loader-img-2
loader-img-2
نعلبند
نعلبند
یک روز افسری به نام یوسف به اردوگاه آمد که از نظر جسمانی هیکلی درشت و شکمی بزرگ داشت و چون به حالت به خصوصی راه می‏رفت، نام او را «شُل میری» گذاشته بودیم. او سعی می‏کرد یک نفر را به عنوان جاسوس از بین برادران انتخاب و مشخص کند و به همین دلیل یک ماه تمام بود روی یکی از برادران اصفهانی به نام علی کار می‏کرد و به دلیل حساسیتی که برادران آزاده در برخورد عالی ایرانیان با عراقیها داشتند، به من می‏گفتند: عظیمی، به علی بگو با این افسر عراقی صحبت نکند. من گفتم: علی یک برادر بسیجی و مطمئن است که چیز خاصی دست عراقیها نمی‏دهد. یک روز از علی پرسیدم: آن عراقی چه می‏گوید؟ گفت: هیچی، با من صحبت می‏کند و چیزهایی می‏پرسد از جمله شغلم را، و من در جوابش گفتم نعل‏بند هستم. پس از یک ماه که روی این برادر عزیز کار کرده و وعده و وعید به او داده بود، از او پرسیده بود که خوب در آسایشگاه چه خبر؟ گفته بود خبری نیست. افسر عراقی گفته بود چرا، در آسایشگاه یک خبرهایی هست و بچّه‏ ها کارهای تبلیغی و سیاسی انجام می‏دهند. علی گفته بود نه، خبری نیست. من که از همان اول گفتم نعل‏بندم و در ایران خروس و مرغ نعل می‏کنم. حالا اگر خروس و مرغ داری بیار تا برایت نعل کنم. و افسر عراقی آنقدر نادان و نفهم بود که حرفهای علی را باور کرده بود و پس از مدتی که نتوانسته بود اطلاعاتی از علی کسب کند، او را کتک زده و گفته بود : برو که تو به درد ما نمی‏خوری.
شهادت نامه یک شهید
شهادت نامه یک شهید
راستی خدا! امشب که شب عشقبازی است. چه کسانی را به حضور می پذیری؟ کدامیک از دوستانم را می خواهی از بینمان ببری؟ ای کاش دل بی طاقتم صبر می کرد و این سوال را نمی کرد. شاید بارها و بارها این جمله را شنیده باشید که رزمندگان در سال های دفاع مقدس تبدیل به عارفان بزرگی شده بودند که باید سالیان سال در طریقت بود تا بتوان به مقام والا رسید اما آنچه که این نظر را کاملا ملموس می نماید، مطالعه دست نوشته ها و وصیت نامه شهداست که به صورت عینی می تواند برای ما نمایان گر این نظریه باشد. آنچه که پیش روی شماست گوشه ای از مناجات عارف شهید محمد مهدی ضیایی بامعشوقش در شب «عملیات بیت المقدس 2» است. وی در «ماووت» عراق و در روز جمعه 25/10/66 به دیار دوست شتافت: ساعت 10:15 شب است و لحظات حساس و پرشوری را پشت سر می گذارم، صدای خواندن دعای کمیل از رادیو به گوش می رسد. آخر امشب شب جمعه است. چند دقیقه پیش که بیرون سنگر بودم هوا بهتر از شب های دیگر بود. هوا ابری بود اما باران و برف نمی آمد و بسیار تاریک، صدای خمپاره ها هر از چندگاهی سکوت را برهم می زد و نور انفجارات که درفاصله نه چندان دور منفجر می شد، چند لحظه ای کوتاه فضا را روشن می کرد. هنوز آتش زیاد نشده و تبادل آتش سبک است. امشب برایم شب بزرگی است، گویی گیج شده ام. گاهی قرآن می خوانم، گاهی بچه ها را دعا می کنم. گاهی صلوات می فرستم و گاهی هم دعا می خوانم. آخر امشب شب عملیات است و بچه ها همه برای عملیات سرازیر شده اند و من هم با چند نفر از بچه ها بنا به مصلحتی که حاج آقا روح افزا تشخیص دادند جلو نرفتیم. شب عملیات برای من شب رها شدن ازتمام رنج ها و وابستگی هاست. شب پرواز از عالم خاکی به سوی ملکوت، شب رستگار شدن است. شب دیدار است، آری دیدار!! آری امشب برایم شب بزرگی است و بسیار بسیار پرارزش، شب عملیات برای من شب وصل است، شب دیدار است. شب لقاء عاشق خسته دل با معشوق مشتاق است. شب عملیات برای من شب رها شدن ازتمام رنج ها و وابستگی هاست. شب پرواز از عالم خاکی به سوی ملکوت، شب رستگار شدن است. شب دیدار است، آری دیدار!! چه اسم زیبایی، دیدار با آنکه دوستش دارم و بزرگش می شمارم. دیدار با آنکه به خاطر او هرکار توانستم کردم و می کنم. شب عملیات شب نتیجه گرفتن است. شب برات گرفتن است. شبی است که دیگر خیلی ها راحت می شوند. خیلی ها می روند پیش آنها که زودتر پرکشیدند و ما را تنهای تنها درغم خود گذاشتند. هنوز چند صباحی از پرواز ملکوتی حاج قاسم و حاج رسول نمی گذرد و هنوز داغ آنها دل و روح ما را از اشتغال به خود وانگذاشته که باید در فراق چند تن دیگر باز هم بسوزیم. هنوز سوز دوری از شهید صادقیان و شهید داود و آقا سید محمد از دلمان برطرف نشده که سوز دیگری برآن وارد می آید. راستی خدا! امشب که شب عشقبازی است. امشب که شب دیدار است. چه کسانی را به حضور می پذیری؟ کدامیک از دوستانم را می خواهی از بینمان ببری؟ ای کاش دل بی طاقتم صبر می کرد و این سوال را نمی کرد. اما ای خدا آیا من را هم می بری؟ آیا بعد از چند سال آشنایی با تو دوری از تو، بعد ازچندسال گدایی کردن و سعی کردن، امشب شب دیدار ما هم می رسد یا نه؟ آیا امشب من را هم می بری یا نه؟ به خدا، ای خدا... به خودت قسم، که خسته دلم، سوخته دلم، دیگر برایم سخت شده است، هر روز در آتش فراق یک یک یاران سوختن سخت است. بی سروجان به سر شود بی تو به سر نمی شود ای خدا چه بگویم با تو و از این حرف ها کدام را بر زبان بیاورم که هرچه بگویم هم تو میدانی و هم من. منتهی هرچند وقت یک بار که دلم خیلی می گیرد مجبور می شوم درد دلم را در روی کاغذ با تو در میان بگذارم زیرا کسی ندارم که با او این سخنان را بگویم. محمد مهدی ضیایی ماووت 24/10/66
