از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم.4/ اروند و رام کردن آن
...
داشتم با خودکارم، کاغذ روی میز را خط خطی می کردم. حوصله ام حسابی سر رفته بود .
چشمم که به «محمد رضا الهی »خورد، نگاهمان در هم قفل شد. او هم با نگاهش سوال کرد:
موضوع از چه قرار است؟-شانه هایم را بالا انداختم، یعنی که نمی دانم!
او هم مثل من گیج شده بود. نزدیک
به سه ساعت بود که ما در جلسه بودیم. نیمه های جلسه، دیگر داشت باورم می شد که
اشتباهی به جلسه دعوت شده ام، چون در تصمیم های آن جلسه هیچ سهمی نداشتم.صحبت از یک
پروژه بزرگ بود و یک عملیات عظیم که برای انجام آن احتیاج به انجام کارهای جانبی زیادی
بود. فکر این که در این عملیات هیچ سهمی نداریم؛ آزارم می داد.
در این بین، کلمه ای شنیدم که
ناگهان سرم سوت کشید. فکر کردم دلایل شرکت من و الهی در این جلسه را فهمیدم: اروند.بدنم
سرد شد. دوباره آب، عمق فین غواصی، سرما ، لرزش، صدای به هم خوردن دندان ها، قایق
عاشورا، سوزش آفتاب روی پوست بدن و صدای بالا کشیدن زیپ لباس غواصی.
اروند، اسمی بود که شنیدنش هر
غواص جنگ دیده ای را هوایی می کرد و بار دیگر تمام دیده ها و دانسته هایم درباره اروند
در ذهنم شروع به رژه کردند.اروند رودخانه ای است بسیار عظیم که تشکیل شده از آب های
سه کشور ایران؛ عراق و ترکیه است. این رودخانه در دهانه فاو به خلیج فارس ملحق می شود.
نکته جالب در مورد امواج این رودخانه این است که روی سطح اروند جریان صاف، ساکت و
آرام است، اما در عمق آن غوغایی به پاست و خروش و طغیان واقعی رودخانه زیر آب است.
به طوری که اگر لنگر کشتی که در اروند لنگر می اندازد ضعیف باشد، جریان رود، کشتی یا
یدک کش را از لنگر جدا می کند و با خود می برزد. این رود خانه در طول بیست و چهار
ساعت، چهار بار جزر و مد را به خود می بیند.شش ساعت جزر و شش ساعت مد. وحشی ترین حالت
اروند، آخر جزر و مد بود. «احمد شیخ حسینی» از بچه های اطلاعات عملیات، می گفت:
آخر جزر، در این غوغا، مرد می خواهد که بتواند با آب بجنگد، در این وقت ها دو تا
جنگ داری که باید آن دست و پنجه نرم کنید. یکی جنگ با آب و دومی جنگ با دشمن، اگر
در جنگ با آب پیروز شدید، تازه می رسید به جنگ با دشمن.اروند، این رودخانه عظیم،
برای کل دنیا عجیب و ناشناخته است. هنوز محققان کل دنیا نتوانسته اند جزر و مد این
رودخانه را به طور کلاسیک تجزیه و تحلیل کنند.
یادم می آید زمانی که برای شناسایی
موقعیت جزر و مد اروند برای والفجر 8 کار می کردیم، بروشورهایی از موسسه ژئوفیزیک
لندن به دستمان رسید که تمام اطلاعات جغرافیایی و طبیعی زمین را به عنوان یک مرجع
مطمئن، به طور مداوم منتشر می کرد.
در این بروشورها اطلاعات مربوط به
آب، هوا، دریاها ، رودخانه و کانال های بزرگ مثل کانال سوئز و عقبه و یا اطلاعات
مربوط به سردی و گرمی هوا، غلظت نمک آب و حتی جانوران آن آب، از قبیل ماهی ها و
کوسه ها و یا وضعیت هلال ماه ذکر می شد. جالب اینجا بود که وقتی این بروشورها به
دستمان رسید، پس از ترجمه متوجه شدیم که مطالب بروشورها هیچ مطابقتی با وضعیت
اروند نداشت. به طور مثال اگر در آن ها ذکر شده بود. ساعت 12 نیمه شب اروند جزر
است، همان ساعت اروند مد کامل بود ...
