loader-img-2
loader-img-2
فرماندهی شهید درفشان
فرماندهی شهید درفشان
دقیقاً شب خود عملیات فتح المبین بود و ما در شوش حضور داشتیم. من حضور ذهن دارم که در یک سنگری بودیم، آماده بودیم برای عملیات. شاید یک روز قبل یا دو روز قبل بود، شهید درفشان را به عنوان فرمانده گردان نور معّرفی کردند؛ علت این موضوع هم این بود، هنوز شهید فرجوانی به صورت جدی فرماندهی یک گردان را نداشت و بالاخره منطقه هم یک منطقه ی حساس بود. اولین عملیات منسّجم هم بود. لذا با توجه به این که شهید درفشان هم در منطقه از قبل بود و کل منطقه را شناخته بود و شناسایی کرده بود؛ لذا یکی، دو روز قبل از عملیات شهید سعید درفشان را به عنوان فرمانده گردان بین فرماندهان گروهان ها و کادر گردان آوردند معرفی کردند. این به شکلی بود که با خود حاج اسماعیل هماهنگ کرده بودند و این نبود که از مقر تیپ بیاورند و معّرفی کنند. فقط در مقر تیپ به حاج اسماعیل گفته بودند که فرماندهان گردان ایشان باشند و شما معاونش باشید. برای این که بتوانند عملیات را راه ببرند، وگرنه کسی از لشکر بیاید و بگوید: مثلاً آقای فرجوانی را مثلاً می خواهیم بگذاریم. اصلاً این بحث ها نبود. بعد خود شهید فرجوانی آمد بین فرمانده گروهان در کادرگردان یک جلسه ای گذاشت. ما نشسته بودیم و بحث شد، ایشان فرماندهی را بر عهده می گیرند، ما هم همه با ایشان هستیم. کسی اون موقع این حرف ها را نمی زد ، که اصلاً این کی است؟ یا چی است؟ اتفاقاً شهید درفشان هم بسیار انسان وارسته ای بود. یعنی واقعاً از نظر اخلاقی ویژگی های بسیار خوب و جاذبه ی خوبی داشت و از مشرب خیلی خوبی برخوردار بود. وقتی کسی یک برخورد با او می کرد، با آن روحیه بازی که ایشان داشت، شیفته اش می شدند. واقعاً این قدر ارتباط نزدیک برقرار می کرد. شب عملیات من یادم هست که بچه ها از این مسیر بایستی پیاده می آمدند ،تا به سمت منطقه می رفتند. یک مقری داشتیم با این بچه های خود سعید درفشان (بچه های سپاه اهواز که از قبل آن جا بودند). من یادم هست که حاج اسماعیل ما را یک روز قبل از عملیات، شب بود. رفته بودیم در این منطقه یک روز و شب قبل از عملیات، یک سنگر گروهی داشتند بچه های اهواز که سعید درفشان هم آن جا بود، شب رفته بودیم آن جا. یک تعدادی از بچه های آن جا بودند و بچه های ما هم که در خط مستقر بودند. من و یک تعدادی از کادر گردان و شهید فرجوانی هم بودند. این ها همه رفته بودند در یک سنگر و یک سفره ای پهن کرده بودند. سنگر تجمعی بود . آن موقع من سنی نداشتم، سنم خیلی کم بود. یادم است دقیقاً صحنه های آن روزی که اتفاق افتاد. من از در که آمدم داخل، شهید فرجوانی سر سفره نشسته بود.  همه ی بچه های سپاه اهواز، از جمله رحیم راسخ بود. این همه نشسته بودن روی آن سفره برای خوردن غذا. حاج صادق آهنگران هم آن روز آمده بود در منطقه. چون نزدیک عملیات که می شد ایشان می آمد به اصطلاح ارتباطی که بابچه های اهواز داشت می آمد آن جا ایشان آمده بود. دقیقاً در سنگر نشسته بودند برای خوردن غذا. سعید درفشان هم آمده بود. من سعید درفشان را نمی شناختم. اوهم نشسته بودکنارحاج صادق، سمت چپش فرجوانی نشسته بود، سمت راست او،درفشان نشسته بود ودیگر بچه های اهوازنشسته بودند من از در که وارد شدم، چون سنی وجثه ای هم نداشتم. دیدم آن جا یک دفعه حاج صادق که من را می شناخت، رو به من کرد و گفت: بیا. بیا. این جا(حالا دید من سن زیادی هم نداشتیم، آن جا من را آوردو نشستم بین خودش و سعید درفشان) دیگر این خاطره ماند در ذهنم. شب آن جا شام را با آقایان خوردیم. فکر می کنم یک شب قبل از عملیات بود. دیگر بحث ایجاد ارتباط بود و آشنایی با سعید درفشان و فرجوانی بود. دیگر از آن روز شهید درفشان شد فرمانده گردان؛ ولی کل فرماندهی ایشان شاید به چند روز هم نکشید. مثلاً دو تا سه روز ایشان بیشتر فرماندهی نداشت. آن هم فقط یک روز قبل از عملیات، تا فردا آن روز که عملیات بود و به شهادت رسیدند.  
اشک فراق
اشک فراق
 قبل از عملیات کربلای4 بود که مجروح شدم و درخانه افتاده بودم. شهید بهزادی با2 و3 تا از بچه های دیگر آمدند منزل پیش من. بعد با همان حالت که من را مجروح و در رختخواب دیدند، خیلی اصرار داشتند که بیایم برای عملیات. می گفتم: بابا من این وضعیت را دارم. ولی می گفت: نه. سعی کن برای عملیات بیایی. و بعد مجروحیتم را که برایش گفتم: دیدم که اشک درچشمانش حلقه زد و بغض گرفته بود. (برای من خیلی عجیب بود) بعد به او گفتم: چی شده است علی؟ چرا گریه می کنی؟ چرا بغض کردی ؟ که اشک آمد درچشمانش .گفت :از این ناراحتم که برای عملیات با ما نیستی! حالا من نمی دانم علتش چه بود؟! ولی من احساس کردم که دوست داشت موقعی که شهید می شود،یک تعداد از بچه ها هم با او باشند. برای کربلای5 ما در گردان مجروحین زیادی داشتیم؛ از جمله علی بهزادی (فرمانده گروهان نجف) که در کربلای4 شدیداً مجروح شده بود و تازه از بیمارستان تهران مرخص شده بود و برای ملاقات با بچه ها به خانه اش رفتیم. که دیدیم سر و صورتش پانسمان شده و بدنش ترکش خورده است و در حال استراحت است. بعد از دقایقی که کنارش بودیم از اوضاع گردان و منطقه سئوال کرد و ما گفتیم: که لشکر، گردان ها را خواسته تا خود را معرفی کنند و عملیات هم شروع شده است و آماده حضور در منطقه هستیم. ایشان گفتند: یادت باشد بعداً یک مطلب خصوصی دارم که می خواهم با شما در میان بگذارم. که گفتم: باشد. در فرصتی که پیدا کرد کنار گوشم گفت: اگر برای جمع آوری بچه ها خواستید به پادگان بروید، من هم با شما خواهم آمد. و این برای روحیه بچه های گروهان بد نیست. من هم گفتم: باید مسئله را بررسی کنم؟ تا ببینم چه پیش می آید. او هم این جواب من را برای خودش مثبت فرض کرده بود. لذا پیگیری می کرد ، چه زمانی به پادگان خواهیم رفت. تا یک روز قبل از حرکت با من تماس گرفت. من گفتم: موقع حرکت به سراغت می آییم. روزی که خواستم حرکت کنم رفتم در منزلشان و دیدم که هنوز سرو صورتش پانسمان است و اوضاعش بهتر نشده است و در کنارش «شهید رستمی فر» که او هم مجروح بود و بانداژ پیچی شده بود حضور دارد و آماده شده برای آمدن به پادگان. اوضاع را که دیدم.گفتم: که من نمی توانم با این حالت شما را با خودم ببرم. و این، کار درستی نیست. خلاصه از این ها اصرار و از ما امتناع. تا این که گفتم: حالا که این قدر مصّر هستید، سوار شوید، علی جلو سوار شد و رستمی فر ،هم چون هوا سرد بود ،پتویی جور کرد و عقب لنکروز نشست. و ساعت 10 صبح بود که حرکت کردیم و ظهر به پروژه محل استقرار گردان رسیدیم. ما به نیروها گفته بودیم که امروز همه خود را برسانند تا گروهان نجف را در گروهان های قدس و مکّه سازماندهی کنیم. و با دو گروهان آمادگی خود را به لشکر اعلام کنیم که همه آمدند. یادم هست که «صالح زاده» و« اقبال منش» آمده بودند. و البته قبلا هم گفته بودیم که کسانی که سابقه فرماندهی داشته اند، هم بیایند و خودشان را معرفی کنند. آمار را از پرسنلی خواستم. دیدم نیروها کامل نیستند. لذا با صالح زاده و اقبال منش جلسه ای گرفتم و علی بهزادی هم نشسته بود. ولی صحبت و دخالتی نمی کرد و به او برای ِمزاح گفته بودیم: تو که نیستی، دخالتی هم نکن.مرحوم «حاج مهدی شریف نیا» هم بود که به من گفت: ظاهرا علی خیلی دلش می خواهد با ما بیاید. و نیروی خوبی هم هست، گفتم: بله نیروی خوبی است. ولی با این وضعیت نمی تواند بیاید. چند روزی که در پروژها بودیم، نیروهای ما تکمیل شد. و خواستیم که به طرف گروهان، پل نزدیک اهواز حرکت کنیم. علی بهزادی آمد و گفت: حالا که من تا این جا آمده ام با شما تا گروهان پل می آییم .و من را هم باید با خودتان ببرید.گروهان پل نزدیک اهواز روبه روی قرارگاه خاتم و محل اجتماع و سازماندهی نیروها بود. در آن جا حدود دو یا سه شب بودیم و علی بهزادی هم همراه ما آمده بود. به او گفتم: تا این جا بیشترتو را نمی برم. و تا همین جا که آمدی کافی است. چند روزی گذشت. تا اینکه باز آرام آرام بحث آمدن خط را مطرح می کرد و حاج مهدی شریف نیا را هم واسطه قرار داده بود تا به اصطلاح "مخ" ما را بزند و ما را راضی کند. توجیه او هم این بود که بیشتر بچه هایی که آمده اند بچه های گروهان نجف هستند و اجازه بدهید تا فرماندهی آن ها را نیز خودم به عهده بگیرم. و برای روحیه آن ها هم که می بینند در کنارشان هستم بد نیست. به هر شکلی بود من را راضی کرد که بیاید. و من گفتم: که نگران نباش تو بیا .و درکنار من به عنوان معاون باش. که قبول نکرد و می گفت: من می خواهم بالا سر گروهان باشم. تا از هم پاشیده نشود. نماز مغرب و عشا را که خواندیم، به علی گفتم: که تو دیگر ماموریت ات تمام شده است و کنار می روی و به جای شما «اقبال منش» یا «صالح زاده »را برای فرماندهی گروهان به بچه ها معرفی می کنم. خلاصه مدتی نگذشته بود، که باز حاج مهدی شریف نیا آمد و گفت: که علی چنین می گوید و چنان و این که آدم توانایی است و تا این جا آمداست، اجازه بدهید به منطقه هم بیاید. و به دردت هم می خورد و ظاهراً چیزیش هم نیست. فقط سرش بسته است. بگذار خودش فرمانده گروهان باشد. ما هم با حاجی رودربایستی داشتیم. و قبول کردیم بیاید و به منطقه هم آمد و به خاطر بانداژ سفیدش که در تاریکی مشخص نباشد یک چفیه سیاه به سرش بست ولی حالش خیلی خوب نبود. و لنگان لنگان راه می رفت. ما به همراه نیروی اطلاعات لشکر از میان نخلستان تا نزدیکی نهر جاسم آمدیم. دیدیم او توقف کرد و گفت: که به من گفته اند که شما را تا این جا بیاورم. و جلوتر نروم .من می دانستم که باید جلوتر برویم و تا خاکریز برسیم و متوجه شدم ترسیده است. و در همین حین علی بهزادی با آن وضعیتش او را سینه خاکریز خوابانید که با او گلاویز شود که من دخالت کردم و گفتم: چکارش داری خوب ترسیده است. که خودش هم اقرارکرد. و من گفتم: اشکالی ندارد، خودمان با احتیاط راه را ادامه می دهیم تا نیروها را پیدا کنیم. من جلو افتادم و مقداری از راه را رفتیم که به ما ایست دادند و گفتیم: شما کدام گردان هستید ؟که گفتند: ما جعفر هستیم. ....به هر حال وارد درگیری و ماموریت شدیم و جریاناتی گذشت که تا فردای آن روز با دشمن درگیر بودیم. سنگر ما بالای دژ مرزی بود که روبه روی" نون 20 "قرارداشت و در آن جا علی بهزادی به همراه دو بی سیم چی گردان «شهید مرغیان» و «ضیایی» حضور داشتند. برای نماز قرار گذاشتیم یک نفر یک نفر، نمازمان را بخوانیم و همین کار را هم کردیم. من در کناری بودم و بهزادی روبه روی من قرار داشت. و دو بی سیم چی هم در طرف دیگر بودند و برنامه این بود که پس از روشن شدن هوا به خاطر این که آنتن بی سیم ها از سمت دشمن شناسایی نشوند، آن ها را پایین بفرستم. و خود من هم از طرفی باید منطقه را زیر نظر می گرفتم. از طرفی باید در کنار بی سیم ها می بودم. ارتفاع آن جا در حدود شش متر می شد. لذا تصمیم گرفتیم بی سیم چی ها همان جا بمانند. و آنتن ها را بخوابانند. در حین همین صحبت ها بودم، دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد و وقتی چشم باز کردم ، دیدم در یک درمانگاه هستم و دستم پانسمان شده است و سرم بشدت درد می کند .و باز بی هوش شدم. مرحله بعد که به هوش آمدم، احساس کردم کسی پیراهنم را دستکاری می کند. بلافاصله دستش را گرفتم. و گفتم: چه کار می کنید؟ گفت: چیزی نیست می خواهم بادگیرت را از تنت خارج کنم. گفتم: نمی شود من نقشه در جیبم دارم. گفت: به من بده. و مانع شدم و ....سئوال کردم: کجا هستم؟ گفتند: این جا بیمارستان شهید بقایی است. و چند باری باز هم از هوش رفتم در مکان های دیگر به هوش آمدم. در بیمارستان امام بودم که احساس کردم خانمی بالای سرم ایستاده است. و برایم آشنا بود وقتی پرسید: من را می شناسی؟ گفتم: شما مادر حاج اسماعیل هستید؟! گفت:نه. و وقتی خودش را معرفی کرد، فهمیدم مادر علی بهزادی است. گفتم: راستی از علی چه خبر؟ گفت: شکر خدا. جایش خوب است. به اوگفتم: من به اوگفته بودم که با این وضعیت به منطقه نیاید. ولی گوش نکرد. باز گفت: موردی نیست جایش خوب است. البته خودش از شهادت علی با خبر بود و نمی خواست به من بگوید. جریان انفجار را که بعداً تعریف کردند، متوجه شدم عراقی ها بر اثر همان آنتن های بی سیم چی ها به سنگر ما حساس شده بودند، و بوسیله «مالیوتکا »همان جا را هدف قرار داده بودند که منجر به شهادت علی بهزادی ضیایی و مرغیان شده بود و من هم با کتف به بیرون پرت شدم. و کتفم شکسته بود بعدا ًتصاویر جنازه ها را دیدم ، که همه سوخته شده بودند.    
