loader-img-2
loader-img-2
سردار شهیدی که گمنام بود
سردار شهیدی که گمنام بود
چند روز پیش بود که یکی از دوستانم از اهواز پیامکی فرستاد درباره شهید هاشمی. شهیدی که یک سال پیش پیکر مطهرش پیدا  و بعد از آزمایش های لازم شناسایی شد و قرار است فردا تشییع شود. البته تا همین چند سال پیش، امیدهایی هرچند اندک از زنده ماندنش وجود داشت، اما دو سال پیش بود که محسن رضایی در کنگره سرداران شهید خوزستان، برای اولین بار دلهای دوستانش را شکست و به آنها گفت که باید منتظر پیکر پاکش باشید! با خواندن پیامک این دوست اهوازی، یاد اهواز و خاطراتم افتادم. خاطراتی که شاید هر روز و هر شب همراه من باشند. یاد مسجد آیت الله جزایری، یاد مسجد امام موسی بن جعفر، یاد بچه بسیجی های گمنام و دوست داشتنی اهواز … نمی دانم تا حالا گذرتان به مساجد اهواز خورده یا نه؟ حتما سری به این مساجد بزنید. من به مساجد خوزستان و مخصوصا مساجد شهر اهواز خیلی علاقه دارم. حال و هوای معنوی خاصی دارند. دور تا دور دیوار بعضی از این مساجد،  مزین به عکس شهدای همان مسجد است و تو قبل از آنکه به نماز بایستی، دقائقی را محو تماشای صورت این بسیجیان مظلوم خمینی می شوی. شهدایی که روزگاری در همین مساجد، جمع می شدند و برای دفاع مظلومانه از این سرزمین، به خرمشهر، شلمچه، فکه و طلائیه و … اعزام می شدند. مساجد اهواز یک ویژگی خاص دارد، آن هم اینکه هنوز عطر آن بسیجی های گمنام و مظلوم خمینی را می دهد. استان خوزستان شهدای بزرگی را تقدیم انقلاب کرده است. به نظر من شاید گمنام ترین و مظلوم ترین شهدای جنگ، همین شهدای استان خوزستان باشند.  شهدای عزیزی که بعد از گذشت سال ها، هنوز هم گمنام مانده اند و معمولا کسی آنها را نمی شناسد. نمی دانم چطور این مساله را توضیح بدهم که سوءتفاهمی برای کسی پیش نیاید. من همیشه با این مساله مشکل داشتم که چرا نهادهای ذیربط و مسئول، گاهی حتی بین شهدا هم فرق می گذارند؟! شهدایی که در نهایت اخلاص و یک رنگی و بدون کمترین ادعایی، در کنار همرزمان خود زندگی و با دشمن مبارزه می کردند، شهدایی که در بند اسم و رسم و پست و مقام نبودند، آن وقت ما در معرفی آنها، بی تدبیری به خرج می دهیم.  تبلیغات خود را به چند استان خاص معطوف کرده   و از بقیه غافل شده ایم! برخی را پررنگ و بسیاری را اصلا معرفی نمی کنیم. گاه حتی تمام جنگ و طراحی همه عملیات ها را  به چند نفر خاص محدود و دیگران را نادیده می گیریم! این بی تدبیری و رفتار سلیقه ای باعث شده است که مردم و جوانان ما، بسیاری از شهدا و رزمندگان بزرگ دفاع مقدس را اصلا نشناسند و در ذهنشان تنها نام چند نفر را به خاطر بیاورند! این بی تدبیری در معرفی شهدای جنگ، گاه حتی اثرات و نتایج سوء سیاسی هم در پی دارد که می شود آنرا در سوءاستفاده ی سیاسی برخی احزاب و جریان ها از خانواده های شهید مخصوصا در زمان انتخابات دید! شهیدی را در همین استان خوزستان می شناسم که در زمان جنگ به علت تسلط بر زبان عربی (که زبان بومی آن منطقه است) بارها تا قلب عراق رفت و سالم برگشت و تصاویر زیادی هم از او در کربلا و نجف و حتی سامرا به یادگار مانده، چرا ما نباید چنین شهدای دلاور و شجاعی را بشناسیم؟ و یا همین شهید عزیز و مظلوم، سید علی هاشمی، چرا نباید بدانیم که او طراح عملیات های بزرگی چون بدر و خیبر بود؟ دقت کنید، طراح! یعنی همه آن چه که ما به اسم دیگران می شناسیم، توسط شهدایی چون هاشمی طراحی شده بود! چرا بعد از گذشت ۲۲ سال از پایان جنگ، اینها را نمی گویند و کسی او را نمی شناسد؟ البته در خود خوزستان و اهواز همه رزمندگان و بسیجیان، خیلی خوب این شهید عزیز را می شناسند و درباره بزرگی و شجاعتش خاطرات زیادی تعریف می کنند، اما مساله اینجاست که شهیدی با این خصوصیات و با این عظمت چرا باید در بقیه کشور گمنام بماند؟ ظاهرا فرماندهان جنگ، این مساله را اینگونه توجیه کرده اند که با توجه به احتمال اسارت شهید هاشمی و به علت ترس از آشکار شدن هویت واقعی او برای رژیم بعث، تاکنون این مساله مخفی مانده است! چه بگویم؟ حالا که  مشخص شد اسیر نبود و آزاد بود و آزاده، از همین حالا از شهید هاشمی بگویید! مادر شهید علی هاشمی: رهبر انقلاب دستور دهند ۳ فرزند دیگرم را تقدیم خواهم کرد : مادر شهید در دیدار با فرماندهان و مسؤولان سپاه خوزستان و مسؤولان اداره کل حفظ آثار استان، ضمن تشکر از زحمتکشان در کمیته جست وجوی مفقودان و بنیاد حفظ آثار به زبان عربی و فارسی اظهار داشت: من به همه شما افتخار می کنم، فرزندم را به حضرت زهرا(س) تقدیم کردم، رهبر انقلاب اگر دستور بدهند ۳ فرزند دیگرم را در راه دین و کشور تقدیم خواهم کرد. ما هر چه داریم از پیامبر اکرم(ص) و حضرت زهرا(س) و ائمه داریم.
خاطرات و دست نوشته شهید درفشان (قسمت اول)
خاطرات و دست نوشته شهید درفشان (قسمت اول)
بنام خدا بیاد خدا به ذکر خدا وعشق وامید به خدا خدایا بنام تو که انسان را خلق کردی که انسان را به خودش وخود را به انسان به اندازه توانش شناساندی خدایا بنام تو که رسولان وانبیاء را برای هدایت ما خلق کردی وبرانگیختی وبنام تو که بر ما منت نهادی وخاتم انبیاء محمد صلی الله علیه واله وکتاب عظیمت را برای هدایت ما بیچارگان وذلیلان وفقیران درگاهت فرستادی وبنام تو ودیگر هیچ که هرچه هست تویی وبنام تو که برما منت نهادی وخاندان اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین را برای راهنمایی ما برانگیختی وباز به نام تو که امام عزیز وشیره جان ونور چشم وخون حسین را دوباره در جسم خمینی خلق کردی تا ما را از منجلابها نجات دهد وبیاد تو و پیامبر عظیم الشأنت بیاندازد وخدایا باز بنام تو که مارا در این زمان زنده نگه داشتی که انقلاب اسلامی را درک کنیم ودر حفظش جان بازیم وخون بدهیم  الان ساعت هفت و بیست دقیقه شش آبان سال شصد است خواستم خاطرات و یادگاری ها و وقایعی را که در یکساله جنگ دیده و درک کرده بودم بنویسم ولی تاکنون توفیق حاصل نشده اما اینک چون احساس کردم خاطراتم ارزش بسزایی برایم دارد واز همه مهمتراینکه همیشه  مرا  بیاد خدامی اندازد شروع به نوشتن خاطره ها کردم  میخواهم از اول جنگ شروع کنم درست بیادم هست که 29 یا 28 شهریور 59 بود که با برادران برای رژه دانش آموزی در استادیوم برنامه ریزی میکردیم که خبر بمباران ها همه جا پخش شد ودر زیر زمین کانون با برادران جمع شده بودیم که میگها از بالایکانون کذشتند وهمه به بالای بام رفتیم ومیگها را مشاهده کردیم  خلاصه اینکه جنگ حدودا به طور کامل شروع شده بود وبرادران آنهایی که توانایی داشتند به جبه رفتند و من با عده ای از برادران در ستاد مقاومت مسجد جزایری ویا گروه مقاومت بسیج همکاری میکردم ،چون تاکنون جنگ ندیده بودم در یک حالت بهت و حیرت وناباوری روزها را میگذراندم،تا یک روز نزدیک 300 نفر از برادران را به خرمشهر اعزام کردند وفقط من نرفتم،آن موقع بود که متوجه شدم معنی وداع با یاران یعنی چه،روزها بسختی میگذشت هر ساعت روز سالی برما می گذشت تا اینکه خبر شهادت اولین عزیز وشاهد یعنی برادر محبوبم منصور را شب ،حدود ساعت 7الی 8 در بسیج دبیرستان شریعتی از برادر حمید شنیدم          
فکر کردند من آدم نیستم!
