loader-img-2
loader-img-2
اروند یعنی وحشی...
اروند یعنی وحشی...
صدای قرچ قرچ قیچی را که شنیدم، نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده است. نوک قیچی را روی شکمم احساس می کردم . می برید و بالا می آمد. من کجا بودم؟! دلم می خواست چشم هایم را باز کنم. هر چه قدرت داشتم، جمع کردم تا چشم هایم را باز کنم، هیچ وقت فکر نمی کنم باز کردن چشم این همه مشکل باشد. اصلا نمی دانستم زنده هستم یا ... صدای قیچی، دلم را ریش ریش می کرد. بدنم آنقدر درد داشت که نمی فهمیدم قیچی بدنم را می برد یا نه. شاید اسیر شده بودیم. بقیه کجا بودند؟ قیچی همین طور می برید. حالا بالا رسیده بود و کنار گوشم جیر جیر می کرد و می برید... دقیق که شدم، فهمیدم صدای بریدن قیچی ، صدای بریدن گوشت نیست. یاد لباس غواصی ام افتادم. حتما کسی داشت لباس غواصی ام را می برید. حتما کار از کار گذشته بود. این همه اطلاعات... مگر شهیدها را با همان لباس رزم، به خاک نمی سپارند؟ داشتم فکر می کردم تا یادم بیاید از بین بچّه ها آیا کسی از آن ها را با لباس غواصی دفن کرده اند یا نه؟ قیچی داشت قسمت پشت گردنم را می برید ... نمی فهمیدم گوشت گردنم بود یا لباس ام...نمی فهمیدیدم قیچی ایرانی بود یا عراقی ... چشمانم را که باز کردم، کیسه خون اولین چیزی بود که دیدم. لوله قرمز آن وصل بود به بدنم. من در اورژانس ساحلی لباس غواصی دیگر به بدنم نبود. قیچی کار خودش را کرده بود. «محمد ریاحی» بود، «تنگسیری» هم بود، همه بودند. همه لبخند می زدند.«تنگسیری» گفت: چطوری دلاور، همه شما، همه را شاد کردید، خداقوت ... انرژی ام را جمع کردم و گفتم: «محمد» .... گفت: او رافرستادیم آن طرف، فکش تیرخورده است. خوب می شود ، نگران نباش! خودت چطوری؟ می توانی حرف بزنی؟دوباره نقشه سه بعدی اسکله در ذهنم جا گرفت. گفتم: نقشه؟! نقشه را روی تخته پهن کردند و روبه رویم گذاشتند. شروع به صحبت کردم. انگشتم را که گذاشتم روی محل راه پله گردان، انگشتم خونی بود.راه پله خونی شد ... اینجا راه پله اش، اینجا نردبان، اینجا یک توپ است، مواظبش باشید خیلی خطرناک است ... از این طرف چهار... می بینی؟! الهی؟ می بینی تو را به خدا نگاه کن! ببین چطور دستم را بریدند! انگار نه انگار که یک روزی به این دست یک آدم وصل بوده است. نمی دانی چقدر وقتی خودم دیدم جاخوردم. برای همین امروز که آمدیم اینجا، تو را آوردم این را به تو  نشان بدهم. می بینی؟ دست خودم است! هیچ شکی ندارم. آستین لباس غواصی هم دارد. چقدر هم دقیق آن را بریدند ...ماشاالله به این همه انصاف، دیگر این دست را نمی توانستند کاری بکنند. چون دور گردنش بوده است و اگرنه آن را هم می بریدند. حالا یادت آمد؟ چرا اینطوری به من  نگاه می کنید بابا؟ «رسول ایزدی»، ...یادت آمد؟ آهان ...، تو داشتی اسلحه ات را روغنکاری می کردی ... آمد به من گفت: «اکبر» بیایید امروز یک عکس با من بگیرید، می خوام شهید بشوم، یک عکس یادگاری بامن بگیرید ... - آخی! ... تو خندیدی و گفتی: «آقا رسول» ! شما که گاهی جلوی دوربین عکاسی یا فیلمبرداری تشریف نمی آوردید، می ترسیدی ریا بشود. - گفت: امشب شب آخر دیگر، یک شب هم هزار شب نمی شود ... حالا «اکبر» آره یالا می آیید یا نه؟ دلم برای تو می سوزد، می خواهم فردا یک مدرک داشته باشید که به جبهه آمدید و با یک شهید عکس گرفتید. من گفتم: خوبه، خوبه، ... عکس تو را می خواهم چه کار کنم؟ می خواهم بزنم روی قندون؟ - گفت: بیا، این دم آخر هم غنیمت جنگی است ... همین لباس غواصی در عکس را پوشیده بود. دستم را انداختم دور گردنش و گفتم: بیا بابا، تنمون ساییده شد از بس افتخاری با این و آن عکس گرفتیم ... حالا بگو خمپاره ... آخرش را بکش ...یادته ؟! «سعید» نتوانست خودش را نگهدارد. قاه قاه زد زیر خنده، و گفت: خمپاره بخوری انشاءالله، درست بایست، عین آدم عکس بگیریم. -گفتم: چه طوری؟ صاف ایستاد و گفت: اینطوری ... - گفتم: برو بابا انگار قبضه آرپی جی قورت دادم که این طور صاف بایستم. دوباره صدای خنده اش بلند شد. دست من هنوز دور گردنش بود. صدای دوربین بلند شد. چیلیک. خنده «رسول» قطع شد و هوارش بالا رفت: چرا حالا گرفتید؟ من آماده نبودم بی معرفت ...تو گفتی خنده ات خیلی قشنگ بود. دلم نیامد نگیرم ... حالا همان عکس را زده اند بالای مزارش. با قیچی من را از کنارش بریدند و دور کردند. دستم را که دور گردنش بود، نتوانستند کاری بکنند، آن را باقی گذاشتند. می بینی «محمد»؟ «رسول ایزدی» هم شهید شد. از بین آن همه غواص الان شاید فقط بیست نفرشان زنده نباشند. سالم ترین آن ها شاید من باشم ... تو هم که این طوری قطع نخاع و جانباز 70./. شده ای. دارد تاریک می شود.بگذار این پتو را بیندازم روی پاهایت که سردت نشود... آها، نیاید پایین برود لای چرخ ویلچرت. بریم ... .داشتم می گفتم، یک بار در تاریکی آمد و خزید کنارم و گفت: «اکبر» من تازه معنی اسم رودخانه اروند را فهمیدم. می دانی اروند یعنی چی؟ گفتم: نه، یعنی چی؟ گفت: اروند یعنی وحشی ...  
