loader-img-2
loader-img-2
خاطره هنرمند شهید مرتضی آوینی
خاطره هنرمند شهید مرتضی آوینی
مفهوم زیبای آزادیصدای گنجشکها فضای حیاط را پر کرده بود, بابای مدرسه جارو به دست از اتاقش بیرون آمد. مرتضی! مرتضی! حواست کجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضی هراسان وارد کلاس شد. آقای مدیر نگاهی به تخته سیاه انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته شده بود: «خلیج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر کس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضی نگاهی به بچه های کلاس کرد. هنوز گنجشک ها در حیاط بودند. صدای قناری آقای مدیر هم به گوش می رسید. دوباره در رویافرو رفت. یکی از بچه ها برخاست: «آقا اجازه! این را «آوینی» نوشته.» فریاد مدیر «مرتضی» را به خود آورد: «چرا وارد معقولات شده ای؟ بیا دم دفتر تا پرونده ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» معلم کلاس جلو آمد و آرام به مدیر چیزی گفت. چشمان مدیر به دانش آموزان دوخته شد. قلیان احساسات کودکانه مرتضی گویای صداقت باطنی اش بود و مدیر ... «سید مرتضی» آرام و بی صدا سرجایش بازگشت. اما هنوز صدای گنجشکان حیاط و قناری آقای مدیر به گوش می رسید. آزادی مفهوم زیبای ذهن کودک شد.
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم.3/ اروند ومشکلات آن
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم.3/ اروند ومشکلات آن
دیگر از لحاظ زمانبندی می دانستیم که وقتی بچه ها به آب می زنند، اگر بخواهند مسیر را با سرعت طی کنند، بیست دقیقه و اگر بخواهند بطور عادی شنا کنند، بیست و پنج الی سی دقیقه بعد در خاک دشمن هستند و برگشت آن ها هم چیزی در حدود سی و پنج دقیقه طول می کشد. اوایل کار بچه ها برای داخل شدن به اروند، تمرکز بسیار زیادی می خواستند. ولی این اواخر وقت رفتن جیب های زیپی لباس های غواصی را از شکلات و جیره جنگی پر می کردند و در میان اروند پلاستیک آن ها را باز می کردند و در آب آن ها را می خوردند. جالب اینجاست، یکی از مشکلاتی که با توجه به سردی بسیار زیاد آب و مدت زمان هشت ساعته کار بچه ها در آب آن ها را اذیت می کرد، دستشویی رفتن بچه ها بود که با ابتکار جالبی آن را حل کرذند. این راهکار چیزی جز استفاده از دستشویی صحرایی عراقی ها نبود؛ آن هم با زیپ یکسره و بلند لباس های غواصی! دیگر شناسایی رفتن بچه های غواص آن قدر ادامه پیدا کرده بود که بچه ها حتی نگهبان ها را هم می شناختند. مثلا لشکر 19 فجر دو محور عملیاتی داشت؛ یکی از این معبرها نهر « الجویدی» عراق بود. این نهر، دو کمین داشت، یکی از آن ها سمت چپ و دیگری سمت راست بود. بچه ها از بین این دو کمین وارد قلب عراقی ها می شدند و از پشت سر عراقی ها که نخلستان بود، سر در می آوردند. یکی از این معبرها معمولا دو نگهبان داشت که یکی از آن ها پسر لاغر سیاهی بود که خیلی زرنگ و هوشیار بود و با کوچکترین صدایی، اسلحه اش را ضامن خارج می کرد و شروع به گشت زدن می کرد. بچه ها اسم این نگهبان را جاسن گذاشته بودند. نگهبان دیگر، پیرمردی پنجاه، شصت ساله بود که آن قدر سیگار می کشید که بچه ها حتی اسم سیگارش را که « بغداد» بود، از "ته سیگارهایش" شناسایی کرده بودند. این نگهبان هر وقت که سیگار نمی کشید؛ یا چرت می زد و یا به عربی زمزمه می کرد و اغلب این شعر را می خواند که ترجمه فارسی اش همچه مضمونی داشت: چه می خواهی از دل من که می پرسی رنگ من؟ بچه ها اسم این نگهبان را « عبود » گذاشته بودند. شبی که جاسم نگهبان بود، بچه ها سعی می کردند. خیلی با احتیاط عمل کنند یا ساعت شناسایی را طوری تغییر دهند که به نگهبانی جاسم نخورند . چون اغلب جاسم از ساعت 3 تا 5 نگهبانی می داد و عبود از ساعت 1 تا سه. اگر زمان نگهبانی عبود بود. بچه ها کاملا راحت بودند، حتی بعضی یک متری او رد می شدند و چون مطمئن ترین جا کنار خود او بود، زمانی که احتیاج به وقت گذرانی بود، همان جا در چند متری او می نشستند تا وقت سپری شود. دیگر بچه ها وقتی به هم می گفتند: امشب کریم، نعیم، جاسم یا عبود نگهبان است. سن، قیافه و مشخصات رفتاری هر کدام از آن ها مشخص بود و بچه ها حساب کار خودشان را می کردند. یک شب، بچه ها با این گمان که عبود مشغول نگهبانی است، برای شناسایی رفته بودند و زمانی که فهمیده بودند اشتباه کرده اند که جاسم متوجه صداشده بود و دنبال بچه ها می گشت... آن شب، «شهید امیر فرهادیان فرد» ، «شهید