شهادت نامه یک شهید
شهادت نامه یک شهید
راستی خدا! امشب که شب عشقبازی است. چه کسانی را به حضور می پذیری؟ کدامیک از دوستانم را می خواهی از بینمان ببری؟ ای کاش دل بی طاقتم صبر می کرد و این سوال را نمی کرد. شاید بارها و بارها این جمله را شنیده باشید که رزمندگان در سال های دفاع مقدس تبدیل به عارفان بزرگی شده بودند که باید سالیان سال در طریقت بود تا بتوان به مقام والا رسید اما آنچه که این نظر را کاملا ملموس می نماید، مطالعه دست نوشته ها و وصیت نامه شهداست که به صورت عینی می تواند برای ما نمایان گر این نظریه باشد. آنچه که پیش روی شماست گوشه ای از مناجات عارف شهید محمد مهدی ضیایی بامعشوقش در شب «عملیات بیت المقدس 2» است. وی در «ماووت» عراق و در روز جمعه 25/10/66 به دیار دوست شتافت: ساعت 10:15 شب است و لحظات حساس و پرشوری را پشت سر می گذارم، صدای خواندن دعای کمیل از رادیو به گوش می رسد. آخر امشب شب جمعه است. چند دقیقه پیش که بیرون سنگر بودم هوا بهتر از شب های دیگر بود. هوا ابری بود اما باران و برف نمی آمد و بسیار تاریک، صدای خمپاره ها هر از چندگاهی سکوت را برهم می زد و نور انفجارات که درفاصله نه چندان دور منفجر می شد، چند لحظه ای کوتاه فضا را روشن می کرد. هنوز آتش زیاد نشده و تبادل آتش سبک است. امشب برایم شب بزرگی است، گویی گیج شده ام. گاهی قرآن می خوانم، گاهی بچه ها را دعا می کنم. گاهی صلوات می فرستم و گاهی هم دعا می خوانم. آخر امشب شب عملیات است و بچه ها همه برای عملیات سرازیر شده اند و من هم با چند نفر از بچه ها بنا به مصلحتی که حاج آقا روح افزا تشخیص دادند جلو نرفتیم. شب عملیات برای من شب رها شدن ازتمام رنج ها و وابستگی هاست. شب پرواز از عالم خاکی به سوی ملکوت، شب رستگار شدن است. شب دیدار است، آری دیدار!! آری امشب برایم شب بزرگی است و بسیار بسیار پرارزش، شب عملیات برای من شب وصل است، شب دیدار است. شب لقاء عاشق خسته دل با معشوق مشتاق است. شب عملیات برای من شب رها شدن ازتمام رنج ها و وابستگی هاست. شب پرواز از عالم خاکی به سوی ملکوت، شب رستگار شدن است. شب دیدار است، آری دیدار!! چه اسم زیبایی، دیدار با آنکه دوستش دارم و بزرگش می شمارم. دیدار با آنکه به خاطر او هرکار توانستم کردم و می کنم. شب عملیات شب نتیجه گرفتن است. شب برات گرفتن است. شبی است که دیگر خیلی ها راحت می شوند. خیلی ها می روند پیش آنها که زودتر پرکشیدند و ما را تنهای تنها درغم خود گذاشتند. هنوز چند صباحی از پرواز ملکوتی حاج قاسم و حاج رسول نمی گذرد و هنوز داغ آنها دل و روح ما را از اشتغال به خود وانگذاشته که باید در فراق چند تن دیگر باز هم بسوزیم. هنوز سوز دوری از شهید صادقیان و شهید داود و آقا سید محمد از دلمان برطرف نشده که سوز دیگری برآن وارد می آید. راستی خدا! امشب که شب عشقبازی است. امشب که شب دیدار است. چه کسانی را به حضور می پذیری؟ کدامیک از دوستانم را می خواهی از بینمان ببری؟ ای کاش دل بی طاقتم صبر می کرد و این سوال را نمی کرد. اما ای خدا آیا من را هم می بری؟ آیا بعد از چند سال آشنایی با تو دوری از تو، بعد ازچندسال گدایی کردن و سعی کردن، امشب شب دیدار ما هم می رسد یا نه؟ آیا امشب من را هم می بری یا نه؟ به خدا، ای خدا... به خودت قسم، که خسته دلم، سوخته دلم، دیگر برایم سخت شده است، هر روز در آتش فراق یک یک یاران سوختن سخت است. بی سروجان به سر شود بی تو به سر نمی شود ای خدا چه بگویم با تو و از این حرف ها کدام را بر زبان بیاورم که هرچه بگویم هم تو میدانی و هم من. منتهی هرچند وقت یک بار که دلم خیلی می گیرد مجبور می شوم درد دلم را در روی کاغذ با تو در میان بگذارم زیرا کسی ندارم که با او این سخنان را بگویم. محمد مهدی ضیایی ماووت 24/10/66
تانک نماد مقاومت سوسنگرد و خاطرات آن
تانک نماد مقاومت سوسنگرد و خاطرات آن
