loader-img-2
loader-img-2
وصیتنامه آزاده شهید محمود امجدیان
وصیتنامه آزاده شهید محمود امجدیان
وصیتنامه آزاده شهید محمود امجدیان   به نام خدا خدمت پدر عزیزم سلام. پدر بزرگوارم! محمود پسر حقیرتان برای شما می نویسد در آخرین ساعت های عمر خود. پدر جان! خیلی خیلی شما را دوست داشتم. بیشتر اوقات چهرة شما در برابرم بود. چهرة غم گرفته شما، به خدا دلم آتش می گرفت. پدر جان! خیلی زحمت کشیده اید. اما افسوس، فرزندی شایسته برای شما نبودم. نمی دانم چطور بنویسم. در مرگم ناراحت می شوی، دلشکسته می شوی، اما پدر جان من خود هدفی داشتم. دلم می خواهد روح مرا شاد کنی. به این وسیله که مجلس عزاداری در کار نباشد. مادر عزیزم! چقدر به حال شما گریه کردم. غصه خوردم. مادر جان! این نامه را ساعت 30/8 شب می نویسم. چهرة شما را می بینم. مادر مرا ببخش ... مادر مرا ببخش ... وقت کم است و خلاصه می کنم. خدمت خواهران عزیزم که جز خوبی و دلسوزی چیز دیگری از آنان ندیدم. از شما خواهران عزیز می خواهم مرا ببخشید. من شما را خیلی دوست داشتم. خیلی، خیلی ... می دانم خواهرم خدا از شما راضی است. چون خیلی زحمت کشیده اید. به فکر همة ما بودید. بچه ها را تا آن جا که ممکن است بگذارید درس بخوانند. باقر عزیز! درست را بخوان و مطالعة زیاد داشته باش. دیگر چیزی ندارم بنویسم. مرا حلال کنید. همگی شما را به خدا می سپارم. امیدوارم که زندگی را در شادکامی بگذرانید. خیلی خیلی خوشحالم. راوی: محمود امجدیان (17/11/61 منطقه جنگی) تهیه و تنظیم: مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان
مرگ بر منافق
مرگ بر منافق
یک سال از اسارتمان در کمپ 6 رمادیه 1 می گذشت که باخبر شدیم یک نفر از، گروهک منافقین به نام ابریشمچی وارد اردوگاه شده است و قصد سخنرانی دارد این واقعه مصادف بود با هفتمین روز رحلت امام (ره)، البته همه برادران آمادگی لازم را برای مقابله با تبلیغات این گروهک خائن داشتند و همین که صدای ناموزون او را شنیدند، با ایجاد سر و صدا و هو کشیدن و شعارهائی، از قبیل مرگ بر منافق، مرگ بر آمریکا و خامنه ای حمایتت می کنیم، مجال صحبت را به وی ندادند. به راستی که چه شوری داشت. انگار راه پیمایی، داخل ایران بود و فقط پلاکارت کم داشتند خلاصه برادران در آن محوطه کوچک با مشت های گره کرده شعار می دادند و با پرتاب سنگ نیز بلندگوها را از کار انداختند. جالب اینجاست که آنجا سه قاطع داشت که تماس با آنها مشکل بود. اما برادران آن قاطع ها به محض اینکه صدای ما را شنیدند با سر دادن شعار باعث دلگرمی و جسارت بیشتر ما شدند. عراقی ها یکّه خورده بودند، فرمانده آنها، خواهش و تمنّا می کرد که آرام باشیم، بچه ها نیز در پاسخ، خواسته خود را مبنی بر رفتن منافقین عنوان کردند در صورت پذیرش این شرط به داخل اردوگاه ها باز گردند، همین شد که آنها به سرعت اردوگاه را ترک کردند، ولی با چه حقارتی. وقتی می خواستند بروند هنوز بچه ها در محوطه بودند و با سنگ و دمپائی و عصاء آنها را بدرقه می کردند!! بهمن مهروز