عباس رضایی» و «حاج احمد شیخ حسینی» برای شناسایی رفته بودند. حاج احمد می گفت: تا جاسم را دیدیم در گل فرورفتیم و به بد شانسی مان لعنت فرستادیم. تا گردن در گل فرورفتیم. حدس می زدم، فکر کرد صدا، صدای گراز بود، چون بعد از مدتی جستجو، بی خیال آمد و روی دیوار روبه روی ما که کنار اروند بود نشست. من نیم متری سمت راست پایش بودم. «شهید عباس رضایی» نیم متری سمت چپ پایش بود و «شهید امیر فرهادیان فرد» یک متری روبه رویش بود. ما او را روبه رویمان در افق می دیدیم و منتظر بودیم تا اگر متوجه ما شود، زود دست به کار شویم. جاسم داشت از بالا، پایین را نگاه می کرد و ما را که در تاریکی بودیم، نمی دید، شروع کرد به آواز خواندن و پایش را تکان دادن، پایش از یک وجبی سر من رد می شد و هر لحظه ممکن بود محکم بخورد روی سرم. منتظر بودیم که آن جا را ترک کند. جاسم هم که تازه فکش از آواز خواندن گرم شده بود، دست به جیب بود و مشتش را پر از تخمه کرد و شروع کرد به تخمه خوردن و آواز خواندن و پوست تخمه ها را روی سر ما ریخت. هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم جز تحمل. این وضعیت 45 دقیقه طول کشید. وقتی بلند شد و ایستاد، انگار دنیا را به ما دادند. فکر کردیم می خواهد برود، ولی وقتی دست برد و زیپ شلوارش را پایین کشید، فهمیدیم که حسابی اشتباه کرده ایم و ... در آن موقعیت ما در حالی که خیس می شدیم، هیچ راهی نداشتیم جز اینکه صبر کنیم تا بعد از عملیات، پدرشان را در بیاوریم. بعد از اینکه جاسم کارش تمام شد دوباره بالای سرمان نشست. حدود 40 دقیقه بعد که "پاسبخش" جاسم را صدا کرد، جاسم بلند شد و دنبال صدا رفت و ما هم از فرصت استفاده کردیم و فرار کردیم
جیرجیرک بلبلی بزن!
جیرجیرک بلبلی بزن!
شبانه داشتم برای دیدن یکی از فرماندهان جایی می رفتم، دیدم دو نفر دارند می آیند سمت ما. اولش با خودم گفتم: بروم و آن هارابترسانم. ولی جلوتر که رفتم دیدم از بچه های اطلاعات عملیات هستند و همین باعث شد تا بروم و یواشکی به حرف هایشان گوش بدهم. دیدم (عباس گنجی) از نیروهای خودم هست و خودم اطلاعات عملیاتی اش کرده بودم. رفیق عباس که اسمش یادم نمی آید، داشت به عباس می گفت: «چه کار کنیم تا مثل دفعه پیش در عملیات همدیگر را گم نکنیم؟ چون بچه های اطلاعات عملیات شبانه باید می رفتند در دل دشمن و برای اینکه دشمن متوجه آن ها نشود، با احتیاط کامل و در سکوت تمام کار می کردند و همین باعث می شد تا همدیگر را گم کنند و چون نمی تونستند همدیگر را صدا کنند، باید با احتیاط و تنها برمی گشتند عقب. تازه در آن عملیات عباس و رفیقش که همدیگر را گم کرده بودند در 20 متری هم قرار داشتن ولی از هم خبر نداشتن! عباس گفت: «به نظر من باید یک صدایی مثل صدای یک حیوان از خودمان دربیاریم که عراقی ها شک نکنند.» عباس و رفیقش در رأس الخط دو قرار داشتند و من را نمی دیدند ولی من آن ها را می دیدم. شروع کردم به در آوردن صدای جیرجیرک! رفیق عباس متوجه صدا شد و گفت: «عباس صدا را می شنوی؟ این صدای خوبیه ها..!» بعد ادامه داد: «جیرجیرک یک بار دیگر بزن!» من هم صدا درآوردم. دوباره گفت:«دو تا بزن» من هم دو تا زدم. عباس که چشماش گرد شده بود، با صدایی پر از تعجب به رفیقش گفت: «این جیرجیرکه به حرف تو گوش می کند!» رفیقش هم یک نمه حال کرده بود، یک بادی در گلو انداخت و با غرور گفت: «بله ما سیم مون به آن بالا وصل است. تو و بچه های پادگان من را قبول ندارید.» باز دوباره گفت: «جیرجیرک پنج تا بزن ... جیرجیرک بلبلی بزن ... جیرجیرک چهار تا بزن...» من هم به حرفش گوش می کردم و هی صدا درمی آوردم. یک 15 دقیقه ای بساط همین بود. دیگر خسته شدم و از در گودی بیرون آمدم و دادزدم: «بس است دیگر پدر من را در آوردید. هی پنج تا بزن، سه تا بزن ، بلبلی بزن » آن ها که حسابی ترسیده بودند، فریادزنان و در حالی که دمپایی هایشان به هوا پرتاب می شد، پا به فرار گذاشتند. من هم مرتب داد می زدم: «عباس فرار نکن منم عسگری! بابا چقدر ترسویید!» رفیقش هم می گفت: «عباس خالی می بندد در رو... جنه» گذشت ... رفتم پیش فرمانده! بعد از صحبت مان، دیدم عباس و رفیقش پا برهنه و نفس زنان در حالی که ترس از چهره شان می بارید آمدن سنگر فرماندهی و وقتی من را دیدند، برق از چشمانشان پرید. رو کردم به آن ها گفتم: «حالا دیگر ما جن شدیم؟» بعد همه زدیم زیر خنده و رفتیم. بعدها در عملیات های بعدی آن صدای جیرجیرک هم خیلی به دردشان خورد.