در برخی خاطرات می خوانیم: در بعضی شهرها مثل سوسنگرد و بستان، عده ای مزدور، با قربانی کردن گاو و گوسفند در برابر قدوم سربازان متجاوز، از آنان استقبال کردند و ... تابستان 1363 که در اردوگاهی کنار رود سابله در بستان مستقر بودیم، وقتی برای مرخصی به سوسنگرد می رفتیم، مردم خود آن سامان می گفتند: "وقتی عراقی ها شهر را اشغال کردند، تعداد اندکی از مزدوران که از آمدن ارتش عراق ذوق زده شده بودند، در برابر تانک های آنان گاو و گوسفند قربانی کردند و به رقص و پای کوبی پرداختند. حتی صدام وقتی برای مشاهده فتوحات سربازانش به سوسنگرد آمد، در همین مسجد کنار رودخانه کرخه، برای تعداد کمی از مردم که نتوانسته بودند از شهر خارج شوند، سخنرانی کرد و فردی بدبخت را که زمان شاه امام جمعه منصوب حکومت طاغوت بود و با پیروزی انقلاب اسلامی از طرف مردم برکنار شده بود، مجدداً به امامت جمعه سوسنگرد برگزید که پس از آزادی سوسنگرد به درک واصل شد." راست و دروغش با خود اهالی سوسنگرد که با همت همان دلیرمردان بود که پوزه خائنین و اشغالگران به خاک مالیده شد و سوسنگرد عزیز به آغوش ایران اسلامی بازگشت و خائنان راه فرار در پیش گرفتند...!!!آنان که از صدام استقبال کردند ...نه!فرار به عراق، نه! آن چه جای تأسف بسیار دارد، این است که مسئولین امر که به دنبال مشابه سازی و کپی برداری موزه های جنگ با بودجه های چند صد میلیاردی هستند، در برابر تحریف و تخریب این اثر که با قرار داشتن در وسط شهر سوسنگرد، نماد تجاوزگری بعثیان در حق مردم است، و نشانی از موزه ای مردمی به وسعت خوزستان عزیز، سکوت اختیار کرده اند! کسی که توانست ماشین جنگی صدامیان را در سوسنگرد منهدم کند و ارتش اشغالگران را زمین گیر سازد تا مبادا خوزستان را اشغال کنند، هنوز در قید حیات است. او کسی نیست جز ستوان نیروی هوایی "حسین اخوان" که با وجودی که محل خدمتش آن جا نبود، مزاحم ارتش صدام شد و دوشادوش برادرش "کاظم" (که قریب 30 سال پیش به همراه احمد متوسلیان، سید محسن موسوی و تقی رستگار توسط مزدوران صهیونیسم در لبنان ربوده شدند) به آفریدن حماسه های بس شگفت پرداخت. خیلی ساده! یعنی: تانکی که بیش از 30 سال تمام، نماد تجاوزگری و جنایت اشغالگران بعثی بود، چون مزاحم احوال و اوقات و کسب و کاسبی عده ای خاص بود، از صحنه تاریخ حذف شد از دیگر جرم های عظیم او(تانک) این که، سردار شهید دکتر "مصطفی چمران" که سوسنگرد آزادی اش را مدیون او و هم رزمان شهیدش است، در یکی از نوشته های خود در خصوص حماسه سوسنگرد این گونه آورده است: شوق دیدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج می زد و هنگامی که شجاعت و مقاومت های تاریخی آن ها در نظرم جلوه می کرد، قطره اشکی بر رخسارم می غلتید. "ستوان فرجی" و "ستوان اخوان" را به یاد می آورم که با بدن مجروح، با آن روحیه قوی، از پشت تلفن با من صحبت می کردند، در حالی که سه روز بود که غذا نخورده و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمی حاکم شرع، دکانی یا خانهای را باز کنند و از نان موجود در محل، سدّ جوع نمایند. آن دو صرفاً پس از این که حاکم شرع اجازه داد که رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب می توانند اموال مردمی را که از شهر گریخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگی وارد یک دکان شوند و بعد از نوشتن فهرست مایحتاج خود، از آن ها استفاده کنند. این تقوا در این شرایط سخت از طرف این جوانان پاک رزمنده و مقاوم، آن چنان قلبم  را می لرزانید که سر از پا نمی شناختم.
پرواز فرشتگان
پرواز فرشتگان
از این که در سخت ترین و حساس ترین شب عملیات کربلای 5 ، قرار است با "گردان امام سجاد" وارد عمل شویم، خوشحالیم. «احمدرضا» از جا می پرد و به مسئول دسته می گوید: محمدجان، قربان تو که ابن خبر را آوردی. «مجتبی» می گوید: بچه ها بلند شوید کوله ها را بررسی کنید و چیزی بخورید که خدا می داند امشب چه خواهدشد؟! سوار آمبولانس ها می شویم و خود را به گردان می رسانیم و به دنبال گردان به سمت "شهر دوئیجی"، پیاده به راه می افتیم. به دشمن نزدیک می شویم تا جایی که صدای تانک های عراقی ها را می شنویم. فرمانده گردان دستور حمله را صادر می کند و نیروها شروع به تیر اندازی می کنند و آسمان و زمین از تیر و ترکش و انفجار پر می شود. چند دقیقه ای می گذرد، مجروحان زیادی روی زمین ریخته اند، آتش دشمن لحظه به لحظه افزایش پیدا می کند تا جایی که فرمانده گردان و معاون او شهید می شوند!  «احمدرضا اسماعیلی» را می بینم که بالای سر مجروحی نشسته و او را پانسمان می کند و در همین لحظه تیری به گردنش اصابت می کند و به شهادت می رسد. محمد، مسئول دسته به نزدم می آید و می گوید «کریم تسلیمی» و« محمد خلقی» هم شهید شدند و بعد به سمت جلو می دود. شلیک تانک ها، نفربرها و تیربارهای عراقی امان را از بچه ها گرفته و کار مداوای مجروحان بسار سخت شده است. هنگام پیشروی، «مجتبی کامران» را می بینم که در زیر آتش سنگین همزمان به چند مجروح رسیدگی می کند ، سلام می کنم و خسته نباشید می گویم. و به راه خود ادامه می دهم. مسئول گروهان به نزدم می آید و می گوید: امدادگر، می گویم: بله؛ می گوید: مسئول دسته شما کیست؟ می گویم: «محمد ادهمیان»، می گوید: جسدش کمی جلوتر است. هنگام برگشت جسدش را جانگذارید و بعد ادامه داد: فرمانده گردان و معاون های او شهید شدند، از این لحظه به بعد من مسئول "گردان امام سجاد (ع)" هستم و شما هم بدانید که مسئول امدادگران هستید، تا چند دقیقه دیگر و با هماهنگی، حمله دوم را شروع می کنیم، آماده باشید! به خودم می گویم: مسئول دسته که شهید شد، «احمد رضا اسماعیلی»، «کریم تسلیمی» و «محمد خلقی» هم همینطور! پس من می مانم و «مجتبی کامران» و «حاج آقا رحمانی» و «رسول افغانی». باید سریع به سراغشان بروم و آن ها را آماده کنم. به سمت عقب ، به طرف محلی که «مجتبی کامران» را دیده بودم به راه می افتم، چند قدم که بر می گردم «مجتبی» را در بین چند جسدی که مشغول پانسمانشان بود، می بینم که خون آلود روی زمین افتاده است. سریع به جلو برمی گردم و احساس می کنم به تنهایی باید کار امداد را انجام دهم. تک تیراندازها، با غریو تکبیر به سمت خاکریزهای عراقی حمله ور می شوند و عراقی ها تانک ها را می گذارند و فرار را به قرار ترجیح می دهند ... از لابه لای نخل ها و نیزارها، "شهر دوئیجی" نمایان است. تقریبا با تصرف این خاکریزها کنترل شلمچه به دست نیروهای خودی می افتد و فرصتی می شود تا مجروحان را به عقب برگردانیم. سراغ امدادگرها را می گیرم، از تک تیراندازهای "گردان امام سجاد (ع)" سوال می کنم: «عباس رحمانی» و «رسول افغانی» را ندیدید؟ و آن ها می گویند: نه! به کمک امدادگران می روم، «کریم تسلیمی »، «محمد ادهمیان» ، «مجتبی کامران» و«احمد رضا اسماعیلی» را به عقب منتقل می کنم و هر چه به دنبال جسد «محمد خلقی» می گردم او را نمی بینم. به پست امدادگردان برمی گردم و سراغ «عباس رحمانی» و« رسول افغانی» را می گیرم. بچه ها می گویند: اوایل شب جسدهایشان را به عقب انتقال دادیم! سراغ جسد«محمد خلقی» را می گیرم، می گویند: او را ندیدیم. در آن شب خونبار پرواز دسته جمعی فرشتگان نجات را شاهد بودم و در این پرواز گروهی هیچ فرشته ای از خود ردپایی به جای نگذاشت!  
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم5/ اروند و گرازهایش
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم5/ اروند و گرازهایش
دو روز بعد من و «الهی» کلافه و منتظر، روی نیمکت های محوطه باز "پادگان شهید دستغیب" نشسته بودیم و کنجکاوانه، گذر زمان را نظاره می کردیم. «الهی» آهی کشید که تا ته دلش را خواندم. خندیدم و گفتم: چه خبر محمد آقا؟ طاقت داشته باشید ... دیر کردم، گفتند امروز می آیند دنبالمان ...«الهی» با نگاه متواضع همیشگی اش، فقط لبخندی زد و سرش را پایین انداخت. گفتم: خوبی آن این است که ماموریت، در خلیج است و حداقل آن جا گراز ندارد  خندید و گفت: خوب، کوسه که دارد ...گفتم: راست می گویی، می گویم آدم کم اقبال را در بیابان هم کوسه می زند ...«الهی» زد زیر خنده و گفت: مگر تو هم از گرازها تنه خوردی؟گفتم: از بچه های واحد کسی را می شناسی که در چولان های اروند راه رفته باشد تنه نخورده باشد؟گفت: معلوم است خیلی به آن ها علاقه داری!.....گفتم: آره، خیلی دوستشان دارم. چه جورهم ... اسمشان که می آید، حالم به هم می خورد می دانی؟ چه طوری هستند .... با آن هیکل بزرگ و قوی، گردن کوتاه آن پوزه بلند، موهای سیخ سیخی و نوک تیز ... اصلا می دانی چرا نمی توانند گردنشان را به چپ و راست خم کنند؟ چون گردنشون خیلی کوتاهه، در عوض خیلی گردنشان قطور و قویه. برای اینکه چیزی را ببینند مرتب باید به چپ و راست بچرخند. بعضی وقت ها خیلی خنده دار می شد. اگر یکی از بچه ها از سر یک گراز، ضربه می خورد، گراز برای اینکه ببیند به کی تنه زده است؛ باید دور می زد و فرد مقابل را نگاه می کرد. آن وقت همان شخص از انتها گرازه هم ضربه می خورد. مثل تیر دو زمانه بود .. حالا کاشکی فقط ضربه می زد و در می رفت. بعضی وقت ها هم با آن صدای نخراشیده اش و پای کوتاهش، آدم را دنبال می کرد که حسابی حال  بچه ها را جا می آورد. حالا در آن موقعیت، نه می توانی او را فراری بدهی، نه سر و صدا راه بندازی، نه شلیک کنی، فقط باید دو تا پا قرض کنی و فرار کنی.ادامه دارد. یک بار بچه ها کنار ارونددر چولان ها پناه گرفته بودند تا موقعیت آب مناسب بشود و بروند آن طرف اروند برای شناسایی، یک خانواده گراز به آن ها حمله می کند. بچه ها اگر بلند می شدند، دیده می شدند و لو می رفتند، هر چی تقیه می کنند، افاقه نمی کند. در وضعیت نامناسب جزر و مد اروند می زنند به آب. با هزار تا مشکل می رسند آن طرف اروند ولی یک جای ناشناس. دنبال منطقه که می گردند؛ یک جای جدید پیدا می کنند که تا حالا آن جا را ندیده بودند و آن منطقه جدید، شناسایی اش برای عملیات که در راه بود، خیلی مهم بود. خلاصه شناسایی آن شب خیلی پربار شده بود و بچه ها می گفتن: گرازها، وسیله امداد غیبی شده بودند. گفت: جالب است، شنیدم جان سخت هستند ...گفتم: آره .. چه جور هم. یک بار یک گراز آمده بود داخل سنگر و حمله کرده بود به بچه ها، می گفتن خیلی قوی و خطرناک بود. هرکاری می کنند برود بیرون نمی رود و همه جا را به هم می زند. «جلیل عابیدینی» از بچه های اطلاعات عملیات سی تا تیر به گراز می زند، گراز هنوز نمرده بود. آخرش تا تیر به سرش نمی خورد؛ نمی میرد.