بهترین شاگرد کلاس
بهترین شاگرد کلاس
 شهداء هر کدام خصوصیات و ویژگی های خاص خودشان را داشتند .یک دوره ای فرستادند ما را از طرف لشکر هفت ولیعصر (عج). البته یک دوره ای گذاشته بودند برای فرماندهان.گروهان های ارتش، از لشکر هفت ولیعصر (عج). ما سه نفر را فرستادند. که من بودم،شهید «علی بهزادی و« شهید مصطفی بختیاری». این دوره فکرمی کنم دو هفته ای طول کشید. از صبح که می رفتیم ساعت 7 تا 4، 5 بعدازظهر سر کلاس بودیم. اساتیدی هم که تدریس می کردند، از برادران ارتشی بودند و در کنار ما، دیگر درجه دارهای ارتش نیز حضور داشتند. یادم هست کلاس که شروع می شد. استاد تا یک مطلبی را می گفت: ما نمی گذاشتیم رَد شود و به سراغ مسئله دیگری برود، سؤال پیچش می کردیم.  یادم هست که استاد همین طور که داشت درس می داد، یک دفعه خودش را جمع می کرد. یک کمی دقت کردیم دیدیم یک نفر وارد شد. یک چند دقیقه ای گذشت. بعد از درس دادن که صحبتش تمام شد. گفت: که خدمت جناب سرهنگ حسینی صدر (بعد از صیاد شیرازی بود که به عنوان نیروی زمینی معرفی شده بود آن موقع فرمانده قرارگاه جنوب بود) هستیم از صحبت های ایشان استفاده می کنیم. آمد و شروع کرد به صحبت. قبل از اینکه مطلبی را بخواهد اشاره بکند، گفت: که من از حضور این بچه های سپاه و بیشتر اشاره اش به شهید علی بهزادی بود. خیلی خوشحالم که خیلی زنده در کلاس هستند، و مطالبی که مطرح می شود نمی گذارند کلاس یک طرفه شود.خوب سؤال می کنند، خوب دقت می کنند، خوب گوش می دهند.در آن جلسه یادم هست که اول علی بهزادی بعد مصطفی بختیاری بعد من را تشویق کردند.
خصوصیات بهزادی
خصوصیات بهزادی
دو، سه خصوصیت بارز در شهید علی بهزادی بود که در اکثر فرماندهان سپاه بود: 1- هم با نیرو چونه می زد و هم با فرمانده بالا. مثلاً به نیرو می گفت: پتوها را لگد مال نکنید. و به بالا می گفت: پتو نداریم و یا کم داریم. و به نیرو می گفت: اسراف نکنید. 2- عادت دیگر او این بود که همیشه می خواست در نوک حمله باشد و نوک گروهان. در عملیات بدر با «داوود علی پناه» دعوا داشت، والفجر 8 با «حمید طبری»، کربلای 4 با خود من و در کربلای 5 و ... مثلا در عملیات بدر داوود می گفت: که من معاون هستم و من باید اول گروهان باشم. (در زمان جنگ معاون در جلو نیروها بود و فرمانده در آخر) و شهید بهزادی می خواست که این سنت را بشکند و البته هر دو آن ها هم به مرادشان رسیدند. علی جزء نیروهای غوّاص گردان شد. یکی دیگر از دوستان که قرار بود غوّاص باشد به دلایلی نتوانست و علی جای او را گرفت. بعد علی با خنده به داوود گفت: دیدی من شدم اول گروهان. و زدند به خط و سر پل درست کردند و این دفعه اول گروهان هم «داوود علی پناه» بود که در همان عملیات شهید شد.  یکی از خصوصیات بارز علی این بود که هیچ وقت روحیه اش را نمی باخت. و البته شاید هم روحیه اش را می باخت ولی نشان نمی داد .مثلا عملیات بدر شب سوم عملیات ما گرفتار تیربار عراقی ها شده بودیم. واقعا دیگر خسته شده بودیم. از دست این تیر بار همه روحیمان را باخته بودیم. علی که رسید جون گرفتیم. یعنی تا علی رسید، دلهره و ترسمان تمام شد. خاطره سه گوش آن شب در پدافند محور فاو- البحار« آقا سید باقرگفتند: 7-8 نفری بود »اصلاح می کنم ما 25- 26 نفر بودیم. ولی اکثریت شهید و یا مجروح شدند و 7- 8 نفر بیشتر باقی نماندند. مهمات هم نداشتیم. به طوری که من زمین را می گشتم. تا شاید یک گلوله پیدا کنم. آمدم به علی جریان را گفتم. گفت: بروید به بچه ها سر خط بگویید که ذکر بگویند و ذکر را هم با صدای بلند بگویند و این را تأکید کنید.  بچه ها هم همین کار را کردند و این خیلی تاثیر داشت. یک جنبه معنوی داشت که بچه ها یادشان به خدا و ائمه باشد و جنبه نظامی اش این بود که عراقی ها فکر کرده بودند. نیروی کمکی آمده و فرار کردند و خیلی ها مجروح شدند. در عملیات والفجر 8 هم همین طور آن دژبانی باز دسته ما با دسته حمزه بود، که درگیرش بودیم. علی یک کمی عقب تر با نیروها داشت کار می کرد. تا علی رسید نیرو گرفتیم. این سه نکته ای بود که می خواستم در مورد شهید بهزادی بگویم.
فرمانده گروهان مکه
فرمانده گروهان مکه
.....در همان شب هم که دو نفربر آمده بودند و با نیروها درگیر شده بودند. رئوف بلبلی معاون گروهان هم به شهادت رسیدند. این ضایعه بسیار اسفناکی بود، چرا که ایشان نقش تعیین کننده ای در گروهان داشت و زحمات و فداکاری های زیادی هم کشید، هم در زمان آموزش و هم بعد از آن که یاد و خاطره او در اذهان ما خواهدماند. به هر حال چند نفر را مامورکردم جنازه ایشان را به لب ساحل ببرند تا با قایق به عقب منتقل کنند و تا یک جایی هم برده بودند. نزدیک صبح بود و بچه ها نماز صبح را خواندند. در آن لحظه من کنار گروهان قدس بودم و تصمیم داشتم که به طرف دسته آقای معزّی(قاسم) بروم و یک سرکشی در آن جا داشته باشم. به خاطر عدم الحاق تیپ المهدی، عراقی ها فشار زیادی را روی دسته قاسم آورده بودند و درگیری را زیاد کرده بودند. ما شب اول تلفات زیادی نداشتیم و در حد معمول بود. به خاطر اینکه دسته معزّی به سمت راست رفته بود و ما به سمت چپ. فاصله زیادی بین ما بوجودآمده بود. موقعی که نفربرهای عراقی به سمت بچه ها آمدند، قرار بود تا در تیررس قرار نگیرند، کسی درگیری را شروع نکند.فکر می کنم یکی از بچه ها که از نیروهای گردان ما هم نبود، زودتر از موعد تیراندازی را شروع کرد و این موجب تلفات ما شد؛ دو سه نفر مجروح شدند و بلبلی هم به شهادت رسید که می توانست اتفاق نیفتد.
