loader-img-2
loader-img-2
جسد راننده و کمک راننده، بدون سر جلوی ماشین قرار دارد
جسد راننده و کمک راننده، بدون سر جلوی ماشین قرار دارد
**آمبولانس**همه مات و مبهوت به ماشین نگاه می کنیم، جسد راننده و کمک راننده، بدون سر جلوی ماشین قرار دارد و جای خمپاره که مستقیما به کاپوت ماشین اصابت کرده بود نمایان است. آمبولانس به راه می افتد و بچه ها همین طور به ماشین منهدم شده و اجساد داخل آن نگاه می کنند و سرها را تکان می دهند. تا اورژانس خط راهی نمانده است؛ و لحظه به لحظه جاده تکان می خورد و گرد و خاکی بلند می شود... انفجاری درست پشت آمبولانس روی می دهد و همه امدادگردان داخل آمبولانس به روی یکدیگر می ریزیم و شیشه ها تکه تکه می شود. یک دقیقه ای طول می کشد تا به خودم می آیم. چشمم به حسین می افتد، از رگ گردنش خون به صورتم می پاشد! دستم را به رگهای بریده گردنش می گذارم تا خون کمتری بریزد! به جواد فتحی نگاه می کنم، سرش را روی دستش گذاشته و گویا شهید شده است. **انتخاب** در عملیات خیبر من مسئول دارویی و تجهیزات پزشکی بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء بودم؛ و دکتر رهنمون نیز به عنوان رئیس بیمارستان خدمت می کرد. یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب، به اتفاق تعداد زیادی از مسئولین بهداری سپاه، در سنگر فرماندهی جهت اقامه نماز آماده می شدیم. گلوله توپ دشمن دقیقا به سنگر فرماندهی اصابت نمود، گویی این گلوله به دنبال شاخص ترین و یکی از با تقواترین افراد می گشت. آری از میان همه افراد داخل سنگر دکتر رهنمون با آن روحیه متعالی مورد اصابت قرار گرفت، بلافاصله عملیات احیاء ایشان را آغاز کردیم، موثر واقع نگردید. و در حال انتقال به اورژانس به شهادت رسیدند.  
مرد جنگی...
مرد جنگی...
فرودگاه مهرآباد که بمباران شد، سید یک ساک برداشت و رفت جنوب که 9 ماه از او بی خبر بودیم. بعد از 9 ماه در حالی که دستش مجروح شده بود، با ریش ها و موهای بلند و ژولیده به خانه برگشت. در آن ایام شهید هاشمی با کمترین امکانات موجود و نیروهای بی تجربه و آموزش ندیده ای که در اختیار داشت، علی رغم کارشکنی های دولت وقت و عدم پشتیبانی مناسب، مقاومت جانانه ای در برابر متجاوزین انجام داد. پس از مدتی وی ستاد را به هتل کاروانسر آبادان منتقل کرد و تا مدت ها تنها راه اعزام به خطوط مقدم و دیدن آموزش های اولیه رزمی، مراجعه به هتل کاروانسر بود. در آن روزهایی که حتی یک تفنگ" برنو یا ام – یک" برای مدافعین شهر آبادان بهای طلا را داشت، سید مجتبی با عده ای از مسئولین، از جمله «آیت الله خامنه ای» (مقام معظم رهبری) تماس گرفته و از طریق آنان اقدام به تهیه اسلحه و مهمات می نمود و غالباً با هزینه شخصی، آذوقه و مایحتاج عمومی را تهیه کرده و به میادین نبرد می برد. سخت ترین دوران زندگی ما تازه بعد از انقلاب و شروع جنگ آغاز شد. سید دیگر در خانه نمی ماند. من بودم و 5 تا بچه قد و نیم قد، هر روز خودم می رفتم و کرکره مغازه را بالا می کشیدم و کار می کردم. سید هم خیالش از بابت من راحت بود. وقتی هم که می آمد تهران کارش این طرف و آن طرف دویدن بود تا اسلحه تهیه کند و یا غذا برای نیروهایش بفرستد و یا به خانواده شهدا سرکشی و به آنها کمک مالی کند. وقتی شهید شد، تازه متوجه شدیم چقدر بدهکاری از بابت خرید جنس برای جبهه دارد. چند میلیون تومان بود که مجبور شدیم خانه را بفروشیم. حالا شما توجه کنید که ما سه دستگاه خانه شخصی داشتیم و از نظر تمکن مالی وضع ما خوب بود، اما سید همه این ها را خرج جنگ کرد. زندگیش شده بود جنگ، حتی نتوانست شاهد رشد بچه هایش باشد. منافقان کور دل که نمی توانستند شاهد تلاش شبانه روزی شهید هاشمی در پشتیبانی رزمندگان اسلام باشند، با آزار و اذیّت خانواده شهید هاشمی و تهدید خود و سعی در سست کردن عزم آهنین او برای حضور در کمک رسانی او به جبهه ها داشتند اما به هدف خود نرسیدند و سرانجام با مشاهده ناتوانی خود در این امر، به سال 64 در آستانه ماه مبارک رمضان او را با زبان روزه در مغازه لباس فروشی اش از پشت سر آماج گلوله های خود قرار دادند و به شهادت رساندند؛ و دفتر زندگی دنیایی مردی بسته شد که در تمامی لحظات عمر خود لحظه ای از خدمت به اسلام و مبارزه در راه اعتلای کلمه "الله" فروگذار نکرد. جان خود را نیز بر سر مقصود خود نهاد. و خون پاکش به دست شقی ترین افراد ریخته شد؛ و به رود خروشان خون اجداد طاهرش پیوست.    
خاطرات روسیه و عبور از اروند
خاطرات روسیه و عبور از اروند
 من به همراه تعدادی از فرماندهان نظامی برای دیداری نظامی به روسیه رفتیم. در آن جا مطلبی که خیلی جالب بود از جهتی مایه تأسف و از جهتی زیبا، این بود: زمانی که ما رفتیم تقریباً 44 سال از جنگ روسیه گذشته بود ولی برای کشته های جنگی خیلی احترام قائل بودند.  در تمام خیابان ها یاد بودی از کشته های جنگ جهانی دوم بود. یک سنگ سه چهارمتری گرانیت خوب در گوشه ای نصب شده بود و مردم می آمدند احترام می گذاشتند نه کار تبلیغی بود و نه چیز دیگری، بلکه خودشان شخصاً می آمدند آن جا . برایم جالب بود که آن جا شاخه گل خیلی گران بود. 2000 روپ بود به عنوان مقایسه یک کیلو گوشت گوسفند هم 1200 روپ بود. ولی هر یکشنبه مردم می آمدند اصلاً باور کردنی نبود. مردم دسته های گل می آوردند با احترام گل را تقدیم می کردند. این به شکلی بود که کشته های آن ها از افراد عادی بودند و تقدس الهی نداشتند. درصورتی که بچه های ما کسانی بودند که با قرآن اُنس داشتند. اهل دعا و نماز و غیره بودند. آن ها بعد از پنجاه سال می آمدند و احترام می گذاشتند و جالب این که آن جا تجملات در کار نبود و در تمام عروسی های آن ها عروس و داماد و چند نفر دیگر در جلو همین یادبود کشته های جنگ مراسم مختصری می گرفتند. حالا آن ها را با خودمان مقایسه کنید، این همه ما شهید دادیم چه شهدایی را تقدیم اسلام کردیم. در حالی که آن ها سربازهای عادی و حتی کمونیست که حتی خدا را هم قبول نداشتند و دین نداشتند بودند. زمان جنگ جهانی دوم همین طور کشته شده بودند ولی این ملّت بدون هیچ اهرم فشاری و هیچ اجبار و تبلیغی علیرغم مشکلات اقتصادی فراوانی که کشور روسیه دارد به این شکل از کشته های جنگ جهانی دوم تکریم می کردند. من برای جلسه معمولاً خودم را خوب آماده می کردم و با توجه به زبان انگلیسی که یک مقدار بلد بودم، به همین خاطر بیشتر از دیگران وارد بحث می شدم. یک فرمانده لشکری بود که عنوان سرلشکری هم داشت و در جلسات می آمد و صحبت می کرد. نسبت به آمریکائی ها نفرت داشت و راجع به تاکتیک فرماندهی صحبت می کرد. او خودش فرمانده لشکری بود که سه سال در افغانستان فرمانده لشکر بود و بدترین کلمه در زندگی، برای او آمریکا بود. با زبان خودشان می گفتند: "AMERICANCY" خیلی نفرت داشت از آمریکایی ها و از آن جایی که می دانست ما هم دشمن آمریکا هستیم، با ما گرم می گرفت. او ترکیب اصلی یگان های آمریکا را می گفت. و حتی اسناد خیلی محرمانه را هم می گفت. ریزترین عناصرلشکر آمریکا را برای ما تشریح می کرد. عکس های آن ها را می آورد و در اختیار ما می گذاشت. شاید برای خودش  گران تمام می شد، ولی از آن آدم های بقولی لات و لوت بود که حتی خودشان هم حریفش نمی شدند. یک هیکل بسیار بزرگ تقریباً حدود 2 متر و 20 سانت قد او بود. خودشان هم از او وحشت داشتند. خیلی تعصبات خاص روسی گری نسبت به آمریکایی ها داشت و می گفت: آمریکا فساد را در روسیه آورده است، آن زمان ترکیب یگان های آمریکا را کامل تشریح می کرد. حتی می گفت: مثلاً لشکر 21 آمریکا الان کجاست؟ چند تا هلی کوپتر دراختیار دارد.؟ چند دستگاه زرهی آماده دارد؟ خلاصه همه چیز را می گفت. خیلی وارد و مسلط بود. این ها جزء افراد و فرماندهان ناتو هستند. برای موارد مختلف به کشورهای دیگری می رفتند. بعد صحبت می کرد با ما و ترکیب خودشان را هم می گفت. این دیگر واقعاً بی کله بود. در کشور روسیه KGB" "خیلی قوی بود. یعنی همان موقع مثلاً اگر ما می رفتیم به سوپر مارکت یکی از افراد "KGB" با ما می آمد. با یک پالتو بلند و یک کیف سامسونت و یک کلاهی که علائم مخصوص "KGB" داشت یعنی او با ما بود. هیچ کس از نزدیک او هم رد نمی شد. یعنی مثل این که چهار تا ماشین پلیس جلویت است، راه را برایت باز می کند. همین نشان "KGB" که داشت نشان سیاه رنگی که روی کلاهشان بود و آن پالتو بلند مخصوص خودشان. بله تمام لشکرهای خودشان را هم می گفت: مثلاً گروهان های ما 10 دستگاهی است ولی گروهان های آن ها 15 دستگاهی است و .... یک روز آمد. و گفت: من یک سوال از شما دارم. و گفت: شما از رودخانه اروند چطور گذشتید و فاو را گرفتید؟ این سئوال ساده ای بود و اطلاعات سوخته ای هم بود. اطلاعات استراتژیک نبود که بخواهیم آن را مخفی کنیم. در تلویزیون چندین بار آن را نشان دادند. کمی فکر کردم گفتم: چی بگویم. اگر می خواستم به شکل ساده بگویم .یک عده غواص بودیم، یک عده هم سوار قایق بودیم. رفتیم آن سمت رودخانه. قبول نمی کرد. گفتم: خدایا چه بگویم؟ با آن همه اطلاعات مخفی که او مثل نقل و نبات به ما می داد از او خجالت می کشیدیم به هرحال دل را به دریا زدم و گفتم، حقیقتاً آن یک استراتژی بود و من اجازه ندارم آن را بگویم. این قدر ناراحت شد و به زبان روسی به من گفت:من می دانم تو پاسدار هستی. یعنی ما را شناسایی کرده بود .و می گفت به خاطر این که پاسدار هستی، حرف نمی زنی. رفت و دیگر ما او را ندیدیم. یعنی واقعاً ما یک کاری کردیم که در برترین ارتش های دنیا، مثل روسیه که اگر اقتصاد آن ضعیف است؛ ولی از نظر نظامی بسیار قوی و موفق است. از نظر زرهی حرف اول دنیا را می زند. یک فرمانده لشکر با این تجربه برایش این سوال بو:د ما چطور از اروند گذشتیم؟ واقعاً ما چطور گذشتیم؟ خوب خیلی ساده است. الان با 6 لشکر زرهی نمی توانیم هم از اروند بگذریم. یعنی آن حالی را می خواهد که اآن موقع بود و همه بچه هاو شهداء داشتند. لطف خداوند بود که این قدر راحت از اروند که در اصطلاح نظامی یک مانع غیرقابل عبور است، عبور کردیم. اصلاً ممکن نیست از آن عبور کند. در شب عملیات هم زمان 6 لشکر با هم از اروند عبور کردند.و بعد هم 6 لشکر دیگر آمدند و پشتیبانی کردند و عملیات را ادامه دادند. این سئوالی بود که ارتش های دنیا خیلی دنبال آن هستند، که بدانند ایران با کدام  نوع زیردریایی ما را عبور داد. خوب ایشان هم ناکام ماند.    
طعم تنبیه
طعم تنبیه
 عملیات بدر با گردان کربلا بودم که دوباره «حاج اسماعیل فرجوانی» را دیدم. بچه های گردان کربلا افرادی استثنایی بودند. از نظر روحیات معنوی و انس و دوستی با همدیگر واقعاً گردان عجیبی بود. آن هم بیشتر به خاطر آن بود که فرمانده آن ها انسانی عجیب بود. هر چه پیش خودم فکر می کنم می بینم، شهید حاج اسماعیل فرجوانی را کامل نشناختیم. خود حالاتی داشت که تمام نیروها جذب او شده بودند. و اکثر بچه ها هم دوست داشتند بیایند در گردان کربلا. در عملیات بدر من به عنوان فرمانده دسته سلمان تعیین شدم و در آن سازمان فرمانده گروهان «شهید داود علی پناه» بودند. شهید علی پناه هم انسان عجیبی بود. یک نظم خاصی در رفتارش داشت از لحاظ معنوی به طوری که شب ها اوّل وضو می گرفت، بعد چند آیه از قرآن را تلاوت می کردو می خوابید. برای نماز شب هم به همین صورت عمل می کرد. کلاً ما رفتار فرماندهان خود را زیر نظر داشتیم چون پیش خودمان فکر می کردیم این ها انسان های عجیبی هستند و ما باید از آن ها استفاده بکنیم و رفتار و کردار آن ها را الگوی خودمان قرار بدهیم. یادم هست یک روز در پلاژ برای آموزش قایق رانی و نحوة پارو زدن و کنترل قایق رفته بودیم؛ هنگام برگشتن از آموزش یکی از نیروها اسلحه "ژسه "خود راداخل آب انداخت. بعد من رفتم و جریان را برای «شهید علی پناه» توضیح دادم، علی به من جواب داد: برود و اسلحه را پیدا بکند. خلاصه تعدادی از بچه ها لباس های خودشان را درآوردند و شروع به گشتن کردند. آب عمق زیادی داشت یادم هست تانکی در آن قسمت فرو رفت و نتوانستند آن را بیرون بیاورند. بچه ها شروع به جستجو کردند ولی فایده ای نداشت. من پیش داود رفتم و به او گفتم: فایده ای ندارد عمق آب بسیار زیاد است. پیدا کردنش کار خیلی سختی است. علی پناه به من جواب داد: پس شما نیروها را به خط درآورید و برای تنبیه شدن داخل آب بروید. من هم دستور را اجراکردم. یک نکته جالب دیگر این بود که تمام بچه ها خودشان را برای این گونه مسائل آماده کرده بودند، لذا تا به آن ها گفتم: وارد آب بشوید. هیچ کس از آن ها عذر و بهانه ای نیاورد و همگی آن ها وارد آب شدند. بعد از چند لحظه «شهید علی پناه» رو کرد به من و گفت: حبیب به خاطر بچه ها تو هم برو داخل آب. خلاصه من هم سریع رفتم .و بعد از من خود، داود هم به داخل آب آمد. این مطلب را خواستم بگویم که اگر «شهید علی پناه» نیرویش را تنبیه می کرد، خودش را نیز تنبیه می کرد. مثلاً اگر به کسی می گفت: سینه خیزبرو، خودش هم سینه خیزمی رفت. علی این گونه مسائل اخلاقی را انجام می داد که دیگران این قبیل رفتارها را سرمشق و الگوی خودشان قرار بدهند.
مشکلات نداشتن دست
مشکلات نداشتن دست
 یک بار به همراه شهید فرجوانی در حال رفتن به پادگان بودیم که در راه صحبت می کردیم. از هر جایی صحبت به میان آمد و صحبت کرد. رو کرد به من و گفت: بیا یک خاطره برایت تعریف کنم و بخند. گفت: رفته بودم تهران. دنبال کار جانبازیم بودم و یک سری هم به امیر خوانساری که در بیمارستان بود بزنم، که در والفجر 8 شدیدًا مجروح می شود؛ بطوریکه همه گفتند به شهادت می رسد، ولی الحمدلله سالم ماند. خلاصه، گفت: رفتم و کارهایم را انجام دادم. در مسیری که می خواستم بروم در ایستگاه ایستاده بودم. فرجوانی عادت داشت همیشه دست راستش را که قطع شده بود زیر آستین قایم می کرد. می گفت: دیدم تاکسی هایی که می آیند در ایستگاه می ایستند تا من می روم طرفشان و با دست چپ در را باز می کنم چند نفر هجوم می آورند و سوار می شوند. گفتم: فایده ندارد بروم در عقب را باز کنم و عقب بنشینم. طوری ایستادم که وقتی تاکسی می ایستد درب عقب جلوی من قرار بگیرد. تاکسی می ایستاد و با دست چپ باز در را باز کردم و تا آمدم بچرخم و سوار بشوم دیدم سه نفر هل دادند و رفتند داخل نشستند. مانده بودم به آن ها بگویم وضعیتم این است یا نه. می گفت :چند باری اینکار را کردم و خلاصه گفتم: بابا انصاف داشته باشید این چه کاریه که می کنید؟ بابا تا من می آیم در را با یک دست باز کنم شما سوار می شوید. خلاصه یک بنده خدایی گفت: که آقا من شرمنده ام و بین دو نفر نشسته بود و نفر اول را پیاده کرد و... یکی گفت: آقا حالا بشین. تو با تاکسی بعدی برو. گفتم :اشکالی ندارد، ولی تاکسی بعدی هم همین طوره. آن آقا گفت: نه. بگذارید من پیاده می شوم و دیدم خیلی وقت است اینجا هستی و من نمی دانستم وضعیت ات این طوری است و شما در را باز کنی و ما سوار بشویم. این دور از انصاف است و پیاده شد و صورتم را بوسید و گفت: شما سوار بشوید و من هم سوار شدم. آقای قمیشی این خاطراه را برایم تعریف کرده بود برایم جالب بود.