ارزیابی یک دیده بان
ارزیابی یک دیده بان
خاطرات تلخ و شیرین زیادی با دوستان داشتم که شدیدا فقدان آن ها مرا متحول کرد. برایم خیلی سخت بود. زندگی و زنده بودن تا آن روز هیچوقت برایم اینقدر بی ارزش ننموده بود. خلوص و پاکی این دوستان، صمیمیت و وابستگی عجیبی برایم ایجادکرده بود. براستی که اگر چند روزی آن ها را نمی دیدم دلتنگ می شدم. یاد شعری منسوب به امیر المومنین علی(ع) می افتم: یقولون ان الموت صعب علی الفتی    مفارقه الا حباب والله اصعب می گویند مرگ بر جوان سخت است، دوری دوستان بخدا (قسم) سخت تر است. چه دوران خوشی در جبهه های غرب و جنوب با آن ها داشتیم.. بعضی وقت ها صدای گلوله ای یا خمپاره ای از زیر ارتفاعات گامو به گوش می رسید. ما دیده بانان عادت داشتیم تنها و در دل شب در سکوت کامل درسنگر یا دکل دیده بانی گریه می کردیم خیلی حال عجیبی داشت. در دکل های جنوب، بعضی شب ها ساعت ها گریه می کردم تا چفیه ام کاملا خیس می شد و بعد متوجه می شدم صبح شده است. مناجات و سجده شبانه در مسیر نوازش نسیم ملایم هور و سکوت جزیزه مجنون در بالای دکل و سکوت کامل خیلی لذّت داشت؛ خصوصا در دکل های فشار قوی در جزیره مجنون که 60 الی 70 متر با زمین فاصله داشت و باد آن ها را مانند گاهواره جابه جا می کرد و احساس سبکی و پرواز داشتیم. روز بعد با دوستان در سنگر صحبت می کردیم و صحبت در مورد تفاوت جنگ در غرب و در جنوب بود؛ و همچنین اینکه موقعیت ما، در جبهه های غرب و جنگ در جبهه های شمالی جنگ در دشت و خاکریز، تفاوت اساسی با جنگ کوهستان داشت.تمام هدف ما در جنگ کوهستان رسیدن به دشت و تسهیل در پشتیبانی نیروها بود. چون در غرب خصوصا در جاهایی که راهی برای تردد وجود نداشت، پشتیبانی عملیات و نیرو مشکل بود و با هلی کوپتر نیز چندان موفق نبود ازقاطر استفاده می شد. همچنین بحث دوستان موضع ما و موقعیت دشمن بود. در کوهستان برای حفظ یک ارتفاع نیروی کمی با امکانات بالا نیاز بود و بر عکس برای گرفتن ارتفاع، نیروی زیاد و تلفات زیاد لازم بود و به راحتی نمی شد کار کرد. مخصوصا برای منطقه ای مانند اینجا که ارتفاعی مسلط مانند گامو (گمو) که حتی تابستان ها هم بدون برف نبود در دست دشمن و پشت سر ما بود. یعنی دشمن تسلط کاملی بر تردد و عملیات ما داشت. دشمن از روی همین ارتفاع به راحتی عقبه ما را با خمپاره مورد اصابت قرار می داد و حتی می وانست تردد ماشین های سبک را دچار مشکل نماید.
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم.4/ اروند و رام کردن آن
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم.4/ اروند و رام کردن آن
... داشتم با خودکارم، کاغذ روی میز را خط خطی می کردم. حوصله ام حسابی سر رفته بود . چشمم که به «محمد رضا الهی »خورد، نگاهمان در هم قفل شد. او هم با نگاهش سوال کرد: موضوع از چه قرار است؟-شانه هایم را بالا انداختم، یعنی که نمی دانم! او هم مثل من گیج شده بود. نزدیک به سه ساعت بود که ما در جلسه بودیم. نیمه های جلسه، دیگر داشت باورم می شد که اشتباهی به جلسه دعوت شده ام، چون در تصمیم های آن جلسه هیچ سهمی نداشتم.صحبت از یک پروژه بزرگ بود و یک عملیات عظیم که برای انجام آن احتیاج به انجام کارهای جانبی زیادی بود. فکر این که در این عملیات هیچ سهمی نداریم؛ آزارم می داد. در این بین، کلمه ای شنیدم که ناگهان سرم سوت کشید. فکر کردم دلایل شرکت من و الهی در این جلسه را فهمیدم: اروند.بدنم سرد شد. دوباره آب، عمق فین غواصی، سرما ، لرزش، صدای به هم خوردن دندان ها، قایق عاشورا، سوزش آفتاب روی پوست بدن و صدای بالا کشیدن زیپ لباس غواصی. اروند، اسمی بود که شنیدنش هر غواص جنگ دیده ای را هوایی می کرد و بار دیگر تمام دیده ها و دانسته هایم درباره اروند در ذهنم شروع به رژه کردند.اروند رودخانه ای است بسیار عظیم که تشکیل شده از آب های سه کشور ایران؛ عراق و ترکیه است. این رودخانه در دهانه فاو به خلیج فارس ملحق می شود. نکته جالب در مورد امواج این رودخانه این است که روی سطح اروند جریان صاف، ساکت و آرام است، اما در عمق آن غوغایی به پاست و خروش و طغیان واقعی رودخانه زیر آب است. به طوری که اگر لنگر کشتی که در اروند لنگر می اندازد ضعیف باشد، جریان رود، کشتی یا یدک کش را از لنگر جدا می کند و با خود می برزد. این رود خانه در طول بیست و چهار ساعت، چهار بار جزر و مد را به خود می بیند.