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم.2/ اروند=اسباب بازی غواصان
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم.2/ اروند=اسباب بازی غواصان
یک بار دیگر هم « ناصر براتی» و «حاج احمد شیخ حسینی» و« شهید عباس رضایی» برای شناسایی رفته بودند و قراربود که در کشتی توقفی داشته باشند. وضعیت کشتی در آب طوری بود که برخورد آب به بدنه کشتی، تشکیل گرداب قوی می داد، آن قدر که هر کسی را در خودش فرو می برد. آن شب نوبت این سه بنده خدا بود که دقیقا حدود 20 الی 25 دقیقه در گرداب گیر کنند و با آن مبارزه کنند. به قول «حاج احمد شیخ حسینی» شده بودیم مثل هندوانه ای که در گرداب گیر کرده اند و مرتب می چرخند و زیر آّب می روند و به سنگ بر خوردمی کنند و می آیند بالا. هنوز صدای برخورد بدنم با بدنه کشتی در گوشم است. من و «شهید ناصر رضایی» بعد از تقلای فراوان خودمان را به بالای کشتی رساندیم و «ناصر براتی» غیبش زد. مقداری صبر کردیم، خبری نشد. گفتیم: شاید به ساحل دشمن رفته است؟! زدیم به آب، ولی «ناصر براتی» را ندیدیم. در راه برگشتن گفتم: شاید داخل کشتی باشد. آن جا هم نبود. برگشتیم ساحل. نگران و منتظر بودیم و دلمان برای «ناصر براتی» که از بچه های خیلی خوب اطلاعات عملیات بود. شور می زد، تا اینکه بچه ها، فردا ظهر آن بنده خدا را خسته و کوفته در نهر علیشیر پیدا کرده بودند. وقتی او را آوردند واحد، ریختیم دور و برش که چی شده است؟ بنده خدا جون حرف زدن نداشت. فقط توانست بریده بریده بگوید: آن قدر داخل آب، گرداب من را دور خودم چرخاند و به کشتی زد،که قید داخل کشتی رفتن را زدم. وقتی توانستم خودم را از گرداب خلاص کنم، این قدر چرخیده بودم که دیگر مشرق و مغرب را نمی شناختم. ستاره ها هم معلوم نبودن. شروع کردن به پازدن و شناکردن تا به ساحل خودمان برسم.این قدر شنا کردم تا حدود چهار صبح، پایم خورد به خشکی. دلم می خواست همان جا از خستگی بخوابم. از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم. آمدم نشستم، دیدم ای داد بیداد، زمین پر از سیم خادار است. فهمیدم در خاک عراقی ها هستم. همان جا دوباره زدم به آب و سر و ته کردم. داشت هوا روشن می شد . اواسط اروند بودم. دیدم نمازم قضا می شود. خلاصه نمازم را روی آب خواندم. داشت هوا روشن می شد. خدا خدا می کردم من را نبینند. ساحل که رسیدم دیگر هوا روشن شده بود. گفتم حالا دیگر حتما عراقی ها بیدار شدند و من را می بینند. جلوی راهم، حدود دو کیلومتر باتلاق و چولان بود. مجبور شدم همه دو کیلومتر را هم سینه خیز بیایم ...همه بچه ها برای سلامتی اش صلوات فرستادند. خیلی می خواست یک نفر حدود یازده ساعت با اروند مبارزه کند و دست و پا بزند، بعد هم از ساعت 6 تا 11 صبح هم داخل اروند،داخل باتلاق ها سینه خیز برود. مجموع این اعمال بود که دیگر اروند برای بچه های غواص حکم اسباب بازی پیدا کرده بود......ادامه دارد..............