فکر کردند من آدم نیستم!
                                                  دفاع مقدس اقیانوسی بود که در تلاطم امواج آن ملت ایران از زن و مرد و بزرگ و کوچک، حماسه آفریدند. هر صفحه ای از کتاب قطور جنگ را که می خوانی، ابعاد ناشناخته ای از آن برایت روشن می شود. یکی از چیزهایی که ما را با شنیدنی هایی از این دست آشنا می کند، سیر در خاطرات رزمندگان است و این بار هم قطعه ای از آن بهشت: یکی اومد نشست بغل دستم، گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟ گفتم بفرمایید! یه عکسی به من نشون داد، یه پسر مثلاً 19 ،20 ساله ای بود، گفت: این اسمش ((عبدالمطلب اکبری)) است، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود، در ضمن کر و لال هم بود، یه پسر عموش هم به نام (غلامرضا اکبری) شهید شده بود. غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلامرضا نشست، بعد با اون زبون کر و لالی خودش، با ما حرف می زد، ما هم می گفتیم چی می گی بابا؟! محلش نمی ذاشتیم، می گفت عبدالمطلب هر چی سر و صدا گرد، هیچ کس محلش نذاشت.... گفت: دید ما نمی فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه قبر کشید، روش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری. بعد به ما نگاه کرد و گفت نگاه کنید! خندید، ما هم خندیدیم. گوفتم شوخیش گرفته. می گفت: دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت، سرش رو انداخت پایین، یه نگاهی به سنگ قبر کرد، با دست پاکش کرد. فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازش رو آوردند، دقیقاً تو همون جایی که با انگشت کشیده بود، خاکش کردند. وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود این جوری نوشته بود:                                                                      بسم الله الرحمن الرحیم یک عمر هر چی گفتم به من خندیدند. یک عمر هر چی می خواستم به مردم محبت کنم، فکر کردند من آدم نیستم. مسخره ام کردند. یک عمر هر چی جدی گفتم شوخی گرفتند. یکعمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم. خیلی تنها بودم یک عمر برای خودم می چرخیدم. یک عمر.... اما مردم حالا که ما رفتیم، هر روز با آقا حرف می زدم و آقا بهم می گفت: تو شهید می شی.  جای قبرم هم بهم نشون داد، این رو هم گفتم اما باور نکردید.!
با دست خالی به عشق اسلام
با دست خالی به عشق اسلام
درآن روزهای که خیلی ها مردد بودند که آیا می شود مقاومت کرد یا نه؟ آیا می شود درمقابل دشمنان ایستاد؟ آیا می شود دشمن را با این همه تجهیزات و نیرو، آن هم با دست خالی عقب راند؟ شیخ شریف با عده ای جوان و نوجوان که مثل خودش شورو شوق داشتند، حماسه ها آفرید و سرانجام در مظلومیت وغربت به فیض شهادت نائل آمد.  با عشق به امام (ره) واسلام و انقلاب و با دست خالی آن چنان حماسه ها آفرید که نظیرآن دیده نمی شد.شیخ شریف درتهاجماتی که به نیروهای بعثی داشت، بارها وبارها ازدست عراقی ها نجات پیدا کرده بود. شیخ خیلی زرنگ بود وبه این سادگی ها گرفتار نمی شد.نقطه ی اتکای رزمندگان آوازه ی شیخ شریف و گروه الله اکبر در میان دشمن و فرمانده هایش پیچیده بود. دشمن نقطه ی ثقل رزمندگان را درخرمشهر شناسایی کرده بود.دقیقاً می دانستند که شیخ شریف نقطه ی اتکای رزمندگان است واعتماد هر رزمنده ای به ایشان است. چون شیخ شریف بود که با دست خالی در منطقه ایستاده بود. بقیه ی رزمندگان به تبعیت ازاو یارای مقاومت با دشمن را پیدا کرده بودند. جنگ برای خدا شهدا را به مسجد جامع می آوردند که به آبادان و شهرهای دیگر بفرستند. با توجه به اینکه گاهی تلفات خیلی سنگین بود، از آن طرف هم خیانت های بنی صدر و همراهانش در روحیه ی بچه ها تأثیر منفی می گذاشت، این بود که برخی از بچه ها کم کم روحیه شان را ازد ست می دادند. مأیوس و نا امید می شدند و می گفتند: (حالا که ما پشتیبان نداریم، ماندنمان درشهر برای چسیت؟ مقاومت ما به خاطر چیست؟)دراین هنگام شیخ آن ها را دلداری می داد ومی گفت: (شما برای خدا می جنگید. کسی که برای خدا می جنگد، هیچ گاه مأیوس نمی شود، چون هدفش اسلام است.)     