در قفس تن نمی گنجید
در قفس تن نمی گنجید
اولین آشنایی من با شهید بهزادی، سال 1363 بود. بعد از عملیات بدر. منطقه پدافندی تنگه چزابه. تقریباً می شود گفت ما با گردان مکانیزه لشکر بودیم. منطقه را بعد از گردان مکانیزه به گردان کربلا تحویل دادند. سمت چپ و راست ما ارتش و ژاندارمری بود و منطقه وسط تحویل گروهان نجف بود. من همان روز اول با دسته سلمان رفتم. فرمانده گروهان «محمود گله دار» بود و معاونش علی بهزادی. از بچه های آن موقع «خلیل شیخانزاده» و«فرید خمیسی» بود. اولین آشنایی من با علی همان جا بود. هوا هم داشت رو به گرمی می رفت. گردان مکانیزه گردانی بود که دارای چند نیروی ارتشی بود و این گردان را درلشکر 7 ولی عصر تشکیل داده بودند. همه تیپ ها، تیپ های ارتشی بود. خلاصه ما هم اولین بار بود که می آمدیم. وقتی گروهان آمد، قرار بود که با نیروهای نظامی آشنا بشویم. آن ها همه تیپ کرده و آنکارد کرده بودند. یک روز دیدیم یکی آمد با یک شلوار کردی و یک زیر پیراهن. یک ملافه هم پیچیده بود دور خودش و گفتند: که این معاون گروهان است. نگاه کردم و گفتم: نگاه کن. ما را گیر کدام گروهان افتادیم. ولی خوب من یک دو ماه بیشتر با گروهان نجف نبودم، و رفتم خانه. عجیب برایم این بود که من همان روز اول که می آمدم، تصمیم من این بود که برای سه ماه بیشتر نباشم. برایم خیلی تعجب آور این بود، که بعد از چند روز از ماموریتم که گذشته بود و آمدم خانه. دیدم علی بهزادی با دو نفر و با یک موتور مخلصی، که اگر می خواستند سنوات جبهه اش را حساب کنند خیلی بیشتر از ما بود ودرتمام مجالس حضور داشت. درهمه مجالس هم با این موتور سه ترکه می آمد، یک پیراهن آبی، بفنش و یک شلوار نظامی و یک دمپایی. اگر کسی علی بهزادی را در شهر می دید، اصلا باورش نمی شد، که این علی بهزادی همانی است که داخل جبهه های جنگ عین شیری می غرد! خوب برایم خیلی تعجب آور بود که آمده دنبالم و گفت: که می خواهیم برویم مشهد. محمد بهزادی هم که فکر می کنم که یک سری آمد، تنگه چزابه و خلاصه گفتند: که این برادر علی بهزادی است. همان نگاه اول گفتم: اَه اَه اَه. نگاه کن ! این معاون گروهان چه برادر لوسی دارد. با موتور آمده بود. خلاصه دیدیم که آزادی کامل داشت و همه جا می رفت .محمد را هم در عملیات های بعدی شناختیم. و انصافاً بعد از شهادت علی یک لحظه گروهان را ترک نکردند و به نوعی یک ستون برای گروهان بودند. اوج قدرتمندی گروهان نجف و گردان کربلا می شود گفت: سه تا مأموریت بود. عملیات بدر از بهترین دوستان علی شهید شدند. در عملیات والفجر 8 نزدیکترین فرد به بچه هایی که شهید می شدند، «علی بهزادی» بود. یکی از بهترین، مخلصترین و نزدیکترین نیروهای علی بهزادی در عملیات بدرمی شود گفت: «داوود علی پناه» یا «شهید کعبه زاده» بود و شهید بهزادی از آن ها بسیار نام می برد. در والفجر 8 هم شهید «بهار لویی» و«حسام وند» از نزدیکترین افراد به علی بودند. افرادی که زیر دست علی تربیت شده بودند. برای عملیات کربلا 4 آماده شدیم. علی در بحث نظامی این خصوصیت را داشت که نیرو تربیت می کرد و همیشه این توانایی را داشت. حتی من بعد از کربلای4 از او سوال کردم: اگر شهید می شد چه کس دیگری برای رهبری گروهان صلاحیت داشت. گفت: که من20 تا فرمانده گروهان برای گروهان نجف در ذهنم دارم ،که بعد از خودم توانایی اداره کردن گروهان را داشته باشند. برای فرمانده دسته از او پرسیدم. گفت: من روی تمام افراد گروهان به عنوان فرمانده دسته حساب می کردم. و چیزی بود که خودش به من گفت. بعد از والفجر، 8 پدافندی را نزدیک نخل ها و رودخانه گرفتیم. علی تعریف می کرد و می گفت: که شب قراراست، عراق تک بزند. برویم نیرو جمع کنیم. نمی دانم آمدند دنبال چه کسی؟ گفت: رفتیم در خانه شان. گفت: ساعت 3 نصف شب بود، در زدیم و می دانستیم که پدرش هم عصبیه. بعد از چند دقیقه پدرش آمد دم در. گفتیم: فلانی را کار داشتیم. گفت: چشم الان می روم صدایش می کنم. گفتیم: الحمدالله به خیر گذشت. رفت داخل و آمد بیرون، یک دسته کلید با خودش آورد. و گفت: این دسته کلیدهای در حیاط. در اتاقش را هم که می دانید کجاست؟! بروید مستقیم کلید بندازید او را بیاورید بیرون. آخه، فلان فلان شده ها. این چه موقع آمدن است؟! ساعت 3 نصف شب است؟ و یک سروصدایی به پاکرد. که چند تا از همسایه ها آمدند بیرون. در همین حین و بین هم همین آقا از خواب بیدار شد و آمد. ما هم دراین شلوغی با پیژامه و زیر پیراهن او را کردیم داخل لانکروز. و آوردیم منطقه ودر منطقه به او لباس دادند.  علی بهزادی کسی بود که درآن پدافندی والفجر 8، در اون L شکل خط فاو-البحار، که با تعداد کمی از بچه ها ایستادند و پاتک سنگین دشمن را که برای باز پس گیری کل منطقه فاو آمده بودند؛ با کمک خدا دفع کردند. وقتی در صبح آن شب «آقای رئوفی» فرمانده لشکر آمدند و اجساد عراقی ها را دیدند (با یک لهجه دزفولی) گفتند: که این بچه های گردان کربلا دیشب چه کردند؟ و تا این اندازه لجبازی می کرد و پای کار می ایستاد. و کسی بود که وقتی می رفتیم داخل حسینیه از شدت گریه و عبادت  باور  نمی کردیم که این همان علی است، که تا دقیقه90 کار خودش را در منطقه درگیری ا نجام داده است.  بعد از قضیه کربلای 4 ،تعدادی از نیروهای ما به شهادت رسیده بودند و تعدادی دیگر از بچه ها، زخمی شده و روانه بیمارستان شده بودند و یک تعداد قلیلی مانده بودند برای ماموریت اول. حقیقتاً جا خورده بودم وقتی که دیدم که کربلای4 با آن وضعیت و شدّتی که پیدا کرده بود و ما حقیقتاً باورمان نمی شد، این کار با افرادی انجام شده که تازه کار بودند و آن هااین کار را انجام داده بودند. و مثلاً برای ما نیروهایی آورده بودند که بلد نبودند گلوله را از جان لوله در بیاورند. اول درپوش را بر می داشت و بعد فنر ارتجاع را درمی آورد. گلنگدن را می کشید و می خواست گلوله را این طور جدا کند. به آن ها گفتیم: این را کجا یادتان دادند؟! «گفتند: به ما آموزش ندادند و کمبود نیرو بود که آمدیم سپاه اهواز و گفتند: بروید منطقه. چون عملیات هست.» و داخل خود منطقه برایشان میدان تیر گذاشته بودند.ما جا خورده بودیم 15- 10 نفر از بچه های قدیمی. بقیه هم جدید. از علی هم خبری نبود. تا این که وقتی علی آمد. روحیه ها عوض شد. ولی این علی، آن علی نبود که آن چابکی را داشته باشد. به نوعی هم می شود گفت: که پر و بالش شکسته بود. روزهای آخر هم علی مرتّب از بچه های شهید یاد می کرد و مرحله آخر هم درهمین گروهان پل بودیم. «آقای صالح زاده» توضیح دادند. حدود 6 تا از بچه ها در چادر علی بودند. اولین بار بود که می گفت: برایم جا پهن کنید. که حدود 2 تا پتو پهن کرده بودیم. یک بالشی هم درست کرده بودیم. علی می خواست بلند بشود، دستش راگرفتیم. بعد از ترکشی که خورده بود بچه ها اذّیتش می کردند. و می گفتند: علی، ترکش خوبه که اندازه اش به اندازه هیکل خودت است. یک ترکش خورده بود و عجیب بود که کله اش 3 تا بخیه خورده بود. یک ترکش هم به پهلویش خورده بود. و وقتی که می خواست بلند بشود می گفت: بچه ها بلندم کنید. این اواخر هم دیگر حتی آوردنش بیمارستان بقایی. برای ترکش هایی که نمی دانم به دست چپ یا راستش خورده بود. و من بعداً فهمیدم که ترکش خورده نزدیک نخاعش و دستش درد گرفته بود. آمد بیمارستان اهواز و 2 -3 تا سوزن زد و آمد منطقه. در منطقه به خصوص «مرحوم شریف نیا» خیلی اصرار می کردند که ایشان برگردند. بچه ها هم دوست داشتند که علی برگردد و از یک طرف هم برای قوت قلبشان دوست داشتند که علی بماند. شب داخل چادر 5-4 نفر جمع شدیم و علی شروع کرد به صحبت کردن و گفت: خدا بیشتر از پدر و مادر انسان را دوست دارد، اگر شهید شدیم، می رویم آن جا. اولین چیزی که می بینیم حورالعین است. اما بچه ها، چه کسی نگاه حورالعین می کند. ما اصلاً تا رفتیم می گویم: خدا ما آمدیم تو را ببینیم. آن شب خیلی گریه می کرد و می گفتم: خدا شاهد است دیگر از برگشتن به اهواز خجالت می کشم. همه دوستان و رفقایم شهید شدند و درآن منطقه باغ شیخ که می نشستند، 7-8 تا همسایه داشتند که پسرانشان زیر دست علی تربیت شده بودند و شهید شده بودند. علی خیلی زیرک بود. با آن حالی که داشت، ما اگر جای آن بودیم نه می توانستیم تحمل کنیم و نه تمرکز ولی علی تمرکز کرد. گفته بودند: یک جاده آسفالت هست، می گیرید. و بعد 300 متر جاده خاکی هست، باید آن را هم بگیرید. جاده آسفالت را گرفتیم و با الله اکبر رفتیم داخل جاده خاکی. و دیدیم که هیچکس نیست. بعد از یک مقدار گشت زدن در منطقه صدایی شنیدیم که خیلی نزدیک بود. گفتیم: چه بکنیم؟ عراقی ها سمت راست ما بودند. و ما به سمت جلو پدافند گرفته بودیم. یک دسته برگشتند(شهید فرامرزی) و دسته «مهدی یفالی» و« عیدی محمودی »ماندند. در خاکریز (به گفته علی) همان شب عراق شروع کردند، جاده را با تیربار زدن– به آن صورت که 3 تا تیربار بود؛ اولی، جاده را می تراشید. دومی، صاقب رسام و سومی، هم هوایی می زد. صدای پچ پچی آمد و معلوم شد که علی به«احمد رضا ناصر» و «حسن اسد پور»گفت: بروید و تیر بارها را خاموش کنید. دیدیم که احمدرضا آرپی جی را چند لحظه روی دوشش نگه داشت و بعد شلیک کرد. تیر بار منفجر شد و افراد دورش هم مجروح و کشته شدند. در همین حین یک عراقی به فرمانده شان گفت: که تیر بار را زدند و همین لحظه 10 – 20 تا تیر بار شروع کرد به زدن. علی گفت: بر گردیم و ما همه گیج شده بودیم. صبح یکی از بچه ها از خواب بیدارمان کرد برای نماز. و گفت: نماز دارد قضا می شود. ما هم تیمّم کردیم و نماز خواندیم. عراق هم آتش را شروع کرده بود و ما را با «مالیوتکا» می زد ولی چون نخل بود جهت «مالیوتکا» عوض می شد . که یک دفعه نزدیک نفر بر فرماندهی موشکی منفجر شد و رفتیم فهمیدیم که علی شهید شد.
و او لب تشنه بود ...
و او لب تشنه بود ...