رودست به دشمن در پاسگاه زید
رودست به دشمن در پاسگاه زید
 در پاسگاه زید یک سری تپه هایی بود، یادم هست که عراقیها هر چند وقت می آمدند جلو و این تپه ها را به تصرف خود در می آورند. تا چند روز اول ما متوجه نشده بودیم تک تیراندازهای عراق روی این تپه ها مستقر می شوند و بعضی از بچه ها را مورد هدف قرار می دادند . یادم هست یک روز صبح  ساعت تقریباً 6 بامداد بود، صدای تیراندازی یک تک تیرانداز آمد بعد کمی دقت کردم دیدم که صدای تیر با برگشتن یکی از بچه ها هم زمان بود. بعد که رفتم جلو دیدم شهید محمد بشیری از بچه های مسجد جوادالائمه است، که مورد اصابت این تک تیرانداز قرار گرفته است و به شهادت رسیده. بعد دیدیم آن تپه هایی که آنجا هست تک تیراندازهای عراقی می آیند جلوتر، به تیپ گفته شد که چه کار بکنیم. گفتیم برویم جلو و کمینهایی بزنیم و این تپه ها را  قبل از اینکه عراقیها بگیرند ما آنها را به تصرف خود در آوردیم. آنها موافقت کردند. یک شب یادم هست که با دوربین مادون قرمز که از تیپ به ما داده بودند رفتیم. آن شب من شدم سرکارگر. تعدادی از بچه ها را بردیم آنجا و شروع کردیم به کانل کندن. هر کس از بچه ها تا از کلنگ زدن خسته می شد ، بیل را می دادیم دستش . خلاصه نمی دانم حالا 100 متر بود، 120 متر بود . تا آمد هوا روشن شود بچه ها این کانال را کندند خیلی هم خسته شدند خوب اغلب شما همانطور که اطلاع دارید گشتیهای عراقی یا همان اوائل شب یا اول صبح می آمدند. همان موقعی که کار کندن کانال تمام شد، علی اکبر برون (خدارحمت کند ایشان را) با دو تا  از بچه های دیگر گفتن عراقیها دارند می آیند. گفتیم خوب بگذارید بیایند نگاه کردیم دیدیم یک تپه ای هست نیروهای عراقی دارند یکی یکی رد می شوند به بچه ها گفتیم که کاری انجام ندهند و بگذارند هر چند تایی هستند کامل از تپه  بیایند این طرف که بیفتند توی کفی تا بتوانیم اینها را بزنیم، وقتی همگی از تپه فاصله گرفتند بعد هم زمان با هم شروع به آتش کردیم ،حالا دقیق نمی دانم هشت نفر بودند یا هفت نفر، اینها را زدند ،بعد از زدن آنها  می دانستیم عراق جبران خواهد کرد و آتش سنگینی می ریزد . لذا همه  آمدیم توی سنگری پناه گرفتیم، نزدیک 2 ساعت عراق آتش سنگین و درهمی ریخت ولی بهر حال ما کار خود را انجام داده بودیم.
مردی از جنس شهید فرجوانی
مردی از جنس شهید فرجوانی
تا آن موقع خیلی با او ارتباطی نداشتم. فقط می دانستم چند عملیات فرمانده گروهان و جانشین گردان بوده. مدتی بود هم که به قرارگاه نصرت رفته بود و کلا ارتباطش با گردان قطع شده بود. تا شب عملیات کربلای 4 هم خبری از او نبود. شب عملیات با یک دسته از بچه های قرارگاه نصرت سروکله اش پیدا شد و بلافاصله حاج اسماعیل او را به عنوان یکی از معاونینش منصوب کرد..... دیگر او را ندیدم تا در اردوگاه تکریت11 که بچه ها او را از فاصله زیاد به عنوان یکی از بچه های اهوازی با نام صادق به من معرفی کردند. اما من فقط صادق نوری را با این اسم می شناختم. از آن فاصله تشخیص اینکه او نادر است که اسمش را در اسارت عوض کرده، سخت بود... در اسارت هم او را زیاد نمی دیدم تا بعد از قضیه فرار ما و حبس در زندان انفرادی و بعد از تحمل شکنجه های طاقت فرسا. عراقی ها هر شب غذای ما را از غذای بچه ها جدا می کردند و در ظرفی گذاشته برای ما می آوردند تا ارتباط ما با بچه های اردوگاه کاملا قطع باشد. بچه ها از اوضاع ما بی خبر بودند و افسر عراقی گفته بود ما را دستگیر و کشته اند.  آن شب بعد از خوردن غذا روی لبه ظرف غذا که معمولا بچه ها اسم خود را می نوشتند دقت کردم دیدم نوشته شده نادر فرجوانی. فهمیدم این یک پیغام از طرف نادر است. او با این ترکیب زیبا به من فهماند که میخواهد از حال ما مطلع شود. حالا که فکر می کنم بهتر و زیباتر از این نمی شد ارتباط برقرار کرد. فقط من و تعداد اندکی از بچه ها می دانستیم اسم اصلی صادق، نادر است و او جانشین فرجوانی فرمانده قهرمان گردان کربلاست. من هم کنار آن اسم زیبا اسم سه نفرمان را نوشتم و به بچه ها رساندم که حالمان خوب است و زنده ایم.... گذشت تا روز آزادی در هواپیما کنارش نشسته بودم. گفتم نادر تو دیگه چرا اسیر شدی تو که همه آن منطقه را می شناختی چرا برنگشتی. و او در حالی که چشمانش از مروارید اشکش بارانی شده بود گفت: آنوقت جواب خانواده هائی که اجساد مطهر عزیزانشان را جاگذاشتیم چه می دادم.... و این تنها من بودم که گریه اش را می دیدم....