انتخاب راه شهادت به تاسی از برادر شهیدش1
انتخاب راه شهادت به تاسی از برادر شهیدش1
«فخرالملوک تبریزی» مادر شهیدان «سیدحمیدرضا» و «سید فرید» فاطمی پس از تحمل سال ها رنج دوری از فرزندانش به دیدار فرزندانش شتافت. مادری که فرزندانی در دامان خود پرورش داد که بزرگانی چون« آیت الله مرعشی نجفی» در داغش اشک ریختند. روزهای" ۷، ۱۷ و ۲۷ اسفند ماه"برایش پر از خاطره بود. خاطراتی که هر سال برایش پر رنگ تر می شد. 2 پسرش شهید شده اند، یکی قبل از انقلاب در سال ۵۴ و دیگری پس از انقلاب در سال ۶۴ و رفتن همسرش…؛ باید مادر چنین فرزندانی باشید تا داغ آنها را بتوانی تصور کنید. به بهانه فرارسیدن اسفند ماه گوشه ای از خاطرات فرزندان شهیدش را که مادر در زمان حیاتش روایت کرده و توسط دفتر فرهنگی فخرالائمه در سال 87 به یک فیلم مستند تبدیل شده را مرور می کنیم: *مژده تولد حمیدرضا خواب دیدم بچه ای به من دادند که موهای مشکی و لختی داشت. لباس سبز تنش بود؛ دشداشه مخمل سبز با عرق چین سبز. گفتند: این پسر توست. بعد که حمیدرضا متولد شد، دیدم همان بچه ای است که به من داده بودند. حمید تقریباً از 8ـ7 سالگی که مدرسه رفت داستان می نوشت. یکی از دوستانش یکی از داستان ها را به روزنامه کیهان داده بود. یک روز او را دعوت کردند به دفتر روزنامه. با حمید رفتم. گفتند: شما این داستان ها را می نویسید؟ گفت: بله. گفتند: شما را استخدام می کنیم. هفته ای 2 مقاله برای ما بنویس، تو را استخدام رسمی می کنیم. *آمریکا جای نفت به ما آدامس می دهد! مادر شهیدان فاطمی روایت کرده است: آن زمان برای بچه ها آدامس هایی مثل آدامس خروس می خریدند. وقتی حمید کوچک بود برایش آدامس خروس نشان خریدم. گفت مامان بی خود خریدی! گفتم: چرا؟ گفت: مامان این مسخره است که ما نفت به این گرانی می دهیم به امریکا و او به ما آدامس می دهد! این مسخره نیست؟ بیندازیدش دور! گفتم: بچه این حرف ها را کی به تو یاد می دهد. گفت: هیچ کس! خودتان مگر نمی بینید؟ ما نفت داریم و او آدامس و با هم عوض می کند. *عاشق امام بود تمام نمرات کارنامه اش 20 بود. فوق العاده آرام بود و مؤمن. در دوران ابتدایی با آن سن کمش، امام جماعت بود. اعلامیه امام (ره) را تکثیر می کرد و شبانه در خانه های می ریخت. عاشق حضرت امام بود. می گفت: اگر فرمان جهاد دهد اولین نفرم که در صف قرار می گیرم. نمی دانستم تدریس می کند. اگر پولی از تدریس به دست می آورد به حضرت امام(ره) و آقای مرعشی می داد. آیت الله مرعشی می گفت: شما این بچه را نمی شناسید، من می شناسمش. ایشان می گفت: پول بسیار کمی که از تدریس می گرفت را حساب می کرد. رساله حضرت امام (ره) را دست می گرفت، می گفت: فلان موضوع را دست برده اند. آن زمان برگه های قرعه کشی پخش می کردند و حکم حلال بودن آن را بین فتواهای امام می نوشتند و چاپ می کردند. می گفت: مامان ببین این فتواهای امام نیست. آن را دستکاری کرده اند. *تشکیل گروه والفجر از دوران ابتدایی علیه نظام حرف هایش را می زد ولی در دوران دبیرستان به طور جدی شروع کرد. وقتی دانشجو شد، گفت "مادر دیگر دستانم باز شد و می توانم بعضی فعالیت ها را انجام دهم." با دوستانش گروهی به نام «گروه والفجر» تشکیل دادند.
RSS چیست ؟
RSS چیست ؟
RSS چیست ؟ (خبر در نوک انگشتان شما)   RSS به قولی سرنام REALLY SIMPLE SYNDICATION و به قول کمی حرفه ای ترها سرنام RDF SITE SUMMARY است. ولی RSS سرنام هر چه باشد، پدیده ای است که امکان جمع آوری اطلاعات و اخبار را از سایت های مختلف فراهم می کند بدون این که مجبور باشید از این سایت به آن سایت سر بزنید. ویژگی RSS هم مثل بقیه تکنولوژی های خوب، در سادگی آن است :یک فرمت سریع و استاندارد، شبیه همان بولتن های خبری است منتها به شکل الکترونیک. امروزه اکثر سایت های وب مهم به این بولتن ها مجهز هستند، از وبلاگ های شخصی گرفته تا سایت های خبرگزاری های بزرگ دنیا. برای گرفتن این بولتن ها کافی است نرم افزار مناسب این کار را در اختیار داشته باشید و بولتن مورد نظر را مشترک شوید. شاید فکر کنید خواندن خبرها که کاری ندارد، به صفحه اصلی سایت می رویم و خبرها را می خوانیم. اما حالتی را در نظر بگیرید که بخواهید 50 سایت مختلف را ببینید و تازه معلوم نیست این سایت ها اصلاً خبر جدیدی داشته باشند یا نه. با RSS نیازی نیست به 50 تا سایت سر بزنید. کامپیوتر شما به طور خودکار و با زمان بندی مشخص با این سایت ها تماس می گیرد و جدیدترین خبرها و اطلاعات را دانلود می کند. بنابراین، فقط از یک پنجره می توانید تمام اتفاقات روز را مشاهده کنید. بدین ترتیب هم در وقت تان صرفه جویی کرده اید، و هم در این همه اطلاعات اضافی که در وب وجود دارد گرفتار نشده اید.   انتشار و جمع آوری RSS به دو شکل ایفای نقش می کند: وقتی که خودتان اطلاعاتی دارید که می خواهید منتشر کنید و در اختیار دیگران قرار دهید، کار <نشر> یا SYNDICATION را انجام می دهد و زمانی که بخواهید اطلاعاتی را به دست آورده و مورد استفاده قرار دهید، کار <گردآوری> یا AGGREGATION را برعهده می گیرد. ابتدا به نقش گردآوری RSS می پردازیم و بعد توضیح می دهیم که چگونه بولتنی خبری درست کنید که دیگران بتوانند بخوانند.هیچ کس نیاز ندارد هر روز تمام خبرهای دنیا را بخواند، بلکه هر کسی بسته به علاقه، شغل، یا وظیفه ای که دارد فقط بعضی از خبرها را می خواند. برای این منظور به یک ابزار گردآوری احتیاج داریم که بتواند به طور خودکار به سراغ سایت هایی برود که به اشتراک آنها درآمده ایم.ابزارهای گردآوری در بازار و اینترنت فراوان یافت می شود، هم رایگان و هم غیررایگان، هم مستقل و هم الحاقی (از جمله NEWSGATOR که برای 2003OUTLOOK طراحی شده است). یکی از این برنامه هاFEEDDEMON نام دارد. این برنامه، یکی از ابزارهای گردآوری اخبار است که به صورت مستقل کار می کند و غیررایگان است.   