در عملیات بدر، یکی ازبرادرانی که از اول این ماموریت با ایشان برخورد کردم، برادر عبدالرضا میراب زاده بود که ایشان یکی از نیروهای مخلص گردان و گروهان بودند. در عملیات بدر جز لشکر 7 ولیعصر، گردان کربلا و گروهان نجف هم بودند. از اول این ماموریت من برخورد مستقیمی با برادر عبدالرضا داشتم. یعنی هنگامی که در تاریخ15/10/63 اعزام شدیم. با ایشان آمدیم. حتی سوار ماشین که شدیم در کنار هم نشسته بودیم. وقتی که به پادگان مصطفی خمینی آمدیم، در شبی که آن جا مستقر بودیم، پیش هم بودیم، وقتی که تقسیم شدیم، در چادرهای کرخه باز هم پیش هم بودیم؛ هنگامی که دسته بندی شدیم، بازهم پیش هم بودیم، در یک دسته بودیم؛ که پس از آن وقتی که به منطقه عملیاتی پلاژ رفتیم، باز هم در یک چادر بودیم؛ و وقتی که آموزش می رفتیم، آموزش آبی می دیدیم. «بلم سواری بیشتر کار می کردیم.» یکی از روزهای آموزش، وقتی که به آخر کلاس آن روز رسیدیم، گفتند: که یک مسابقه« بلم سواری» در گروهان است. من و او روبه روی هم قرارگرفته بودیم. و گفتیم: انشا الله طوری مسابقه بدهیم که اول بشویم. ما در آخر گروهان قرار گرفته بودیم؛ ولی ایشان طوری به من روحیه داده بودند، که هر چه پارو می زدیم خسته نمی شدیم. تازه روی دور می افتادیم که با این عملی که از خودشان نشان دادند ما نفرات اول یا بلم اول شدیم. خصوصیات زیاد و بارزی داشتند. ایشان در حین آموزش محصل سال چهارم هنرستان بودند. ایشان به استثنای بعضی از برادران بسیجی که فکر می کنند کسی که جبهه می آید نمی تواند درس بخواند و یا از درس عقب می افتد، او تا سال چهارم را در عرض دو سال خواندند یعنی سال اول و دوم هنرستان را در یک سال امتحان دادند و هر دو را در سه ماهه اول قبول شدند، در یک سال جهش می کردند. و سال سوم و چهارم را نیز در یک سال خواندند. وقتی که از آموزش می آمدیم، ساعت حدوداً دوازده شب برمی گشتیم و موقعی که همه بچه ها از خستگی خوابشان می برد. ایشان به مطالعه کتب درسی خودشان می پرداختند. در آموزش بودیم که موقع امتحانات اسفند ماه رسیده بود و ایشان امتحان دادند و قبول شدند و سال چهارم را که قبول شدند. آمادگی برای دانشگاه پیدا می کردند.پس از آموزشی ما برای عملیات بدر آماده شدیم. به منطقه جزیره شمالی رفتیم.روز 20/12/63، یعنی شب بیست و یکم ساعت 4 صبح؛ از مقر جزیره مجنون شمالی حرکت کردیم و توسط پارو و"قایقهای چینکویی" که داشتیم که در هر قایق شش نفر بود و به سوی مواضع دشمن رفتیم. ساعت 10 بود، که عملیات شروع شد. تا ساعت 11 عملیات ادامه داشت که خط شکسته شد، و ما با هم بودیم که مقداری قایق راه را گم کرده بود. ما ساعت1 به خط زدیم و تا صبح با مزدوران بعثی در گیر بودیم. صبح عملیات به همراه ایشان و چند تن از برادران دیگر به جلو رفتیم. گفتند: آرپی جی زن ها بیایند. چون تانک هایشان می خواهند بیرون بیایند. ساعت 10 صبح عملیات بود. ما به جلو رفتیم و ایشان را می دیدم که خیلی جالب، با روحیه ای عالی آرپی جی می زد. اکثراً نیروهای دیگر نمی توانستند سرشان را بالا بیاورند و یک تیر بزنند؛ ولی ایشان پشت سر هم آرپی جی می زدند. روز بیست و سوم شب هنگام بود که نماز مغرب و عشاء را به همراه« شهید علی بهزادی» و« برادر عبدالرضا» و برادر مفقود الاثر« مرتضی معاون جولا»، در سنگر جماعت خواندیم. و پس از نماز شام مختصری خوردیم و عملیات دوم را که همان سیل بند عراق بود انجام دادیم. شب جلو رفتیم که در آن شب ایشان از من جدا شدند. با چند تن از برادران جلو رفتند و من را تامین یک جاده گذاشته بودند. صبح به من گفتند: که از مواضعی که پدافند می کردم ،جلوتر رفتم و به ایشان رسیدم. ساعت 5 و 6 صبح بود که اذان صبح هم گفته شده بود؛ به ما گفتند: به همان پد اصلی لشکر برگردید. در همان سیل بند که بودیم. گفتند: برگردید. موقع برگشتن به طرف پد لشکر، حدوداً چهل و هشت ساعت آب نخورده بودیم و از آب جزیره هم نمی توانستیم بخوریم، زیرا تلخ بود و هر چه قرص کلر در آن آب می انداختیم فایده ای نداشت و بیشتر تلخ می شد. در آن موقع قایقی آمد و 2 بشکه بیست لیتری آب روی سیل بند انداخت. من به عبدالرضا گفتم: بیا بنشین آب بخور. با چند تن از برادران که حدوداً ده نفر بودیم. به سمت پد لشکر حرکت کردیم و از کنار خاکریز به عقب می رفتیم. وقتی به عبدالرضا گفتم: بیا آب بخور. گفت: من تشنه ام نیست. گفتم: من چهل و هشت ساعت با تو بودم. شما که آب نخوردید؟ چطور تشنه نیستید؟ گفت: دیگر نمی خورم. گفتم: میل با خودت است. بعد عبدالرضا با چند تن دیگر از برادران به طرف پد می رفتند. من به همراه برادرمان «شهید شهرام رستمی فر» که در عملیات والفجر 8 مفقود شدند، نشسته بودیم و آب می خوردیم؛ که گلوله خمپاره ای به روی خاکریزی که در جلوی ما که سر یک پیچ بودیم اصابت کرد. من خطاب به شهرام گفتم: که به وسط بچه ها خورده است. رفتیم و بچه ها را دیدیم که روی زمین افتاده بودند. من هر چه به دنبال عبدالرضا گشتم پیدایش نمی کردم. زیر سیم خاردار را نگاه کردم که او از تمام ناحیه دست و صورت و سینه و شکم و پا مجروح شده بود و اصلاً قدرت صحبت کردن نداشت. من بالای سرش رفتم، دیدم که چشمانش باز است و به نقطه ای خیره شده بود و هر چه صدایش کردم جوابی نداد. به دلیل صمیمیت زیاد من با او نتوانستم دست به او بزنم. دو تن از برادران آمدند ایشان را سوار قایق کردند. من هم سوار شدم و چند تن دیگر از مجروحین را نیز سوارکردیم و به پد بهداری لشکر بردیم. وقتی که به پد رسیدیم ،هنگامی که از قایق پیاده شدیم ایشان را لب اسلکه لشکر گذاشتیم. مجروحینی که زیادتر سر وصدا می کنند، معمولاً امدادگران زودتر بالای سر آن ها می روند. در صورتی که باید اول به سراغ کسانی که صدا نمی کنند بروند. ولی اول به سراغ کسانی که زیاد صدا می کنند رفتند، و بعد به سراغ عبدالرضا آمدند. لباسهایش را از تنش درآوردند و دیدند که تمام بدنش مجروح شده است. بدنش را پانسمان کردند و بعد یکی از برادران امدادگر تنفس مصنوعی به او وصل کرد و شیلنگ را در دهانش گذاشتند و چند تا تنت زدند تا او یک نفس عمیق کشید. سپس او را سوار قایق کردند و به عقب فرستاند.وقتی که به عقب می رفت برادری که او راپانسمان کرد، گفت: او شهید می شود و بالاخره یکی از برادرانی که همراه ایشان بودند، گفتند: که به درجه رفیع شهادت نائل گشته است.
دغدغه نماز
دغدغه نماز
بر اساس سنت قدیمی در اهواز ودر روز عاشورا دسته جات عزاداری از مساجد، حسینیه ها وتکایابه راه افتاده وپس ازعبور از خیابان های شهر و ادای  احترام به بارگاه مطهر علی ابن مهزیار اهوازی، به محل خود برگشته ومراسم خداحافظی باسرور وسالار شهیدان را به جا می آورند. در آن سال ها این مراسم بدون ادای فریضه نماز به پایان می رسید. غافل از اینکه در ظهر عاشورای یکی از همان سال ها، دسته مسجد حجازی پس از بازگشت از مراسم عزاداری درحال انجام مراسم وداع بوده و بر سر وسینه خود می زدند؛ که ناگاه اذان ظهر از بلندگوی مسجد پخش گردید جمعیت عزادار بی توجه به پخش اذان به کار خود ادامه می دادند. در این هنگام آقا موسی اسکندری خود را به میان جمعیت انداخته و «فریاد برآوردند: هنگام نماز است ومهمتر از عزاداری اقامه نماز است. که امام حسین(ع) به خاطرآن به شهادت رسید.» ایشان این قدر این مطلب را تکرارکردند تا جمعیت دست از عزاداری کشیده و همگی به نمازجماعت ایستادند. تا آن زمان سابقه نداشت که ظهرعاشورا نماز به جماعت خوانده شود. به نظرم این موضوع مربوط می شود به سال60 یا 61 سال های اول جنگ تحمیلی.
تاکید بر آموزش در هر شرایطی
تاکید بر آموزش در هر شرایطی
یکی از دوستان خیلی عزیزمان شهید عبدالله محمدیان بود. ایشان در عملیات والفجر8 به شهادت رسیدند. ولی یکی از خاطرات خوبی که من از آن عملیات دارم، یکی از این آموزش ها بود که خدمت ایشان بودیم . یکی از شب ها که در پادگان کرخه بودیم، نمی دانم چه موضوعی بود، ولی یک بحثی بود که خیلی بچه ها کارهای زیادی داشتند و آن روز خیلی عجیب بچه ها خسته شده بودند. و طبق برنامه آن شب حتماً رزم شبانه باید انجام می دادیم. من بودم وبا یکی دوتا از دوستان رفتیم، گفتیم: اگر اشکالی ندارد ما امشب رزم شبانه را جابه جا کنیم به یک روز عقب. گفت: ببین برنامه ای که گذاشته شده است، انجام بشود. گفتیم: ما هر روز این جا داریم آموزش می بینیم. بچه ها همه خسته اند. من خودم جزء کسانی بودم که خواهش کردم امشب را استثناء قائل بشوند. ایشان قبول نکردند و اتفاقاً آن شب، رزم خیلی خوبی شده بود؛ یعنی خیلی همه چیز خوب و به موقع علی رغم اینکه بچه ها خیلی خسته بودند؛ ولی به هر حال آن جا عموماً خستگی خیلی معنا نداشت، چون عشق و هدف در کار بود.
شهید نوری
شهید نوری
شهید صادق نوری را من از ماموریت طلائیه در سال 61 می شناختم که در گردان نصر بود عملیات بیت المقدس هم همان جا بود، علاقه زیادی داشت که به گردان بیاید و بارها این را به من گفته بود، «که دوست دارم به گردان نور بیایم». تا آن موقع نام گردان، هنوز نور بود. در عملیات محرم بود که حاج اسماعیل او را به عنوان معاون گروهان به کار گیری کرد؛ و بعدها به فرماندهی گروهان هم انتخاب شد وتا معاونت گردان هم پیش رفت. از لحاظ اخلاقی هم بسیار پر تلاش و صادق بود. برادر کوچکش، عبدالکاظم نام داشت و درعملیات بدر به شهادت رسیده بود؛ با این حال صادق جبهه را ترک نکرد و در روحیه اش کوچکترین خللی وارد نشد. صادق در حوزه هفت، درمنطقه زیتون قرار داشت. به تنهایی یک قطب به حساب می آمد؛ چنان جذابیت داشت که دیگر بچه های حوزه به هوای ایشان جذب گردان می شدند. به دلیل این که  می خواستند با او همراه و در کنارش باشند؛ و از طرف دیگر تا این شهید این نیروها را تایید نمی کرد، نمی توانستند وارد گردان بشوند. صادق تا عملیات والفجر8 فرمانده گروهان بود. بعد از اینکه عبدالله به شهادت می رسد و شاه حسینی هم مجروح  شدند، حاج اسماعیل او را به عنوان معاون انتخاب کرد. از عملکرد او هم بسیار راضی بود، و معتقد بود آدم زرنگ و کاردانی است. نظر من را هم خواست؛ من نظرم این بود که اگر صادق هر گردان دیگری می بود، قطعا به فرماندهی گردان می رسید. و تا موقع شهادت در کربلای چهار در همان سِمت ماند. از بارزترین خصوصیات اخلاقی اش می توانم به خلوص و صفای باطنیش اشاره کنم. خدا رحمتش فرماید و درجاتش را متعالی کند.  