شش ساعت جزر و شش ساعت مد. وحشی ترین حالت اروند، آخر جزر و مد بود. «احمد شیخ حسینی» از بچه های اطلاعات عملیات، می گفت: آخر جزر، در این غوغا، مرد می خواهد که بتواند با آب بجنگد، در این وقت ها دو تا جنگ داری که باید آن دست و پنجه نرم کنید. یکی جنگ با آب و دومی جنگ با دشمن، اگر در جنگ با آب پیروز شدید، تازه می رسید به جنگ با دشمن.اروند، این رودخانه عظیم، برای کل دنیا عجیب و ناشناخته است. هنوز محققان کل دنیا نتوانسته اند جزر و مد این رودخانه را به طور کلاسیک تجزیه و تحلیل کنند. یادم می آید زمانی که برای شناسایی موقعیت جزر و مد اروند برای والفجر 8 کار می کردیم، بروشورهایی از موسسه ژئوفیزیک لندن به دستمان رسید که تمام اطلاعات جغرافیایی و طبیعی زمین را به عنوان یک مرجع مطمئن، به طور مداوم منتشر می کرد. در این بروشورها اطلاعات مربوط به آب، هوا، دریاها ، رودخانه و کانال های بزرگ مثل کانال سوئز و عقبه و یا اطلاعات مربوط به سردی و گرمی هوا، غلظت نمک آب و حتی جانوران آن آب، از قبیل ماهی ها و کوسه ها و یا وضعیت هلال ماه ذکر می شد. جالب اینجا بود که وقتی این بروشورها به دستمان رسید، پس از ترجمه متوجه شدیم که مطالب بروشورها هیچ مطابقتی با وضعیت اروند نداشت. به طور مثال اگر در آن ها ذکر شده بود. ساعت 12 نیمه شب اروند جزر است، همان ساعت اروند مد کامل بود ... چقدر بچه ها سختی کشیدند تا زبان این رودخانه را فهمیدند و « آرام رام کردند ».شناخت اروند حدود نه ماه قبل از عملیات والفجر 8 انجام گرفت و فهمیدیم که تکنولوژی دیگر کاربردی ندارد و دست به دامن تجربه و تمرین شدیم. شناخت اروند به طریقه ای کاملا سنتی انجام گرفت و در این راه دست به دامن افرادی شدیم که قبلا با این رودخانه سر و کار داشتند مثل ناخداها ، لنج داران آن زمان، ماهیگیری ها، مردان بومی، ساکنین شهر و قصر و .... کسانی بودند که تجربه آن ها ما را در این کار یاری داد. یکی از شهدایی که ما در راه شناخت اروند داشتیم، «شهید حناویی» بود؛ یکی از اولین شهدای پیشرو در شنا و غواصی. اواخر سال 62 برای شناسایی منطقه آبادان هنوز مسئله غواصی به این شکل مطرح نشده بود ، قرار شد دو نفر از بچه ها از اروند عبور کنند. شهید حناوی که آن موقع در تعاون لشکر کار می کرد، یکی از افرادی بود که برای این کار انتخاب شد. جانباز بود و چند تا از انگشت های دستش قطع شده بود. اهل همان حوالی بود و قبلا در اروند شنا کرده بود. نفر بعد «طهمورثی» بود که در شنا خیلی زبده بود. بعد از اعلام آمادگی توسط، دو نفر قرار شد عملیات به خاطر جریان بسیار تند اروند ابتدا به طور آزمایشی در بهمن شیر انجام شود و شب بعد عبور از اروند صورت پذیرد. شب بسیار سردی بود و سرمای جنوب تا مغز استخوان ما را که با لباس کنار بهمن شیر ایستاده بودیم، می سوزاند. وقتی به «شهید حناوی» و «طهمورثی» نگاه می کردم که قرار بود در این هوا درآب اروند بروند، لزوم می گرفت. کار خیلی ضرب الاجلی بود، حتی برای همراهی بچه ها قایق هم پیش بینی نشده بود. آن دو حرکت کردند چشم های نگران بچه ها، آن ها را همراهی کرد. مقداری که از ساحل جلوتر رفتند  عضلات پای «شهید حناوی» گرفت و حرکتش کند شد. «طهمورثی» نگران «حناوی» شد و رفت طرفش. «حناوی» به «طهمورثی گفته بود: تو حرکت کن، چیزی نیست. «طهمورثی» حرکت کرد. وقتی به آن طرف بهمن شیر رسید، «حناوی» حرکتش درآب متوقف شد و فهمیدیم که «حناوی» دچار مشکل جدی شده است. هر چه انرژی داشتم، جمع کردم و فریاد کشیدم: «طهمورثی»...، «حناوی» ...برگرد...، حناوی...همه فریاد کشیدند، «حاج مجتبی مینایی»، «مشفق»، «محسن ریاضت» ...ما کنار بهمن شیر بودیم، «شهید حناوی» وسط بهمن شیر و «طهمورثی» آن طرف بهمن شیر. وقتی «طهمورثی» به «حناوی» رسید، «حناوی»، شهید شده است ... بدنم گرم شده بود. صدای تپش قلب خودم را می شنیدم. حس کردم دارم عرق می کنم. چند لحظه بعد در جلسه عنوان شد که ماموریت من ( اکبر توانا ) و «محسن الهی» کاملا محرمانه است و توجیه آن به طور خصوصی و در جلسه دیگری انجام خواهد شد و برای آمادگی باید هر چه سریع تر خود را به "پادگان شهید دستغیب"، واقع در اهواز برسانیم. در این گیر و دار، فقط مکان ماموریت ما نام برده شد که باعث تعجب بیشتر من و «محمد رضا الهی» شد. مکان ماموریت ما، خلیج فارس بود!.
وصیت ها...
وصیت ها...