تبحر در خاک
تبحر در خاک
ما در چند ماموریت با حاج اسماعیل بودیم. بعد از عملیات فتح المبین هم چندین عملیات با همدیگر بودیم. از جمله یک ماموریت رفتیم کردستان، از طرف لشکر به اتفاق چند تا از برادران لشکر. برای شناسایی در این مسیر کنار هم نشسته بودیم و با هم می رفتیم خیلی از روحیاتشان لذت می بردم. ایشان علاقه ای بسیار زیادی به طبیعت داشتند و خاک شناسیشان خیلی عالی بود. زمین شناسیشان خیلی عالی بود. هر قسمتی که ما می رفتیم در کردستان، داشتیم شناسایی می کردیم، مسیرهایی را که قصد داشتیم عملیات انجام بدهیم و نیرو ببریم آن جا، هر جا که می رفتیم رنگ خاک را می دید. می گفت :این خاک سرب دارد. آقای شهبازی این خاک مورداستفاده فلان کار می خورد، این خاک آهن دارد. حالا شاید شما در مورد اسماعیل فرجوانی همچین چیزهایی نشنیده بودید تا حالا، می گفت :این خاک مثلاً آهن دارد یا مس دارد. اینجا آب دارد. این قسمت زمین را چشمه می توان در آورد. مثلاً این قسمت زمین می شود چاه کند و عجیب زمین شناسیش خوب بود. هر قسمت که می رفتیم هر برنامه ای که داشتیم. حتی آموزش رانندگی خیلی قشنگی به ما یاد داد، طوری که اصلاً از خاطرم نمی رود. طوری که هر وقت من از سرازیری یا سربالایی در جاده ها، بعد از سی سال عبور می کنم ،یاد حاج اسماعیل فرجوانی می افتم. ناخودآگاه وقتی که می گفت: هر چقدر می توانی در سربالایی گاز بدهید. هر کی هر چی می خواهد بگوید. بگذار بگوید؛ ولی در سرازیری گاز ندهید، ماشین را بگذارید در دنده سنگین و بروید. این ها همه در ذهنم است. از همین مسیری که با هم رفتیم همه اش به ما می گفتند؛ در مورد خاک و شناخت زمین در مورد همه چی به ماگفت. طوری که الان بعد از سی سال هر جا که می روم دراین جاده ها یا حالا یک خاک قرمز می بینم، یاد حاج اسماعیل فرجوانی می افتم. که حاجی می گفت: این خاک آهن دارد، این سرب دارد. این خاطرات در ذهن من همین طور تداعی می شود.
گرفتن شناسنامه
گرفتن شناسنامه
 گرفتن شناسنامه - رحیم قمیشی دقیقاً یادم هست داخل این مهدکودک بچه ها می آمدند جمع می شدند و آماده می شدند که سازماندهی شود و اعزام بشوند برای جبهه. من چون در بسیج مرکزی بودم؛ در واقع سر می زدم یا می آمدم با بچه ها. نمی دانم حالا فکر می کنم عملیات بعدی بود، فکر می کنم برای عملیات بیت المقدس بود که باز در مهدکودک جمع شدند. حالا یا بیت المقدس بود و یا شاید هم فتح المبین بود، یادم هست اسماعیل فرجوانی که از طرف بسیج مرکزی به عنوان فرمانده و مسئول این بچه ها تعیین شده بود، یک روز ساعت هشت گفتیم بچه ها بیایند. ایشان تا ساعت ده، ده و نیم نیامد. من هم خیلی آدم مقرراتی و دقیقی هستم در قرارهایم. یادم هست یکی از محدود دعواهایی که با اسماعیل فرجوانی کردم همان روز بود که بچه ها ساعت هشت آمدند، ولی حاج اسماعیل نیامد.موبایل و تلفن های امروزی هم که نبود. دیدم مثلاً ساعت یازده پیدایش شد، دوان دوان و با یک حالت دعوایی رفتم جلو، و به ایشان گفتم: تو به همه می گویی ساعت هشت بیایند ولی خودت ساعت یازده اینجا می آیی؟! (در مهدکودک که بودیم معمولا همین که سازماندهی می شدیم بعضی ها شب ها به خانه هایشان می رفتند. چون اهواز بودند دوباره فردا می آمدند که ادامۀ آموزش ها را بدهند و آمادۀ اعزام بشوند.) حالا اسماعیل یادم نیست که آن موقع به من این جواب را داد یا بعداً، دقیقاً یادم نیست. سرش را انداخت پائین و گفت: نشد بیایم. باز هم حالا یک بار دیگر رفتم و به ایشان گفتم: کی بود که به بچه ها می گفت ساعت هشت بیایند؛ ولی خودت ساعت ده و نیم، یازده آمدی؟ گفت: رفتم برای دخترم شناسنامه بگیرم. حالا آن هایی که حاج اسماعیل را از نزدیک می دیدند، من که از رفقای نزدیک و صمیمی ایشان بودم و از دوران دبیرستان با ایشان آشنایی داشتم. اسماعیل فرجوانی دو مقطع بالاتر از من بود. مثلاً ایشان چهارم دبیرستان بودند ولی من دوم؛ یا او سوم بود و من اول بودم. این طوری دو سال اختلاف سنی داشتیم. ولی چون مسئول انجمن اسلامی آن دبیرستان سعدی بود و همه به عنوان یک بچه فوق العاده فعال و دلسوز و پر جنب و جوش  با ایشان آشنایی داشتند. به من تا دو یا سه سال بعدش هم نگفت که خدا این دختری که به ایشان داده بود، این دختر مشکلات جسمی داشت؛ یعنی نه بیشتر از آن دو یا سه ساعت برای شناسنامه گرفت، و نه بیشتر از یکی دو روزی که تولدش و برای شناسنامه این دختر بود. هرگز برای این دختر حاضر نشد وقتی را از جبهه و آن چه که احساس می کرد که تکلیفش هست بگذارد و بخواهد به خانواده اش برسد؛ و بگوید: چون بچۀ من دچار عارضۀ جسمی هست این را برای درمان ببرم این طرف و آن طرف .اصلاً این ها نبودند. شناسنامه اش را برایش گرفت و دوباره برگشت و اعزام شد به جبهه.
تبحر در تنبیه
تبحر در تنبیه
ایشان مسئولیت اطلاعات عملیات را بر عهده داشتند و صبح ها هم گردان را ورزش می دادند، قبل از اینکه وارد منطقه زعن (شوش) بشویم؛ برای پدافند چند روزی پشت منطقه زعن در منطقه تپه ماهوری بود؛ سنگرهای اجتماعی برای رزمنده ها درست کرده بودند، رفتیم آن جا و مستقر شدیم. صبح ها که ورزش می کردیم بعضی از بچه ها که خیلی حس و حال ورزش کردن نداشتند. وقتی گروهان جلو می رفت و به ستون دو ورزش می کردند و می دویدند این ها یک جایی را پیدا کرده بودند، آرام از انتهای صف می آمدند، بیرون یک شکافی بود در آن شکاف مخفی می شدند. تا وقتی که گروهان بر می گشت، دوباره ملحق می شدند به گروهان و خودشان را به محوطه نرمش و همراهی با گروهان می کردند، شهید شمشیری این مسئله را متوجه شد. وقتی که بچه ها نرمششان تمام شد، آن چند نفر را صدا کرد و به شدت تنبیه شان کرد. و به شکلی تنبیه کرد ما که نظاره گر بودیم دلمان برایشان سوخت. وقتی که تنبیه شان تمام شد گروهان را به خط کرد و آن چند نفر را بغل کرد و به شدت گریه کرد و از آن ها حلالیت طلبید .می خواست دست و پای این بچه ها را ببوسد که نمی گذاشتند. اشک از چشم همه ی بچه ها چه آن هایی که نظاره گر بودند و چه آن هایی که تنبیه شده بودند سرازیز شده بود. شهید شمشیری، شهید بزگواری بود که تقریبا از اوایل انقلاب، این طوری که اخوی ایشان برای من تعریف می کردند، می گفت: نماز شب ایشان ترک نمی شد. و اخوی بزرگتر ایشان غلامحسین شمشیری می گفت: من قسم می خورم که برادرم مشرف شده خدمت آقا امام زمان. می گفت: من از خودشان پرسیدم و ایشان سرشان را پایین انداختند و از خجالت اشک از چشمانشان جاری شد و سکوت کردند و همین را قرینه قرار می دهد برای تشرف ایشان به محضر مبارک حضرت ولی عصر«ارواحناله الفداه »این حرکتی که شهید شمشیری انجام داد، چنان در روحیات بچه هایی که از برنامه های ورزشی در می رفتند تأثیر گذاشت که بعدها چنان مجدانه می دویدند و استعداد آمادگی برای عملیات در خودشان ایجاد می کردند که ما وقتی مشاهده کردیم که چطور دارند تلاش می کنند، می گفتیم این حرکت اخلاقی شهید شمشیری چقدر در روحیه این عزیزان مؤثر بوده یکی از این بزرگوارها در عملیات به شهادت رسید که شهادتش بسیار مظلومانه بود.