کدام ابزار گردآوری خبر از همه بهتر است درست است که ماFEEDDEMON را خیلی دوست داریم، ولی برنامه های دیگری هم وجود دارند : SHARPREADER :این برنامه رایگان است و ظاهری شبیه به OUTLOOK EXPRESS دارد. به راحتی می توان با آن در اینترنت گشت زد، یعنی به عنوان مرورگر نیز قابل استفاده است. WWW.SHARPREADER.COM NEWSGATOR :برنامه ای الحاقی که داخل MICROSOFT OUTLOOK می نشیند و امکان مشاهده نامه ها و خبرهای پست شده را به طور همزمان برای شما فراهم می سازد. WWW.NEWSGATOR.COM BLOGLINES :روی وب کار می کند. پس بنابراین رابط کاربری آن خیلی آزاردهنده است. ولی خوبی آن این است که از هر کجای دنیا و با هر کامپیوتری می توانید به خبرهای خود دست پیدا کنید. WWW.BLOGLINES.COM     ابتدا گزیده اخبار خیلی بد می شد اگر مجبور بودیم بعد از خواندن تمام یک خبر تازه متوجه بشویم که به آن خبر علاقه داشته ایم یا نه. بسیاری از سایت ها چکیده خبرها را در بولتن های RSS قرار می دهند و بسیاری دیگر عکس ها و تصاویر را حذف می کنند و یک سری از سایت ها، خلاصه خبرها را با جمله بندی متفاوتی روی RSS می گذارند. خوبی این خلاصه ها این است که مستقیم به سراغ همان خبری می روید که علاقه دارید بدانید، نه این که ابتدا به صفحه شروع سایت بروید و از آنجا تازه نگاه کنید ببینید خبر جدیدی وجود دارد یا نه. اگر قابلیت RSS فقط در همین یک مورد بود، باز هم بی نهایت به درد می خورد (در واقع بسیاری از مردم فقط به دنبال همین یک چیز هستند). ولی قابلیت های RSS فراتر از این چیزها است. از آنجا که برنامه گردآوری خبر به تمام اطلاعات دسترسی دارد، این امکان فراهم است که در میان آنها جستجو کرده و آن چه را شما خواسته اید برایتان بیاورد. سایت های چونFEEDSTER.COM امکاناتی دارند شبیه به GOOGLE که در میان سایت های مورد حمایت خود به جستجو می پردازند. با این تفاوت که به طور خودکار در فواصل زمانی مشخص جستجو را تکرار کرده و تازه ترین اطلاعات را در اختیار شما می گذارند.   اطلاعات بیشتر خیلی ها وسوسه می شوند که درباره هر چیزی و هر کسی خبر جمع کنند، اما این کار زیاد هم خوب نیست،چون آخرش چیزی نمی ماند جز یک عالم خبر و حرف و حدیث. تا بیایید تمام خبرها و اطلاعات رسیده را بخوانید، موقع بروز شدن می شود و روز از نو و روزی از نو. دوباره باید خبرهای جدید را بخوانید. به جای جمع کردن همه نوع خبر، فقط در سایت هایی مشترک بشوید که اطلاعات ارزشمند و قابل توجهی دارند و به تدریج سایت های کم استفاده را از فهرست خود پاک کنید. برای تفکیک و دسته بندی اطلاعات، از هر ابزاری که برنامه در اختیارتان گذاشته استفاده کنید. حتی شاید بهتر باشد سایت های کم اهمیت تر را در یک دسته جمع کنید تا همچنان قابل جستجو باشند، ولی هر دفعه که برنامه را اجرا می کنید بی جهت حجمی از اطلاعات را به کامپیوترتان سرازیر نکنند. برای این منظور، ابزار جستجو بهترین یار شما خواهد بود. در این راستا، سرویس اینترنتی BLOGLINES خیلی خوب است. با این سرویس می توانید با اطمینان کامل به دنبال (مثلاً) آخرین خبرها درباره دادگاه مایکروسافت بگردید، بدون این که میان هزاران خبر رنگارنگ سردرگم شوید   عطش خبر برای یافتن و خواندن بولتن ها دو روش عمده وجود دارد. روش اول که بسیار بدیهی به نظر می رسد این است که به سراغ سایت مورد نظر رفته و به دنبال قسمت بولتن خبری آن سایت بگردید. رایج ترین راه برای نشان دادن این بولتن ها، نمایش دکمه نارنجی رنگ کوچکی است که عبارت XML روی آن نوشته شده، ولی بعضی سایت ها هم مستقیماً یک لینک متنی (غالباً با نوشته ای به صورت RDF یا (ATOM را برای این منظور نمایش می دهند. در برنامهFEEDDEMON و بسیاری دیگر از برنامه های غیررایگان گردآوری خبر، وقتی URL صفحه اصلی سایت را به برنامه می دهیم، خودشان قسمت بولتن را پیدا و به فهرست اضافه می کنند.در هر برنامه ای، اضافه کردن بولتن به فهرست بولتن هایی که برای خود تهیه کرده اید به شیوه متفاوتی انجام می شود. بعضی برنامه ها، از جمله NEWSGATOR ، به طور خودکار به منوی محتوایی اینترنت اکسپلورر (منویی که با کلیکِ راست ظاهر می شود) اضافه می شوند. بعضی دیگر، از کاربر می خواهند که خودش لینک را انتخاب کند و به صحنه بیاورد. در این برنامه ها کافی است روی لینک مربوطه کلیکِ راست کرده و با انتخابSHORTCUT ، گزینه NEW FEEDS را باز کنید. درFEEDDEMON ، این قسمت در منوی FILE گزینه NEW آمده است. با انتخاب گزینه I WILL ADD THE URL OF THIS NEWSFEED آدرس مربوطه را در کادر مقابل بنویسید یا بچسبانید. بعد از تعیین نام برای این بولتن جدید، روی دکمه های OK کلیک کنید تا به صفحه اصلی برنامه برگردید.تنها موردی که باید دقت داشته باشید این است که ببینید سایتی که مشترک آن شده اید محدودیتی در تعداد دفعات دسترسی به خبرها گذاشته است یا نه. به عنوان نمونه، SLASHDOT نمی گذارد بیشتر از حد معینی در هر ساعت به خبرهایش دسترسی پیدا کنید.   بولتن نویسی اگر بخواهید در سایت وب خود قابلیت RSS را بگنجانید، هیچ نیازی به سرور آنچنانی یا نرم افزارهای گران قیمت ندارید. تقریباً تمام ابزارهای وبلاگ سازی و مدیریت محتوا می توانند بدون هیچ زحمتی برای شما RSS تولید کنند. هر وقت اطلاعات جدیدی را به سایت خود پست کنید، بولتن شما به طور خودکار در یک فایل جداگانه بروز خواهد شد.   وقت عمل نحوه استفاده از RSS وبلاگ ها برای اینکه اولین تجربه استفاده از RSS یک وبلاگ را داشته باشید ما شما را قدم به قدم راهنمایی میکنیم تا شما هم به جمع استفاده کنندگان RSS بپیوندید . در این آموزش ما از یک RSS READER آنلاین استفاده خواهیم کرد . 1- در این مرحله شما نیاز به یک اکانت جیمیل دارید تا بتوانید از GOOGLE READER استفاده کنید . به صفحه اصلی گوگل بروید و SIGN IN کنید تا گوگل ، شما را شناسایی کند . حالا به آدرسHTTP://WWW.GOOGLE.COM/READER بروید تا وارد صفحه RSS READER گوگل شوید . 2- RSS هر وبلاگ با نمایش یک لینک در وبلاگ نشان داده شده است . به یک وبلاگ بروید و لینک RSS آن را با کلیک راست COPY کنید . بطور مثال من RSS یک وبلاگ نمونه را با آدرس HTTP://GLIMCHE.PERSIANBLOG.COM/RSS.XML کپی کردم . 3- حالا در صفحه GOOGLE READER ، در قسمت آدرس RSS را در جعبه جستجوی بالای صفحه واردکنید و ENTER را بزنید . گوگل با استفاده از لینک معرفی شده ، آخرین پستهای سایت مذکور را به شما نمایش میدهد. برای اینکه این RSS به مجموعه RSS های شما اضافه شود دکمهSUBSCRIBEرا فشار دهید . شما یک RSS را با موفقیت به GOOGLE READER خود اضافه کردید . برای سایر سایت ها نیز میتوانید عمل فوق را تکرار کنید.   حذف یک RSS : برای حذف کردن یک RSS از لیست RSS های خود در GOOGLE READER دکمه EDIT SUBSCRIBTIONS را در بالای صفحه فشار دهید . لیستی از RSS های شما در کادر بالای صفحه به نمایش در خواهد آمد . روی RSS مورد نظر کلیک کنید و دکمه UNSUBSCRIBE را فشاردهید تا این لینک از RSS های شما حذف گردد.
