم، تا دشمن متوجه نشود. «علی» در همان موضع خودش ماند تا من و «عطا» به او رسیدیم وقتی به «علی» نزدیک شدیم، علی لبخندی زد و به" زبان لری" گفت:«خانه خراب نزدیک بود خانه خرابمان کند » و دوباره جلو افتاد و آهسته به سوی جلو حرکت کردیم، «علی» در نقطه ای ایستاد و اشاره کرد به سمتی که او پیچیده حرکت کنیم ما نیز به همان سمت که به درون نی زار می رفت رفتیم . چند قدمی بیش نمانده بود به انتهای آن مسیر برسیم؛ که ناگهان صدای عطسه سرباز عراقی هر سه نفر ما را در جایمان میخکوب نمود. «علی» سریع به طرف من برگشت و اشاره کرد آرام به سمت عقب برگردیم ما نیز خیلی آرام که حتی صدای بهم خوردن نی ها ایجاد نشود عقب برگشتیم تا به جایی رسیدیم که «علی» اشاره کرده بود به آن سمت بیائیم، ایستادیم تا «علی» آمد من آرام خندیدم و گفتم :«علی» چیزی نمانده بود که این بار تو خانه خرابمان کنی. «علی» هم خندید و گفت : خیلی خوب به سمت دیگری می رویم تا پشت کمین در بیائیم، به دنبالم بیائید » من دوباره خندیدم و گفتم: «علی» خدا به ما رحم کند اگر تو امروز ما را به کشتن ندادی هر چه دلت خواست بگو. «علی» هم دوباره خندید و گفت: خیلی خوب عجله کن. دوباره خودش جلو افتاد و من و «عطا» هم با رعایت فاصله از یکدیگر پشت سرش حرکت کردیم بعد از طی مسافتی «علی» که در کنار نی ها آهسته حرکت می کرد در حالیکه مکعبی توخالی از جنس آهن که بر روی هور معلق قرار می گرفت. برای استراحت و همچنین نگهبانی به انتهای آن نی زار رسیده بود آهسته به سمت راستش نگاهی کرد و با دست چپش به ما اشاره می کرد که آرام خودمان را به او برسانیم. وقتی به نزد «علی» رسیدم «علی» به سمت من برگشت و درحالیکه لبخند می زد گفت :« حمید» سمت راست را نگاه کن و ببین کمین دشمن را . من هم آرام قدری جلو رفتم و خیلی آهسته به سمت راست نگاه کردم، الله اکبر چه می دیدم کمین دشمن، همان "دوبه ائی" که وقتی از پهلو به سمتش می رفتیم عطسه سرباز دشمن ما را در جایمان میخکوب کرده بود، به سمت «علی» آمدم و گفتم :«علی» چه باید بکنیم وقت نداریم که دوباره به سمت دیگری برگردیم . «علی» به سمت راست که کمین دشمن بود نگاه کرد، سپس به جلویمان نگاهی انداخت بعد هم به سمت چپ نگاه کرد سمت راست کمین دشمن درفاصله حداکثر 4 متری مان قرارداشت جلویمان "محوار". آن طرف "محوار" که فاصله اش تا ما چیزی نزدیک به بیست متری شد چندین ردیف نی، سمت چپ مان کاملاً "محوار" تا زیر سیل بند دشمن که حداکثر فاصله اش تا ما پنجاه متر می شد. بعد به من نگاه کرد و گفت: لحظه ای صبر کن. دوباره چند قدم جلو رفت و به سمت راست نگاهی کرد و آرام به سمت من آمد و گفت: «حمید» روی "دوبه" ظاهراً همه خوابند، لذا هیچ راهی نداریم باید بین مسیر "محوار" بیست متری را سریع طی کنیم و به درون نی زاری که در روبرویمان می بینی برویم . من می روم وقتی به آن سمت رسیدیم شما نیز به همین ترتیب بیائید. کاری بسیار سخت و خطرناک که اگر دشمن متوجه ما می شد که در فاصله 4 متریش بدون هیچ پوشش در حرکت هستیم امکان نداشت که بتوانیم از دستش فرار کنیم. «علی» خیلی آرام درحالیکه تمامی توجه اش به سمت راست خودش بود به سوی جلوی خود حرکت می کرد و ما نیز یک نگاهمان به «علی» بود یک نگاهمان به سمت راست کمین. یک نگاهمان به سمت چپ خط پدافند دشمن در پنجاه متری «علی» موفق شد فاصله بیست متری را طی کند و خود را به درون نی زار روبرو رساند، با دست اشاره کرد حرکت کن، من هم به «عطا»گفتم: «من حرکت می کنم مواظب باش » من هم به هر طریق که بود این فاصله را طی کردم و نزد «علی» رفتم، نگاهی به «علی» کردم او هم لبخندی زد و به «عطا» اشاره کرد بیا، «عطا» هم به همان طریق نزد ما آمد، وقتی سه نفری دوباره کنار هم قرار گرفتیم به «علی» گفتم: «علی» حالا دیگر باورم شده که تو می خواهی امروز یا ما را به کشتن بدهی و یا اسیرمان کنی » «علی» باز هم آرام خندید و به "زبان لری" گفت: بادمجان بم آفت نداره! و در حالیکه وسط دشمن واقع شده بودیم. جلویمان خط اصلی دشمن در فاصله پنجاه متری و پشت سرمان کمین دشمن در فاصله 4 متری «علی» اشاره کرد حرکت کنیم. مجدداً «علی» جلو و من و «عطا» هم در پشت سرش با رعایت