50 متری دشمن
50 متری دشمن
خلاصه روز به روز از تعدادمان کم می شد. بعد از شهادت معتمد زرگر، ابوالقاسم اقبال منش شد فرماندهی دسته. او گاهی مجبور می شد حتی در نقاط حساس، بچه ها را به صورت تک نفره سرِ پست بفرستد. یک شب هم مرا تک نفره سر پست فرستاد. اما قبلش آمد در سنگر و کنارم نشست و علت کارش را برایم توضیح داد. آن موقع بر مظلومیت این انسان وارسته خیلی دلم سوخت. او گفت: «بچه ها دارند یکی یکی می روند و نیرو خیلی کم داریم. مجبوریم این گونه عمل کنیم.» اولش فکر کردم چه لزومی به توضیح دادن است، تا حالا دو نفری پست می دادیم حالا تکی، بعثی ها که ترس ندارند. اما وقتی رفت دیدم خیلی سخت و ترسناک است که در فاصله ی پنجاه متری دشمن، تک و تنها از ساعت 12 تا 3 شب پست بدهی، در حالی که فاصله ات تا دشمن به اندازه فاصله ات تا نزدیک ترین سنگر نگهبانی مجاورت باشد! اگر چه خیلی خوابم می آمد، اما تصور پلک زدن هم آزارم می داد. گفته های قبلی فرمانده هنوز در گوشم بود که می گفت اگر این تپه ها را از دست بدهیم، باید تا دزفول عقب بنشینیم. با خودم می گفتم: الآن تمام دستاورد خون های شهدای فتح المبین و محرم در گروی همت توست. حتی تصور از دست رفتن حاصل خون شهدائی که با تمام وجود دوستشان داشتم آزارم می داد. از طرفی خیلی نگران غفلت خودم بودم، اما از طرفی از این که این نظام مقدس، به من در سن و سال شانزده سالگی آن قدر اعتماد کرده بود، بر خودم می بالیدم.  
به یاد شهدای مسجد جوادالائمه در پدافند شرهانی
به یاد شهدای مسجد جوادالائمه در پدافند شرهانی
پائیز سال 1361 به تپه های 175اعزام شدیم. این منطقه خیلی عجیب بود. تعدادی تپه های تودرتو و کم ارتفاع که تعدادی از آن ها در دست ما و تعدادی در دست دشمن بود. گاهی فاصله با دشمن به حدود پنجاه متر می رسید و اگر مواظب نبودی ممکن بود با نارنجک به ما آسیب برسانند. فرمانده توجیه مان کرد که این تپه ها مرتفع ترین تپه های منطقه هستند و اگر همین چند تپه ای را هم که داریم از دست بدهیم، کل عملیات محرم که هیچ، حتی برخی مواضعی را که در عملیات فتح المبین به دست آورده بودیم، هم از دست  می دهیم. فرمانده گفت: اگر این چند تپه را از دست بدهیم دشمن حتی تا جاده ی اهواز- اندیمشک هم ممکن است جلو بیاید. تا آن موقع هم چندین بار برای گرفتن تپه ها اقدام کرده بود و در هر پاتک، گردانی از بچه های مستقر در تپه ها با رشادت و با تقدیم شهدای زیاد جلوی او را گرفته اند. دسته ی قاسم از گروهان مکه به فرماندهی علی رضا معتمد زرگر در تپه ای مستقر شدیم که بسیار خطرناک بود. مسیر مواصلاتی ما در خط مقدم کانالی بود که تپه های مجاور که در دست دشمن بود، بر آن دید داشتند و از طرفی گاهی عمق کانال به حدی کم می شد که اگر سینه خیز هم در آن حرکت می کردیم، دیده می شدیم. در همین مدتِ کمِ استقرار در تپه های 175، فقط از بچه های مسجد جوادالائمه 4 نفر شهید شدند که با احتساب شهید علیرضا سالمی که در کمین شهید شد، می شدند 5 نفر، یعنی به اندازه ی شهدای مسجد در یک عملیات بزرگ مثل فتح المبین.