این سنگر و آن چند نفر
این سنگر و آن چند نفر
   دوستان امروزمیخواهم برای شما حکایت آن سنگروآن چند نفر دوستانی را بگویم که عاشقانه به وصال دوست رسیدن این حکایت برگرفته شده از خاطرات برادرعزیزوجانبازمان آقای ابوالقاسم صداقت بعد از 33 سال بوده واین چنین روایت شد (این سنگر وآن چند نفر)   این سنگر و آن چند نفر: عصر یک روز بهاری یکم اردیبهشت سال 1360 ساعت 4:45 دقیقه بعداز ظهریک صدای مهیب ، چند لحظه سکوت ، چند لحظه بهت وحیرت وبعد صدای الله اکبر ویا حسین دود،خاک وغباروبعد خون و خاکستر،گودالی به عمق دومتر وحدود 8متر مساحت و اما ماجرا چه بود. حدود نیمی از نیروهای گردان بلالی اهواز( اولین گردان رزمی اهواز ) از طریق ماهشهر و از راه زمینی و دریا به سمت آبادان حرکت کردند در آن روز ها به دلیل محاصره بودن شهر آبادان نیروهای نظامی باید از طریق دریا به آبادان اعزام میشدند واین مسئله با مشکلات فروانی از جمله تاخیر در رسیدن،خطرات دریا و غیره را در بر داشت لذا مسئولین به فکر رسیدن به آبادان از طریق خشکی بودند.در این راستا در میان جاده ماهشهر.آبادان مسیری را معین کرده وازآنجا جادهای به سمت جزیره آبادان شروع به (موسوم به جاده وحدت )احداث گردید .نیروهای گردان بلالی مسئول حفاظت از ماشین آلات جهاد سازندگی بودندکه درحال احداث این جاده بود لازم به ذکر است باتوجه به مسطح بودن زمین منطقه وقابل دید بودن از طرف نیروهای دشمن نیروهای جهاد فقط شبها قادر به کار بودند. بهرحال افراد گردان بلالی به منطقه رسیدند ودربیابانی که هیچ نقطه امنی نداشت بدون سنگر وجان پناه وفقط با عشق وایمان به خدا مستقر شدند وتنها مانعی که بین ما ونیروهای دشمن بود خاک ریزی حدود 200الی  300متری بود که نیروهای جهاد درشب آنرا  احداث کرده بودند. نیروها درطول خاکریز به فواصل معین درگروهای5و6نفره مستقرشدند. امکانات زیر صفرتمام دارایی جنگی ما خلاصه می شود تعدادی تفنگ ژ3 وبه ازای هر5نفر 1 قبضه آرپی جی 7، یک قبضه تفنگ 106بدلیل وضعیت جغرافیائی منطقه روزها آنقدرگرم بودکه باید برای فرار از گرمای خورشید یا زیر ماشینها پناه می بردیم ویا با چفیه یا برانکارد حمل مجروح سایبانی فراهم می کردیم وشبها آنقدر سرد می شد که هرچه لباس می پوشیدیم فایده نداشت بهرحال چند روزی به همین منوال گذشت .محل سنگرها که مشخص شد ،نیروها در گروهای 5یا 6نفره شروع به حفر گودالی که قراربود سنگری جهت حفظ جانمان شود ،شدند.اما گوئی درقسمتی ازآن سرزمین قرار بود سرنوشت خاصی رقم بخورد چند روز بعد از کندن آن زمین سفت و محکم درآن گرمای طاقت فرسا درحالی که گودال سنگرها به اتمام رسیده بود ودیگر بیل وکلنگی درکار نبود، فرمانده محور به یکی از گروها دستور داد گودالی را که حفر کرده بودند رها کنند وچند متر آن طرف تر شروع به حفر سنگری دیگر کنند که این امر هر چند با غرولند همراه بود ولی ظاهرا آن اتفاق خاص جای معینی داشت که باید اتفاق می افتاد ،گودها آماده بود ولی ابزاری برای پوشاندن سقف وایمن کردن آنها نبود ومثل اینکه قرارنبود وسایل برسدتا آن اتفاق بیفتد، علاوه بر آن پازل سنگر مذکورتکمیل نبود ویکی از  حلقه ها هنوز متصل نشده بود یکی ازروزها نیروهای تدارکات که از اهواز آذوقه ومهمات برای نیروهای  گردان می آوردندآخرین حلقه وصل را نیز با خود آوردند جوانی محجوب وسربزیر، جوانی که فقط یک شب رادرجبهه گذراند وخیلی زود به مقصد رسید و اوکسی نبود جز رضا پودات که باپیوستن اوحالا سنگر ما هفت نفرشده که عبارت بودند از شهدا :حمید رستگاری-علی دانش-نعمت الله بخشیان-نادرعلی خانی-ابراهیم غیاث آبادی-رضاپودات و من از روزی که ما در آن منطقه مستقرشدیم عراق بین ساعت 4:5 تا5 بعدازظهر دو عددگلوله خمپاره به سمت ماشلیک می کرد که عمدتا" درفاصله های دوربه زمین اصابت می کرد واین مسئله برای ما عادی شده بود . درآن روز ویژه همگی درون سنگر (گودال قتله گاه) نشسته بودیم و مشغول گفتگو و خوردن شربت بودیم ساعت از ساعت 4:5 گذشته بود روز اول اردیبهشت سال 1360 یکی ازدوستان سنگر کناری مهر نماز مارا گرفته بود (برادر حسنعلی رکنی) آمده بود مهر راپس بدهد به محض اینکه دستش رادراز کرد که از بالا مهر را بدهد   مهر از دستش افتاد و دونیم شد همزمان باافتادن مهر خمپاره ای که هرروز به فاصله بیش از 500 متری ما اصابت می کرد درون سنگری که هیچ سقف محافظی نداشت فرود آمد در یک لحظه من که نمی دانستم چه شده وحتی نمی دانستم که کجا هستم بخودم آمدم و بدون اینکه چیزی ببینم در فکر خودم به خودم نهیب زدم که فلانی خمپاره داخل سنگر افتاده زودباش شهادتین را بگو تا نمردی بلافاصله شهادتین را برزبان جاری کردم و درهمان حال منتظر بودم آن ظلمات تبدیل به نور وروشنایی شود ولی هرچه صبر کردم خبری از نور وشهادت نبود و لذا بدون اینکه سر وصدائی کنم آرام گرفتم (تمام اینها شاید در کمتر ازسی ثانیه اتفاق افتاد). بیاد دارم دو روز قبل یکی از بچه ها به دلایلی که به من گفته بود می خواست گردان را ترک کرده وبه اهواز برگردد که من با صحبتهای که با اوکردم باعث منصرف شد، درست چند لحظه قبل از اینکه آن اتفاق بیفتد یکی دیگر از بچه ها داشت به سنگر مجاور میرفت که باز هم من اوراصدا کردم و مانع رفتن وی شدم  نمی دانم چرا ممانعت از رفتن این دو را من باعث شدم . اولین کسی که بالای سرمان حاضر شد شهید علیرضا صابونی بود که به محض اینکه وارد سنگر شد خطاب به من گفت نترس عزیزم شهادتین را بگو درست یادم می آید که به گفتم قبلا" شهادتین را گفته ام که اصرار کرد دوبار بگو من یکبار دیگر تکرار کردم من بی هوش نبودم ولی چیزی نمی دیدم سروصدای زیادی اطرافم بود که ناشی از بلندکردن اجساد ودرخواست ماشین برای حمل ما به بیمارستان آبادان بود مرا نیز درون وانت لندرورگذاشتند که حدود چند کیلومتری که به طرف آبادان حرکت کرد من کاملا" بی هوش شدم وتا حدود ۳۰ساعت  بعد در بیمارستان به هوش آمدم . از بقیه بگویم علی دانش-حمیدرستگاری-نادرعلی خانی-ابراهیم غیاث آبادی-رضا پودات دردم شهید میشوند نعمت الله بخشیان هم شب در بیمارستان به دوستان شهیدش پیوست ومن ماندم وحسرت  همان چند لحظه ... پس از آن،آن سنگر به گفته دوستان شده بود محراب نماز وعبادتگاهی که خیلی ها را تحت تاثیرقرارداد همه کسانی که در آن شهید شدند را من به چشم دیدم که لایق شهادت بودند، بی ریا – مومن- خالص چه رضا پودات که کمتر از 24 ساعت آنجا بود وچه  نعمت الله بخشیان که یک بار عکسش به عنوان شهید در درگیرها ی سوسنگرد پوستر شد و وقتی در بیمارستان پیداش کردیم ومتوجه  شد عکسش به عنوان شهید پوستر شده گفت پوستر ها را دور نریزید به همین زودی احتیاج می شود و چند ماه بعد نیز همان شد که گفته بود روحشان شاد.َ واما ماجرا به روایت تصویر:  
دل نوشته ای با شهید سلیمانپور
دل نوشته ای با شهید سلیمانپور
 عبدالرحمن سلام، منم یکی از دوستان دوران طلایی جنگ، که مدتی است به دلایلی دفتر سال های جنگ را ورق زدم و از میان عکس ها و فیلم های جنگ، طبع شعرم گل کرد و ما را به پای این نامه کشاند، تا شاید به این وسیله بتوانم هم دل خودم را راضی کنم و هم یادی از تو کرده باشم. روزهای اولی که با تو آشنا شدم، نمی دانم یادت می آید یا نه؟ولی من یک چیزهایی یادم است. تو جزء اولین کسانی بودی که خیلی به چشم می آمدی و آن هم شاید به خاطر رفتار خاص تو در جبهه بود. یکی از چیزهایی که خیلی برایم جلب توجه می کرد شور و شوق تو در کارها بود. حالاخوب که دقیق می شوم و خاطراتت را کنار هم می گذارم، می بینم، اخلاقیات تقریبا عجیبی داشتی، که بعد از این همه سال در کسی مشابه آن را  ندیده ام؛ آن این که شوخ طبیعی را با وقار ادغام کرده بودی و متانت را با خاکی بودنت. درد را با صبر یک جا داشتی و بی حوصله بودن را فقط در فراق یاران سفر کرده ات داشتی. شاید کسی فکر کند دارم اغراق می کنم و صنعت ادبی نمی دانم! چه چیزی را در نامه ام به کار می برم؟! ولی واقعاً برای هر کدام از این خُلقیات پیچیده ات مصداقی را به یاد دارم، که اگر حوصله کنی، می گویم: - عبدالرحمن خوب می دانم، اولین باری که شیرینی زیارت عاشورا را چشیدم، با لحن زیبا و مسلط تو بود که در زیر بارش خمپارهای پاسگاه زید با لهجه عربی فصیح قرائت می کردی، به طوری که روحانی اعزامی ای که از شهرهای بالا در جمع ما بود را به وجد آوردی و تا ساعت ها از صدای خوشت تعریف می کرد و یه جورایی کارت درآمده بود. - درد میگرنت را یادت می آید، تقریباً بعد از ماه ها آشنایی با تو و در یک سنگر بودن در حالی متوجه شدم، تقریبا هر شب وضعیتت همین بود و دم برنمی آوردی. - یادت می آید یک دفعه ای و بی مقدمه یاد دوستان شهید می افتادی، و «داد می کشیدی: خدا، یا آن ها را بیاورشان پیش من، یا من را ببر پیش آن ها.» آن جا بود که از صمیم دل بی صبری تو را می دیدم و حسرت به حال تو می بردم. - خیلی از رفقات بلد بودی و خوب رفیق بازی را یاد گرفته بودی و هرجا می رفتی جایت بود و گاهی می شد برای پیدا کردن تو همه چادرهای گردان را هم دُور می زدیم، تا این که از یکی شان سرو کله ات پیدا می شد. و به قول امروزی ها روابط عمومیت حرف نداشت. - یادت می آید، می گفتی: «هر جا در تاریخ اسم عبدالرحمن ثبت شده اکثرا شیاد و.... بودند و اسم ما هم عبدالرحمن شده است، معلوم نیست وضعیتمان چی بشود.» - یادت هست در پلاژ، چطور با هم گلاویز می شدیم و عین کشتی گیرا به جون هم می افتادیم. - اون شیرین کاری ات، حتما یادت می آید که به تو گفتم: این چیز خوبی است که بعد از شهادت ات به همه بگویم! ولی قسمم دادی که نباید بگویم. - یادت می آید، می خواستی برای عملیات بدر هر طور شده، بی خیال تسلیحات بشوی و بروی در گروهان و قاطی بچه های خط شکن بشوی. من که خوب یادم هست. بد جوری پاپیچ محسن شده بودی و «او هم گفته بود: اگر فلانی بگوید نیرو من برای عملیات کافی است، من حرفی ندارم» و من مانده بودم چی بگویم؛ که« صدایت در مقابل من بلند شد که: "بگویی یا نگویی من می روم"» و همان شد و ناگهان صبح، زمان حرکت، از بین نیروهای عمل کننده پیدایت کردم. - حتما یادت هست که در چه حالی تو را دیدم؟!.... آره ،دقیقا موقعی که نیروها خودشان را برای حرکت به سمت دشمن آماده می کردند. روی سکوهای شناور در حالی که هنوز آفتاب نزده بود. لباس های نو و اتو کرده ات را پوشیده بودی، ولی سر تا پا خیس شده بودی و وقتی از تو علت را پرسیدم؟! با خنده ای که از اعماق دل داشتی، « گفتی: که برای طهارت و وضو رفته بودی به دستشویی های تعادلی روی آب، که سه نفراز طرف مقابل آمدند بیرون، و سه نفر این طرف برگشته بودند در آب و جالب آن دو نفر دیگر چقدر ناراحت شده بودند و تو چقدر می خندیدی و این شده بود نقل هر مجلس. - این جا را دیگر نمی دانم، می دانی یا نه؟! فردای آن روزی که برای آخرین بار در کنار سیل بند عراقی ها دیده بودمت. یک نفر صدایم کرد و گفت: خبر عبدالرحمن را شندیدی یا نه؟ که یک آن خشکم زد و شنیدن بقیه جمله اش برایم یک احساس ناگفتنی به جای گذاشت. بقیه اش را تا آخر خواندم. البته دور از انتظار هم نبود. بعد ادامه داد: برای آوردن یک مجروح از جلو دید عراقی ها رفته بود که ...... سراسیمه خواستم پیدایت کنم و برای آخرین بار سیر نگات کنم که دیدم دیر شده و تو را به عقب برده اند. بعد از چند روز به عقب برگشتیم. به همان سنگرهای قبل از عملیات که زمین چادرها را گود کرده بودیم و خاطراتی داشتیم. تازه متوجه وسائل شخصی ات شدم و یاد جملاتی که رد و بدل کرده بودیم. طاقتم سر رفت و بغض چند روزه را که در جمع بچه های تسلیحات با تمام وجود بیرون ریختیم و همدیگر را تسلی می دادیم.  تازه فهمیدم که در آن بی طاقتی چقدر صبور بودی. و چرا دردهایت بی صدا و بی هیاهو بود؟! وقتی وصیت نامه ات را خواندم، فهمیدم در زیر آن شوخ طبعی ها چقدر تودار و فهیم بودی. آن جا که برای مقام ولایت نوشته بودی:               « اگر بر بنی اسرائیل مائده آسمانی نازل شد، بر شمای شیعه هم این مائده الهی،                بسی پر ارزش تر و بالاتر از مائده بنی اسرائیل است. کفران این نعمت شرمندگی                در دنیا، و عذاب آخرت را نصیب شما خواهد کرد. به او عشق بورزید که محبّت               اولیاء خدا، محبّت اهل بیت و عشق به خداست.» و به راستی با شهادت ات،  تاریخ جنگ، نام عبدالرحمن ها را به نیکی رقم خواهدزد.      