فاصله مشخص به سمت جلو یعنی به طرف سیل بند خط اصلی دشمن حرکت کردیم، خیلی آرام حرکت می کردیم تا هیچ صدایی ایجاد نشود و حتی آب هم خیلی تکان نخورد آب "هورالهویزه" ساکن و راکد بود و هیچ حرکتی نداشت حال خود تصور کنید در درون این آب و در درون نی زار چگونه باید حرکت کرد که نه نی ها تکان بخورند و سر و صدا ایجاد شود نه آب حرکتی موجی ایجاد کند. «علی» آنقدر رفت تا اینکه به انتهای نی زار در فاصله بیست و چند متری خط اصلی رسید، وقتی به نزد «علی» رسیدیم. «علی» گفت: با توجه به مسائل پیش آمده که برنامه ما را بهم ریخت و اینکه تا دقایقی دیگر فعالیت عراقی ها روی خط خود آغاز خواهد شد از اینجا به بعد دیگر نمی توانیم جلو برویم. دشمن از ساعت 5 صبح تا حدود ساعت 9 الی حداکثر 10 صبح بدلیل اینکه شب ها بیدار بودند استراحت می کردند و لذا این زمان بهترین زمان برای انجام شناسایی بود. از همان جا خط دشمن و سنگرهای احداثی را نگاه کردیم، موقعیت سنگرهای تیربارهای مختلف را مشخص نمودیم، «علی» گفت: «حمید» خوب اطراف را نگاه کن و هر آنچه نظرت را جلب کرد مشخص کن. چون یقیناً تا چند وقت قسمتی از نی زار که عراق برای احاطه داشتن به منطقه نی ها آن را از انتها می برید. دیگر همین مقدار کم باقی مانده نی را که با استفاده از استتار آن الان تا اینجا آمده ایم هم نخواهیم داشت و دشمن تا شعاع حداقل 200 الی 300متری خود را به محوار مبدل خواهد نمود تا هیچ چیزی باقی نماند که ما بتوانیم ازآن استفاده کنیم و خودمان را زیر پای او برسانیم.  بعد از حدود 40 دقیقه کار می بایستی با توجه به آغاز تحرک روزانه دشمن این بار سریعتر و کاملاً هوشیارتر به عقب و به سوی خط خودمان برگردیم، از آن فاصله نمی شد کار جدیدی کرد و لذا همان مسیر را تا نزدیک کمین برگشتیم، وقتی نزدیک کمین رسیدیم به «علی» گفتم: «علی» امکان ندارد که بتوانیم از سمت چپ کمین رد شویم؟ «علی» گفت:  سمت چپ کمین آبراه است که کاملاً سیم خاردار و مین گذاری شده و بعد از آبراه نیز "محوار" بسیار گسترده ای در آن طرف قرار دارد و دشمن الان که خورشید نزدیک به وسط آسمان است کاملاً به "محوار" دید دارد. من هم دیگر حرفی نزدم، استرس، دلهره، تحرک دشمن، واقع شدن در دل دشمن و خلاصه همه این ها با هم قاطی شده بودند. به ساعت نگاه کردم 10:30 صبح بود. هیچ راهی نداشیتم. «علی»: آرام از نی زار بیرون رفت و به سمت چپ نگاه کرد و بعد سریع برگشت و در حالیکه لبخند همیشگی را بر لب داشت آرام به "زبان لری" گفت: «حمید» این بار گاومان زائیده و فکر کنم چند قلو هم آورده  گفتم: «علی» چه شده؟ دوباره لبخندی زد و گفت: سرباز عراقی روبروی "محواری" که باید رد شویم روی صندلی نشسته و دارد روزنامه می خواند و فکر کنم خانه مان دارد خراب می شود. من یک نگاه به «علی» کردم و گفتم: «علی» شوخی نکن. او دوباره با همان آرامش قبلی خود لبخند دیگری زد و گفت : باور نمی کنی؟ خودت برو نگاه کن! من به «عطا» نگاه کردم و آرام از نی زار بیرون آمدم و به سمت چپ نگاه کردم، دیدم بله سرباز گنده عراقی روی صندلی نشسته و در حالیکه روبروی "محوار" قرار دارد در حال خواندن روزنامه است، فوری نزد «علی» آمدم و گفتم: خوب «علی» چه باید بکنیم ؟  «علی» مکثی کرد و گفت: « می خواهی اینجا بخوابیم تا فردا؟ گفتم: «علی» مسخره بازی درنیار. «علی» دوباره در حالیکه می خندید گفت: خوب پس باید برویم هرچه بادا باد یا می رویم یا می خوریم دیگر گفتم: باشه بریم. «علی» گفت: پس آیه شریفه «و جعلنا من بین ایدیهم سداً و ...»را بخوایند. هر سه نفر آرام آیه شریفه را تلاوت کردیم، «علی» گفت: « من اول می روم شما مواظب سرباز عراقی باشید. «علی» آرام از نی زار بیرون آمد. در حالیکه یک نگاه به جلوی می کرد و یک نگاه به راستش که خط دشمن بود. خودش را بالاخره به آن سمت که در دید سرباز کمین عراقی نبود ولی دشمن از خط اصلی خود بر روی آن دید کامل داشت رساند و به من اشاره کرد حرکت کن، من هم همه چیز را به خدا محول کردم و مجدداً آیه شریفه «وجعلنا » را تلاوت کردم و در حالیکه تمامی توجه ام به سمت چپم بود که سرباز عراقی در چهار متریم روی صندلی نشسته بود و روزنامه را روبرویش گرفته بود و مطالعه می کرد به دیگر سمت "محوار" بیست متری حرکت کردم، کافی بود سرباز عراقی روزنامه را قدری کنار می زد آن وقت من را روبرویش در آب می دید، قدری که حرکت کردم دیدم چیزی به پایم گیر کرده اول فکر کردم "چولان مرده " (چولان نوعی گیاه است که در "هور" می روید. قد و عمر آن کمتر از گیاه نی است.