جنگ کارخانه نمک
جنگ کارخانه نمک
پاتک های بسیار سنگینی زدند این حملات به قدری سنگین بود که کمتر کسی میتوانست مقاومت کند.بعد اینکه خط را  شکستیم ودو یا سه روزدرخط ماندیم .آمدیم عقبه جهت استراحت شب شد فرماندهی بچه ها را جمع کرد گفتیم حتما م به بچه ها مرخصی بدهد ولی دیدیم که گفت برادران جنگ سختی در بین است ومن60نفر نیرو میخواهم که دیگر امید به برگشت نداشته باشند آخه باید جایی بروند که امیدی به بازگشت نیست اجباری هم نیست هر که نمیتونه بره کنار ولی کسی کنار نرفت وفرمانده خودش انتخاب کرد خلاصه حرکت کردیم وبه محل مورد نظر رسیدیم به محض پیاده شدن زیر آتش شدید دشمن قرار گرفتیم تعدادی از بچه ها همنجا شهید ومجروح شدند.فاصله تاخط فقط 100یا150متر بود ولی انگار 100کیلومتربود بهر حال رسیدیم وبا نیروهای دشمن به شدت درگیر شدیم جنگی تمام عیاروبسیار نزدیک که گاهی تن به تن میشد جنگی نا برابر آنها حدود 300یا 400نفر وما حدود 50نفرتیر مثل نقل ونبات از روبرو میآمد آخه ماتا زانو در آب بودیم نزدیک کارخانه نمک چندین مربع شکل 100متر در100متردرست کرده بودند برای جمع آوری آب که بعد به نمک تبدیل کنند یک ضلع ما بودیم ویک ضلع دشمن.سرباز عراقی روی زانو می نشست وبا تیربار روی آب میزد مثل سنگ که روی آب لیز میخوردتیر میآمد وبه شکم پهلو پا وسینه بچه ها میخورد ولی برادرها خوب جنگیدن وخط را حفظ کردن دراونجا هر که تیر به پاش میخورد میموند چون وضعیت طورری بود که هرکسی فقط میتونست خودشو بیاره وبجه های زیادی اونجا مفقود شدن مثل این شهدای گمنامی که حالا خدمتشون هستیم(4/12/1390)
ناگهان آقا با لباس رزم در صحنه تلویزیون ظاهر شدند ...
ناگهان آقا با لباس رزم در صحنه تلویزیون ظاهر شدند ...
درست در ایامی که هر روز خبرهای ناامید کننده ای از جبهه های جنگ بگوش میرسید و تمامی مواضع رزمندگان اسلام که در طی هشت سال دفاع مقدس جانانه و با ریختن خون هزاران جوان پاک و برومند  و هزاران هزار خرابی و غارت و ... بدست آمده بود یکی پس از دیگری سقوط میکرد از فاو و جزایرمجنون گرفته تا شلمچه و ...   و کشور در بحران عجیبی  گرفتار شده بود . هیچکس نمیدانست چه خواهد شد و ثمره خون شهیدان مظلوممان و شعارهای حماسی و پیامبرگونه امام مظلوم امت مبنی بر جنگ جنگ تا پیروزی  و از طرفی خسارتهای بیکرانی که نه از نظر مادی و نه از نظر معنوی میتوان بر آنها قیمتی نهاد بالاخره چه خواهد شد . همه در شوک عجیبی فرو رفته بودند که  بزرگ مرد بسیجی و پدر معنوی استان خوزستان حضرت آیت الله موسوی جزایری نماینده امام و امام جمعه محبوب اهواز با برتن نمودن لباس مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مزین به عمامه مشکی و زیبای رسول اللهی ایشان بود ناگهان در صحنه تلویزیون حاضر شد.  و با خطابه ای آتشین و تاریخی از همه مردم غیرتمند ایران اسلامی و بالخصوص همطرازان خود یعنی ائمه جمعه مراکز استانها و به تبع آن ائمه جمعه سراسر کشور خواست کمربندهارا محکم کنند و با عظمی راسخ خود را به جبهه های بی رمق جنگ تحمیلی رسانده و روح و جان تازه ای را رد کالبد جبهه ها بدمند . این عمل آقا آنقدر تاثیر گذار بود که تمام کشور را تحت الشعاع خود قرار داد .و شور و نشاطی در اعزام به جبهه ایجاد شد . جبهه ها مملو از جوانان و پیران شد بگونه ای که بزودی اعلام شد دیگر نیاز به حضور در جبهه ها احساس نمی شود و گروهی از رزمندگان دل شکسته به شهرهایشان بازگشته ولی آماده بودند تا دوباره اگر نیاز به حضور در جبهه بود اعزام شوند . شرایط کاملا به نفع رزمندگان اسلام تغییر رنگ داد . با توجه به حضور بالای رزمندگان به جبهه فرماندهان توانستند مجددا عملیاتهائی را طراحی کنند . و بحمدالله بدین ترتیب جنگ به پیروزی قطعی ایران مظلوم پایان گرفت . حقیقتا نمیتوان این نقش مهم حضرت آیت الله موسوی جزایری (مدظله العالی) را در این موضوع نادیده گرفت . این ایام که مصادف با آن حماسه باشکوه است ضمن گرامیداشت آن ایام چند قطعه عکس ناب از ایشان که تاکنون منتشر نشده و اختصاصا نزد حقیر است را برای یادآوری آن ایام تقدیم میکنم و استدعا دارم باذکر منبع استفاده بفرمایید . لازم بذکر است که آقا مرتبا و مکررا از یگانهای مختلف خوزستان و اهواز و حتی سایر تیپ و لشگرهای کشور در خط مقدم جبهه و عقبه یگانها بازدید داشته و یکی از فعالترین امامان جمعه از این حیث بشمار میرفتند . خداوند به حضرت ایشان توفیق روزافزون و سلامتی عنایت فرموده و سایه شان رابا عزت مستدام بدارد . انشاالله ...  
گوشمالی سرباز عراقی
گوشمالی سرباز عراقی
بعثی ها هر روز با طرح نقشه ای جدید می خواستند تا هر چه بیشتر ما را در تنگنا قرار دهند. در یکی از روزها، نگهبانان بعثی وارد ساختمان شدند و دور تا دور آن را بلندگو نصب کردند. یکی ـ دو ساعت بعد، صدای آهنگ های مستهجن، فضای سلول ها را پر کرد. آنان در طول روز و شب، چندین بار، آهنگ هایی به زبان های عربی، فارسی و غیره پخش می کردند تا اعصاب ما را خرد کنند و نگذارند کلاس های درسیمان را تشکیل دهیم و عملاً هم موفق شدند. کلاس ها داشت تقّ و لقّ می شد که به فکر چاره افتادیم. بهترین راه قطع سیم بلندگوها بود. با قطع شدن صدای بلندگوها، دوباره جوّ آرام و کلاس ها فشرده تر از سابق برگزار شد.((بعد از مدتی سربازان بعثی متوجه قطع شدن بلندگوها شدند. ما هم فوراً سیم آنها را وصل کردیم. سربازان بعثی هر چه کردند، نتوانستند مچ ما را در حین قطع کردن سیم های بلندگو بگیرند. ))ماجرا به گوش فرمانده رسید. یک روز، بعد از آمار ظهر، فرمانده اردوگاه وارد سلول شد. طبق معمول سرهایمان پایین و منتظر فرمان آزادباش بودیم. فرمانده دستور داد سرهایمان را بالا بگیریم و بعد پرسید: چه کسی سیم بلندگوها را قطع کرده است؟ همه سکوت کرده بودیم. فرمانده اردوگاه این بار خشن تر پرسید: چه کسی سیم بلندگوها را قطع کرده است، اگر خودش را معرفی نکند، همه تان را تنبیه خواهم کرد. در همین هنگام یکی از بچه ها از جایش بلند شد و گفت: جناب فرمانده، چند روز پیش، همین سرباز وارد سلول شد و سیم بلندگو را قطع و بعد یادش رفت مجدداً آن را وصل کند. حرف او که تمام شد، یکی از بچه ها بلند شد و گفت: جناب فرمانده، این سرباز شما، می خواهد ما را اذیت کند. دنبال بهانه است. او این کار را انجام داده و حالا می خواهد ما را مقصّر جلوه دهد شما ما را تنبیه کنید. ما هرگز از وجود بلندگو ها در سلول ناراحت نیستیم، بلکه به خاطر این کار از شما هم تشکر می کنیم، پس چگونه چیزی را که دوست داریم، در صدد خراب کردن آن برمی آییم. تمام این خرابکاری ها توسط سرباز شما انجام می شود. فرمانده اردوگاه که از حرف های ما تعجب کرده بود، رو به سرباز عراقی کرد و از او توضیح خواست. سرباز عراقی، دستپاچه من و منی کرد و خواست حرفی بزند که فرمانده عراقی او را با فحش و ناسزا از سلول بیرون کرد و خودش هم بعد از مکثی کوتاه سلول را ترک کرد. بعد از رفتن آنها، نگاهی به هم کردیم و ناگهان قهقهه خنده مان، فضای سلول را پر کرد. کار بچه ها بسیار جالب بود و با این ترفند توانستیم ضمن بی گناه جلوه دادن خودمان، سرباز عراقی را هم گوشمالی جانانه ای بدهیم. بازداشتگاه رمادیه ـ ص 102