فرماندهی بر قلوب
فرماندهی بر قلوب
اگر کسی در جمع گردان وارد می شد، نمی توانست تشخیص بدهد که کدام یک فرمانده گردان می باشد. یعنی واقعاً همراه و هم رنگ بچه ها بود. در دل بچه ها بود. من به یاد دارم که برای اولین بار به ایشان لقب فرمانده گردان می دادیم و به این نام صدایشان می زدیم. حالا تا آن موقع اگر مسئول انجمن اسلامی بود یا اگر هر سمتی داشته، نمی دانم ولی یک کراهتی داشتیم اسم کسی را فرمانده بنامیم. چرا که ما خودمان را سرباز امام می دانستیم. به یاد دارم که در همان عملیات فتح المبین، اسماعیل به غیر از اینکه علاقه مندیش این بود که با بچه ها باشد و با آن ها شوخی کند و سربه سر بچه ها بگذارد، در صف غذا گرفتن، در صف حمام رفتن بایستد، برای بچه ها خیلی تعجب آور هم بود؛ چرا لابه لای ما می آید و می ایستد.یک بار به من گفت: فلانی می دانی من از کجای فیلم "محمدرسول الله " خیلی خوشم آمد؟ «راستش خودم این فیلم را نگاه کرده بودم از آن لحظه ای که پیغمبر به مکّه برمی گردد که موزیک اش را می گذارد، خیلی خوشم می آمد. آن صحنه ای در مدینه همه منتظر ایشان هستند و یکی رفته بود بالای درخت و می گوید پیغمبر پیدایش شد و دارد به سوی ما می آید .و موزیک دارد و مردم خوشحال می شوند. آن صحنه برای من خیلی جالب بود.» اسماعیل به من گفت: می دانی من از کجای فیلم خوشم آمد؟گفتم: کجا؟ گفت: من از آن قسمت این فیلم خوشم می آید "که زن ابوسفیان به ابوسفیان می گوید: محمد بر قلوب سپاهش فرماندهی می کند. این است که ما نمی توانیم شکستش بدهیم (و این موقعی بود که پیغمبر وارد مکه می شود. خوب بدون اسلحه وارد شدند و در واقع با آن انبوه سپاهش وارد شدند)". و دقیقاً اسماعیل هم این فکر را می کرد که باید بر قلوب بچه ها حکومت کرد و فرماندهی کرد. این است که بچه ها قبل از این که از اسماعیل به عنوان بزرگتر و فرمانده حرف شنویی داشته باشند، از بس که دوستش داشتند حرف شنویی از او داشتند. از بس عاشق اخلاقیات و رفتار و سکناتش بودند، از ایشان پیروی می کردند.همیشه نگاه من به اسماعیل همین بود به عنوان یک الگو یا یک فردی که واقعاً برازندۀ یک الگو می باشد نگاه می کردم.
یقین شهادت
یقین شهادت
شهید داوود علی پناه فرمانده محبوب و مخلص گروهان ما می دانست، بلکه یقین داشت که در  عملیات بدر به شهادت می رسد. از صحبت ها، حرکات و ایماء و اشاره هایش می توان فهمید که می دانست که شهید می شود. مخصوصاً از دست نوشته به جامانده از ایشان که یکی، دو ساعت قبل از شهادت در قایق روی آب های هور نوشته بود، یک مناجات نامه. حدود یکی دو ماه قبل از عملیات بدر، ما مشغول آموزش های سخت قبل از عملیات بودیم؛ داوود علاوه بر توصیه های داروئی، توصیه به استراحت مطلق و عدم فعالیت شده بود. ولی داوود دل داده وصل بود و عاشق. مگر می توانست عشق به جبهه را فدای سلامتی اش کند؟! فقط دارو می خورد و مثل بقیه بچه ها بلکه بیشتر به فعّالیت و آموزش بچه ها و آمادگی خود ادامه می داد؛ تا اینکه . . .وضعیتش وخیم تر شد و پزشکان به او توصیه ی اکید کردند که به هیچ وجه اجازه هیچ گونه فعالیّت بدنی ندارد...! حتی به او گفتند: که اگر این وضعیت ادامه داشته باشد، ممکن است آسیب شدیدی به عصب سیاتیک وارد شده و منجر به فلج شود...؛ اما...داوود در جواب ما و آن ها که اصرار می کردیم استراحت کند که بعدها بهتر خدمت کند فقط لبخند می زد. آن لبخندی که الان که این مطالب را می نویسم و حدود ۲۳ سال از آن زمان می گذرد، در قلب من و دیگر دوستان جای دارد و دلم انصافاً برای آن لبخند و صاحب آن تنگ شده است. و می گفت: کی زنده است که به پا نیاز داشته باشد. و هنگامی که در جزیره ی شمالی آماده شده بودیم تا سوار بلم ها شویم، تا فردا شب به دشمن بزنیم. همه دیدند داوود لباس سبز سپاه را پوشیده بسیار تر و تمیز و مرتّب چفیه ی قرمزی را روی سرش انداخته بود که ابهتش را دو چندان می کرد.  معمول بود که بچه های سپاه در شب عملیات لباس فرم نپوشند. مبادا در دست دشمن اسیر شوند و به حساب فرمانده بودنشان آن ها را اذیّت و آزار دهند؛ و نتوانند طاقت بیاورند و اطلاعات مهم را افشاء کنند. اما بعضی ها برغم این مطلب، لباس سبز سربازی امام زمان(عج) را می پوشیدند. و آنان کسانی بودند که معمولاً در همان عملیات به شهادت می رسیدند. یکی از آنان داوود بود که وقتی از او پرسیدند: نمی ترسی به دست دشمنان اسیر شوی و ...؟ با همان لبخند همیشگی اش گفت: کی زنده است که به دست بعثی ها اسیر شود؟!
سنگینی دستی را بر روی کتفم احساس کردم
سنگینی دستی را بر روی کتفم احساس کردم
تاریکی شب و سرمای زمستان چادرهای پشت پادگان کرخه را در خود فرو برده است. نیمه های شب بود، که با صدای ناله جان سوزی از خواب بیدار شدم. حواسم را جمع کردم. صدای گریه ای که از چادر بغلیمان (حسینیه گردان) می آمد. با زمزمه حزینی همراه بود: « الهی العفو، الهی العفو». صاحب صدا با سوز عجیبی از خدا بخشش را طلب می کرد؛ آن سان که گمان می کردی پیری بار گناه هشتاد ساله اش را به دوش می کشد. اما زمزمه او با حلاوت خاصی همراه بود به طوری که زبان شنونده راهم بی اختیار با خود همراه کرد. به ساعتم نگاه کردم نیم ساعت به اذان صبح را نشان می داد. از جا بلند شده و فانوس به دست سراغ موتور برق رفته و مشغول روشن کردن آن برای پخش قرآن و اذان صبح شدم. دستگاه اشکال داشت. عجله داشتم تا با روشن کردن چراغ های حسینیه آن زاهد شب را بشناسم. به سختی با هندل دستگاه کلنجار می رفتم، که سنگینی دستی را بر روی کتفم احساس کردم: «سلام برادر، مثل اینکه اشکال دارد بگذار من هم کمکت کنم.» به طرف صدا برگشتم. رضا کعبه زاده از بسیجی های گروهان بود. در حالی که همه اش در فکر حسینیه و صاحب ناله بودم، با بی اعتنایی کمک او را پذیرفته و به هر شکلی بود موتور برق روشن شد. بدون معطلی نفس نفس زنان به سمت حسینیه رفتم. می دانستم صدای نیمه شب از قسمت جلوی حسینیه بود با روشن شدن چراغ ها، نزدیک محراب، تنها سجاده کوچکی دیده می شد. اما سجاده نشنینی نداشت. یعنی چه؟کجا ممکن است رفته باشد؟به بهانه روشن کردن رادیو و پخش اذان خود را همان جا مشغول کردم و زیر چشمی هم نگاهی به آن جا داشتم. لحظاتی بعد به عقب که نگاه کردم. یک بسیجی را دیدم که اورکتش را روی سرکشیده، و پیشانیش را بر همان مهر گذاشته است. کلاه اورکت مانع دیدن چهره اش بود من هم که کنجکاوی و عطشم بیشتر شده بود، به سرعت وضوگرفته و مجددا برگشته و در کنار او نشستم.  حسینیه گردان هم کم کم در حال پر شدن بود. با گوشه چشمم نیم رخش را دیدم .تعجب کردم همان رضا بود. فرمانده دسته حمزه که دسته اش در گروهان اول بود؛ و قرار است نیروهایش نوک پیکان در عملیات باشند. عرق شرم بر پیشانی ام نشست و از خود به دلیل بی توجهی ام به او (در روشن کردن موتور برق) بدَم آمد. ظهر آن روز رضا را در محوطه اردوگاه در حال به خط کردن دسته اش دیدم گویی یک نظامی محض است، با تمام نظم و انضباط لازم. پس از روبوسی در حالی که او را بغل کرده بودم گفتم: «التماس دعا ،شب کار».بدون اینکه به روی خود بیاورد، گفت: «شاید شبی باشد اما کاری نیست! بار گناهم مرا از نفس انداخته و مگر نظر لطف خدا شامل حالم شود». عملیات بدر که شروع شد، او از اولین کسانی بود که پایش به سیل بند دشمن رسید. پاکسازی خط شروع شده بود که یکی از عراقی ها دم درب سنگر او را به رگبار بسته و خدا نظر لطفش را...! پیکر مطهرش را که دیدم آن قدر آرام بودکه به یاد آیه «یا ایتها النفس المطمئنه...» افتادم. جثه لاغرش حکایت از تصفیه کامل داشت و آتش آن دعاهای نیمه شب هیزم گناهی برای او باقی نگذاشته بود.