ساکنان "حاشیه هور" از آن برای ساخت کلک استفاده می کنند.) است و بدون توجه با آن آرام به سمت "محوارگ حرکت کردم. احساس کردم آن چیزی که به پایم گیر کرده "چولان مرده" نیست. چون اگر "چولان مرده" بود بایستی تا الان از پایم جدا می شد، لحظه ای ایستادم، وقتی ایستادم «علی» با تعجب نگاهم کرد و در حالیکه اشاره می کرد بیا، دستم را به طرف پایم آوردم و آن چیز که به پایم پیچیده بود را با دستم گرفتم و آن را آرام به سمت بالا آوردم که آن را ببینم، وقتی آن را آرام از آب بیرون آوردم، دلم یکهو فروریخت، چه می دیدم ؟ سیم تلفن کمین دشمن که از خط اصلی به سمت کمین کشیده شده بود . آن را به «علی» و «عطا» نشان دادم و آن را آرام در آب فرو بردم و مجدداً به سمت «علی» حرکت کردم. وقتی نزد «علی» رسیدم لبخندی زد و گفت:  واقعاً دیوانه ای. گفتم:  اگر دیوانه نبودم که با تو به شناسایی نمی آمدم. خلاصه «عطا» هم به همان طریق نزد ما آمد و خودمان را به بلم ها رساندیم و دیدیم که دوستان دیگر هم مدتی است که از شناسائی برگشته اند تا ما را دیدند گفتند: خیلی دیر کرده اید وقت ندارید که لباس هایتان را تعویض کنید الان هواپیماهای قارقارکی دشمن برای شناسائی روزانه منطقه به پرواز درمی آیند. لذا وقت را از دست داده ایم. سریع به سمت عقب حرکت کنید. «علی» یک نگاهی به من کرد و در حالیکه مثل همیشه لبخند می زد گفت: شناسایی چطور بود؟ گفتم: دیوانه. «علی» هم خندید، خلاصه وقتی به عقب برگشتیم و موضوع را به «حشمت» گفتیم. «حشمت» در حالیکه از خنده روده بر شده بود، گفت: «علی» دیوانه است تو چطور قبول کردی با «علی» به شناسائی بروی؟ خود «علی » هم در حالیکه می خندید گفت: ببین چه کسی به من می گوید دیوانه. زمان سریع می گذشت چند ماه بعد مقرر شد که نیروهای" اطلاعات - عملیات و طرح عملیات تیپ" به منطقه بالای بروند و آنجا کار شناسائی آن منطقه را آغاز کنند در همین زمان هم «حشمت» به من گفت: نیاز است که تو دوباره به طرح و عملیات برگردی و در همان منطقه. ولی در طرح عملیات انجام وظیفه کنی. من هم از بچه ها اطلاعات جدا شدم و به طرح و عملیات برگشتم و درهمان "منطقه بستان" به انجام وظیفه پرداختم. یک روز وقتی به همراه «مرتضی روحیان» از کنار مقر بچه های "اطلاعات – عملیات" رد می شدیم به« مرتضی» گفتم: بیا سری به بچه های اطلاعات بزنیم، او هم قبول کرد آنجا که رفتیم. دیدم« علی»، «مهران صدری»، «محمد عابدینی»، «کریم دبیری» و چند تن از بچه های دیگر در حال آماده شدن برای رفتن به شناسایی هستند و تا آن ها متوجه ما شدند. «علی» سمت من آمد و در حالیکه همدیگر را در آغوش گرفته بودیم و صورت یکدیگر را می بوسیدیم «علی» گفت: «حمید» نمی آیی برویم شناسایی؟ گفتم :آدم باید دیوانه باشد که با تو برای شناسائی بیاد. «علی» هم در حالیکه می خندید گفت: این ها همه دیوانه اند ؟ گفتم: آره ! همه تون دیوانه اید! همگی خندیدیم. آن روز نمی دانستم که این آخرین دیدار و آخرین گفتگویم با «علی» است؛ نمی دانستم این آخرین بوسه ام بر گونه های «علی» است. نمی دانستم که این آخرین لبخند و آخرین خنده ای است که از «علی» می بینم. «علی» به همراه یاران خود به سمت جلو حرکت کردند، ما نیز از آن ها خداحافظی کردیم .دو روز بعد خبری شنیدیم که قلبم فرو ریخت. شوکه شدم. «علی» به همراه دیگر دوستان با کمین دشمن در آبراه درگیر شده اند و جز یک نفر که موفق به فرار شده بود، بقیه به شهادت رسیده اند و جسم آن ها هم بدست عراقی ها افتاده است. به گوشه ای پناه بردم. بغض گلویم را می فشرد. قیافه «علی» با آن لبخند و خنده های زیبایش از جلوی چشم کنار نمی رفت .