عملیات شناسایی سکوی الامیه4(زمانی که دریا و موجها بد جور با قایق های ما غریبی می کردند)
عملیات شناسایی سکوی الامیه4(زمانی که دریا و موجها بد جور با قایق های ما غریبی می کردند)
دریا آرام بود و من تشنه بودم. پارو زدن حسابی عرقم را در آورده بود. نمی دانم چند ساعت بود که روی آب بودم. «الهی» هم مثل من بود. صدای نفس نفس  زدنش به گوشم می رسید. دلم می خواست آب دریا شیرین بود و سرم را در آب دریا می کردم و قلب قلب می خوردم. یاد «خیمه دوز» افتادم. از مربیان خوب آموزش غواصی بود. روزهایی که از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر توی آب بودیم، وقت برای ناهار خوردن نبود، موقع ناهار، قایق ها راه می افتادند و مربیان غواصی، بچه های اکیپ خودشان را یکی یکی مثل ماهی در آب غذا می دادند. یادم نمی رود. آن روز ظهر که حسابی تشنه بودم ، دست «خیمه دوز» جلوی دهانم آمد و با مهربانی چند کله خرما در دهانم گذاشت. خرما را یک طرف دهانم گذاشتم و گفتم: تشنه ام، آب می خواهم. خیمه دوز خندید و گفت : مگه توی آب نیستی ؟ آب خوردنیه ، بسم الله ... خنده ام گرفت. سنگینی تنم را دادم پایین و با سر فرو رفتم در عمق آب. چرخ زدم ودر عمق آب قرار گرفتم. چشمانم را که باز کردم، چند فوج پای غواصی در آب داشتند لول می خوردند. و پره های قایق موتوری داشت حرکت می کرد و قایق موتوری را اطراف بچه ها می چرخاند. نور خورشید را زیر آب بهتر می شد حس کرد. یاد تشنگی ام افتادم. دهانم را باز کردم. چرخ زدم و قلپ قلپ آب خوردم. تا اینکه نفسم تمام شد. به سطح آب که رسیدم، مثل بشکه شده بودم. دست هایم از بس پارو زده بودم ، تاول زده بود. تاول روزهای قبل هم روی هم تلنبار شده بودند و کف دستم پینه بسته بود و خشن شده بود. قبل از اینکه در دریا پارو بزنم، حس می کردم با این قایق به این کوچکی، در دریای به این بزرگی، احساس وحشت می کنم. ولی این طور نبود. چقدر دیگر تا سکو مانده بود ؟ این همه پارو زده بودیم. حدس می زدم فاصله زیادی نمانده باشد. قطب نما پیش «الهی» بود. هنوز تشنه بودم. به «الهی» گفتم: نگهدار، تشنه ام ... «الهی» پارو زدن را متوقف کرد. قایق آرام با جریان آب به راهش دامه داد. حس کردم جریانی قایق را به طرف خودش می کشد. یاد جریاد چرخشی نزدیک اسکله افتادم. مطمئن شدم که به اسکله نزدیک هستم. سر قمقمه را که باز کردم آب بخورم، ناگهان جلوی رویمان روشن شد. طرف نور که نگاه کردم، صدای انفجار تازه به گوشم رسید. به نور که قطع و وصل می شد، دقیق شدم. پایه های اسکله و تجهیزات آن را می شد دید .