تأخیر شهادت
تأخیر شهادت
فرزند جاوید اهواز و شهید شبهای قدر در سال ۱۳۳۹ در شهر اهواز پا به عرصه ی گیتی نهاد.او را علیرضا نام نهادند که عمری را در پی رضای حق سپری کند و در ۱۹ رمضان ندای یا علی تلاوت کند. او در خانواده ای اهل فضل و کمال و در دامن کتاب احکام نورانی اسلام رشد کرد و بنا به سنت دیرینه خانواده در ۷ سالگی نماز را از پدر آموخت. دوران تحصیل را در اهواز سپری نمود. او نوجوانی آرام و متین و مؤدب بود که توجه بزرگان محله، مسجد و مدرسه را به خود جلب می کرد. در دوران دبیرستان در جلسات مبارزه با بهائیت شرکت می کرد و کتابی در مورد بهائیت نوشت. قبل از پیروزی انقلاب او به اتفاق دوستانش در تظاهرات خیابانی شرکت فعال داشت و بارها مورد تعقیب ساواک قرار گرفت. علیرضا در سال ۱۳۵۷ موفق به اخذ دیپلم در رشته ریاضی فیزیک گردید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیتش را در مسجد آغاز نمود و در خرداد ماه سال ۱۳۵۹ سبزپوش دشت شقایق سپاه حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شد. با شروع جنگ تحمیلی به جبهه شتافت. او همراه همرزمانش به فرماندهی “شهید غیور اصلی” حماسه آفرید و پس از مدتی در قالب شبیخون ها به دفاع از سوسنگرد، بستان و اهواز پرداخت. مدتی در یکی از رشته های مهندسی دانشگاه اهواز قبول شد و تا زمان شهادت از مرخصی تحصیلی استفاده نکرد. او خیلی زود به سبب توان و شم بالایی که داشت به سمت فرماندهی گروهان منصوب شد و به جبهه فاسیات اعزام گشت. با تشکیل تیپ ۳ لشگر ۷ ولیعصر علیرضا به سمت فرماندهی گردان منصوب شد. مدتی بعد مأمور تشکیل گردان سلمان فارسی به اتفاق جمعی از همرزمانش گردید. در ادامه خدمتش فرماندهی جعفر طیار و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را به عهده داشت. وی در عملیات کربلای ۵ مجروح گشته بود.سرانجام آن سردار سرافراز که ۷ سال رنج حضور در جبهه را به جان خریده بود و طی این مدت ۷ بار مجروح گشته بود، در سحرگاه ۱۹ رمضان ۱۴۰۷ مصادف با ۶۶/۲/۲۸ در حالیکه وضو گرفته بود و آماده نماز بود، تیر خصم بر گلویش نشست و او در حالیکه یا حسین زمزمه می کرد جاودانه شد.
غواصان در جنگ
غواصان در جنگ
*آن روز شهیدان نبودند؟* یک روز صبح ساعت6 صبح خبر دادند که قرار است یک کشتی دشمن از فلان مسیر در چند مایلی ما بگذرد. بچه ها با همدیگر خداحافظی کردیم و آماده ماموریت شدیم. یکی از آن هایی که همراه ما نیامد، «شهید اسدا... رئیسی» بود که گفت: شما بروید نوبت ما هم می شود. طبق وظیفه ای که از قبل به عهده داشتیم هر کس سوار قایق خودش شد. و سپس همه به طرف کشتی مورد نظر با شماره و پرچم مشخص حرکت کردیم. خیلی از جزیره دور شدیم جز آب و آسمان چیز دیگری پیدا نبود. یکی از پرسنل اطلاعات عملیات گفت: همین جا با فاصله از هم می ایستیم و منتظر می مانیم چند ساعتی که گذشت از دور سر و کله یک فروند کشتی پیدا شد. بچه ها کمی استرس داشتند که آیا این همان کشتی است یا نه؟ و یا این که اِسکُرت و همراهی هم دارد یا خیر؟! تا اینکه به وضوح کشتی دیده شد و با دوربین پرچم و بدنه کاملاً مشخص شد. سریع موضع گیری کردیم و قرار شد قایق ها با فاصله کمی از کشتی دستور شلیک بدهند. یک قایق از سر جلو کشتی و قایق ما از سر عقب کشتی را بزند. از تمام قبضه های شلیک شده فقط توانستیم 2 گلوله به کشتی بزنیم. به هر حال با این شلیک های ما خدمه کشتی به بیرون آمدند و بر سرزنان و التماس کنان بودند. ما هم نظاره گر آتش گرفتن این کشتی بودیم. بعد از دقایقی به سمت پایگاه برگشتیم و منتظر اعلام خبر از صدای رادیو بیگانه ماندیم. تا اعترافات آن ها را خودمان بشنویم. سهم ما از شکار آن روز 2 گلوله بیشتر نبود. * آتش عقبه* روی قایق ما فقط یک قبضه توپ 107 میلیمتری بود، نزدیک هدف که رسیدیم 36 تا گلوله زدیم. کار که تمام شد تازه متوجه شدیم همه ی موهای سرمان سوخته است. *گوشی خارجی* قبل از اجرای ماموریت دریایی یکی از بچه ها گفت: برای شما گوشی گرفته ایم که از گوشی های دشمن هم بهتراست، اگر بمب هم کنارتان منفجر شود متوجه نمی شوید! وقتی به منطقه هدف رسیدیم و می خواستیم کارمان را شروع کنیم بچه ها گفتند: برادر آن گوشی هایی را که گفتید به بچه ها بدهید. (زیرا صدای شلیک"مینی کاتیوشا" زیاد بود و به گوش بچه ها آسیب می رساند) گفت: چشم! بعد از چند لحظه دیدیم دو تکه ابر به هر کدام از بچه ها داد و گفت: این را بگذارید داخل گوشتان و از آن به عنوان گوشی استفاده کنید.
نامه عاشقانه یک مادر شهید به تنها پسرش
نامه عاشقانه یک مادر شهید به تنها پسرش
،بسیار بودند زنانی که در هشت سال دفاع مقدس مردانه در کارزار جنگ حضور داشتند و نشان دادند اگر پای دفاع از اسلام در میان باشد عزیزترین کس خود را در راه جهاد فی سبیل الله به قربانگاه می فرستند.  "بانو صغری پایین شهری" که تنها فرزند ذکور خود، "شهید محمد منصوری" را در حالی که نوجوانی بیش نبود به جبهه های نبرد حق علیه باطل فرستاده بود. مادری که می دانست با از دست دادن فرزندش نه تنها عزیزترین کس خود را از دست می دهد بلکه مورد خشم همسرش نیز قرار خواهد گرفت. اما هر بار، خود ساک محمد را می بست و با نواهای عاشقانه اش تنها فرزند خود را راهی میدان رزم می کرد. آنچه خواهید خواند دست نوشته خانم پایین شهری است که بعد از شهادت فرزندش می دانست رنج های زیادی چشم انتظارش خواهد بود ولی با نوشتن چنین نامه ای دل پسرش محمد را در جبهه برای شهادت آماده تر می کرد. نامه عاشقانه یک مادر شهید به تنها پسرش "سلام مادرت را از فرسنگ ها راه بپذیر، بوسه من بر گونه های زیبای خداگونه تو باد. ای عزیزترین کس من بعد از خدا و پیامبران و امامان معصوم که چگونه زندگی کردن را به ما آموختند. "                                    بسم الله الرحمن الرحیم «فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما» «خداوند کسانی را که در راه او کوشش می کنندومی جنگند برکسانی که نمی شتابند وهیچ حرکتی ندارند برتری داده، را خوی بزرگ نصیب آنها کرد» با سلام ودرود بر صاحب الزمان (عج) تعالی فرج، نائب برحقش امام خمینی قلب تپنده این ملت مستضعف ودرود بر شهیدان به خون خفته وبه لقاء رسیده ودرود وسلام بر شما رزمندگان که این اسوه وبه این بوسه افتخار می کنم . "سلام مادرت را از فرسنگ ها راه بپذیر، بوسه من بر گونه های زیبای خداگونه تو باد. ای عزیزترین کس من بعد از خدا و پیامبران و امامان معصوم که چگونه زندگی کردن را به ما آموختند و همین طور چگونه مردن را. خواهرانت یک یک از راه دور صورت زیبای تورا می بوسند وما افتخار می کنیم به چنین فرزندی که خداوند به ما عطا کرد وباعث افتخار ما شد. انشاءالله که به سلامتی برای عید به خانه می آیی ؛نامه پر مهر ومحبت تو بدست ما رسید. خیلی خوشحال شدیم از اینکه نوشته بودید من در دنیا هیچ ندارم به جز شما. نه مادر جان تو خدا را داری پس همه چیز داری قلب پاک داری. ودیگر نوشته بودید به آقای احمدی بگویید: که به اینجا بیاید.گفتم و او گفت:" از قول همه برادران بسیج مسجد سجاد سلام برسانید وبگویید که ما همیشه به یاد شما هستیم واز تو التماس دعا داریم." .محمد جان راستی علی حاجی که با خانواده اش به مشهد رفتیم ،هفته پیش عازم جبهه شد؛ اما نمی دانیم کجا رفته وخیلی دوست داشت که تو را ببیند. مادر بزرگ از راه دور صورتت را می بوسد. خانواده عمه اکرم، عمه همدم، عموها، دایی ها، خاله ها خدمت شما سلام می رسانند. اسکندرخان وشهلاخانم هم سلام می رسانند. معصومه همیشه می گوید: من هم می خواهم بروم جبهه پیش محمد تا با صدام بجنگیم وصدام را بکشم. حسین هم سلام می رساند. محمد جان من غیر از این نامه یک نامه دیگر هم برایت فرستاده ام، امید وارم به دستت رسیده باشد، کارت تبریک هم رسید خوشحال شدیم. به عیسی شیرکوند هم از طرف ما سلام برسان، به آنهایی که در اسینی هستندهمه سلام برسان افسانه (معصومه) می گوید: هر وقت که خواستی نامه بنویسی، اول چک نویس کن بعد به یک نفر بده که غلط املاءیش را بگیرد وبعد پاک نویس کن وبفرست.                                                                                             التماس دعا                                                 بدان که در سرزمینی هستی که دعاهایت مستجاب می شود پروردگار همیشه پناهت باد و امام زمان یاورت باد ای نامه که می روی سویش              از جانب من ببوس رویش