یاد مسافرتی که به همراه دیگر یاران به "قم" برای زیارت «بی بی حضرت معصومه (س)» و "مسجد جمکران" داشتیم، یاد آن روزهایی که در "شط علی" برای همدیگر کُری می خواندیم، یاد سفری که به اتفاق بچه های اطلاعات به "خرم آباد" داشتیم و برای شنا به کنار رودخانه رفته بودیم، یاد آن روزهایی که برای شناسائی با هم به طرف خط دشمن می رفتیم ، یاد آن روز آخری که او را دیدم و دوباره گفت: «حمید» می آیی برویم شناسائی و من به او گفتم: هر که با تو بیاید دیوانه است. و او از ته دل خندید، افتادم. دیگر نمی توانستم تحمل کنم، اشکم سرازیر شد و در آن گوشه چقدر برایش اشک ریختم و چقدر به حالش غبطه خوردم. دیگر هیچ تمایلی نداشتم حتی از کنار سنگر اطلاعات رد شوم و جای خالی «علی» و تعداد دیگری از دوستان که به همراه «علی» در آن واقعه به شهادت رسیده بودند را ببینم، اگرچه من می دانستم دوستان «علی» که در اطلاعات بودند و مدت زمان بیشتری را با او گذرانده بودند نیز چه حالی داشتند و جای خالی «علی» آنان را هم شدیداً عذاب می داد. الان هم پس از گذشت سال ها وقتی آلبوم را نگاه می کنم وقتی به عکس «علی» می نگرم یاد و خاطره اش در ذهنم زنده می شود و خوب که نگاه می کنم «علی» را می بینم که دوباره می خندد ولی نه برای شناسائی رفتن مان. بلکه برای حال و روز من و امثال من که از قافله آنان جامانده ایم . «علی» جان ! من و تو همسفر بودیم درصحرای عشق تو به منزل ها رسیدی و من هنوز آواره ام. روحش شاد، یادش گرامی و نام و خلق نیکویش تا ابد در قلب تمامی دوستانش جاودان باد. منبع:ماهنامه فکه شماره 75  / نویسنده:«حمید کعبی»
سرداری بی ادعا از دیار دارالمومنین بهبهان
سرداری بی ادعا از دیار دارالمومنین بهبهان
«حبیب الله»، به سال 1333 در "بهبهان" به دنیا آمد. سال 1357 که انقلاب «امام روح الله» پیروز شد، «حبیب الله»، کارمند 24 ساله ی بانک مرکزی بود. «حبیب الله» در این سن و سال، همه ی آن چیزهایی را که یک جوان آرزو می کرد داشت اما...رها کرد و رفت داخل کمیته های انقلاب اسلامی. تازه مراسم عقدش تمام شده بود که جنگ شروع شد. «حبیب» شش ماه کنار نیروهای ارتش با متجاوزان جنگید و بعد به صف بچه های سپاه ملحق شد. «آقا حبیب» درباره سوابق رزمی خودش چند خطی با قلم خودش به یادگار گذاشته است: « در "عملیات آزادسازی هویزه" مسئول قبضه خمپاره انداز 120 و در "عملیات 31خرداد "1360 در جبهه "شوش" مسئول دو قبضه خمپاره انداز 81 بودم .در "عملیات فتح المبین" فرماندهی دو گردان را در لا به لای "تپه های 103-104-107" جبهه "شوش" به عهده داشتم.در مرحله اول و دوم "عملیات بیت المقدس"،با سه گردان در "تپه های 181 و 182" در "جبهه های فکه (غرب شوش)" مسئول محور بودم. در مرحله سوم "عملیات بیت المقدس" با سمت" فرماندهی گردان" رو به روی "پاسگاه زید عراق" وارد عرصه کارزار شدم. در تمام "عملیات فتح المبین" و "بیت المقدس" در "تیپ 17 علی بن ابی طالب(ع)" مسئولیت داشتم. در چهار مرحله "عملیات رمضان"، "معاون تیپ علی بن ابی طالب(ع)" بودم که میدان عمل ما همه در محور "پاسگاه زید" بود و تا "مثلث های اول عراق" عملیات داشتیم. از 20 مرداد 1361 با تشکیل "تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)"، "تیپ 17 علی بن ابی طالب(ع)" را تحویل دادیم و به عنوان "مسئول طرح و عملیات تیپ" مشغول به کار شدم. از اسفند 1361 تا آبان 1362 مسئولیت "ستاد تیپ" را پذیرفتم و در آذرماه 1362 دوباره "مسئول طرح و عملیات تیپ" شدم که تا پایان "عملیات خیبر" و شهادت «سردار بی قرار عبدالعلی بهروزی» در این سمت فعالیت می کردم. از تاریخ 25 فروردین 1363 به عنوان "قائم مقام تیپ" منصوب شدم و تا "عملیات بدر" و مدت ها بعد از آن در این مسئولیت باقی ماندم.» «حاج حبیب الله شمایلی»، در سرانجامِ خود، به تاریخ 7 اسفند 1365، در جبهه "شلمچه"، بال در بال ملائک گشود و دست در دست برادرش «حمید» گذاشت که در "عملیات بدر"، شربت شهادت نوشیده بود. شادی روح بلندش صلوات
فرمانده ای از لشکریان «امام حسن(ع)»
فرمانده ای از لشکریان «امام حسن(ع)»