چقدر بچه ها سختی کشیدند تا زبان
این رودخانه را فهمیدند و « آرام رام کردند ».شناخت اروند حدود نه ماه قبل از عملیات
والفجر 8 انجام گرفت و فهمیدیم که تکنولوژی دیگر کاربردی ندارد و دست به دامن
تجربه و تمرین شدیم.
شناخت اروند به طریقه ای کاملا
سنتی انجام گرفت و در این راه دست به دامن افرادی شدیم که قبلا با این رودخانه سر
و کار داشتند مثل ناخداها ، لنج داران آن زمان، ماهیگیری ها، مردان بومی، ساکنین
شهر و قصر و .... کسانی بودند که تجربه آن ها ما را در این کار یاری داد.
یکی از شهدایی که ما در راه شناخت
اروند داشتیم، «شهید حناویی» بود؛ یکی از اولین شهدای پیشرو در شنا و غواصی. اواخر
سال 62 برای شناسایی منطقه آبادان هنوز مسئله غواصی به این شکل مطرح نشده بود ،
قرار شد دو نفر از بچه ها از اروند عبور کنند.
شهید حناوی که آن موقع در تعاون
لشکر کار می کرد، یکی از افرادی بود که برای این کار انتخاب شد. جانباز بود و چند
تا از انگشت های دستش قطع شده بود. اهل همان حوالی بود و قبلا در اروند شنا کرده بود.
نفر بعد «طهمورثی» بود که در شنا
خیلی زبده بود. بعد از اعلام آمادگی توسط، دو نفر قرار شد عملیات به خاطر جریان بسیار
تند اروند ابتدا به طور آزمایشی در بهمن شیر انجام شود و شب بعد عبور از اروند
صورت پذیرد.
شب بسیار سردی بود و سرمای جنوب
تا مغز استخوان ما را که با لباس کنار بهمن شیر ایستاده بودیم، می سوزاند. وقتی به
«شهید حناوی» و «طهمورثی» نگاه می کردم که قرار بود در این هوا درآب اروند بروند،
لزوم می گرفت.
کار خیلی ضرب الاجلی بود، حتی برای
همراهی بچه ها قایق هم پیش بینی نشده بود. آن دو حرکت کردند چشم های نگران بچه ها،
آن ها را همراهی کرد.
مقداری که از ساحل جلوتر
رفتند عضلات پای «شهید حناوی» گرفت و
حرکتش کند شد. «طهمورثی» نگران «حناوی» شد و رفت طرفش. «حناوی» به «طهمورثی گفته بود:
تو حرکت کن، چیزی نیست. «طهمورثی» حرکت کرد. وقتی به آن طرف بهمن شیر رسید، «حناوی»
حرکتش درآب
متوقف شد و فهمیدیم که «حناوی»
دچار مشکل جدی شده است. هر چه انرژی داشتم، جمع کردم و فریاد کشیدم: «طهمورثی»...،
«حناوی» ...برگرد...، حناوی...همه فریاد کشیدند، «حاج مجتبی مینایی»، «مشفق»، «محسن
ریاضت» ...ما کنار بهمن شیر بودیم، «شهید حناوی» وسط بهمن شیر و «طهمورثی» آن طرف
بهمن شیر. وقتی «طهمورثی» به «حناوی» رسید، «حناوی»، شهید شده است ...
بدنم گرم شده بود. صدای تپش قلب
خودم را می شنیدم. حس کردم دارم عرق می کنم. چند لحظه بعد در جلسه عنوان شد که
ماموریت من ( اکبر توانا ) و «محسن الهی» کاملا محرمانه است و توجیه آن به طور
خصوصی و در جلسه دیگری انجام خواهد شد و برای آمادگی باید هر چه سریع تر خود را به
"پادگان شهید دستغیب"، واقع در اهواز برسانیم. در این گیر و دار، فقط
مکان ماموریت ما نام برده شد که باعث تعجب بیشتر من و «محمد رضا الهی» شد. مکان
ماموریت ما، خلیج فارس بود!.