آغاز بزرگ ترین امتحان (4)
آغاز بزرگ ترین امتحان (4)
 *وَ سَیَعلَمُ الَّذینَ ظَلَموا اَی مُنقَلِب یَنقَلِبونَ: فردای همان شب مرا برای عکس برداری با همان تخت به اتاق عکس برداری بردند. در سر راه از روی یک دست انداز با سرعت مرا عبور دادند که درد بسیار شدیدی را در قفسه سینه ام احساس کردم. به نگهبانی که این کار را کرده بود گفتم: «وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون والعاقبه للمتقین.» یکی از نگهبان ها با عصبانیّت به آن دیگری گفت: «ببین چه حرف هایی می زند!» مثل این که حرف هایی با هم رد و بدل نمودند، ولی به روی خود نیاوردند. برای عکس برداری مرا وارد اتاق عکس برداری کردند. از من خواستند که بایستم تا عکس بگیرند. گفتم: نمی توانم. با زورمرا روی پایم نگه داشتند. واقعاً منظرۀ عجیبی بود. تا آن موقع خودم را آن قدر ناتوان نیافته بودم. آن قدر لاغر شده بودم و مردنی که دلم به حال خودم سوخت و متأثر شدم. در مدّتی که ایستاده بودم تا عکسم را بگیرند، آرزو می کردم هرچه زودتر کارشان تمام شود تا بتوانم دوباره دراز بکشم. بالاخره کارشان تمام شد و توانستم دراز بکشم. مرا با همان وضع به سالن بخش آوردند. در آن جا ناگهان دو نگهبان که یکی از آن ها "ستوانیار" بود، و گفته می شد که برادرش در عملیات کربلای 5 به درک واصل شده، وارد شدند. یکی از آن ها که کلاه قرمز بود و سبیل کلفتی داشت، اسلحۀ کمری خود را بر پیشانیم گذاشت و رو به سایر اسرا کرد و گفت: «این گفته "وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون والعاقبه للمتقین"، اگر این مریض نبود همین الآن او را می کشتم، هرکدام از شما اگر یک بار دیگراز این کارها بکند اورا خواهم کشت.» من که قلبم به شدّت می زد، تا آن موقع آن قدر لولۀ اسلحه را نزدیک سرم ندیده بودم و فاصله ام را با مرگ بسیار نزدیک می دیدم. دیدم الان است که شلیک کند. لازم دیدم آرامش کنم. دستم را به علامت آشتی و آرام کردنش جلو بردم، ولی دستم را پس زد و تُفی بر صورتم انداخت (ظاهراً). ودرحالی که به شدّت غضبناک بود، خارج شد. بعدها این قضیه در بین بچه ها پیچید. وقتی قضیه ای بین بچه ها می پیچید، امکان انتقال آن به عراقی ها زیاد می شد. من نگران بودم که نکند بعد از بهبود حالم، بعثی ها این مسأله را به رخم بکشند و کتکی که نزده بودند، قضایش را به جا آورند که الحمدلله به خیر گذشت. *موش آزمایشگاهی: همان روز صبح یا فردای آن روز دکتر دیگری بالای سرم آمد و بعد از دیدن آن شیلنگ ها فهمید که به درد نمی خورند. خیلی ناراحت شد و گفت:«چه کسی این ها را سوار کرده است؟ اگر بلد نیست چرا دست به مریض می زند؟» تازه ما فهمیدیم که تا حالا یک موش آزمایشگاهی بیش نبودیم. بعد همان دکتر دستور داد وسائل جراحی آوردند و آن دو شیلنگ را درآورد وخود بدون بیهوشی شروع به پاره کردن سینه و سوار کردن شیلنگ های جدیدی کرد، شاید بتواند چرک های سینه را خارج نماید. دیگر به درد سوراخ کردن سینه با مته مخصوص عادت کرده بودم و خیلی مقاومت نمی کردم. دکتر چند جای سینه ام به خصوص در اطراف محل ورود تیر به ریه را با" مته "سوراخ کرد و شلینگی در درون آن قرار داد. اما هرچه کرد نتوانست جای دقیق چرک ها را بیابد. این دکتر نیز 3 تا 4 شیلنگ را سوار کرد، ولی نتوانست به محل دقیق چرک ها دسترسی پیدا کند. مدّتی گذشت. این دکتر هم داشت ناامید می شد. به لطف الهی تصمیم گرفت از کمر قفسۀ سینه را سوراخ و شلینگ را وارد ریه کند. با این کار، بالاخره توانست به محل دقیق چرک از طریق سوراخ کردن پشتِ قفسۀ سینه برسد و به محض فرو کردن یک شیلنگ حدوداً دو کیسه ی بزرگ که به جای بطری سوار کرده بود، پر از چرک و خون شد. دستور داد آن ها را عوض کردند و کیسۀ سوم را نصب کردند. نمی دانم با وجود آن همه چرک، چگونه می توانستم نفس بکشم. بعد جای شیلنگ را در کمرم بخیه زد و رفت.وقتی چرک ها از ریه ام خارج شدند، تازه فهمیدم نفس کشیدن چه قدر لذّت بخش است. به لطف الهی و با تلاش های این دکتر حالم بهتر شد. از آن روز به بعد یکی از پرستارها هر از چند گاهی یک موتور مکش می آورد و چرک های درون سینه ام را می کشید.در بعضی از مواقع که سینه ام خالی از چرک بود، کیسه فقط پر از هوا می شد و مثل بادکنک باد می شد و منظرۀ خنده داری به وجود می آورد. چند روز بعد همان پزشکی که سه چهار شیلنگ در سینه ام سوار کرده بود و هیچ کدام چرک نکشیده بود، به همراه یک پزشک جوان که احتمالاً دانشجو بود، وارد شد و شروع کرد به دورزدن دور تخت بچه ها و توضیح جراحت های بچه ها برای آن دانشجو. وقتی بالای تختم رسید بادی به غبغب انداخت و با حالتی که انگار او مرا معالجه کرده است گفت: «این را می بینی؟ خیلی به خاطرش زحمت کشیدیم تا زنده ماند، داشت خون بالا می آورد.» با وجود یک شیلنگ در کمرم، خوابیدن برایم بسیار مشکل بود و فقط می توانستم روی سمت چپ بدنم بخوابم. این بود که به قلبم فشار زیادی وارد می شد. شب ها می رفتم سر تخت «محمد فریسات» یا دیگر بچه ها، و در حالی که شیشه پر از چرکم در دستم بود، خود را کشان کشان به چپ و راست می کشاندم. ولی هر چند قدم که می رفتم به شدّت به سرفه می افتادم. نمی خواستم با خوابیدن دراز مدّت به مرض جدیدی مبتلا شوم. یک پای محمد را در بیمارستان قطع کردند. یکبار هم سر تخت ابراهیم رفتم. روحیه اش بسیار عالی بود. اندکی از اوضاع دهاتش برایم تعریف کرد. بعد با اطمینان گفت: تا عید ما آزاد می شویم، یا شاید هم گفت: تا 22 بهمن. به هرحال اصلاً فکرش را نمی توانستم بکنیم که بتوانیم چند سال انتظار بکشیم. ولی لطف خدا همواره شامل حال بندگان گنهکارش بوده و هست. * ها ابواحمد یمته یهجم (ابو احمد کِی حمله می کند): یکی از روزهایی که طبق معمول جهت عکسبرداری مرا به سالن عکسبرداری بردند، یکی از نگهبان های خوب صندلی چرخدار مرا می راند ویک نگهبان خوب دیگر دمِ در ایستاده بود. یادم می آید دو نگهبان وقتی همدیگر را دیدند، به هم اطمینان دادند و یکی از آن ها جلو آمد و نزدیک صندلی من شد و گفت: «ها اَبواَحمَد یمته یَهجَم» یعنی پدر احمد کی حمله می کند. من اول نفهمیدم چه می گوید. بعداً متوجه شدم منظورش از ابواحمد حضرت امام است! چون عرب ها هر کس را معمولاً با نام فرزندش با پیشوند ابو صدا می زدند. در یکی از همین عکسبرداری ها، عکس یک تیغ جراحی که در جیبم برای روز مبادا پنهان کرده بودم دیده شد. پزشکان سراسیمه آمدند شاید خیال می کردند این تیغ در بدنم قرار دارد. دیدند تیغ در جیبم است. آن را گرفتند و با چند تا فحش و لعن و نفرین قضیه جمع شد.  *قطع انگشت دست حسین با پَنس یک روز یکی از بچه های بسیار خوب بسیجی به نام «حسین سلطانی» را که مشهدی بود آوردند. مچش بسته شده بود. یک تیر به مچ دستش خورده بود و آن قدر چرک کرد تا یکی یکی انگشتانش سیاه شدند و دکتر یک روز آمد و انگشتانش را یکی یکی با پنس همانند این که مویی را از ماست بیرون می کشد، از دستش جدا کرد؛ خیلی ساده تر از جداکردن برگ درخت از شاخه. بعد هم نوبت قطع دستش از مچ با یک تیغ بود، بدون بی حسی موضعی. حسین هم عین خیالش نبود؛ نه آهی کشید و نه شکایتی کرد. *قضیۀ تیر خوردن حسین سلطانی حسین قضیۀ تیر خوردن و قطع شدن دستش را برایم این گونه تعریف نمود: «وقتی که دیگر امیدی به نجات نداشتم و از هر طرف محاصره شدیم، دیدم یک عراقی آمد بالای سرم و گفت: بیا بیرون. من بیرون آمدم و دست هایم رابالا آوردم ولی عراقی لولۀ تفنگش را نشانه گرفت روی کف دستم و شلیک کرد و بعد از آن مرا به عقب آوردند». او می گفت و می گفت و من فقط به چهرۀ مظلوم و معصوم او خیره شده بودم. وقتی می گفت: دستم بر اثر عدم پانسمان کردن سیاه شد و قطع شد، انگار یک دکمه از پیراهنش را قطع کرده اند. آری وقتی اسلام و دین حضرت محمد- روحی له الفداء- مطرح است دیگر جان چه معنی دارد، چه رسد به دست و پا. سلام بر خمینی و دست پروردگانش چون حسین. *وضعیت زندان الرشید از زبان حسین حسین از وضعیت اسفناک و وحشتناک اسرا و گرسنگی آن ها در زندان الرشید برایم تعریف کرد. وضعیتی که ایشان توصیف می کرد به قدری اسفناک بود که مو به تن هر انسانی که بویی از انسانیّت برده باشد، سیخ می کرد. او می گفت: «بچه ها در اتاق های 3 متر در 3 متر جا داده شده بودند. در هر اتاق حدود 30 الی 45 نفر زندانی بودند. در این سلول ها اصلاً جای نشستن هم برای بچه ها نبود و بچه ها نوبتی می ایستادند تا مجروحین بتوانند بنشینند یا پایشان را دراز کنند و از حال نروند. وضعیت غذا که افتضاح بود. هر نفر روزانه یک الی دو جرعه چای و آبگوشت و حدوداً یک و نیم الی دو صمون(نان ساندویچی کوچک) سهمیه داشت. گرسنگی به قدری بیداد می کرد که برخی از سست ایمان ها برای رفع گرسنگی دست به دامان بعثی ها می شدند و حاضر بودند هر کاری بکنند. البته این گونه افراد بعدها معمولاً چوب این کارهایشان را می خوردند. به قول معروف: «چوب خدا صدا ندارد، اگر بخورد دوا ندارد!» اکثر این افراد بعدها پشیمان می شدند و توسط بعثی ها به شدّت کتک می خوردند، و معمولاً توسط بچه ها بخشیده می شدند.» تعریف های حسین از وضعیت زندان الرشید مرا خیلی ناراحت کرد. او همچنین از استقبال معروف بعثی ها هنگام ورود اسرا به اردوگاه، که معروف به تونل مرگ بود، تعریف می کرد. و از ما می خواست هنگام انتقال از بیمارستان به اردوگاه، خودمان را به مریضی بزنیم تا کمتر کتک بخوریم. حقیقتاً چنین شکنجه هایی فقط از اسلاف" بنی امیه" و" بنی عباس" برمی آید. او همچنین از ما خواست تا می توانیم برای بچه های اردوگاه باند و دارو ببریم. او همچنین از شکنجه های جسمی شدیدی که به بچه ها وارد می کردند گفت و گفت که چگونه بچه ها را در دو ردیف روبه روی هم به خط می کردند و دستور می دادند هرکس فرد رو به روی خود را سیلی محکمی بزند و اگر نمی زد یا سیلی آرامی می زد، او را به باد کتک مرگ می گرفتند. او همچنین گفت: «یکی از بچه ها (که ظاهراًمرتضی شهبازی بچۀ اصفهان بود) هنگام سیلی زدن به فرد رو به رویش، دستش اشتباه رفت و محکم به صورت یکی از بعثی ها خورد و خون از دماغش جاری شد؛ که البته لازم نیست بقیه اش را از شکنجه ای که تحمل کرد، تعریف کنم.» روحیۀ حسین که تازه انگشتانش را با پنس از دستش کنده بودند به قدری بالا بود که اصلاً همگی مشکلات شخصی خود را فراموش کرده بودیم.
آغاز بزرگ ترین امتحان الهی (3)
آغاز بزرگ ترین امتحان الهی (3)
*معرفی اسرای زخمی رده: پس از چند روز «ابراهیم»، همان اسیرمجروحی که در بیمارستان رشید از اتوبوس پایین آورده شده بود، نیز به سالن ما منتقل شده بود. چند نفر دیگر هم در سالن بودند که یکی از آن ها« محمد فریسات» بود که تازه پایش را قطع کرده بودند. اسیر دیگری به نام« احمد» نیز در سالن بود که تازه پایش داشت کم کم سیاه می شد و بعدها یکی از پاهایش را قطع کردند.« یحیی» که یک چشمش را از دست داده بود نیز در آن جا بود. حاج محسن جام فرماندۀ گردان غّواص های لشگر 32 انصار بچه های همدان هم در سالن روی تخت کنار من خوابیده بود.حال حاج محسن روز به روز بدتر می شد. یکی دیگر از اسرای مجروح آن سالن، یک جوان نوشهری بود به نام «اسفندیار کُرد »که موهایی بسیار بلند و پژمرده داشت. وی در گوشه ای از سالن افتاده بود و ناله می کرد و از ترس بوی بد جراحت هایش کسی نزدیکش نمی شد. «رضا» افسر لشگر زاهدان نیز با ما بود که ترکشِ مختصری به دماغش خورده بود. در کنار تخت من، «جواد »بچۀ مشهد خوابیده بود. البته قبل از او یک همدانی بود که الآن اسمش خاطرم نیست، ولی پایش وضع بدی داشت و ظاهراً "دوشکا" خورده بود. این بسیجی همدانی را اخیراً هنگام برگزاری سومین همایش آزادگان تکریت 11 در تابستان سال 90 در همدان دیدم؛ هنوز بعد از بیست و پنج سال از پایش چرک بیرون می آمد...  *یک قدمی شهادت:  با مرور زمان حالم بدتر می شد. دیگر بطری و شیلنگ به سینه نداشتم. خونریزی داخلی ادامه داشت و کم کم ریه هایم پر از خون می شدند. هرشب کارم این بود که به زحمت خودم را بر بالین بچه هایی که وضعشان از من بدتر بود برسانم و با هم خوش و بش کنیم. یک شب بعد از این که از پیش بچه ها برگشتم، حالم به شدّت دگرگون شد. احساس کردم جانم به لبم رسیده و مرگم به زودی فرا می رسد. نفسم دیگر به سختی بالا می آمد. داشتم از هوش می رفتم که دیدم دهانم پر از خونی شد که در سینه ام جمع شده بود، شروع به استفراغ خونی کردم. آن قدر خون بالا می آوردم که فرصت دراز کشیدن نداشتم. فریاد زدم دیگر امشب می میرم. صحنه ی وحشتناکی بود. تمام بسترم پر از خون شده بود و مرتباً خون بالا می آوردم. بچه ها وحشت زده نگهبان ها را صدا زدند و خودشان مات و مبهوت فقط نگاهم می کردند و از دستشان کاری برنمی آمد. نگهبان ها وحشت زده پرستارها را صدا زدند. آن ها نیز با دیدن این وضع، بلافاصله دکتر را صدا کردند. در این فاصله مرتّب استفراغ خونی می کردم و به دنبال حالتی بودم تا استفراغم کمتر شود. دکتر بعد از مدّتی آمد. من به حال سجده روی تختم افتاده بودم، منتها نه برای سجدۀ حضرت حق، بلکه از ترس استفراغ مجدد. دکتر از من خواست سرم را بلند کنم. تا سرم را بلند کردم استفراغ خونی کردم. دکتر از من خواست بخوابم. خوابیدم ولی باز هم خون در دهانم جمع شد. نشستم و خون دهانم را بالا آوردم. دکتر گفت: اندکی پنبه آوردند و در دهانم گذاشتند تا مجبور نباشم برای بالا آوردن خون بلند شوم. به شدّت خون از بدنم رفته بود و به حالت نیمه بیهوش افتاده بودم. احساس می کردم به زودی به شهادت می رسم. دکتر یک آمپول آرام بخش به من زد تا به خواب بروم، ولی این آمپول به دلیل ضعف شدید، به جای به خواب بردن تقریباً بیهوشم کرد. حالا دکتر را می دیدم، حتی صدایش را نیز می شنیدم، اما دردی احساس نمی کردم. دکتر آمپول بسیار قطوری را در سینه ام فرو می کرد و مکش می کرد تا محل خون درون سینه ام را تشخیص دهد ویا آن راخارج کند. شاید احتمالاً فکر می کرد که محل خون ریزی معده ام باشد؛ چون قبلاً به آن ها گفته بودم که من دچار خونریزی معده هستم. از من محل سوزش را پرسید. توان پاسخ دادن نداشتم. فقط به سینه ام اشاره کردم. بعد از این که چند بار آمپول قطور را وارد سینه ام کرد و بی نتیجه بیرون آورد، یک بار دیگر در محلی از سینه ام آن را فرو کرد که درد بسیار شدیدی احساس کردم. نای فریاد نداشتم فقط کمی تکان خوردم. حتی خود دکتر نیز تعجب کرد و به پزشک همکارش گفت: «چه عجب از این آمپول، یک تکانی خورد.» مرا به اتاق دیگری بردند و دو نفری روی سینه ام کار می کردند و چند بار محل شیلنگ را عوض کردند، ولی نتوانستند محل دقیق خونریزی را یافته و یا اینکه خون را خارج کنند. عملیات جراحی داشت به درازا می کشید، برای رفع مسؤولیت، دو«شیلنگ چست تیوب» به سینه ام وصل کردند که هر دوی آن ها عملاً بی اثر بود؛ چون اصلاً چرک یا خون را خارج نمی کردند، و بعد رفتند...