«حمید شمایلی» به تاریخ 27 بهمن 1342 در "بهبهان" متولد شد. اواخر سال 1356 که اندک اندک شعله های انقلاب اسلامی از زیر خاکستر زبانه می کشید. «حمید» مشغول تحصیل در دوم راهنمائی بود. اما مانند بسیاری از همسالان خود، در تجمعات انقلابی و تظاهرات ها شرکت کرده و افتخار حضور در تظاهرات خونینِ ماه رمضان را که رژیم طاغوت برای اولین بار در "بهبهان"، دست خود را به خون مردم رنگین نمود، در کارنامه خود ثبت نمود. با پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با آغاز فعالیت های جهاد سازندگی «حمید» به این نهاد برخاسته از متن انقلاب پیوست. «حمید» پشت نیمکت های کلاس دوم دبیرستان نشسته بود که جنگ تحمیلی شروع شد . علی رغم مراجعات مکرر «حمید» به پایگاه های بسیج، برای اعزام به جبهه، به دلیل حضور دو برادر بزرگش در میادین نبرد، از اعزام او ممانعت به عمل می آمد. با این «حال حمید» به ترفندی، خود را به "سپاه سوسنگرد" رساند. و مدتی را در کنار مدافعان این شهر به نبرد با متجاوزان بعثی پرداخت. او پس از بازگشت از جبهه به تحصیل خود در مقطع سوم دبیرستان ادامه داد. پس از "عملیات ثامن الائمه(ع)" «حمید» به آبادان رفت و به "واحد مهندسی رزمی جهاد استان فارس" ملحق شد. این جوان، در کسوت سنگرسازان بی سنگر، در "عملیات طریق القدس" حضوری فعال داشت.  زیر سنگین ترین آتش دشمن به کار احداث خاکریز و جاده مشغول بود و پس از آن نیز در "عملیات فتح المبین" به وظایف جهادی خود عمل نمود. در "عملیات الی بیت المقدس" چند روز قبل از آزادی "خرمشهر"، هنگامی که «حمید» با بولدوزر مشغول احداث خاکریز بود، مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و مجروح شد. البته پس از چند ساعت با بدن مجروح دوباره به خط مقدم نبرد بازگشت. پس از شرکت در "عملیات رمضان"، «حمید»، خرقه ی سبز پاسداری از انقلاب اسلامی را بر تن نمود و در فروردین ماه 1362 به عضویت "واحد مهندسی رزمی تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع)" درآمد. و به فاصله کوتاهی، به "معاونت واحد مهندسی رزمی تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) "منصوب گردید. هر زمان مأموریت و کاری به او محول می شد، با وجود مشکلات و کمبودهای موجود نه نمی گفت و با توکل بر خداوند متعال کارش را شروع می نمود. سرانجام در روز جمعه، دهم فروردین ماه سال 1363، در "منطقه عملیاتی جزیره مجنون شمالی"، پس از ادای فریضه نماز ظهر و عصر، همراه برادران همرزمش «بهروزی» ،«اندامی» ،«موسویون» ،«آبرومند» و «حاج عبدالخالق اولادی» ، مورد اصابت راکت های صدامیان قرار گرفت و بال در بال ملائک گشود. روحمان با یادش شاد
عملیات شناسایی سکوی الامیه5 (امان از ناوچه های اوزا )
عملیات شناسایی سکوی الامیه5 (امان از ناوچه های اوزا )
حالا فهمیدم «حاج عبد الله رودکی» درباره انفجارهای سطح آب چه می گفت. خیلی دلم می خواست بفهمم چرا سطح آب روشن و شعله ور می شد . "ناوچه های اوزا" را با آن شکلهای عجیب و غریبشان کنار اسکله دیدم. مکث نکردم و از رمز بین خودم و «الهی» استفاده کردم و گفتم: محمد اوضاع کچله ! بزن بریم ... شروع کردیم به سر و ته کردن. «شهید خرمی» و «عقیل زاده»  هم سر قایق را کج کردند و با قدرت تمام شروع به پارو زدن کردیم . نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. دلواپسی ام درباره "ناوچه اوزا" بود . حتما منتظر بود دور بشویم تا شلیک کند. حتما رادارهای لعنتی ما را گرفته بودند، ما که قایق را در "راه کرتب" خیس کرده بودیم حدود نیمه شب بود. خیلی حس بدی داشتم. این که هر لحظه ممکن است اول صدای صوتی به گوش برسد و بعد در یک لحظه قایق از هم متلاشی شود، اصلا احساس دلچسبی نبود. تا توانستیم پارو زدیم، تا هر چه زودتر به "بویه شماره 8 "که فانوس دریایی داشت، برسیم. هنوز فانوس را ندیده بودیم. مرتب به قطب نما نگاه می کردیم . «خرمی » و «عقیل زاده» هم همراه ما پارو می زدند. پانزده کیلو متر پارو زده بودیم تا به حوالی اسکله برسیم و حالا باید پانزده کیلومتر را بر می گشتیم خیالم از "ناوچه های اوزا" راحت شده بود. اگر از وجود ما مطمئن شده بودند ، یا ما را تعقیب می کردند یا شروع به تیراندازی کرده بودند ؟ ! حسابی خسته شده بودم. وقتی چند بار تغییر جهت دادیم و دنبال فانوس به چپ و راست گشتیم، فهمیدم که گم شدهایم . پیدا کردن یک سکو در دریا، خیلی مشکل تر از پیدا کردن یک کشتی بزرگ در"اروند" است . این مشکل را دیگر پیش بینی نکرده بودم . ....