عملیات شناسایی سکوی الامیه3 (خودم هم نمی دانم ...دلم برای کی تنگ شده؟
عملیات شناسایی سکوی الامیه3 (خودم هم نمی دانم ...دلم برای کی تنگ شده؟
. آخر نتوانستم با آن جوان سبزه ای که حالا دیگر اسمش هم یادم نمانده، خداحافظی کنم. او یکی از بچه های جنگ بود که با بقیه بچه ها فرق می کرد و تفاوتش در گوشه گیر بودنش بود. کسی نمی دانست که او دقیقا چه مدت در جبهه ماندگار شده؛ ولی از اینجا و اون جا می شنیدم که او در جبهه بزرگ شده. اوایل که به واحد ما آمد متوجه مسئله ای شدم. او هیچ وقت از کاغذ هایی که برای نوشتن نامه به بچه های جبهه داده می شد؛ استفاده نمی کرد و آنها را به بچه ها می بخشید. بچه ها خیلی دوست داشتند در آن کاغذها که رنگ و بوی جبهه می داد، برای خانواده هایشان نامه بنویسند. تا این کاغذها بین بچه ها پخش می شد، بچه ها دور و برش را می گرفتند وبا شوخی یا چاپلوسی یا بعضی هم با خواهش و تمنا کاغذهای او را برای خودشان می گرفتند . من آرام آرام کنجکاو می شدم تا اینکه از گوشه و کنار شنیدم که او تمام خانواده اش را از دست داده و کسی را ندارد. خیلی سعی کردم با او هم صحبت بشوم؛ به خصوص عصرهای جمعه که دلتنگ تر نشان می داد . عصر جمعه ای به او گفتم: عصرهای جمعه خیلی دلت می گیرد؟ گفت: همه عصرهای جمعه دلگیر هستند می دانی چرا ؟ گفتم: چرا ؟ گفت: بعضی ها می گویند تبعید آدم در بهشت به زمین در یک عصر جمعه اتفاق افتاده ... می گویند همه آدم هادر عصرهای جمعه دلشان برای بهشت تنگ می شود و دلتنگی می کنند. بعدازظهرهای جمعه سعی می کردم او را تنها نگذارم. یک عصر جمعه ای که او را گم کرده بودم. حسابی دنبال او گشتم تا اینکه دیدم، یک نفر پشت تانکر کز کرده، خودش بود. «یا الله» گفتم. آنجا رسم بود وقتی می خواهند خلوت کسی را بشکنند« یا الله» بگویند و به آن شخص فرصت بدهند تا اگر بخواهد، قرآن یا دعایش را مخفی کند یا اشک هایش را با چفیه اش پاک کند نزدیکش که رسیدم، چشمهایش سرخ سرخ بود. گفتم: می دانی چقدر دنبالت گشتم ؟ هیچ معلوم هست کجایی ؟ گفت: دلم برای یک نفر تنگ شده. خوشحال شدم. گفتم: حتما می خواهد درباره دوستی، آشنایی، کسی صحبت کند. حقیقتش خیلی درباره اینکه کسی را دارد یا نه کنجکاو شده بودم. من هم پرسیدم: دلت تنگ شده؟ برای کی؟ گفت: نمی دانم ... خودم هم نمی دانم ...
خاطرات و دست نوشته شهید درفشان (قسمت چهارم)
خاطرات و دست نوشته شهید درفشان (قسمت چهارم)
امشب در سنگری واقع در مگاسیس هستیم. الان حدود ساعت 10 شب است و منطقه آرام است.امشب در حالی شروع به نوشتن کردم که دلم خون بود،بعد از مدتها سراغ دفترچه ام رفتم زیرا فرصت کافی نداشتم.امشب نمی دانم چه بنویسم و از کجا بنویسم وچگونه بنویسم و از کدام برادر بنویسم،ده شب قبل یعنی شب 8 آذر ماه شهیدان مهمان های تازه واردی داشتند.شهیدان خوشحال بودند،زیرا آنه عمری در انتظار شهادت شبها ناله کردند وبا معشوق  رازونیازکردند.خدایا چهره کدام عزیز را توصیف کنم که چگونه ناله می کرد.خدایا بخدا قسم دلم خون شد از دیدن این برادران وبعد هجرانشان.خدایا دلم خون شد از هجر فرج. برادری که برای من نمونه والگوی تقوا بود. برادری که با نگاهش و با قدمش بیاد خدا می افتادم.برادری که بواسطه دوستی با او بخود می بالیدم. برادری که همراز هم صحبت من بود. خدایا از فرج چه بگوییم ،خدایا خودت باید بگویی.خدایا ،به خدا سوگند مشخص بود که فرج شهید است،خدایا این جهان پر تلاطم قدرت تحمل آنهمه آرامش وسکینه قلب فرج را نداشت.خدایا قفس دنیا فرج را سخت در عذاب قرار داده بود،خدایا ،فرج قفس را شکست ویکسره بسوی خودت آمد ودرجوار رحمتت چه خوش آسود. خدایا او رفت و به بابک معتمد،محسن(...)،ومحمد حسین آلوگردی رسید،وما ماندیم وباز هم غم وخون دل خوردیم.خدایا بعزتت قسم نه اینکه شکایت کنیم،چه کنیم بنده ایم وسخت بی تاب .خدایا چگونه بی تاب نباشم .ما با این عزیزان یکی بودیم.خدایا ما با اینها کسی بودیم ،خدایا کسانی بودند که بواسطه دوستیشان بر دیگران می بالیدیم.خدایا،بخدا قسم در شب حمله 31 اردیبهشت با فرج عهد بستم که برادر ومونسش باشم و به دنبالش بروم وچگونه فراموش کنم اشکهایش را که همچون سیل روان بود وچگونه فراموش کنم آغوشش را که به گرمی مرا می فشرد وچگونه فراموش کنم محبتش را که دل سنگ آب میشد. خدایا اسلام از تمام اینها عزیزتر است.خدایا،اسلام علی(ع) را به محراب شهادت فرستاد . اسلام عزیز شهدایی چون امام حسین(ع) داشت ولی خدایا ما بنده ایم و ضعیف وذلیل چه کنیم انتظاری از ما نیست ،اما هرچه هست لطف و کرم خاص توست.