شهید جامعی و نحوه شهادت
شهید جامعی و نحوه شهادت
به دلیل نزدیکی دشمن به دنبال نارنجک تفنگی بودیم تا از آن استفاده کنیم. ما تعداد زیادی نارنجک تفنگی مربوط به کلاش داشتیم اما نمی توانستیم آن ها را شلیک کنیم، چون برای شلیک نیاز به یک لوله ی مخصوص داشتیم که آن را بر روی شعله پخش کُنِ اسلحه جابزنیم که متأسفانه این لوله را در اختیار نداشتیم. ظاهراً در کل لشکر هم پیدا نمی شد. این بود که دست به کار شدیم و یک اسلحه ی ژ3  تهیه کردیم. تهیه کردن ژ3 خیلی سخت نبود؛ چون ارتشی ها در اطراف ما زیاد بودند. به راحتی می شد نارنجک تفنگی کلاش را روی ژ3 نصب کرد. حالا نیاز به فشنگ های گازی داشتیم. متأسفانه فشنگ گازی ژ3 پیدا نمی شد. برای ساخت گلوله ی گازی، بچه ها سر فشنگ را خارج می کردند و بعد سر فشنگ را پخ می کردند تا باروت از فشنگ بیرون نریزد و فشنگ بدون سرتیر را در اسلحه جا می زدند. چند بار با این روش نارنجک های تفنگی به طرف دشمن با موفقیت شلیک شد. اما آن روز من و امیر تقیانی[1] در کنار جامعی ایستاده بودیم. او آماده شد که به همین روش یک نارنجک تفنگی به سمت دشمن شلیک کند. اما متأسفانه به دلیل شدت انفجارِ باروت فشنگ، نارنجک روی لوله ی اسلحه و در فاصله ی چند سانتی متری صورتِ جامعی منفجر شد. با صدای انفجار گوش هایم تا مدتی نمی شنید. وقتی به خود آمدم، صحنه ی وحشتناکی را دیدم. در گردن جامعی زخم بزرگی ایجاد شده بود و از آن خون فواره می زد. او هم دستش را روی زخمش گرفته بود و خیلی خون سرد و در حالی که به هوش بود، سعی می کرد جلوی خون ریزی را بگیرد. آن لحظه او آن قدر آرام بود که فکر کردم حالش به زودی خوب می شود. امدادگران آمدند اما لحظه ای بعد او شهید شده بود. از آن به بعد تجربه ای شد که همواره بخشی از باروت فشنگ را خالی می کردیم تا از شدت انفجار باروت کاسته شده و احتمال انفجار نارنجک روی اسلحه کم تر شود. ( با پوزش از راوی خاطره بنظر می رسد علت شهادت شهید جامعی شلیک نارنجک تفنگی عمل نکرده دشمن بوده که مجددا آن را روی ژ3 می گذارد و پرتاب می کند که این اتفاق می افتد)  [1] ایشان بعدها در عملیات والفجر8 به شهادت رسیده و تاکنون جسد مطهرشان پیدا نشده است.
الهام در پرواز
الهام در پرواز
در رابطه با بحث اخوی، من راستشو بخوایین از زمان شروع جنگ تا زمانی که ایشون شهید شدند همه اش در اکثر عملیات ها و پدافندی ها با هم بودیم، یعنی یک چیزی حدود سال 64 بود که ما 4، 5 سال در تمامی عملیات ها، به غیر از عملیات بدر و طریق القدس که با هم نبودیم تمامی عملیاتها، پدافندی، دژ، شرهانی و... همه این ها با هم بودیم و من ایشون رو خوب می شناختم، خصوصیاتش رو می دونستم، ولی در عملیات والفجر8 ایشون یک حالت دیگه ای داشت، در همون روستای خزر که بودیم تازه دخترش متولد شده بود، خدا یک دختر بهش داده بود، (البته من مجرد بودم)،  بعد از اون شبی که می خواستیم حرکت کنیم، بریم سمت اون ساختمانها و اونجا مستقر بشیم و مشخص هم بود که یک یا دو روز دیگه شاید عملیات بشه دیدم یک غوغایی تو دلشه، گفت من می خوام بروم اهواز و یک سری بزنم، غروب این تصمیم رو گرفت، گفتیم داره عملیات می شه تو حالا می خواهی بروی اهواز؟ گفت: نه من می خواهم بروم. ظاهرا با حاج اسماعیل صحبت کرده بود، مثل اینکه بهش گفته بود برو، یک ماشین اونجا بود که می خواست بره اهواز و کار داشت، ایشون رفت اهواز و نصف شب برگشت پیش ما، یک غوغایی داشت توی دلش، بعد از شهادتش پدرم تعریف می کرد و می گفت اون شب اومده بود و دخترش را دیده بود و بوسش کرده بود و اینها، خیلی جالب بود برام، بعد پدرم تعریف می کرد؛ موقعی که می خواست پوتینش رو بکنه پاش، یک خداحافظی خاصی کرد، یک خدا حافظی ای که انگار دیگه برگشتی نبود، پدرم قشنگ متوجه شده بود، گفته بود که پدر  ما رو ببخشید، این احساس توش ایجاد شده بود، و این احساس را داشتند که دیگه نمی تونن دخترشون رو ببینن، رفته بودن و دخترشون رو برای آخرین بار دیدن و برگشتن، در هین عملیات هم یک دلمشغولی های خاصی داشت و هر روزی که به اون روز خاص نزدیک تر می شد این دل مشغولی و دلواپسی شون بیشتر می شد، اصلاً انگار اونجا نبودن، مثل این آدمایی که یه اتفاقی می خواد براشون بیفته، من واقعاً این رو می دیدم، احساس می کردم ولی به او چیزی نمی گفتم. من نمی دونستم چرا، ولی می دیدم که جوری دیگه ای شده و مثل عملیات های قبلی نیست، یک طور دیگه که بعد اون اتفاق افتاد، و ایشون زودتر از من رفتند جلو و گلوله توی قلبشون خورد و همون جا می افتن و...، اتفاقاً این دو تا جالب بود اسفندیار کیانپور سالها بیسیم چی اخوی من بود و دو تاشون علاقه خاصی به هم دیگه داشتند یه علاقه خاص، که دو تاشون با هم دیگه و با یک گلوله شهید شدند و واقعاً من احساس می کنم اینها (حالا دونستن یک کم اغراقه) اما یک الهاماتی بهشون می شد، من این رو در حاج اسماعیل دیدم، در ارتباط با عبدالله محمدیان دیدم و در اخوی هم دیدم، به خصوص در اخویم، من احساس می کردم اینها یک الهامات خاصی بهشون می شد، یک چیزایی می دونستن حالا اون چی بوده نمی دونم.    