برگی از خاطرات آزادگان ، دویدن در میان قمقمه های پرخون
برگی از خاطرات آزادگان ، دویدن در میان قمقمه های پرخون
  به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان متن حاضر واگویه های «مهدی طحانیان»، آزاده ی ثابت قدمی است که در سن سیزده سالگی به اسارت نیروهای عراقی درآمد و ده سال از بهترین سال های زندگی اش را در عاشقی و سیر و سلوک مطلق سپری کرد. او کم سن ترین اسیر ایرانی در بند عراقی ها بود. افرادی که قرار بود بمانند مستقر شدند. شاید حدود دویست نفری می شدیم. عراقی ها خط آتش طولانی ای درست کرده بودند، اما چاره ای نبود؛ همین دویست نفر حاضر به ماندن شده بودند و باید با همین تعداد جلویشان را می گرفتیم. اصلا فرصتی نبود که سنگر درست کنیم. البته زمین هم خیلی سفت بود. یادم هست که یک نفر گفت: «بیایید حداقل گودال هایی بکنیم تا جان پناهمان باشد.» اما سرنیزه هم در زمین فرو نمی رفت. به ناچار در همان دشت باز، روبه روی عراقی ها که در مواضع بالا قرار داشتند و کاملاً مشرف به ما بودند، حالت پدافندی گرفتیم. بچه ها به سرعت عقب نشینی کردند. ما هم با عراقی ها درگیر شدیم تا فکر نکنند که همه عقب نشینی کرده اند. یک درگیری کاملاً نابرابر. هشتاد درصدمان حتی ژ 3 هم نداشتیم و با کلاشینکف تیراندازی می کردیم؛ درحالی که عراقی ها از سه خط بالای خاکریز، وسط خاکریز و انتهای خاکریز با کاتیوشا ما را می زدند. در دو متری ام یک جوان بیست وسه، چهار ساله بود که لباس سبز تنش بود، آرم سپاه را به سینه داشت و با ژ3 تیراندازی می کرد. به من گفت: «شما آن طرف را بزن، من روبه رو را می زنم.» هنوز چیزی از گفتن این حرف نگذشته بود که ناگهان نور قرمز شدیدی از جلوی چشمانم گذشت، شعله کشید و خاموش شد. سر چرخاندم. سپاهی جوانی که در دو متری ام بود، همان طور که نیم خیز شده بود و حالت تدافعی به خود گرفته بود، ذغال شده بود؛ سیاه، سیاه. فقط کاسه های چشمش که بخار غلیظی از آن ها بیرون می آمد، برایم قابل تشخیص بود. ظرف چند دقیقه همه ی آدم های اطرافم تبدیل شدند به کُنده های سوخته ای که هیچ چیز از بدنشان قابل تشخیص نبود. عراقی ها تیرهای فسفری شلیک می کردند و من هرلحظه منتظر بودم که بدنم سوراخ سوراخ بشود. زمانی که می خواستم خشاب عوض کنم، تیرهایی را که از لای انگشتانم عبور می کردند، به خوبی حس می کردم. معجزه بود که هنوز سالم بودم. دیگر از راست و چپم صدای تیراندازی نمی آمد. معلوم بود که همه شهید شده اند. از آن دویست نفر فقط من زنده مانده بودم. هوا روشن شده بود و بچه هایی که عقب نشینی کرده بودند، کاملاً دور شده بودند. یارای بلند شدن نداشتم. اگر برمی خواستم، عراقی ها که تمام دشت را با دوربین هایشان زیر نظر داشتند، مرا می دیدند. به عراقی ها خیره شده بودم و با خودم فکر می کردم، «خدایا! چه اتفاقی قرار است برایم بیفتد؟» به خدا توکل کردم و در همان وضعیت ماندم. یک دفعه صدای شلیک گلوله ی کاتیوشا را ازسمت جبهه ی خودمان شنیدم. عراقی ها را دیدم که مواضعشان را رها کردند، از خاکریز پایین ریختند و پا به فرار گذاشتند. به سرعت از زمین کنده شدم و در میان دود غلیظی که از انفجار گلوله های کاتیوشا در دشت پراکنده شده بود، با تمام توان به جلو دویدم. بی امان می دویدم و احساس می کردم که نزدیک است قلبم از سینه ام بیرون بزند. هنوز چیزی نگذشته بود که باران تیرها به سمتم باریدن گرفتند. می دانستم عراقی ها مرا دیده اند. خودم را روی زمین انداختم. تیرها قطع شدند. ایستاده، نیم خیز و سینه خیز به حرکت خود ادامه دادم. دیگر صدای عراقی ها را می توانستم بشنوم. آن قدر جنازه روی زمین ریخته بود که مجبور می شدم پا روی شهدا بگذارم. یک بار دیگر بلند شدم و شروع به دویدن کردم. یک دفعه شنیدم که کسی مرا صدا می زند؛ «مهدی... مهدی...» به سمت صدا رفتم. یک نفر روی زمین افتاده بود و موها، صورت، لباس ها و حتی پوتین هایش پر از خون بودند. نفهمیدم کدام یک از بچه هاست. تا مرا بالای سرش دید، تندتند و به زحمت شروع به صحبت کرد. - مهدی! تو چرا این جوری می دوی؟ خودت را سبک کن، حمایلت را باز کن. اسلحه می خواهی چه کار؟... تو باید سبک باشی تا بتوانی راحت تر فرار کنی... فقط کلاهت را نگه دار. همین طور که حرف می زد، بلند شدم. حمایلم را باز کردم و کوله پشتی ام را روی زمین گذاشتم. او ادامه داد: «الآن گردان پاک سازی عراقی ها می آیند. آن ها به همه ی مجروح ها تیر خلاص می زنند. اگر دستشان به تو برسد، اسیرت می کنند. تو کوچکی و از تو می توانند استفاده ی تبلیغاتی بکنند؛ هرجور شده، فرار کن.» بهت زده شده بودم. بدون این که یک کلمه حرف بزنم، برخاستم و به او پشت کردم تا بروم؛ ولی او باز صدایم زد و گفت: «مهدی! یکی از آن چفیه ها را بنداز روی صورتم. آفتاب خیلی اذیتم می کند.» من دوتا چفیه داشتم. یکی را محکم بسته بودم به حمایلم که موقع دویدن راحت باشم و حمایلم تکان نخورد. همان