خاطرات و دست نوشته شهید درفشان (قسمت سوم)
خاطرات و دست نوشته شهید درفشان (قسمت سوم)
امشب شب اول محرم ،شب هفتم آبان ماه در سنگری واقع در سویدانی هستم. سلام بر محرم ،سلام بر ماه خون واندوه،سلام بر خون وسلام بر سالار شهیدان ،ومعلم شهیدان حسین(ع)،خدایا باز هم محرم را دارم میبینم،وباز هم حماسه حسین برایم زنده شده است ،خدایا خود میدانی که از شکر گذاری قاصرم،ولی خدایا به حق عزیزترین عزیزانت وبه حق اولیاء ومخلصین درگاهت،عشق به حسین(ع)،وهدف حسین (ع) را در روح و وجودمان متجلی کن .خدایا امسال محرم برایم رنگ دیگری دارد،امسال خون را سرخ تر وپیامش را رساتر میبینم . خدایا اصحاب حسین(ع)زیاد شده اند.خدایا امسال آنهایی که به مهمانی امام حسین(ع)رفتند خیلی زیادند.خدایا امسال محمد حسین آلوگردی، محمود یاسی احمد غدیریان و عزیزان دیگری از گلستان مسجد جزایری به دیدار معلم خود شتافتند. خدایا به وحدانیت سوگند ،خون واندوه محرم ودوری از معشوق ومعبود و آمالمان را،به ما بشناسان . خدایا شوق به وصالت وعشق جاودانی را در ما زیاد کن،خدایا خود را به ما بشناسان ،خدایا حسین(ع)را به ما بسناسان ،خدایا شهیدان را به ما بشناسان،خدایا توفیق ادامه راهشان را به ما عطا کن. خدایا شعله های سوزان عشق خودت را درما برافروخته تر کن .داشتم خاطرات می نوشتم ولی مگر می شود محرم بیاید و یادی ونوشته ای درباره سالار شهیدان  ننوشت.داشتم از منصور میگفتم ،خدا شاهد است که به امید او فراموشش نخواهم کرد.منصور برادری که در عشق به اسلام می سوخت،برادری که در کمک به مستضعفان الگو برادران بود . خدایا درباره منصور نمی دانم چه بنویسم.همیشه می خواسته ام بنویسم ولی مگر میشود روح به آن عظمت وبزرگی را به رشته تحریر دراورد.به خدا قسم منصور را جز به یاران واصحاب حسین(ع) نمی توان توصیف کرد.بنام خداوند سبحان ورحیم ،امروز 16 آذر و شب17آذر ودهم ماه صفر است،خدایا محرم بر ما ماه خون بود وقیام،خدایا محرم همه برما غم گذشت،خدایا محرم امسال محرم دیگری بود.خدایا محرم امسال امام حسین (ع)برای ما زنده شد.خدایا در پیش درگاهت با ذلت وخواری طلب بخشش میکنم از اینکه تاکنون نتوانستم امامم را بشناسم ،خدایا امام حسین همه چیز ماست،خدایا یاد امام حسین(ع) ونام امام حسین(ع) زینت بخشسنگر ماست.خدایا به حق شهیدان و اولیاءت قسم مارا از رهروان راه حسین(ع) و از محشور شدگان با او قرار بده.خدایا بخون حسین (ع) قسمت می دهیم ما را از اماممان جدا مکن
عملیات شناسایی سکوی الامیه1(هر روز ممکنه شهید بشوی2)
عملیات شناسایی سکوی الامیه1(هر روز ممکنه شهید بشوی2)