اسوه ای گمنام
اسوه ای گمنام
ایشون همانطور که استحضار دارید فارغ التحصیل دانشگاه نفت آبادان بودند و از دانشجویان خوب آنجا محسوب می شدند. عضو انجمن اسلامی بودند، از دانشجویان نخبه و درجه اول، بورس فوق لیسانس خارج از کشورشون نهایی شده بود، و ایشون قرار بود بعد از این عملیات برگردند برای ادامه تحصیل، یعنی اگر این عملیات نبود ایشون شاید می رفتند خارج از کشور و درسشو خونده بود و فوق لیسانس گرفته بود و به مدارج خیلی خیلی بالاتری رسیده بودند در مسائل علمی، منتها ایشون این فیض رو به خودشون دادند و ترجیح دادن در این عملیات شرکت کنند و در اون عملیات هم شهید شدند.  من این مسئله رو که بیان می کنم بعدها متوجه شدم (یک خاطره ای نقل کنم)، آقای نوذری وزیر سابق نفت، ایشون عضو اصلی انجمن اسلامی بودند و مدیر کل حراست مناطق نفت خیز هم بودند که من تازه رفته بودم شرکت (نفت) سال 68 بود، وارد شرکت نفت شدم، ایشون وقتی فهمید که من اخوی شهید هستم، تعبیر خوبی رو در مورد ایشون بکار بردند؛ (حالا خودشون می گفتن، من که زیاد شناختی نداشتم راجع به مسئولیت اجرایی ایشون)  ولی آقای نوذری می گفتند: که عبدالحسین بسیار آدم توانمندی بود حتی برای تصدی وزارت نفت. ایشون بسیار اظهار لطف کردند و گفتند توانمندی ایشون در حدی بود که می توانست تصدی وزارت نفت رو بگیرد ولی خب دیگه فیضی براشون ایجاد شد که ارزشش از همه اینها بالاتر بود.
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم.1
از هشت شب تا چهار صبح داخل آب بودم.1
به منطقه که رسیدیم، کنار اروند، اولین چیز آشنایی که نظرم را جلب کرد، کشتی بزرگ و زنگ زده ای داخل اروند بود، نزدیک عراق به گل نشسته بود. نوک این کشتی به سمت عراق بود و انتهای آن به ساحل ایران بود. این کشتی، شاخص بسیار مهمی در شناسایی و جهت بندی اروند بود. حتی در عکس های هوایی، این کشتی به وضوح مشحص بود.این کشتی موقع بارگیری به گل نشسته بود. و ضمنا این کشتی روبه روی نهر عقاب بود، به کشتی نهر ابوعقاب هم معروف بود که فاصله اش تا ساحل عراق حدود 200 متر بود. همه بچه های غوّاص از این کشتی خاطره مشترک دارند. اولین شب داخل شدن به اروند، عبور از این اروند خروشان، آن قدر دست نیافتنی و مشکل بود که بچه ها همان شب اول بنا را بر عبور کامل از اروند نگذاشتند و قرار شد که بچه ها تا کشتی به گل نشسته بروند و برگردند. بعد از چند ماه محاسبه و تمرین بچه ها بسم الله گفتند و برای اولین بار وارد اروند شدند. یکی از اعضا اولین اکیپ،« شهید دیساوی» بود که بعدها در کربلای پنج شهید شد. بالا خره با هزار زحمت وقتی بچه ها وارد کشتی شده بودند، آن شب را در کشتی جشن گرفته بودند و آنجا زیارت عاشورا خوانده بودند. شب دوم که بچه ها وارد آب شدند، «شهید عباس رضایی» ،« شهید امیر فرهادیان فرد» و« حاج احمد شیخ حسینی» وارد اروند شدند.آن ها هم تا کشتی رفته بودند و برگشته بودند. شب بعد، بچه های غواص اطلاعات عملیات بعد از رسیدن به کشتی وارد خاک دشمن شده بودند که در آن شب هم از شب های شیرین زندگی بچه های غواص بود. شیرینی آن شب، البته برای همه نبود. بچه ها دوسال بود که آن طرف اروند را فقط با دوربین می دیدند. همه آن ها آرزو داشتند که« آن طرف اروند بروند و موانع را لمس کنند. سیم خاردارها، هشت پرهای ضدهاروکرافت و ...