را انداختم روی صورتش. چفیه سفیدرنگ مثل این که انداخته باشی اش توی آب، شروع کرد به خیس شدن و چند دقیقه بعد، از خون قرمز شد. یک دفعه تکان شدیدی خورد. چفیه را کنار زدم و دیدم شهید شده است. شروع کردم به دویدن. تانک های عراقی در طول دشت به حرکت درآمده بودند و روی دشت آتش می ریختند. تمام منطقه ای که شب قبل آمده بودیم، حالا زیر آتش بود و تبدیل به جهنم مجسم شده بود. با این آتش سنگین، من فقط می دویدم و حرف های آن شهید توی گوشم بود. همه جا پر از مجروح هایی بود که از دیشب جا مانده بودند. بیش ترشان زیر لب دعا و قرآن می خواندند و بعضی ها هم عکس بچه هایشان را به دست گرفته و با آن ها حرف می زدند. توقف نکردم تا به هر قیمتی شده، از این معرکه بیرون بروم و اسیر نشوم. در میان راه به چهار، پنج بسیجی رسیدم. هیچ کدامشان بیش تر از نوزده سال نداشتند. ظاهراً از عقب نشینی دیشب جا مانده بودند. تشنه و گرسنه بودند و رمق حرکت نداشتند. من هم یک جورهایی زمین گیر شده بودم و آب و غذایی نداشتم به آن ها بدهم. با یکی شان مشغول صحبت بودم که یک دفعه گفت: «آه!» تیر به وسط پیشانی اش خورده بود. تا سر چرخاندم، دیدم که چهار نفر دیگر هم افتاده اند روی زمین. فقط یکی شان زنده بود و داشت به سمت خودمان سینه خیز می رفت. خودم را بالای سرش رساندم. تیر از ساعدش داخل شده و از بازویش بیرون آمده بود. خون ریزی شدیدی داشت. قدری باند توی جیب هایم داشتم. سریع دستش را باندپیچی کردم تا شاید جلوی خون ریزی را بگیرم. بلند شدم و راه افتادم. او گفت: «نرو، صبر کن. شاید حجم آتش کم تر شود.» اما من به راهم ادامه دادم. به شدت تشنه و گرسنه بودم، اما نیروی بدنی ام تحلیل نرفته بود و می توانستم سرپا باشم. مطمئن بودم که شب، ایران حتماً با نیروهای تازه نفس حمله خواهد کرد و من فقط باید تا شب خودم را به حفاظی می رساندم تا نیروها برسند. عراقی ها فهمیده بودند عده ای این وسط از عقب نشینی شب قبل جامانده اند به همین دلیل دشت را به گلوله بسته بودند تا راه فرار بسته شود و همه را قتل عام کنند. کسی نمی توانست جلودارم شود و متوقفم کند. فقط ناله های جان کاه بعضی از مجروحان که در گرمای چهل، پنجاه درجه ی جنوب صدایم می کردند و از من آب می خواستند، پاهایم را سست می کرد. تلاش کردم تا قمقمه ی پر آبی پیدا کنم، اما کار بیهوده ای بود؛ چون فرماندهان شب قبل دستور داده بودند که آب و غذا برنداریم و به جایش مهمات حمل کنیم. اما باز با خودم گفتم، شاید کسی ملاحظه ی حال خودش را کرده باشد و قمقمه ی آبی برداشته باشد. اجساد شهدا پراکنده بودند. فقط بعضی جاها جسدهای زیادی روی هم انباشته شده بودند. در میان شهدا گشتم و شاید صد قمقمه را باز کردم، اما هیچ کدامشان آب نداشتند. بعضی از قمقمه ها سنگین بودند. خوش حال می شدم که بالاخره آب پیدا کرده ام، اما وقتی درشان را که باز می کردم، می دیدم پر از خون هستند. این صحنه ها حالم را منقلب می کردند، اما کاری از دستم برنمی آمد. مجبور بودم همه چیز را رها کنم و به راهم ادامه بدهم. تمام روز راه رفتم و شب را در گوشه ای از دشت به صبح رساندم. در کمال حیرت، هنوز سالم بودم و بدنم حتی یک خراش هم برنداشته بود. پشت سرم فقط دشت صافی وجود داشت. هر جا که خاکریز یا حفاظی دیده می شد، صدای عراقی ها از آن جا به گوش می رسید. نزدیک غروب بود که رسیدم به خط اصلی آتش عراقی ها. انتهای خط پیدا نبود. گلوله های توپ و خمپاره به بدن های شهدا می خورد و آن ها را تکه تکه می کرد. موج انفجار جسدها را به هوا پرت می کرد و بر زمین می کوبید. آتش خودمان هم شروع شده بود و از هر دو طرف گلوله می ریخت. عراقی ها داشتند آماده ی پاک سازی می شدند. آن ها مطمئن بودند با این حجم آتشی که روی سر ما ریخته اند، کسی زنده نمانده یا اگر زنده مانده، یارای مقاومت در برابر آن ها را ندارد. 48 ساعت بود که هیچ چیز نخورده بودم و نخوابیده بودم، اما اسیر نشدن به هر قیمتی تنها چیزی بود که به آن فکر می کردم. صبح فردا، توی روشنایی روز، چیزی توجهم را جلب کرد. از دور سیم خاردارهایی را دیدم که بلوک های بتونی ای در کنارش چیده شده بودند. به نظرم رسید برای پناه گرفتن مناسبند. سینه خیز و خمیده خودم را به آن جا رساندم. پشت بتون ها گودالی بود که سه تا مجروح تویش افتاده بودند. وضعشان خیلی وخیم بود. یکی شان که خیلی هم جوان بود، بدنش به دو نیم شده بود، درست مثل گوسفندی که از وسط شقه شده باشد. یک طرف بدنش افتاده بود روی زمین، کنارش و خون مرده و سیاه شده بود. قفسه سینه و ریه هایش را می دیدم. قفسه سینه ی نفر دوم از رگبار سوراخ سوراخ شده بود. سوراخ های عمیقی که با هر دم و بازدمی خون ازشان بیرون می زد. نیم خیز به دیوار بتونی تکیه داده بود و تکان نمی خورد. نفر سوم یک درجه دار درشت هیکل ارتشی بود که جمجمه اش شکسته بود و تمام سروصورتش غرق خون بود. هر دو پاهایش هم گلوله خورده