از "اروند" که رد شدیم به دریا رسیدیم. شب چهاردهم بود و دریا به نهایت زیبایی خودش رسیده بود. پدرم می گفت: هیچ انسانی نیست که دریا را ببیند و در مقابل این همه عظمت و زیبایی احساس عجز نکند. به "چراغ دریایی (بویه 8)" که رسیدیم، توقف کردیم. اینجا نقطه ای بود که می بایست، قایق های "کانو" سرهم بندی می شدند و از آنجا حرکت حرکت اصلی به سمت اسکله شروع می شد. بعد از سرهم بندی قایق ها نوبت خداحافظی رسید. «الهی» را که در آغوش گرفتم، گردنم از اشک چشم او خیس شد ... یک "قایق کانو" را من و «الهی» هدایت می کردیم و قایق دیگر را «شهید خرمی» از بچه های "گچساران" و «عقیل زاده» بچه "ماهشهر" هدایت می کردند. این بچه ها از ناو "تیپ کوثر" آمده بودند و قرار بود در این عملیات همدیگر را همراهی کنیم. بالاخره "بسم الله" گفتیم و راه افتادیم. سعی کردیم توانمان را ذخیره کنیم تا در برگشت انرژی کم نیاوریم؛ به ویژه اینکه در برگشت باید با جریان چرخشی "سد خور عبد الله" ، "بهمن شیر" و "اروند" هم مبارزه می کردیم. همین طور که پارو می زدیم، هجوم فکرها و خاطره های مختلف به ذهنم شروع شذ. به این فکر می کردم که ما در مقابل این همه تجهیزات و رادارها و امکانات، کاملا بی دفاع بودیم. فقط در صورتی صحیح و سالم بر می گشتیم که از جنگ رادارها جان سالم به در ببریم. و گرنه ما کجا و "ناوچه اورا" کجا ! به قول یکی از بچه ها ، "ناوچه اوزا" می تواند اصلا حرکت نکند و بگذارد تا شما شناسایی را کامل کنید و خداحافظی کنید و وقتی سر و ته کردید و بعد از اینکه ده کیلومتر دور شدید ؛ یا یک شلیک توپ ، الفاتحه ... چند سال پیش که تازه آمده بودم اطلاعات عملیات، یکی از بچه ها به من گفت: فلانی خودت آمدی اطلاعات عملیات یا فرستادنت ؟ خجالت کشیدم. گفتم: خودم آمدم . گفت: عاشقی یا دیوانه ؟ گفتم: یعنی چی؟ گفت: کسی که می آید اطلاعات عملیات، یا دیوانه شهادته، یا عاشق حسین. تو کدام هستی ؟ هیچی نگفتم. راست می گفت . آن واحد یک طور دیگر بود. جلوی در ورودی آن جا روی یک مقوای بزرگ نوشته شده بود: من از امروز، ترک دست و سر و پا کرده ام. وقتی رفتم قسمت غواص ها، یک بار که با یکی از بچه ها راه می رفتیم، دیدم پشت یک تپه، یک قبر کنده شده. گفتم: این قبر مال کیه ؟ گفت: مال همه. همه یعنی کیا ؟ همه بچه های اطلاعات عملیات، غواص ها، حتی خودت. یعنی چی ؟ هر کی مآید در این واحد، درست مثل این که از همان اول قبر خودش را با دست خودش کنده است. هر روز ممکنه شهید بشوی . بچه ها شب که می شود، آخر وقت ها می روند می خوابند درقبر و با خودشان خلوت می کنند ... حالا این قبر رو کی اولین بار کنده ست ؟ یادش بخیر، «مرتضی حقیقی» پیشقدم این کار شد. اول برای خودش بود. بعدها بچه ها هم ازآن استفاده می کردند . بنده خدا به شوخی می گفت: یواشکی رفتم یک متر زمین خریدم؛ چه زمینی، یک زمین بود چه جایی، مساحتش یک در دو، چهار نبش، مسکونی، در از سقف زیر زمین .... بچه ها این را هم نتوانستند ببینند. رفتن غصبش کردند. این یک تکه زمین را هم نتوانستند ازما ببینند . والله زمین غصبی نماز ندارد ... حالا کجاست ؟ از این واحد رفته یک جای دیگه ...