دعا خواندن در جبهه(روایت عاشقی شهدا ازمنظر کربلا در لحظه شهادت کربلاییان)
دعا خواندن در جبهه(روایت عاشقی شهدا ازمنظر کربلا در لحظه شهادت کربلاییان)
... لحظه های آخر که قمقمه را آوردن نزدیک لب های خشکش گفته بود: «مگر مولایمان امام حسین(علیه السلام) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم» شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست... حضرت سیدالشهدا حسین بن علی (ع) شب پیش از هجرت به سوی کربلا در پایان خطبه ای بلند فرمودند: «آگاه باشید، هر آن که می خواهد خونش را در راه ما اهل بیت، که راه حق است، نثار کند و خود در بهشت لقاءالله منزل گیرد، با ما راهی کربلا شود. من فردا صبح ان شاءالله به راه می افتم.» و هنوز بانگ الرحیل برخاسته است و همان فریاد در آسمان بلند تاریخ طنین انداز. صحرای کربلا به وسعت تاریخ است و کار به یک ( یا لیتنی کنت معکم ) ختم نمی شود . اگر مرد میدان صداقتی، نیک در خود بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این گونه است یا خیر ... آنان که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند ... و مگر نه آنک ه گردن ها را باریک آفریده اند تا درمقتل کربلای عشق آسان تر بریده شوند؟ و مگر نه آن که پسر آدم عهدی ازلی ستانده اند که حسین را از سرخویش بیشتر دوست داشته باشند؟ هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگر چه خواندن داستان سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد. از باب استعاره نیست. اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته اند زمان هر سال در محرم تجدید می شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا علیه السلام. حب حسین (ع) سرلاالسرار شهداست. فاین تذهبون ؟ و حکایت می کنیم از راهیان کربلا، این راحلان قافله ی عشق که لبیک گویان به سوی حسین شتافتند تا جواب "هل من ناصر ینصرونی" او را از پس هزارو چهارصد سال گویند. و اینک ما مرور می کنیم جوان مردی و ایثارشان را و فریاد می آوریم: "ای شقایق های آتش گرفته، دل خون ما شقایقی است که داغ شهادت شمارا بر خود دارد. آیا آن روز نیز خواهدرسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟" (شهید سید مرتضی آوینی) **دعا خواندن در جبهه** چرا این روزها کمتر زیارت عاشورا می خوانی شهید محمد باقر مؤمنی راد لشکر 32 انصارالحسین(علیه السلام)شهادت: 9/2/1365 - والفجر 8 - فاو قبل از اذان صبح بود. با حالت عجیبی از خواب پرید. گفت: «حاجی! خواب دیدم. قاصد امام حسین(علیه السلام) بود. به من گفت: آقا سلام رساندند و فرمودند:«به زودی به دیدارت خواهم آمد» یک نامه از طرف آقا به من داد که در آن نوشته بود: «چرا این روزها کمتر زیارت عاشورا می خوانی؟»»همین جور که داشت حرف می زد گریه می کرد. صورتش شده بود خیس اشک. دیگر در حال خودش نبود.چند شب بعد شهید شد. امام حسین(علیه السلام) به عهدش وفا کرد...
انهدام سکّوی تئاترا
انهدام سکّوی تئاترا
  زمستان همچنان بر موصل حاکم بود، شبها دور چراغها در آسا یشگاهها جمع آشپزان برای درست کردن، مربای پوست پرتقال برقرار بود، تلاش عراقیها برای حاکمیت تلویزیون به شکل جدید ادامه داشت و مبارزه ما نیز به تدریج قوت می‏گرفت، در یکی از شبهای اسفند ماه عراقیها از پشت پنجره به مسؤول آسایشگاه دستور دادند که امشب باید حتماً تلویزیون روشن باشد، فیلم جالبی برای شما پخش می‏شود. آن شب فیلم بسیار مفتضح یا بهتر بگویم تئاتر بسیار ناجوری پخش شد. بازیکنان آن اسرایی بودند که به دامان دشمن افتاده بودند و جاسوس شده بودند. در قسمت دیگری از این برنامه سکویی به نمایش گذاشته شد که گروه دیگری در حال اجرای موسیقی و بزن و برقصهای مسخره‏ای بودند بعد از نمایش این فیلم عراقیها اعلام کردند که ما می‏خواهیم سکویی برای اجرای تئاتر در اردوگاه بسازیم و هنرمندان شما می‏توانند فیلمنامه بنویسند و تئاتر بازی کنند اگر کار جالبی بود مثل این تئاتر از تلویزیون پخش می‏شود!» این سخن و تئاتر نمایش داده شده خشم تمامی بچه‏ها را برانگیخته بود در تئاتر نمایش داده شده به تمامی مسؤولین و اعتقادات ما توهین شده بود. بچه ها طی تماسهای مکرر خود به آقای عسکری و مسؤولین آسایشگاهها خبر داده بودند که در مقابل ساخت سکو ایستادگی می‏کنند و آن را خراب خواهند کرد. آقای عسکری این موضوع را با افسر اردوگاه در میان گذاشته بود ایشان گفتند: «در صورتیکه شما به این مسأله توجهی نکنید من مسؤولیتی در قبال حرکت بچ‏ه ها نخواهم داشت.» این بحثها مدتی ادامه داشت و عراقیها اصرار داشتند که سکو باید ساخته شود. کار ساخت سکو آغاز شد و مخالفتها بالا گرفت آقای عسکری برای چندمین بار به افسر عراقی هشدار داد که عواقب این کار وخیم است. ایشان در آخرین هشدار خود گفته بودند که: «جلو هیچ حرکتی از طرف بچه ‏ها را نخواهد گرفت و عواقب این کار را بر عهدۀ افسر اردوگاه خواهند گذاشت» با توجه به مسأله هیأت سازمان ملل و اینکه صلیب سرخ تازه به اردوگاه آمده بود عراقیها هم نمی‏خواستند که در اردوگاه درگیری ایجاد شود لذا در روز 14 اسفند 63 افسر عراقی با انهدام سکوی تئاتر موافقت کرد و در واقع با یک عقب نشینی شکست طرح خود را اعلام نمود. آن روز بچه‏ ها با شور و شعف خاصی با بیل و کلنگ به جان سکو افتادند و آن را ویران ساختند، همۀ بچه‏ ها شادمانانه در بیرون ریختن آوار این سکو شرکت می‏کردند. یکی از اسرا که از بچه‏ های تهران بود بر اثر خیس بودن زمین و لغزنده بودن آن لیز خورده و همراه بلوکی که در دستش بود به زمین افتاد و بر اثر افتادن بلوک بر دستش یکی از انگشتان او قطع شد وقتی سرباز عراقی با تعجب به دست غرق خون او و انگشت جدا شده اش  نگاه می‏کرد، آن برادر با لبخندی گفت: «فدای اسلام و...»این امر بر شدت تعجب سرباز افزود، هیچگاه برای سربازی که از ترس رفتن به جبهه لباس مافوق خود را می‏ شست و ساعتها به جای دیگران نگهبانی می‏داد قابل هضم نبود که چگونه جوانی در اسارت عضوی از بدن را از دست می‏دهد و بر این امر شکر می‏کند.بچه‏ ((ها آن روز را به عنوان یک پیروزی بزرگ بر دشمن جشن گرفتند.)) و بر همۀ اردوگاه و خصوصاً بر گردانندگان مخفی اردوگاه ثابت شد که در محیط اسارت نیز می‏توان دشمن را همانند جبهه‏ ها در هم شکست و قدرت دشمن اینجا نیز پوشالی است. این اولین تجربۀ بزرگ ما در مقابل دشمن بود و شاید اولین عقب‏ نشینی بزرگ دشمن نیز به همین شکل اتفاق افتاد و ما به شکرانۀ این پیروزی بزرگ سرها را بر سجده نهادیم و نماز شکر بجای آوردیم این سنت حسنه در طول اسارت در هر برخورد موفقیت آمیز در مقابل دشمن اجرا می‏شد.  