بودند. این سه نفر تا چشمشان به من افتاد، شروع کردند به اصرار کردن که برادر! ما را بکش. به ما تیر خلاص بزن. ما را راحت کن. نگذار بیش تر از این عذاب بکشیم. به خدا ثواب می کنی. واقعاً وضعیت بسیار بدی داشتند، اما این کار برای من غیرممکن بود. احساس می کردم در معرکه ی بزرگی گیر افتاده ام. آن بیرون عراقی ها بودند و پشت این دیوار بتونی سه نفر که یک بند از من می خواستند بکشمشان. آن قدر شدت تیراندازی شدید بود که دیوار بتونی، سوراخ سوراخ شده بود و مدام به آن تیر می خورد. کاری از دستم برنمی آمد، جز این که همان جا بمانم. تنها مکان امنی بود که وجود داشت. یواشکی سرک کشیدم ببینم چه خبر است. چند ستون عراقی در دشت پخش شده بودند و از دور پیدا بود دارند تیر خلاص می زنند و می آیند جلو. درجه دار پرسید: «آن طرف چه خبر است؟» گفتم: «عراقی ها دارند پاک سازی می کنند، اما هنوز از ما دور هستند.» دو نفر دیگر، زمین را چنگ می زدند و ناله می کردند. ضجه های جان کاهی از ته دل می کشیدند. نمی دانستم چه کار کنم. نشنیده بودم در چنین وضعیتی کشتن جایز است یا نه. یک ساعتی به همین منوال گذشت. یک ستون عراقی تا نزدیک دیوار بتونی آمدند، اما اصلاً توجهشان به ما جلب نشد. من به مجروحان دل داری دادم و گفتم: «شب حتماً ایران حمله می کند و شماها نجات پیدا می کنید.» و دوباره رفتم سمت دیوار و سرک کشیدم. زیر لب دعای توسل می خواندم که عراقی ها سمت ما نیایند. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که یک دفعه یک ستون عراقی توجهش به دیوار بتونی جلب شد. مجروحان با صدای بلند ناله می کردند. گفتم: «وای! تو را به خدا یواش تر! عراقی ها دارند می آیند سمت ما.» اما مجروح ها توجهی به حرف من نکردند. آن قدر درد کشیده بودند که از خدایشان بود کسی بیاید و از این وضعیت خلاصشان کند. دستپاچه شده بودم. عراقی ها خیلی نزدیک شده بودند. اسیر شدن خودم را بعد از این همه تلاش به چشم می دیدم. یک دفعه آن جوان ارتشی که بعداً فهمیدم از تکاورهای لشکر «21 حمزه» بود گفت: «دهانشان را ببند.» چفیه ام را درآوردم. هر دو را روی زمین خواباندم و بینشان نشستم. دو سر چفیه را کردم توی دهانشان و با کف دستم محکم فشار دادم. ده دقیقه ای به همین وضعیت گذشت. آن دو زیر دستم هی تقلا می کردند و من به هیچ چیز فکر نمی کردم، جز این که صدایی از این سمت به گوش عراقی ها نرسد. ناگهان صدای تیراندازی قطع شد. یک آن به خودم آمدم و گفتم، نکند این ها شهید بشوند. همین که چفیه را برداشتم، یکی شان آه بلندی از ته دل کشید. با صدای ناله ی او، دوباره تیراندازی شروع شد. زمین داشت زیرورو می شد. طولی نکشید که عراقی ها آمدند بالای سرمان. صد عراقی دورتادور گودال زل زده بودند به ما. هیچ کاری نمی کردند و حس می کردم از کوچکی من خشکشان زده است. صورت هایشان سیاه و سبیل هایشان پت وپهن و پرپشت بود. همگی لباس پلنگی به تن داشتند و فقط فرمانده شان یک کلاه قرمز به سر داشت. فرمانده کلاه قرمز جلو آمد. موهای جوگندمی اش روی شانه هایش افتاده بود. چشم هایش مثل کاسه ی خون بود. دوتا کلت از دو طرف کمرش آویزان بود. یک جفت پوتین چرمی به پا داشت که هیچ شباهتی به پوتین های ارتشی نداشت. پوتین ها تا زیر زانو هایش می رسیدند و غرق خون بودند. او به من اشاره کرد و به فارسی گفت: «پاشو!» از بین دو مجروح بلند شدم. اشاره کرد دست هایم را ببرم بالا. بعد به سربازها گفت: «بزنیدشان!» دو سرباز خشاب هایشان را روی مجروح ها خالی کردند. بعد فرمانده رفت بالای سر درجه دار و به سربازها گفت که بلندش کنند. سربازها او را بلند کردند و انداختند روی شانه های من. من که حتی نسبت به هم سن و سال های سیزده ساله ی خود، جثه ی ریز و نحیفی داشتم، با پشت خمیده، شروع به حرکت کردم. دست و پای ارتشی روی زمین کشیده می شد و اصرار می کرد که بگذارمش روی زمین. به هیچ قیمتی حاضر نبودم او را زمین بگذارم. می دانستم که اگر نیاورمش او را هم به رگبار خواهند بست. هنوز چند متر بیش تر نیامده بودم که یک دفعه درجه دار، خودش را از روی شانه هایم انداخت روی زمین و من هرچه سعی کردم، نتوانستم نگه اش دارم. هردو پایش تیر خورده بودند و نمی توانست راه برود، اما کار عجیبی کرد؛ کف دست های بزرگ و قوی اش را روی زمین گذاشت و شروع به راه رفتن کرد. پاهایش توی هوا بودند و خون مثل تکه های جگر گوسفند، لخته لخته از زیر فانوسقه اش روی زمین می افتاد. او بدون این که یک کلمه حرف بزند، تندتند دنبال ما می آمد. این حرکت او برای فرمانده عراقی گران آمد. به سمت ما دوید، مرا به یک طرف هل داد و دستور آتش داد. یک دفعه سه، چهار سرباز خشاب هایشان را در تن آن چریک شجاع، خالی کردند. چند ثانیه بدنش مثل یک ستون میان زمین و هوا ماند. از این که شاهد این صحنه بودم و کاری از دستم برنمی آمد، احساس بدی داشتم. اصلاً فکرش را نمی کردم که او را با این وضعیت به شهادت برسانند.