سرباز امام زمان
سرباز امام زمان
یکی از برادرانی که در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نائل گشت، برادر شهید عبدالرحمن سلیمانپور بود. او در تسلیحات گردان خدمت می کرد، که در عملیات بدر به عنوان آرپی جی زن یکی از دسته ها آمده بود. روز چهارم، عملیات یعنی 24و 25 بود که ظهر ساعت یک، عراق تک زده بود همراه با نفرات زیاد و تانک. و به ما دستور داده شد جلوگیری کنیم. من کمکی نداشتم و همین طور به جلو رفتم تا این که یکی از برادران امدادگر را دیدم که او به عنوان کمکی من با همان کیسه امدادشان آمدند. به قسمتی که نیروهای عراق به آن قسمت رسیده بودند رفتیم؛ یعنی پشت آن منطقه شاید بیست متر کمتر، بیشتر بودند. وقتی که به آن منطقه رسیدیم ؛آمدم مستقر شوم پشت خاکریز. تازه می خواستم ببینم کی تیراندازی می کند؟ و چه چیزهایی جلو من است ؟و چه مواضعی در جلوی من هست که سمت آن ها آتش کنم؟ دیدم که یک آرپی جی زن همراه با یک تیربارچی جلوی من بود، به اصطلاح سمت راست من. دیدم که کمک آر پی جی زن فریاد می زند: آرپی جی زن، به جلو بیایید. گفتم: پس آرپی جی زنتان کجاست؟ گفت: بیاید او را ببینید. جلو رفتم و دیدم که ایشان توسط تیر تیربار مجروح شده بودند و در حالت اغماءبودند. بالای سرشان رفتیم ایشان را پانسمان کردیم و توسط دو کمکی خودش او را به عقب فرستادیم و یکی از برادرانی که آن جا بود را فرستادیم و چند تا گلوله آرپی جی ضد نفرات برای ما آورد. آرپی جی زن نشسته می خواست تیر بار بزند، که مجروح شد. و من هر چه بلند شدم سر پا «البته تیر که به من نمی خورد» ولی سنگری را نمی دیدم. بعد که متوجه زمین شدم فهمیدم؛ که تیربارچی عراقی در یکی از سنگرهای روباهی قرار گرفته بود؛ و من چند تا «آرپی جی زمانی» بالای سرش زدم، ولی فایده ای نداشت. بعد یکی از« آرپی جی های ضد نفرات» را رویش گذاشتم و با اولین گلوله، تیر بار را از بین بردم. وقتی که تیر بار را از بین بردم تصور کردم که دیگر چیزی جلویم نیست، که یک دفعه دیدم که از سمت راستم چند گلوله آرپی جی شلیک شد. وقتی که سمت راستم برگشتم، دیدیم که نیروهای عراقی از سمت راست پشت خاکریز قرار گرفتند و به ما شلیک می کنند و هیچ مانعی جلوی من نبود که به عنوان جان پناه از آن استفاده کنم. همان جا در جا زمینی شدم. پاهایم را روی خاکریز انداختم و سرم زیر خاکریز بود به این صورت چند تا گلوله آرپی جی روی خاکریز عراقی ها زدم تا توانستم کمی آتش را سبک کنم. بعد رفتیم پشت جان پناهی که تقریباً یک متر در نیم متر بود و پشت آن مستقر شدم و از آن جا شلیک می کردم.که نیروهای عراقی به قسمتی از زیر سیل بند می رفتند و از زیر سیل بند توسط آرپی جی و نارنجک و کلاش و غیره ضربه می زدند. فاصله بسیار نزدیک بود شاید 30 متر، بعضاً 10 متر بود و تیربارچی که در جلوی ما بود. ایشان از بالای خاکریزی که ما در کنارش بودیم. روی مواضع عراق آتش می ریخت و بعد مهمات او تمام شده بود. می خواست تیربار را پایین بیاورد که قطار خالی تیربار به گونی های سنگر گیر کرده بود. او داشت آن را می کشید؛ که تیربار را رها کند که در آن حال یکی از گلوله های آرپی جی دشمن کنار ایشان زده شد و او مجروح شد. من در آن جا تنها بودم و آن برادر فریاد می زد: سرباز امام زمان به کمک بیا. من به دلیل اینکه موقعیت را طوری نمی دیدم که بتوانم به کمک او بروم.چون می دانستم اگر خودم هم بلند شوم مجروح می شوم. لذا صلاح را در این ندیدم که به طرف او بروم و گفتم: اگر خودت می توانی به عقب بیا. فاصله ما نزدیک است و خودت را به این جا برسانید و من از این جا شما را به عقب می برم. در همین حین به طرف مواضع عراق شلیک می کردم. آن برادر مجروحم خودش را کشان کشان به طرف من می آورد. بعد عبدالرحمن آمد و پشت جایی که من بودم رسید و گفت: جلوی ما کیست ؟من گفتم: یکی از تیربارچی ها زخمی شده است و احتیاج به کمک دارد. گفت: من بروم او را بیاورم؟ گفتم: نه. من مصلحت نمی بینم که شما بروید او را بیاورید. ایشان اصرار زیاد کردند، و من گفتم: اگر نروید بهتر است. پس از این که چند بار به من گفت و من قبول نکردم. فرمانده گروهان شهید علی بلادی به همراه بی سیم چی به آن جا آمد. و گفت: موقعیت چطور است؟ گفتم: خیلی خوب است چیزی نیست. گفت: احسن همین جا بمانید. هیچی نیستند. آن مزدوران هیچ کاری نمی توانند بکنند.هر چقدر نیرو داشته باشند در مقابل نیروی اسلام خیلی ضعیف هستند، چون به قول آیه« کم من فئته قلیله غلبت فئته کثیره ان الله مع الصابرین »«به ما بشارت داده شده است که نیروی اسلام با ایمانش گر چه نیرویش کم باشد به اذن خدا در مقابل نیروی زیادی غلبه می کند و خداوند با صابران است». ایشان یک کم به من روحیه دادند و سوال کردند که این مجروح کیست؟ گفتیم: یکی از برادران تیربارچی از گردان دیگر است. برادرمان عبدالرحمن از ایشان کسب تکلیف کرد که اجازه بدهید بروند و او را بیاورند. برادر بهزادی قبول نکردند؛ ولی دو سه بار که عبدالرحمن اصرار کرد گفتند: برو. ولی احتیاط کن و به من گفتند: که تامین او بایست. و من تامین ایشان نمودم تا آن برادر به دو متری من رسید. موقعی که به دو متری رسید. من با خودم گفتم: دیگر آمده، حالامی آید کنار من. در همین موقع برادر بهزادی به من گفت: اصغر اینجا آرپی جی فایده ندارد. چون فاصله نزدیک است اگر از کلاش استفاده کنید بهتر است. سلاح را عوض کردم و از کلاش استفاده کردم. در همین نشستی که برای عوض کردن سلاح کردم، صدای آرپی جی شنیدم وقتی که بلند شدم دیدم که برادرمان عبدالرحمن به روی زمین افتاده اند .وقتی نگاهش کردم دیدم که ایشان سر در بدن ندارد و یکی از دستهایش قطع شده است و دست دیگرش هم به زیر بدنش رفته و به روی شکم افتاده است. چون موقعی که رفته بودند آن مجروح را بیاورند، ترکش می خورد و به روی شکم می افتد و برادر مجروحی که عبدالرحمن برای آوردن او رفته بود او نیز دوباره مجروح شد، و از ناحیه چشم وسینه آسیب دید. در این موقع برادر بهزادی گفتند: جای خودت را عوض کن و کمی به عقب بروید. کمی به عقب رفتیم ولی دوباره آن برادر مجروح فریاد زد: سرباز امام زمان به کمک بیا. و من از آن جایی که بسیار از آن واقعه، یعنی شهادت عبدالرحمن ناراحت بودم. گفتم: شما می خواهید یکی از برادران که به خاطر شما شهید شد، یکی دیگر را نیز شهید کنید؟! برادر بهزادی گفت: اصغر برو و آن برادر را بیاور. گفتم: بروم. گفت: بروید سلاحم را به زمین گذاشتم و به سمت آن برادر مجروح حرکت کردم. همان طور که سر پا به سوی او می رفتم. وقتی به او رسیدم و خواستم دستش را بگیرم؛ ملاحظه کردم یکی از دستانش حالت قطعی داشت و نمی شد دستش را گرفت. و لباس هم در بدن نداشت که بتوان آن را گرفت و کشید. بالاخره پیراهن پاره ای را که در بدن داشت گرفتم و دست دیگرش را هم گرفتم و روی زمین کشیدم تا به لب سیل بند رسیدیم و سریعاً یک قایق رسید و برادران بهداری او را پانسمان کردند و سوار قایق شد و به عقب رفت.