رزمندگان
رزمندگان
عرصه دفاع مقدس ملت بزرگ ایران نمایشی زیبا از لبیک خونین به ندای استغاثه شهید کربلا بود. شهدای 8 سال دفاع مقدس که به یاری حسین زمان خویش ـ حضرت روح الله(ره) ـ شتافتند تربیت یافتگان مکتب عاشورا و روضه های حسینی بودند که با شور و شوق نینوایی به سوی کربلا رفتند و کربلایی شدند. و این نوشتار فرصتی است تا آن ارادت و محبت بی پایان را که در چشم ها موج می زد مرور کنیم، خاطراتی جاودانه که تا همیشه سایه به سایه عاشورای حسینی دل ها را به کربلا پیوند می زنند. پس بیایید بخوانیم و تنها اندکی تفکر کنیم... من غلام حضرت عباس(ع) هستم «شهید رضا خوش قدم» ارادت عجیبی به علمدار کربلا "حضرت اباالفضل العباس(ع)" داشت و همواره خود را غلام آن سقای باوفا می دانست. این عشق و ارادت موجب شد تا شهادت او نیز به تأسی از آن علمدار با وفا باشد. سه روز قبل از "عملیات نصر"7 مجروح شد اما به دلیل حساس بودن منطقه، زمان عملیات و احساس مسئولیت از منطقه خارج نشد. در ابتدای عملیات گلوله ای به سمت راست بدن او اصابت کرد ولی از میدان عقب نکشید. گویی عباس(ع) بود که در میدان می جنگید و رجز می خواند: والله ان قطعتموا یمینی                       انی احامی ابداً عن دینی «شهید رضا خوش قدم» با عصایی در یک دست و اسلحه ای در دست دیگر جلو رفت و همچنان با دشمن متجاوز پیکار کرد؛ تا آنکه در همان کارزار به دست بوسی "حضرت اباالفضل العباس(ع)" دست یافت و کربلایی شد.
شهید عباس علی قدوسی
شهید عباس علی قدوسی
دبیر ادبیاتی داشتیم که مخالف رژیم شاه بود و درباره فقر و تبعیض در جامعه حرف های دلنشینی می زد. یک روز عباس علی به ما گفت: بچه ها! ما نباید تحت تاثیر حرف های دبیر ادبیات باشیم. ما به او اعتراض کردیم و گفتیم: چرا؟ او که حرف های خوبی می زند. او گفت: دبیر ادبیات کمونیست است. حتی یک بار هم از دین و مذهب حرفی نزده است. یک روز که د ر کلاس بحث داغ شده بود، دبیر ادبیات شروع به صحبت درباره ی "حضرت علی" کرد و فقط از شجاعت و جوانمردی امام حرف زد. همه سرا پا گوش بودند که یک دفعه عباس علی از جا بلند شد و از معلم اجازه گرفت تا حرف بزند. معلم به او اجازه داد و عباس علی با شجاعت گفت: شما نمی توانید مولای متقیان" حضرت علی" را با مارکس و لنین مقایسه کنید. "حضرت علی" در عین شجاعت و دلیری، عابدترین و زاهدترین مردم بود. خداوند کسی مانند علی را نیافریده است. این بی انصافی است که علی را با دیگران مقایسه کنید. سپس گفت: شما حرف های خودتان را زدید و ما گوش کردیم. حالا اجازه بدهید که ما هم حرف بزنیم و شما گوش کنید. مبارزه با ظلم و ستم وقتی ارزش دارد که در خط اسلام باشد.  