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم6/ اروند و
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم6/ اروند و "اسکله نفتی الامیه"
تازه یک چیزی برایت بگویم ...گفت: چی؟گفتم: تا حالا، هیچ درباره گاوهای موجی که آن جا بودن چیزی شنیدی ؟ اول های جنگ می گفتند چند تا گاو داخل نی زارهای منطقه بود که از موج خمپاره موجی شده بودند. اگر کسی را می دیدند می گذاشتند دنبالشون و حسابی حالشون را جا می آوردند ...صدای یکی از بچه های مقر را که شنیدیم به خودمان آمدیم. به به، شما اینجایید؟ بابا یک نفر به اسم "حسینی" آمده پادگان، دارد تمام پادگان را دنبالتون می گرد، شما اینجا نشستید، دارید شاهنامه می خونید؟"حسینی" را که دیدیم، از چهره آفتاب سوخته اش فهمیدیم که همیشه کنار آب است. خودش را معرفی کرد و گفت: که باید به طرف "سد دز" حرکت کنیم، آن جا « حاج عبد الله رودکی » منتظر ماست. در جلسه ای که ما و «حاج عبد الله رودکی» داشتیم، «حاج عبد الله» شروع به توجیه عملیات کرد و گفت: ماموریت ما شناسایی کامل "اسکله نفتی الامیه" عراق است و قرار است دست دشمن از این اسکله کوتاه شود. «الهی» سوال کرد: محل این اسکله کجاست؟ «حاج عبد الله» نقشه نظامی را روی میز پهن کرد و با نوک خودکار، اسکله را که علامتگذاری شده بود، به ما نشان داد و گفت: این اسکله بین "دهانه اروندئ" و "خور عبد الله" قرار دارد و برای رسیدن به آن چند مشکل وجود دارد. اولین مشکل پیمودن 25 کیلومتر مسافت برای رسیدن به اسکله است . دومین مشکل راهدارهای بسیار قوی اسکله است که به راحتی قادر به شناسایی قایق های معمولی است. سومین مشکل ناوچه های مستقر در پای اسکله هستند که نام آن ها" اوزا "است. و از لحاظ مانوری دارای شدت بسیار بالایی هستند ولی برای شلیک تیر محدودیت فاصله دارند و برای تیراندازی دقیق حتما باید ده کیلومتر با هدف فاصله داشته باشند ولی این ناوچه ها به راحتی قادر به تعقیب هدف هستند. آخرین مشکل، انفجاراتی است که هر از گاه روی سطح آب حوالی اسکله صورت می گیرد. شدت این انفجارات به حدی است که اسکله را روشن می کند و هنوز مشخص نیست که این انفجارات با چه ماده منفجره ای صورت می گیرد. «حاج عبدالله» وقتی چهره ما دو نفر را دید که کنجکاوانه او را نگاه می کنیم، لبخندی زد و ادامه داد: نگران نباشید . روی این عملیات شناسایی، تحقیقات مفصلی شده است و سعی شده است یک سری از این مشکلات، از میان برداشته بشود. در مورد مشکل اول که طی مسیر 29 کیلومتر برای رسیدن به اسکله هست، راه های مختلفی عنوان شد که یکی از آن ها پیمودن 5/14 کیلومتر اول با قایق و پیمودن 5/ 14 کیلومتر دوم با شنا و لباس غواصی است. «الهی» گفت: مگر رادارها قایق را شناسایی نمی کنند؟ پس چطور در این شناسایی از قایق استفاده می شود؟ «حاج عبدالله »گفت: در این عملیات شناسایی شما از یک قایق مخصوص استفاده می کنید. نمی دانم تا حالا اسم قایق « کانو» را شنیده اید یا نه ؟ قایق "کانو"، قایقی است که از" برزنت"، "هفده قطعه چوب" و "دو تیوپ" برای حفظ تعادل در طرفین آن ساخته شده و بعد از سر هم بندی، هفت متر طول و 70 سانتیمتر عرض پیدا می کند. الهی پرسید: ارتفاعش چقدر است؟ «حاج عبدالله» گفت: سوال خوبی کردی. ارتفاع کم و خوابیده بودن این قایق باعث شد که ما را برای این کار انتخاب کنیم و اگر حین حرکت و شناسایی، قایق مرتب با آب خیس شود، رادار آن را کوچک تر از حد معمول می گیرد و اعلام خطر نمی کند. پس اولین مرحله تمرین شما، تمرین برای پیمودن 14 کیلومتر مسیر در آب شیرین این سد، همراه با لباس و فین غواصی است که از لحاظ زمانی باید حدود 10 تا 15 روز طول می کشد. البته می دانم که کار ساده ای نیست، ولی انتخاب شما برای این عملیات بدون دلیل صورت نگرفته است، بقیه مطالب در جلسه های بعدی مطرح می شود. سوالی نیست؟ از فردا صبح پس از خوردن صبحانه با «الهی» به آّ ب می زدیم و تا ساعت سه یا چهار بعد از ظهر شنا می کردیم. آب سد، شیرین و سنگین بود و عمق آب از 2 متر تا 200 متر می رسید. با گذشت زمان تمرین ها را سنگین تر و نفس گیر تر می کردیم، تا شنا کردن به مسافت 15 کیلومتر در آب دریا و مقابله با موج های سنگین آن برایمان ساده تر می شود. مرحله سختی بود و تمرین ها به حدی خسته کننده بود که پس از رسیدن به خشکی دیگر توان حرکت نداشتیم. بعد از تمرین های شنا حدود یک هفته پارو زدن باعث شد تا موفق شدیم مسافت 14 کیلومتر را در مدت سی دقیقه طی کنیم. تمرین های سنگین و مداوم باعث شده بود که به قول بچه های آن جا حسابی هیکل ها ورزشکاری شود و روی فرم بیاید، این مسئله به قدری محسوس بود که وقتی «حاج عبد الله رودکی» برای چک کردن تمرین ها به سد آمد، تا ما را دید، خندید و گفت: ها ماشاالله، دو تن مرد جنگی، به از هزار .... چه خبر؟ و بعد از دیدن پیشرفت شنا و پاروکشی ما گفت: خسته نباشید، واقعا خسته نباشید، حالا باید برویم منطقه. پرسیدم: برای شناسایی؟ «حاج عبد الله» گفت: نه برای تمرین های تکمیلی. باید برویم سراغ اروند و نهرهای منشعب از آن مثل بهمن شیر، قاسمیه و قمیچه ... یک جایی است که باید با هم تجربه کنیم. بار و بندیل را جمع کنید با هم می رویم آنجا.
آخر چرا مرد حسابی؟...
آخر چرا مرد حسابی؟...