همسرم: مرا ببخشید می دانم که می بخشید. نتوانستم آنچنان که حق یک همسر است ادا کنم ولی چکنم که چاره نیست که بانگ رحیل زده اند و اگر نروم از جای میمانم و از جای ماندنی که خجلت زده و سر افکندگی. انشاالله که با انتخاب شغل معلمی به تربیت بچه های اسلام بپردازی. خانواده ی شهدا را یادت نرود برنامه ی دیدار با خانواده ی آنها را ادامه بده. مرا در دعاهایت فراموش نکن و برایم طلب مغفرت کن. فراموشت نمیکنم در جنت و فردوس و جنان. از همسرم که محنتها و صبرهای زیادی تا به حال کشیده و میکشد می خواهم در تربیت مهدیه دختر کوچکم همت زیادی به خرج دهد و در صورت امکان او را حافظ قرآن بار بیاورد. همسرم... اگر خداوند نعمتی را به ما هدیه کرد نامش را مهدی بگذار و لقبش را لطف الله یا عنایت الله و پاسداری تربیت کن و لباس پاسداری بر تنش کن و او را تشویق کن که پاسدار شود. از مهدیه و مهدی عزیزان کوچولو و امیدان آینده ی اسلام می خواهم که پدرانشان را از یاد نبرند و او را دعا نمایند.از آنها می خواهم که راه علم و معرفت را پیش گیرند که سعادت دنیا وآخرت در آن نهفته است. انشالله با قلبی آکنده از معرفت ولایت و محبت آل علی(ع) در تمام مراحل زندگی موفق باشید و پدر گناهکار و منتظر دعایتان را از از این معرفت که کسب نموده اید فراموش ننمایید و خیراتی نصیبش کنید.
صبحانه ای خاطره انگیز در طلائیه
صبحانه ای خاطره انگیز در طلائیه
 بعد از ظهر یکی از این روزها جلسه ای داشتیم در تیپ و گفتند نماینده ارتش آمده و گفته هر طور شده ما امشب می آییم و ما هم بخاطر اینکه واقعا خسته شده بودیم و سه ماه بود که در این خط مستقر بودیم و بیشتر تجهیزات را به عقب فرستادیم و اگر مثلا 10 تانکر در خط داشتیم آنها را به 4 تانکر رساندیم و آنها را پر نگه می داشتیم تا برای یک شب آب داشته باشیم . وسایل و پتو ها را و... همه را جمع کردیم و به اندازه هر نفر دو پتو نگه داشتیم که یکی را برای زیرانداز استفاده کنند و دیگری را برای روانداز . سلاح های اضافی را داده بودیم برده بودند عقب. مهمات اضافه در خاکریز را جمع کردیم و فرستادیم عقب . باور کنید اگر آنشب عراق تک می کرد به ما یک ساعت نمی توانستیم دفاع کنیم از خودمان چرا که می گفتند همین الان تیپ در حال آمدن است و شب شد و خبری از آنها نشد . بی سیم زدیم گفتند که چون شب شده می مانیم پشت خاکریز دوم گفتیم ما چکار کنیم گفتن که باقیمانده آنها نیامده اند و باید ایستاد تا همه آنها برسند. ما آنشب را هم ماندیم ولی تا صبح همه نگهبانی دادند . صبح که بلند شدیم خواستیم صبحانه بخوریم نان نداشتیم البته شب شام آورده بودند ولی نان آنچنانی نمانده بود، که فرستادیم از تیپ نان و پنیر آوردند و تازه متوجه شدیم تمام وسایل تدارکات را برده اند عقب مانده بودیم چای در چی درست کنیم . دیدیم هر گروهان یک کتری نگه داشته بودند برای خودشان ولی برای سنگر فرماندهی که ده پانزده نفر بودیم و سه بیسیم چی بود نادر بود و من بودم و محسن پویا بود و دست نشان بود و رحیم قمیشی بود و چند نفری دیگر که پیش ما بودند وسیله ای برای درست کردن چای نداشتیم . گفتیم چکار کنیم و خلاصه آتشی روشن کردیم و گفتند حالا کتری چه کنیم . گفتیم درب سنگر تدارکات چند حلب پنیر افتاده است برو بردار بیا تا بهت بگویم چه کن . رفتند حلب های کفک زده را آوردند و دیدیم ناجورند. با درباز کن مهمات دور تا دور آن را درآوردند و با سنگ لبه هایش را کوبیدیم تا دست کسی را پاره نکند و گفتیم داخلش را بشویید . داخلش را شستند و گفتیم حالا پرش کنید از آب . نصفه پر شد از آب و آوردند و گذاشتیم روی آتش که بدنه اش شد سیاه سیاه . پتو را انداختیم بیرون سنگر اواخر آبان و اوائل آذر ماه بود و هوا خنک بود و هنوز هم آفتاب نزده بود آب هنوز جوش نیامده بود که شروع کردیم به نان و پنیر خوردن با گوجه و هر چه بود . آب جوش آمد و چای را ریختیم توی حلبی آب جوش و چای درست شد و قاشق هم برای شیرین کردن نداشتیم که با چوب همش زدیم و خلاصه چای را درست کردیم . دیدیم که لیوان نداریم که رفتیم شیشه های مربا را آوردیم که یکی دو تا بیشتر نبود و تازه اگر چای گرم هم بریزیم در آن می شکند و گفتیم چای را با آب سرد خنک کنید تا هم چای خنک شود و گرم رنگ تر شود و هم لیوانها در امان بمانند دو لیوان را آوردند و ریختند و باقی ماندند بدون چای . گفتیم خوب چه کنیم ما عادت داریم لیوان چای بغل دستمان باشد که صبحانه می خوریم و با هر لقمه چای را بخوریم . خلاصه به این نتیجه رسیدیم که هر کس گوشه ای از این حلبی را بگیرد و بکشد بالا داغ هم که نیست گفتند بابا سیاه می شویم گفتیم بی خیال هر کس دستش سیاه شد بقیه برایش لقمه می گیرند . خلاصه کسانیکه دستشان سیاه شده بود لقمه گذاشتیم به دهانشان و خودشان با حلبی 20 لیتری چای می خورد. از این داستان هم عکس گرفته ایم و نمی دانم عکسهایش دست چه کسی هست ولی هر چه گشتم در آلبوم خودم نبود. ولی یک خاطره خوبی بود که در ذهنمان مانده بود و گاهی به بچه ها می گویم وقتی خاطرات را مرور می کنیم می گویم فلانی یادت می آید در بشکه فلزی چای خوردیم آن روز صبح . ساعت 9 و 10 صبح بود که دیدیم اولین تانک تیپ لشکر 92 زرهی آمد و مستقر شدند عکس توسط آقای محسن پویا اهدا گردید