عملیات شناسایی سکوی الامیه 1(هر روز ممکنه شهید بشوی1)
عملیات شناسایی سکوی الامیه 1(هر روز ممکنه شهید بشوی1)
من و «الهی» فکر نمی کردیم، عملیات شناسایی این قدر پیچیده باشد. خیلی عجیب بود."اروند"، وقتی کنار ساحلش هستی، فکر می کنی رود در حالت جزر است، ولی وقتی وسط "اروند" می روی، می بینی تازه رودخانه در حالت مد است . از "بویه شماره هشت" که در دریا بود و چراغ فانوس دریایی داشت، تا "سکوی الامیه" ده کیلومتری فاصله بود. قرار شد آزمایش کنیم، قایق را به لنگر "قایق عاشورا" مجهز کنیم، با قایق تا "بویه هشت" برویم، بعد لنگر را در آب بیندازیم، با غواصی به طرف سکو برویم و بعد از شناسایی به طرف قایق برگردیم. برای آزمایش، این کار را اول در "بهمن شیر" انجام دادیم. نتیجه ای که به دست آمد برای خود ما غیر قابل تصور بود. محیط و جریان "بهمن شیر" ، تقریبا شبیه به "اروند" بود و برای همین محل آزمایش انتخاب شده بود. بعد از یک مبارزه کاملا خسته کننده، توانستیم در مدت زمان یک ساعت و نیم، خلاف جریان آب ، فقط صد متری را طی کنیم. همان شب جلسه مشترکی گرفته شد و تصمیم گرفته شد که از طناب استفاده شود رفتن با جریان آب و برگشتن با طناب ! فردای آن روز من و «الهی» به آب زدیم. خودم را که به جریان وحشی "بهمن شیر" سپردم، یاد «شهید حناوی» افتادم. رفتن با جریان آب خیلی راحت بود ولی در جریان برگشتن با طناب، آب چنان به سینه مان کوفت که راحتی رفتن را فراموش کردیم. وقتی به ساحل رسیدیم قیافه هر دو نفرمان دیدنی شده بود.کم کم داشتیم نگران می شدیم. بعد از انجام این همه تمرین و گذشت زمان، فکر این که عملیات شناسایی انجام نشود یا اینکه به مخاطره بیفتد، آزارمان می داد. فردای آن روز مسئله ای مشخص شد که همه ما را به فکر فرو برد. و آن نکته این بود که درست در محل سکو، آب "سد خور عبد الله بهمن شیر و اروند" به هم می پیوندند و درآن منطقه جریان شدیدی ایجاد می کند و هر جنبنده ای را در آّن دچار قیامتی می کند.وقتی به جریان چرخشی آب فکر کردیم، تصمیم خودمان را در جلسه نهایی گرفتیم. قرار شد لباس غواصی بپوشیم و تمام مسیر را با قایق طی کنیم. چند روز گذشت تا مجموعه شرایط "اروند" و آب و هوا و وضعیت نور ماه برای انجام عملیات شناسایی مناسب شد. چهاردهم بود و مهتاب کامل. حدود عصر با سه قایق لگنی برای رفتن تا "بویه 8 "و دو قایق پارویی "کانو" رفتن تا اسکله وارد "نهر قمیچه" شدیم. وارد نهر که شدیم، دلم برای همه تنگ شد. برای خانواده ام، برای تمام برو بچه ها، برای غواص ها.. انگار سال های سال آن ها را ندیده بودم. من و «الهی» در همه این مدت آن قدر به هم نزدیک شده بودیم که با کمک حس ششم حتی حرکت های جزیی همدیگر را هم پیش بینی می کردیم و خلاصه روز به روز علاقه ما نسبت به همدیگر بیشتر و شدیدتر می شد . در همین فکر بودم که صدای "دوشیکا" و "توپ 23 "بلند شد و آرامش منطقه را به هم کوفت. این صدا مربوط به ورود بچه ها از "نهر قمیچه" به "اروند" بود که شنیدن جریان آن خالی از لطف نیست .عراقی ها یک قبضه "توپ 23" در "قصر بیشه" مستقر کرده بودند که خطری جدی بود برای هر قایق یا جنبنده ای که در مسیر حرکت می کرد .طریقه رها شدن از دست این توپ مزاحم را برای اولین بار در آنجا دیدم. بچه ها یک دوشکای سالم و سرحال را روی یک قایق تندروی سرحال تر کار می گذاشتند، قایق حوالی توپ می چرخید و به سمت نیزارها و توپ تیراندازی می کرد و آنقدر تیراندازی را ادامه می داد تا اینکه توپ به غرش می افتاد و رد پای قایق را می زد .خدمه دقایق مشغول سرهم کردن توپ می شدند و زمان مناسبی به وجود می آمد تا قایق یا قایق هایی که از" گذرگاه قصر" عبور می کردند، به این بازی بخندند و از معبر رد شوند.