خلاصه مثل اینکه طی طریق ، شب اول تا کشتی و شب بعد تا خاک دشمن آن قدر مرسوم شده بود، که هر تازه وارد غواصی باید این کار را انجام می داد. طریقه رسیدن به آن طرف اروند هم به این طریق محاسبه شده بود که اگر آب جزربود، بچه ها باید به طرف آبادان حرکت می کردند و در محل مشخصی به آب می زدند و خودشان را به جریان آب می سپردند و با "فین غواصی" پا می زدند تا اینکه، دو کیلوکتر« آن طرف تر حوالی کشتی به گل نشسته به ساحل دشمن می رسیدند و اگر دریا مد بود، طرف دهانه خلیج فارس می رفتند و دو کیلومتر آن طرف تر به خاک دشمن می رسیدند. بعضی شب ها هم خاطرات جالبی در این بین پیش می آمد. مثلا یک شب «محسن ریاضت» از بچه های اطلاعات عملیات قرار بوده یک سری از بچه ها را برای توجیه منطقه اروند تا کشتی .... راهنمایی کند و با خود برگرداند. آن موقع آب جزر بود، بنابر اکیپ به طرف آبادان حرکت می کنند و به آب می زنند 20 تا 30 متر که به کشتی مانده بود، به آخر جزر که تخلیه با سرعت هر چه تمام تر انجام می گیرد، بر می خورند و متوجه می شوند که با سرعت زیادی به کشتی نزدیک می شوند. بچه ها از هم متفرق می شوند.  خود «ریاضت» می گفت: همین که به کشتی نزدیک شدیم، دیدم روی عرشه پر از میله و لوله است. فقط آرام گفتم: بچه ها پاهایتان را جمع کنید تا میله ها داخل شکمتان فرو نرود. همین که به کشتی رسیدیم، صدای "دامب و دومب کشتی "و "آخ و واخ" بچه ها بالا گرفت. از یک طرف کشتی وارد شدیم و از طرف دیگر خارج. آن شب قرار بود تا کشتی برویم. ولی دیدم جریان دارد با سرعت هر چه تمامتر ما را به طرف ساحل دشمن می برد. گفتم: حالا که این طوری است با یک تیر دو نشان می زنیم. آن شب بچه ها هم به کشتی رسیدند و هم به خاک دشمن.  ادامه دارد.........
انفجار در اتاق عمل
انفجار در اتاق عمل
ساعت 12 ظهر در بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء مشغول گفتن اذان ظهر بودم و بچه های اورژانس و بهداری هم آماده انجام فریضه نماز می شدند. در بیرون اورژانس یک نمازخانه صحرایی بر پاشده بود، صفوف برای اقامه نماز شکل گرفت. در همین هنگام مجروحی را به بیمارستان آوردند. من سریع به نزدیک او رفتم، رزمنده مجروح مرتب ذکر می گفت، اما صحنه خیلی عجیب آن بود که یک "خمپاره 60 میلیمتر" به بازوی او اصابت نموده ولی عمل نکرده بود .و او را به روی تخت خواباندم و سریع یک سرم به او وصل کردم و با کمک بچه ها او را به اتاق عمل بردیم. طبق دستور پزشک به علت خونریزی زیاد چند واحد خون به او تزریق کردیم. بعد از آن تصمیم گرفته شد که در همان جا خمپاره بیرون آورده شود. پزشک بیهوشی گفت: " این کار خطرناکی است و احتمال انفجار گلوله وجود دارد"، ولی پزشک جراح با توجه به وضعیت بیمار پافشاری می کرد تا این عمل هر چه سریعتر انجام شود. بالاخره تصمیم گرفته شد؛ تا با توکل به خداوند او را عمل کنند. در حین عمل حالت عجیب در اتاق عمل حکم0 فرما بود، هر لحظه احتمال داشت خمپاره منفجر شود، با ذکر و صلوات و با احتیاط کامل بعد از دو ساعت تلاش و با اتکا به خداوند متعال خمپاره بیرون آورده شد و عروق که خونریزی فراوان داشت، بررسی و جلوی خونریزی گرفته شد، بعد از آن یک آتل گچی به دست او گرفته و به اتاق ریکاوری منتقل شد. مجروح موقع به هوش آمدن ذکر" امام حسین" بر لب داشت و شور و حال عجیبی به وجودآمده بود. این یکی از عجیب ترین جراحی ها بود که در طول جنگ اتفاق افتاده بود؛ چرا که به جای ترکش و .... خمپاره به رزمنده اصابت نموده بود. تعدادی عکس از زمانی که مجروح را به اتاق عمل منتقل می کردیم توسط بچه های اورژانس گرفته شد، که در سطح کشور و به خصوص جبهه پخش شد و نمایشگاه های دفاع مقدس در معرض دید همگان قرار گرفت.