عملیات کربلای 4 و شهادت عبدالرئوف بلبلی
عملیات کربلای 4 و شهادت عبدالرئوف بلبلی
...اولین قایق از دسته ما، می بایست وارد منطقه بشود و معبر ورودی را از لحاظ علامت گذاری جهت راهنمایی دیگر قایق ها که از مسیر منحرف نشوند کامل کند. موقع حرکت آب جذر شد و خیلی از قایق ها در گل گیر کرده بودند. ما هم که قایق اول بودیم، هم با مشکل روبه رو شدیم و بعد از هر استارتی که می زدیم ده متر جلو می رفت و گیر می کرد. و این در حالی بود که هم راهنمای اطلاعات لشکر با ما بود، و رئوف بلبلی معاون گروهان و هم علائم راهنمایی که باید نصب می شد. در آن لحظه من خیلی به هم ریختم. من خواستم با سکانی درگیر شوم، که بلبلی اجازه نداد. خلاصه قایق روشن شد و حرکت کرد و باز خاموش شد و در گل ایستاد و مشکل عمده ای برای ما بوجودآمد. در نهایت موتور را بالا کشیدیم و دو سه نفر با هل دادن قایق و بعد طی مسافتی از گل خارج شدیم و حرکت کردیم. طبق ماموریتی که به ما داده بودند، حد فاصل خاکریز اول و دوم را باید پاکسازی می کردیم. البته غوّاص ها خاکریز اول را به خوبی پاکسازی کرده بودند. و ما باید آن را تکمیل می کردیم و علاوه بر آن، وظیفه الحاق به تیپ المهدی که سمت راست بود و در مسیر انحراف 70 درجه ای خاکریز قرار داشت هم بر عهده ما بود. ما باید در وحله اول سنگرهای موجود در این قوس را پاکسازی می کردیم و روی خاکریز دوم سنگر می گرفتیم. در مسیر قوس به پیش می رفتیم، که صدای غرش دو تانک آمد. تصور ما این بود که در حال فرار هستند. ولی هر چه که به تندی قوس 70 درجه نزدیک تر می شدیم صدای تانک ها بیشتر می شد و همین که از خاکریز بالا رفتیم، هم زمان متوجه هم دیگر در فاصله 15 متری شدیم. ما وهم تانک ها از دیدن هم جاخوردیم. در آن لحظه قدرت تصمیم گیری خیلی سخت شده بود. در همان حالی که شوکه شده بودیم، شهید بلبلی(که خداوند درجاتش را عالی گرداند) دستور داد که بچه ها را در سوراخ وسمبه های خاکریز سنگر بدهید و بعد از آن کار را انجام دادم درگیری شدیدی شکل گرفت که کل این جریان بیش از یک دقیقه طول نکشید. ما گاهی شاهد عنایاتی از طرف خدا هستیم. بارها شاهد ترس در دل دشمن بوده ایم .این یکی از آن عنایات بود. ابتدا تیربار تانک شروع به تیراندازی به طرف ما کرد. «بابک بدیعی» که بی سیم چی من بود تیر به دستش اصابت کرد و مجروح شد. متعاقب تیراندازی، نیروهای عراقی در حال خارج شدن از تانک بودند که تنها آرپی جی زن ما که یک گلوله هم بیشتر نداشت، شلیک کرد. از فاصله یک متری بالای آن گذشت. بچه ها شروع به تیراندازی به طرف نیروهای دشمن کردند و آن ها را هدف قرار دادند. تانک دیگر با رشادت شهید بلبلی که از تانک بالا رفته بود و نارنجک را به درون آن انداخته بود منهدم گردید.......
پیش بینی هایی که تحقق پیدا کرد
پیش بینی هایی که تحقق پیدا کرد
     بعد از اینکه حاج اسماعیل صبح در مسجد بهبهانی آبادان از ما خدا حافظی کرد و جدا شد، دیگر ایشان را ندیده بودیم تا موقع شام و تقریبا ساعت 8 الی 30/8 بود. در حالی که با کادر گردان مشغول رفع و رجوع کارها بودیم، در تاریکی آمد و در حالی که لباس سپاه به تن داشت وارد شد. با یک حالت بشاش و خوشحال، کلاه  پارچه ای را از سرش درآورد و محکم به زمین زد و گفت: « حاج اسماعیل وارد می شود» و شروع کرد به شوخی کردن و انگشت اشاره خود را در شکم این و آن فرو کردن و خیلی سرحال بود. من از لحظه ای که حاج اسماعیل وارد شد و آن حالت خاص را دیدم، استنباط کردم که از شهادت خودش خبر دارد و آن شادی و آرامشی که در او وجود داشت را با حالت های دیگران که استرس این را داشتند، آیا می توانیم خط را بشکنیم یا نه را مقایسه کردم و این تصور برایم بوجود آمد. بعد سئوال کرد: « چه خبر؟ شام خوردید؟ چی خوردید؟». گفتم: بله. مرغ خوردیم. گفت: « ما به جای آن، عسل و گردو خوردیم و الان گرم گرم هستیم و می خواهیم برویم داخل آب سرد و جای ما خیلی راحت است. و بعد از این که خط را شکستیم بالای خاکریز می نشینم و از آن بالا وقتی شما با قایق ها می آیید و در آب می افتید و با لباس های خیس از سرما می لرزید و در وضعیتی که بدون درگیری از سیم های خاردار می گذرید من در حالی که چای داغ می خورم و لباس غواصی به تن دارم به شما نگاه می کنم و می خندم». بعد از مقداری که پیش ما بود؛ بلند شد و به یکی دو اتاق از نیروها در آن تاریکی سرکشی کرد، با نیروها خوش و بشی کرد و برگشت. گفت:« من دیگر باید بروم و باید لب اروند آماده باشیم تا دستور حرکت را بگیریم.» و رفت و آن آخرین دیدار ما با او بود. در آن شب نه من و نه هیچکس دیگر معنی صحبت هایش را نفهمیدیم، تا اینکه همان طور که گفته بود، در ساعت 2 شب در حالی که با لباس های خیس از خاکریز بالا می رفتیم، از سرما به شدت می لرزیدیم. و جالب اینکه بعداً جریان شهادت حاجی را شنیدیم؛ متوجه شدیم که موقع عبور از خاکریز، همان جا مورد اصابت قرار می گیرد و به شهادت می رسد و پیکرش توسط نیروهای گردان به روی خاکریز منتقل می شود تا در دید نیروهای گردان قرار نگیرد. تمامی صحبت های سر شب حاجی تحقق پیدا کرد و به یقین روح بلندش در آن لحظات و از جایگاهی رفیع ، شاد و خندان، ناظر بر عملکرد ما بوده است.
اسماعیل وادی عشق
اسماعیل وادی عشق
بعضی از نفوس انسان ها دارای شاکله ای هستند که از نظر روحی و نفسی می توانند تفکرات و اعتقادات خود را به نفوس ضعیف تر القا و یا این که آن ها را جذب کنند؛ و چه زیباست که این گونه نفوس دارای صبغه الهی و جنبه ملکوتی باشند؛ که به فرمایش امام معصوم(ع)« هرگاه آنان را ببینید تو را به یاد خدا بیندازد»  یکی از آن هایی که در این خصوص دارای این قوت بود، فرمانده رشید اسلام شهید حاج اسماعیل فرجوانی بود، من دقیقا ًیادم هست. خیلی از بچه های گردان کربلا علت آمدن به جبهه را شخصیت حاج اسماعیل مطرح می کردند. شهید مطهری در یکی از کتابهایش به حمله محمود افغان به ایران اشاره می کند که مملکت ما را مورد تاراج خود قرار داد و به مال و جان و ناموس این مرز و بوم رحم نکرد و وحشیانه ترین کارها را انجام داد، تا اینکه نادر شاه قیام کرد و با حمله به او ایران و ایرانیان را از شر او رهانید. شهید مطهری به یک نکته زیبا اشاره می کند. ایشان می فرماید: در حین جنگ نادر یک پیرمردی از اهالی اصفهان که مورد تاخت و تاز افاغنه قرار گرفته بود مشاهده کرد؛ و دید که با یک روحیه بالا با دشمن می جنگد و دشمن را تار و مار می کند. نادر از او سوال کرد: که اگر شما این همت و روحیه و توانایی را داشتید، چطور دشمن توانست بر شما غالب گردد؟! آن پیرمرد در جواب گفت: ما فرمانده ای مثل نادر نداشتیم. شهید مطهری غرض اش تمجید از نادر نیست، مقصود شدت تاثیر یک رهبر و فرمانده در امور است، همان مطلبی است که عرض شد. روحیه و توان یک نفر جمعی را به حرکت وامی دارد و اسماعیل از این جرگه بود. آن هم دلیل اش اتصال روح او به یک قدرت لامتناهی و تکیه بر نیروی لایزال الهی و مدد گرفتن از عالم غیب و نزول آن در عالم ماده است. یادم نیست و نشنیدم کسی از حاج اسماعیل لحظه ای را ببیند یا بگوید که او با ترس آشنا باشد. من در آن سن هر وقت او را می دیدم و حرفهایش را می شنیدم، گویی با یک ژنرال ارتش روبه رو هستم؛ نه یک بسیجی که این جنگ ها برایش اولین تجربه به حساب می آمد. از نظر روحی یک تنه همه گردان را می کشید و روح حماسه و دلیری و نترسی را به کالبد گردان کربلا می دمید. اما یک چیز دیگری که فقط اهلش می فهمند عشقبازی او بود با محبوب و معشوقش که دیگر این جا برای امثال ما راهی نبود، فقط محرم کوی یار باید بود تا سخن از محبوب زد. و اسماعیل محرم این خلوتگه عشق بود او اسماعیل وادی عشق شد و به ما گفت: ای بچه های گردان کربلا، هر که را هوس کوی حسین است، باید در طریق عشق قدم زد و عاشق شد و گرنه روزی کار این جهان به سر آید و .....          
ستاره شناسی
ستاره شناسی
روزی در فاو در سنگر نشسته بودیم و هرکس خاطره ای از خود تعریف می کرد. تا اینکه نوبت به حاج اسماعیل رسید. وی گفت: در عملیات بدر موقعی که تیر به دستم اصابت کرد، در حال پارو زدن در بلم بودم، که ناگهان دستم بوش رفت و یک لحظه دیدم دستم از مچ به پوستی وصل است. از شدت درد و خونریزی، جهان در نظر من تیره و تار شد. دستم را با چفیه بستم. تا اینکه من و چند نفر از مجروحین را درون قایقی گذاشتند که به درمانگاه برسانند. من به دلیل خونریزی و درد زیاد بیهوش شده بودم. پس از مدتی بر اثر تکان های قایق و وزش باد ملایمی که به چهره و بدنم می خورد، به هوش آمدم. مرا کف قایق خوابانده بودند. چشمم به آسمان افتاد. آن شب آسمان پر از ستاره بود. من فقط نی های اطراف و جداره های قایق را می دیدم. با تماشای ستاره ها احساس کردم قایق ما دارد به طرف خطوط دشمن که هنوز فتح نشده بود، می رود. شهید« شهریسوند» ( تخریب چی گردان) کنار من بود. به او گفتم: قایق دارد اشتباه می رود. و پس از این صحبت بیهوش شدم. شهریسوند می گفت: وقتی حاج اسماعیل این را به من گفت: من به سکانی. گفتم: ظاهراً راه را داریم اشتباهی می رویم؟! سکانی گفت: نه. راه را بلدم. حاج اسماعیل مجدداً ادامه داد، باز در اثر تکان های قایق به هوش آمدم و نظرم به ستاره ها افتاد. دیدم قایق دارد همان راه قبلی را می رود. به شهید شهریسوند گفتم: علی رضا ما داریم به طرف دشمن می رویم. مگر به سکانی نگفتید ؟این را گفتم و دوباره بیهوش شدم. شهید شهریسوند می گفت : وقتی حاج اسماعیل برای بار دوم این را به من گفت. با لحن تندی به سکانی گفتم: سکانی این فرمانده گردان است که این را می گوید...... سکانی وقتی با برخورد تند من روبه رو شد، مسیر را عوض کرد و پس از چندی به پد 8 که عقبه گردان بود، رسیدیم. این ماجرا را که خودم از زبان حاجی شنیده بودم، مدتی بعد برای یکی از برادران فرمانده که شهید شده است بازگو کردم. وی با لحن پر از صداقت خود گفت: " خدا وقتی یک چیز را از انسان می گیرد چیز دیگری به او می دهد. "و این راست بود. دست حاج اسماعیل را گرفت و آن همه بصیرت و توان و استعداد به وی بخشید.