علی بیشتر وقت ها همین طوری بود. یعنی بدون آن که به کسی توضیح بدهد یا کسی منتظرش باشد کارش را می کرد. آن شب هم تصمیم گرفته بود بدون سحری روزه بگیرد. هر چه هم از او می پرسیدیم آخر چرا مرد حسابی؟... حرف حساب به گوشش نمی رفت. حتی رحیم کلی برایش حدیث و روایت آورد که ضرر رساندن به بدن مؤمن معصیت دارد، چه رسد به بدن خود آدم. اما به خرجش نمی رفت. این قدر با او صحبت کردیم تا بالاخره سرمان داد کشید: «بس بابا فهمیدم. آدم حتماً باید همه چیزو بگوید؟ بیا این را بخوان!» بعد بلند شد و ازداخل کشوی میزش دفتر خاطرات برادرش را درآورد. خدای من تازه یادم افتاد. امسال بیستمین سالگرد شهادت برادر علی بود. علی صفحه ای از دفتر را باز کرد و جلویم گرفت. کمتر پیش می آمد بگذارد آن دفتر را بخوانیم. می دانستم دفتری که همیشه همراه علی است، به معنای دقیقش خاطرات روزانه «محسن» برادرش نیست. چند باری آن را ورق زده بودم. پر بود از شعر و یادداشت های تنهایی و داستان های کوتاه که محسن از زندگی روزانه و خاطراتی که دوستانش تعریف کرده بودند، نوشته بود. اگر کسی بچه های جنگ ما را نمی شناخت باور نمی کرد محسن یک فرمانده جنگ بوده است. آخر چگونه ممکن است که یک فرمانده این قدر روحیه حساس و هنرمندانه ای داشته باشد؟ با این که دفتر قدیمی بود و بعضی از صفحاتش زرد شده بود ولی خوب مانده بود. شروع کردم به خواندن. «خوب ماجرا از آن جا شروع شد، که شب قبلش یک گردان از بچه ها، ارتفاعات را دور زده بودند و از سمت چپ رفته بودند آن طرف دشتی که بین ما و دشمن بود و مواضع دشمن را گرفته بودند.   قرار بود دو گردان دیگر هم از آن سمت حمله کنند. اما نیمه شب دشمن متوجه شد و نیروی سنگینی را گذاشت سمت چپ و آن منطقه را گرفت. حالا بچه های ما گیر کرده بودند جلو. فرمانده لشکر هم پشت بی سیم دلداریشان می داد که: «ما تو فکر چاره ایم.»اما دشت: از خیلی پیش هم ما و هم دشمن آن را پر از مین کرده بودیم. بچه ها بدجوری نگران بودند. صدای شلیک و آتش گلوله از جلو بعد از دشت می آمد و همه می دانستند بچه ها آن جلو چی دارند می کشند. فرمانده لشکر عصبی بود اما هنوز می دانست دارد چکار می کند. بعد از این  همه مدت که در جنگ بودم، دیگر فهمیده بودم هیچ چیز به اندازه برخورد و روحیه فرمانده مهم نیست. حتی اطلاعات تئوریک یا چند کلک جنگی مدرسه ای. کسی فرمانده می شد که از بقیه شجاع تر بود. واقعاً شجاع تر بود. مثلاً همان کسی که آن شب فرمانده لشکر بود. دو سال پیش را خوب یادم هست. فرمانده گروهانمان بود. آن شب هم ـ دو سال پیش ـ بچه ها پشت یک خاکریز گیرکرده بودند. دشمن بدجوری آتش می ریخت. کافی بود کمی سرت را بالا بیاوری تا آن وقت محکم پرت شوی عقب و بقیه بگویند: «فلانی هم شهید شد.» آن شب ـ دو سال پیش ـ نیم ساعتی بود زمین گیر شده بودیم. یک دفعه دیدم فرمانده بلند شد، اسلحه اش را مثل چوب چوپان ها انداخت روی گردنش و روی خاکریز ایستاد. بعد زد زیر آواز و روی خاکریز راه رفتن. دشتی می خواند. بچه ها این را که دیدند یا علی. اگر باور نمی کنی مشکل خودت است. حداقل برو پای صحبت یکی از جبهه رفته ها بنشیند. امشب هم همان فرمانده بعد از این که یک بار دیگر پشت بی سیم، بچه های جلو را دلداری داد، همه را ساکت کرد. نگرانی تو فضا پخش شده بود. احمد مرتب نوک پایش را به زمین می کوفت.  فرمانده دستی را که به علامت سکوت بالا آورده بود، پایین آورد.- طولش نمی دهم می دانید که چه خبراست. یه سری آدم می خواهم که همین حالا هم مرده باشند. برگشت خبری نیست. زن و بچه دارها بایستند عقب. باید می رفتند داخل دشت و معبری به سمت چپ ارتفاعات باز می کردند. احمد سریع خودش را رساند جلو. او با فرمانده خیلی جاها رفته بود. خیلی از سختی ها را با هم پشت سر گذاشته بودند. دوستان صمیمی بودند. فرمانده 10 سالی از او بزرگتر بود. اما رفیق بودند. اما احمد می دانست که فرمانده شب عملیات هیچ دوستی را نمی شناسد.- تو شنیدم عروسیت نزدیکه برو عقب! فرمانده با احمد بود ولی او نفهمید. خیلی ها آمده بودند جلو. فرمانده بعضی ها را برمی گرداندعقب. زن و بچه دارها را.- هنوز که ایستادی؟- من مشکلی ندارم.- مگر عروسیت نزدیک نیست؟ - نه! یعنی احمد دروغ می گفت؟ باور نمی کنم. در این چند سال هیچ کس را این قدر بی نیاز به دروغ ندیده بودم. قول و قرارها یادش نبود؟ شاید. در این چند سال هیچ کس را این قدر حواس پرت نسبت به قول و قرارهای خانگی ندیده بودم. فرمانده هولش داد جلو. سمت آن هایی که می بایست می رفتند وسط دشت زیر آتش مستقیم دشمن میان آن همه منور که شب را روز کرده بودند. فرمانده رو کرد به جانشینش.- تمام آتش ها را بفرست روی توپخانه دشمن. هر چی آتش داریم. نمی خواهم بچه ها غریبی کنند.30 نفری می شدند. داشتند سرازیر می شدند سمت دشت که فرمانده آمد و از پشت یقه احمد را گرفت و کمی بردش آن طرف تر.- چر ا دروغ گفتی؟- دروغ؟فرمانده نگاه غضبناکی به احمد کرد. از آن نگاه های وحشتناک همیشگی اش.- برو! ناصر پارتی بازی کرد ولی گول نخورد. آه ... دیگر خسته شدم. خب دیگر چه بگویم؟ احمد و بقیه رفتند داخل دشت. توپخانه ما روی دشمن آتش می ریخت و آن ها روی بچه ها. باز هم بگویم؟ دیگر چه؟ این که همه مثل گل پرپر شدند و هیچ کس نایستاد تا ببیند پرپر شده کناری کیست؟ چون همه مشغول زدن معبر بودند. فرمانده گفته بود: «من نمی دانم. معبر باید باز بشود. چطورش را بعداً خودتون از آقا امام حسین بپرسید.» آه حرف. حرف. حرف و باز هم حرف. خدا می داند و تنها او می داند چقدر حرف. خدا می داند و تنها او می داند چقدر ترکش تن احمد را سوراخ کرد یا این خونی که روی من خشکیده است مال کیست. تنها خدا می داند که بیشتر بچه هایی که آن شب رفتند، حتی وقت نکرده بودند سحری بخورند. آخر چه کسی وقت می کند وسط آن همه آتش و میان میدانی از مین و کنار پرپر شده های دوست داشتنی سحری بخورد؟» داشتم به علی نگاه می کردم. درست بود که مؤمن نباید به خودش ضرر بزند، اما دل را چکار می کردیم؟ اگر آن شب سحری می خوردیم حتماً به دلمان و به آن چیزی که روح می نامند، ضرر می رساندیم. همان جا از علی قول گرفتم که دفتر چند روزی دستم باشد. باید دل و روحم را تازه می کردم.