مناجات شهید اسکندری
مناجات شهید اسکندری
این ساعات آخر عمر بنده بیچاره و بدبخت و رو سیاه و مفلوک در اندیشه ای سخت هولنلک در فکری سوزنده و جانگداز با دلی پرخون وجگری لخته لخته از دم به عاقبت خود می نگرم. همی بینم که در گور در لحد سرد و بی روح افتاده ام. دو ملک غضبان الهی با گرز آتشین بر بالای سرم و من مانده مات و مبهوت و حیران و سرگردان. همی بینم که مرا خطاب می کنند بگو خدایت کیست بگو رسولت کیست بگو امامت کیست بگو کدام نماز را برای خدا انجام دادی!؟ کدام عمل را خالصانه به انجام رساندی؟ ولی هر چه می خواهم جواب بدهم مانند کسی که با حادثه عظیمی روبرو شده باشد ساکت و مبهوت می خواهم دهانم را باز کنم می خواهم فریاد بزنم جواب بدهم ولی حرف از زبانم بیرون نمی آید به گلویم فشار می آورم ولی کلمه ای بیرون نمی آید. آخه خداست که کلمات را به آدم یاد داده آخه خداست که کلمات رو به زبون آدم جاری می کنه ولی کسی که گرفتار غضب خدا باشه چه کنه چه خاکی به سرم بکنم که قبول بشم آخه من که نمی تونم حرف بزنم نمی تونم چیزی بگم نمی تونم کسی رو صدا کنم. در حدیث و روایات نوشتن که اگه ایمه رو صدا کنی جوابت میدن.اما چه کنم خدا اگه تو منو نبخشی اگه اجازه ندی که ایمه شفیع کسی مثل من بیچاره ی مفلوک در مانده از خدا بشه باید از تو اجازه بگیره خودت گفتی لا یشفع عنده الا باذنه چه کار باید بکنم...           بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ    گر کافرو گر بت پرستی بازآ                                        کاین درگه ما درگه نومیدی نیست    صد بار اگر توبه شکستی بازآ
عالِمی عامِل
عالِمی عامِل
چند ماه قبل از عملیات والفجر مقدماتی وارد گردان شد و یکراست آمد در دسته یاسر در گروهان نجف اشرف. او را از دوران انقلاب می شناختم و در سخنرانی هایش حضور پیدا می کردم هر چند چیز زیادی از صحبتهای سطح بالایش نمی فهمیدم ولی همین شناخت کافی بود که از حضورش در کنارمان و در چادرمان احساس غرور بکنم که آدم مهمی بین ماست. رفت و آمد افرادی با ماشینهای شرکت نفت و رد و بدل کردن اوراقی که گاهی امضاءایشان زیر آنها قرار می گرفت نشانگر کارهای مهم او در پشت جبهه بود و اصرار امام جمعه و مسئولین برای بازگرداندن او کارگر نمی افتاد چرا که او تصمیم خود را گرفته بود. توجهی به احترام و نگاه های ما نمی کرد و خود را همانند یک فرد عادی بین بچه ها گم کرده بود، کمتر با بچه ها قاطی می شد و احساس می کردم در حال و هوای دیگری به سر می برد و با شناخت و معرفت خاصی پا به جبهه گذاشته است و این احساس را داشتم که در دنیایی دیگر سیر می کند. از هر فرصتی برای مطالعه استفاده می کرد و معمولا در ساک همراهش چندین کتاب بود که در هیاهوی چادرها با آرامش مطالعه می کرد، لحظه ای متوجه او شدم که با چه سرعتی از اوراق کتاب می گذرد. طاقت نیاوردم و از او پرسیدم چطور می توانی به این سرعت کتاب بخوانی و معمولا چند روزه این کتاب را تمام می کنی؟ پاسخ داد بیشتر مطالب کتاب را می دانم که چه می خواهد بگوید لذا به سرعت از این مطالب می گذرم تا به مطلب جدیدی برسم. زمینه را مساعد دیدم تا بیشتر با او هم کلام شوم و باز پرسیدم دلیل معروفیت بعضی اعداد مانند چهل، هفت و ... چیست؟ که بلافاصله با یک نمی دانم بحث را تمام کرد تا دامنه صحبت همه گیر نشود و باز کلاس استادی و شاگردی برپا نشود. فشار زیادی از طرف فرماندهان بخاطر نوع ماموریت به گروهان ما وارد می شد. از رزم شبانه و بیدار باش با تیر و سر و صدا گرفته تا پیاده رویهای بیست کیلومتری و پشتک و واروهای بی سابقه که واقعا توان افراد را بریده بود. در یکی از این شبها ساعت 3 نیمه شب باز همه را به خط کردند و بعد از چند بشین و پاشو از مجدزاده دعوت کردند تا یک بحث اخلاقی و اعتقادی رو راه بیندازد. ما در دل مصیبت گرفتیم که حالا با این وضعیت خواب آلودگی سخنرانی هم باید گوش کنیم که متوجه شدیم از صحبت کردن امتناع کرد و بی اثر بودن صحبت در این وضعیت را گوشزد نمود و شاید به شکلی به آن همه فشار به نیروها اعتراض کرده بود و در خاطر ندارم که در طول ماموریتش تا شهادتش صحبت کرده باشد و کلاسی تشکیل داده باشد و شاید با خودش قرار گذاشته بود که دیگر صحبت و نصیحت کردن کافیست و اینجا میدان عمل است. و حال که سالها از شهادتش می گذرد تازه می فهمم که با چه دیدگاه والایی قدم در این راه گذشت و چقدر آگاهانه و با شناخت راه را انتخاب کرد. هرگز چهره آن مرد آرام با کلاهی به رنگ کرم و جورابهای ساقه بلند و کفش های کتانیش، با نمازهای طولانی و معنویش از ذهنم پاک نمی شود.