برگی از خاطرات یک شهید( روزه بی سحری )
برگی از خاطرات یک شهید( روزه بی سحری )
علی بیشتر وقت ها همین طوری بود. یعنی بدون آن که به کسی توضیح بدهد یا کسی منتظرش باشد کارش را می کرد. آن شب هم تصمیم گرفته بود بدون سحری روزه بگیرد. هر چه هم از او می پرسیدیم آخر چرا مرد حسابی؟... حرف حساب به گوشش نمی رفت. حتی رحیم کلی برایش حدیث و روایت آورد که ضرر رساندن به بدن مؤمن معصیت دارد، چه رسد به بدن خود آدم. اما به خرجش نمی رفت. این قدر با او صحبت کردیم تا بالاخره سرمان داد کشید: «بس بابا فهمیدم. آدم حتماً باید همه چیزو بگوید؟ بیا این را بخوان!» بعد بلند شد و ازداخل کشوی میزش دفتر خاطرات برادرش را درآورد. خدای من تازه یادم افتاد. امسال بیستمین سالگرد شهادت برادر علی بود. علی صفحه ای از دفتر را باز کرد و جلویم گرفت. کمتر پیش می آمد بگذارد آن دفتر را بخوانیم. می دانستم دفتری که همیشه همراه علی است، به معنای دقیقش خاطرات روزانه «محسن» برادرش نیست. چند باری آن را ورق زده بودم. پر بود از شعر و یادداشت های تنهایی و داستان های کوتاه که محسن از زندگی روزانه و خاطراتی که دوستانش تعریف کرده بودند، نوشته بود. اگر کسی بچه های جنگ ما را نمی شناخت باور نمی کرد محسن یک فرمانده جنگ بوده است. آخر چگونه ممکن است که یک فرمانده این قدر روحیه حساس و هنرمندانه ای داشته باشد؟ با این که دفتر قدیمی بود و بعضی از صفحاتش زرد شده بود ولی خوب مانده بود. شروع کردم به خواندن. «خوب ماجرا از آن جا شروع شد، که شب قبلش یک گردان از بچه ها، ارتفاعات را دور زده بودند و از سمت چپ رفته بودند آن طرف دشتی که بین ما و دشمن بود و مواضع دشمن را گرفته بودند.   قرار بود دو گردان دیگر هم از آن سمت حمله کنند. اما نیمه شب دشمن متوجه شد و نیروی سنگینی را گذاشت سمت چپ و آن منطقه را گرفت. حالا بچه های ما گیر کرده بودند جلو. فرمانده لشکر هم پشت بی سیم دلداریشان می داد که: «ما تو فکر چاره ایم.»اما دشت: از خیلی پیش هم ما و هم دشمن آن را پر از مین کرده بودیم. بچه ها بدجوری نگران بودند. صدای شلیک و آتش گلوله از جلو بعد از دشت می آمد و همه می دانستند بچه ها آن جلو چی دارند می کشند. فرمانده لشکر عصبی بود اما هنوز می دانست دارد چکار می کند. بعد از این  همه مدت که در جنگ بودم، دیگر فهمیده بودم هیچ چیز به اندازه برخورد و روحیه فرمانده مهم نیست. حتی اطلاعات تئوریک یا چند کلک جنگی مدرسه ای. کسی فرمانده می شد که از بقیه شجاع تر بود. واقعاً شجاع تر بود. مثلاً همان کسی که آن شب فرمانده لشکر بود. دو سال پیش را خوب یادم هست. فرمانده گروهانمان بود. آن شب هم ـ دو سال پیش ـ بچه ها پشت یک خاکریز گیرکرده بودند. دشمن بدجوری آتش می ریخت. کافی بود کمی سرت را بالا بیاوری تا آن وقت محکم پرت شوی عقب و بقیه بگویند: «فلانی هم شهید شد.» آن شب ـ دو سال پیش ـ نیم ساعتی بود زمین گیر شده بودیم. یک دفعه دیدم فرمانده بلند شد، اسلحه اش را مثل چوب چوپان ها انداخت روی گردنش و روی خاکریز ایستاد. بعد زد زیر آواز و روی خاکریز راه رفتن. دشتی می خواند. بچه ها این را که دیدند یا علی. اگر باور نمی کنی مشکل خودت است. حداقل برو پای صحبت یکی از جبهه رفته ها بنشیند. امشب هم همان فرمانده بعد از این که یک بار دیگر پشت بی سیم، بچه های جلو را دلداری داد، همه را ساکت کرد. نگرانی تو فضا پخش شده بود. احمد مرتب نوک پایش را به زمین می کوفت.  فرمانده دستی را که به علامت سکوت بالا آورده بود، پایین آورد.- طولش نمی دهم می دانید که چه خبراست. یه سری آدم می خواهم که همین حالا هم مرده باشند. برگشت خبری نیست. زن و بچه دارها بایستند عقب. باید می رفتند داخل دشت و معبری به سمت چپ ارتفاعات باز می کردند. احمد سریع خودش را رساند جلو. او با فرمانده خیلی جاها رفته بود. خیلی از سختی ها را با هم پشت سر گذاشته بودند. دوستان صمیمی بودند. فرمانده 10 سالی از او بزرگتر بود. اما رفیق بودند. اما احمد می دانست که فرمانده شب عملیات هیچ دوستی را نمی شناسد.- تو شنیدم عروسیت نزدیکه برو عقب! فرمانده با احمد بود ولی او نفهمید. خیلی ها آمده بودند جلو. فرمانده بعضی ها را برمی گرداندعقب. زن و بچه دارها را.- هنوز که ایستادی؟- من مشکلی ندارم.- مگر عروسیت نزدیک نیست؟ - نه! یعنی احمد دروغ می گفت؟ باور نمی کنم. در این چند سال هیچ کس را این قدر بی نیاز به دروغ ندیده بودم. قول و قرارها یادش نبود؟ شاید. در این چند سال هیچ کس را این قدر حواس پرت نسبت به قول و قرارهای خانگی ندیده بودم. فرمانده هولش داد جلو. سمت آن هایی که می بایست می رفتند وسط دشت زیر آتش مستقیم دشمن میان آن همه منور که شب را روز کرده بودند. فرمانده رو کرد به جانشینش.- تمام آتش ها را بفرست روی توپخانه دشمن. هر چی آتش داریم. نمی خواه بچه ها غریبی کنند.30 نفری می شدند. داشتند سرازیر می شدند سمت دشت که فرمانده آمد و از پشت یقه احمد را گرفت و کمی بردش آن طرف تر.- چر ا دروغ گفتی؟- دروغ؟فرمانده نگاه غضبناکی به احمد کرد. از آن نگاه های وحشتناک همیشگی اش.- برو! ناصر پارتی بازی کرد ولی گول نخورد. آه ... دیگر خسته شدم. خب دیگر چه بگویم؟ احمد و بقیه رفتند داخل دشت. توپخانه ما روی دشمن آتش می ریخت و آن ها روی بچه ها. باز هم بگویم؟ دیگر چه؟ این که همه مثل گل پرپر شدند و هیچ کس نایستاد تا ببیند پرپر شده کناری کیست؟ چون همه مشغول زدن معبر بودند. فرمانده گفته بود: «من نمی دانم. معبر باید باز بشود. چطورش را بعداً خودتون از آقا امام حسین بپرسید.» آه حرف. حرف. حرف و باز هم حرف. خدا می داند و تنها او می داند چقدر حرف. خدا می داند و تنها او می داند چقدر ترکش تن احمد را سوراخ کرد یا این خونی که روی من خشکیده است مال کیست. تنها خدا می داند که بیشتر بچه هایی که آن شب رفتند، حتی وقت نکرده بودند سحری بخورند. آخر چه کسی وقت می کند وسط آن همه آتش و میان میدانی از مین و کنار پرپر شده های دوست داشتنی سحری بخورد؟» داشتم به علی نگاه می کردم. درست بود که مؤمن نباید به خودش ضرر بزند، اما دل را چکار می کردیم؟ اگر آن شب سحری می خوردیم حتماً به دلمان و به آن چیزی که روح می نامند، ضرر می رساندیم. همان جا از علی قول گرفتم که دفتر چند روزی دستم باشد. باید دل و روحم را تازه می کردم.