پیش بینی شهادت
پیش بینی شهادت
پیش بینی شهادت - شاه حسینی بعد از شهادت «عبدالله محمدیان»، که برای حاج اسماعیل خیلی سنگین تمام شده بود، خیلی برایش سخت بود که کس دیگری از جمع دوستانش به شهادت برسند. و بعد از مطلع شدنش از مجروحیتم، با ما آمده بود تهران. و گفت: من دیگر عهد می کنم تو را تنها نگذارم. چون من دیگر تحمل ندارم، من می خوام خودم زودتر برم، اگر قراراست کسی شهید بشود، من زودتر شهید بشوم. نمی خواهم مردن تو را ببینم. این قضایا گذشت، تا جریان کربلای4 پیش آمد. برای عملیات هم جلسه گرفتیم و حاجی گفت: من خودم احساس می کنم این عملیات طوری است که حتماً بچه ها اذیت می شوند و اکثر بچه ها می مانند. حاجی گفت: انتظار نداشته باشیدکسی برگردد. از جمله آن ها هم خودم هستم. تعارف هم با کسی ندارم. درجلسه ای که با هم گرفتیم سر این که چه کسی بیاد جلو خیلی بحث کردیم؛ بعد دیگر تصمیم بر این گرفت که تو حق نداری با من بیایی. خودش و سردار رئوفی با هم گفتند: که شما نباید بیایی و درعملیات وارد شوی. گفتم: حالم خوب است و مشکلی ندارم. گفت: نه. ما الان به این کار نداریم، منتهی حاجی می گفت: من نمی خوام تو فکر فرو برم و بی موقع مشکل برای تو به وجود بیاد. یک روز قبل از عملیات آمد خانه و گفت: من خودم دراین عملیات شهید می شوم. گفتم: چرا تو این حرف را می زنی؟، انشاءا... که سالم برگردی. گفت: نه. من قول گرفته ام، خواب هم دیدم که شهید می شوم و جنازه ام هم برنمی گردد.چون به خدا گفتم که جنازه ام را زمانی بیاورند که همه جنازه ها برگشته باشند. چون دوست ندارم جنازه من آمده باشد و جنازه بقیه مانده باشد، خانواده ها بیایند و به مادرم بگویند: چرا جنازه این آمد، ولی جنازه بچه های ما مانده است؟ حرف هایی بین خودمان بود که حتی در خانه هم نیامد. و داخل ماشین نشستیم و یک ساعتی صحبت ها طول کشید. دم در خانه آمد که خداحافظی کند. چون من گفتم: بگذار من هم بیایم پای کار. گفت: نه. نمی خواهم در این فکر فرو بروم. گفت: من می روم و برنمی گردم جنازه ام را هم پیدا نمی کنید.  خوب، عملیات شروع شد و ما هم انتظار این پیش آمد را داشتیم. چون من دراهواز بودم و ایشان در منطقه. تقریباً همان روز اول، دوم بود که پیام فرستادند ،که حاجی شهید شده است و جنازه اش هم پیدا نشده است، این خبر برای ما مثل یک شوک بود که همچنین اتفاقی افتاده است و باورش برای ما سخت بود. بعد که برادرها آمدند و گفتند: نه. سید مطمئن باشید که این اتفاق افتاده است و باور هم کن. چون رفتیم و به مجروح ها سرزدیم و دیگر مطمئن شدیم که حاجی شهید شده است. خودش هم گفته بود که من همچین بلایی سرم می آید. و خوب حرف خودش که یقین بود؛ چون برای عملیات هم دیگر وصیت نامه نوشته بود، ولی برای عملیات های دیگر وصیت نمی نوشت. خدا رحمتش کند. حاج اسماعیل خیلی به گردن ما حق دارد، یعنی خودم را می گویم .چون ما هرجا مجلسی باشد برادرها دیدند ،سعی می کنم بیشتر از ایشان یادی بکنیم .حالا نه این که شهیدان دیگر حق ندارند. از جمله شهداء،شهید« ماپار» خیلی به گردن من حق دارد یا «مرغیان» یا« بهزادی» فرقی نمی کند. حالا همه این ها را شب آخر دیدم. باور نمی کردم که آن شب ها، شب های آخری بود که کنار این ها بودم. حالا یا از بخت بد من یا آزمایش خدا بوده است. با این که در عملیات کربلای پنج هم وارد نشدم، ولی شب آخر رفتم و سری به بچه ها زدم .( مرغیان بود و ماپار و ...) در سنگری که  بودند رفتم و سری زدم. مثلاً شهید «مرغیان »بود ،گفت: سید من شهید می شوم .و وصیت نامه اش را داد به من. گفتم: خوب این چه حرفیه داری می زنی؟ گفت :سید من خودم این طوری می دانم ،چون به من الهام شده است که شهید می شوم. تو فقط خانه مادرم یک سری بزن، چون مادرم تنهاست و یک برادرم شهید شده است. فقط یک سری بزن خانه ما هیچی هم از تو نمی خواهم. یعنی این حالت ها برای اکثر بچه هایی که شهید می شدند پیش می آمد، اینکه اول گفتم: خیلی از چیزها را نمی توانیم بگویم و فقط اشاره کردم. بچه ها در دنیای دیگری سیر می کردند باور این برایشان مشکل بود. سخت است باور کنند کسیکه شهید می شود، به او الهام می شود. خود شهداء هم اخلاقشان به آن ها اجازه نمی داد که بگویند من شهید می شوم. ولـی واقعاً می دانستند هم چه موردی برایشان پیش می آید. حالا بعضی وقت ها که خودمونی می شدیم و در یک حالت خاص می آمدند و می گفتند: که شهید می شویم. همچنین موردی مثل شهید شهباپور از بچه های مسجد(جوادالائمه) بود. یک شب قبل از شهادتش آمد؛ و گفت: سید من شهید می شوم .فقط این را به تو بگویم. تو شهید نمی شوی و تو می مانی در دنیا. گفتم: چرا این حرف را می زنی؟ گفت: تو باید بمانی که واقعیت ها را بگویی. ولی من شهید می شوم. گفتم: من دلیلی نمی بینم این حرف را می زنی. گفت: نه به من الهام شده که شهید می شوم. همان شب اول عملیات بیت المقدس هم شهید شد. گفتم: این حالتی بود که برای آن ها پیش می آمد.حالا گردن ما خورد که ما ایستادیم و باید خاطرات را بگویم. انشاءا... که برادرها بتوانند راه شهداء را ادامه بدهند. شهداء دین بزرگی به گردن ما گذاشتند. خدا نکند که آدم یک یک این ها را فراموش بکند. بعضی از برادرهایی که در جنگ بودند الان نگاهشان می کنی انگار نه شهیدی دیدند نه درجنگ بود و نه با آن اخلاق اسلامی برادرها انس داشتند. خدا کند راه را گم نکنیم ،چون اینها امتحان است. ما وقتی تاریخ اسلام را می خوانیم بعضی افراد کنار پیامبر بودند و بعد چی شدند، ما که مثل پیامبر نبودیم و کاری نکردیم. فقط خدا نکند آدم زنده باشد و ببیند کسانی که در کنار حاج اسماعیل بودند و در کنار عبدا... بودند و ... .این ها را ببیند که عوض شدند. خدا نکند، چون دوران یک طوری جلو می رود بعضی وقت ها آدم احتمال می دهد که یک همچین حالت هایی را ببیند. من که تا حالا ندیدم می گویم. تا وقتی همچنین صحبت هایی وجود دارد این طور چیزها خیلی کم پیش می آید و خیلی به ندرت.شاید حالا من که خودم این طوری سعی می کنم با بچه های جنگ انس داشته باشم؛ اگر موردی هم پیش آمد سعی می کنم که به او تذکر بدهم چون تعارف برنمی دارد. وقتی یک عادتی در جامعه ما، یعنی بین بچه های خودمان هم هست، کسانی راکه با حاجی بودند انسان های خوبی می بینند، یا همه آن ها را که با شهیدان بودند به عنوان انسان های خوب می شناسند. برای همین ما خودمان باید این احساس مسئولیت را بکنیم و نگذاریم بچه هایمان خراب بشوند. چون با خراب شدن یک کسی،بقیه آن ها را هم می برند زیر سؤال، برای همین ما خودمان باید نگذاریم. باید حواسمان باشد دراین جمع ها بچه ها را بیاوریم . اگرکسی را دیدیم بعضی وقت ها موهایش را یک طوری زده بود یا پیراهن یا شلواری آن طوری پوشیده بود و این کارش تأثیری نداشت، از جمع خارجش نکنیم. من خودم عادتم این است و سعی می کنم با او معاشرت کنم که خدای نکرده اخلاقش تغییر نکند و عوض نشود و خاطرات جنگ را فراموش نکنداز ذهنش. از این جمع همچنین انتظار می رود و می توانید. شما قبل از این که این جمع خودتان را حفظش کنید، یعنی یک مدتی هم بعد از قطعنامه و بعد از جنگ. در جمع بچه های گروهان نجف می آمدم ،اکثر قریب به اتفاقشان بچه های نوجوان ،بچه های جدید بودند. به خصوص جلسات سخنرانی که می گذاشتید؛ حاج آقا می آمد سخنرانی می کرد. به هر حال همیشه سعی کنید جمعتان بچه های نوجوان را هم بیارید، چه بسا روی آن ها بیشتر اثر کند. مثال می زنم: برای همین من سعی می کنم درجمع ها بیشتر بچه های قشر جوان طرف ما بیایند؛ چرا که قبل از این که مثل شما تشنه خاطرات جنگ باشند آن ها تشنه ترند. حالا بعضی وقت ها به مساجد می رویم صحبت می کنیم، می بینیم خیلی چهار چشمی گوش می کنند! ببینند، چیزی از جنگ گفته می شود یانه! چون شنیده اند یک جنگی بوده ولی ندیدند و سعی کنند. برادرها بروند این طرف و آن طرف صحبت هایشان را بکنند. خاطرات جنگ خوب است که گفته بشود. خصوصاً برای قشر جوان که شنیدن آن خیلی اثرات مطلوبی دارد.
آقای چمران از دیدن کانال به قدری تعجب کرده بود
آقای چمران از دیدن کانال به قدری تعجب کرده بود
. خدمت برادر عزیزم سلام عرض می کنم، فرصت زیادی نیست فقط می خواستم خبر پیروزی خودم را به تو برسانم. البته شاید قبلا از طریق رادیو تلویزیون مطلع شده باشید، راستی شنیده ام تصویر سید مجتبی را قبل از پخش اخبار نشان می دهند، بگذریم. برادر! ما بالاخره بعد از هشت ماه عملیات ایزایی و با کمترین امکانات، توانستیم به فرماندهی سید مجتبی هاشمی منطقه استراتژیک میدان تیر آبادان را فتح کنیم. سید مجتبی نام این منطقه را به میدان ولایت فقیه تغییر داده است. هنوز لاشه تانک های عراقی که طی عملیات منهدم شده اند و اجساد متعفن سربازان دشمن، در گوشه و کنار آن دیده می شود. یک چیز دیگر هم می خواهم برایت تعریف کنم؛ سید مجتبی قبل از پیروزی عملیات، دستور داده بود که یک کانال به صورت زیگزاگ تا وسط میدان تیر بکنیم. بدون اینکه دشمن بویی ببرد؛ طی چند ماه یک کانال پیچیده به عمق یک و نیم متر کندیم و تا فاصله بسیار نزدیک از عراقی ها پیش رفتیم و از میان لاشه یک بولدوزر عراقی، دشمن را زیر نظر گرفتیم. آوازه این کانال به گوش دکتر چمران رسید و او یکروز با چند تن از همرزمانش بلند شد و آمد به خط ما. نمی دانی وقتی سید را دید چطور سر و روی او را بوسید و کلی از او تعریف کرد و گفت: برادر مجتبی، من مدتی است که آوازه این کانال شما را شنیده ام و آمده ام ببینم چه کردید. سید خودش را تا انتهای کانال برد. آقای چمران از دیدن کانال به قدری تعجب کرده بود که باور نمی کرد کار از ما و طرح از سید باشد. چندین بار گفت که این کانال دقیقاً از روی مشخصات فنی و با دید نظامی قوی کنده شده است و طراحی آن یک نظامی با تجربه است. و همه متوجه شدیم که دکتر چمران به شدت مجذوب سید مجتبی شد. بارها خودش این را می گفت. خلاصه طی مدتی که آقای چمران در جبهه ما بود یک لحظه او و سید مجتبی از هم جدا نمی شدند. برادر اینجا جایت خیلی خالی است، ما را دعا کن، فعلاً خداحافظ، کوی ذالفقاری، اردیبشهت 60