سجده شکر برای شهادت (کربلای 4)
سجده شکر برای شهادت (کربلای 4)
     در عملیات کربلای 4" مخابرات عملیات گروهان نجف" بودم و در کربلای 5 مرحله اول و دومش حضور داشتم. در عملیات کربلای 4 بود ،« شهید فرجوانی: به عنوان نفر اول گردان حرکت می کرد و یک اطلاعاتی هم برای نشان دادن مسیر با او بود، این نفر اطلاعاتی، وقتی که به حاجی  می گفت : از این سمت برویم .«شهید فرجوانی» گفت: از این جا نه. خلاصه یک مقدار مسیر را طی کردیم، تا این که «شهید فرجوانی»گفت: از این مسیر بالا برویم. این جا بهترین مسیر است، و واقعاً بهترین مسیر بود چرا که بعداً بچه ها به ما گفتند: که اگر کمی این طرف یا آن طرف می رفتید روبه روی تیربار عراقی ها در می آمدید و امکان داشت خیلی از بچه ها آن جا شهید شوند. خلاصه ما از آن مسیر آمدیم بالا و با عراقی ها درگیر شدیم. البته یک سنگری بود آن جا که ما در آن پناه گرفته بودیم و عملیات از آن جا شروع شد. ما هر چه مجروح یا شهید می دادیم، می گذاشتیم داخل این سنگر. ما خبر نداشتیم که یک عراقی داخل سنگر جفت ما زنده بود. حالا ما می رفتیم و می آمدیم و با عراقی ها درگیر می شدیم و این فرد عراقی بین جنازه ها خوابیده بود. و کسی هم اصلاً کاری به او نداشت. یک مقداری گذشت. یک سری از بچه های سپاه آمدند. «شهید علی ماپار» هم آن جا بود، به او گفتند: پتوی این عراقی را بکشد رفت و پتو را کشید. دید عراقی چشمهایش را باز کرد. سریع آمد و گفت: این عراقی، که جفت شما افتاده است،زنده است و نمرده است. حالا این عراقی حرکت نمی کرد. البته خیلی راحت می توانست، فرار بکند. به خاطر این که منطقه شلوغ بود. و هوا هم تاریک بود. ولی جرأت نمی کرد از ترس حتی تکان بخورد. «حاج اسماعیل» بعد از این که مسیر را برای بچه ها مشخص کرد، به شهادت رسید. و شهادتش هم بر اثر یک اسحله ای مثل تیربار بود. ولی دارای گلوله های انفجاری بود.، بعد از شلیک عراقی ها دیدیم. «حاج اسماعیل» به حالت سجده افتاده است و به شهادت رسیده است. «علی بهزادی» هم مجروح شده بود. ما اوّلین کاری را که کردیم، مجروحان را آوردیم بالا. بعد از آن «شهید اسماعیل فرجوانی» و دیگر شهداء را. به هرحال صبح شد . ما مجروح ها را بردیم عقب. «شهید اسماعیل فرجوانی» را گذاشته بودند کناری تا او را عقب بیاورند.که متأسفانه دیگر دیر شده بود. به خاطر این که آن الحاقی که باید بین گردان ها و لشکرهای جناحین صورت بگیرد، انجام نشد. و این مسئله باعث شد که یکی دو قایقی که می آمدند داخل مسیر رودخانه، مورد هدف آتش عراقی ها قرار بگیرند و نتوانند خودشان را به ما برسانند. یادم هست آن زمانی که عقب نشینی شد. شبش تلاش زیادی صورت گرفت که هر طوری شده بروند و«حاج اسماعیل» را بیاوند، اما شرایط، شرایط مساعدی نبود که بشود رفت آن طرف آب. در واقع حاجی همان جا ماند.  
آخرین آرزو
آخرین آرزو
ساعت 12 شب بود ، آتش دشمن بسیار سنگین بود. برادر«انصارالحسینی» راننده های آمبولانسی را برای تخلیه مجروحین آماده کرده بودند. اما او کسی نبود که خود آرام و قرار داشته باشد. سوار یکی از آمبولانس ها شد و در بین مجروحین حضور پیدا کرد و مانند یک امداد گر، فعالانه شروع به رسیدگی به آن ها کرد و در حین انجام کار از سازماندهی نیروها نیز غافل نبود. در یک لحظه همراه گرد و خاک حاصل از انفجار "موشک کاتیوشا" به هوا رفت. لبهایش تکان می خورد، گرچه خاک آلود شده بود، اما ایشان را شناختم. ترکش به سفید ران او اصابت کرد و آن را متلاشی کرده بود. سرش را روی زانو گذاشته و صورتش را پاک کردم؛ صدایش به گوشم رسید. خیلی آهسته برای خودش زمزمه می کرد. خواستم به او دلداری بدهم، گفتم: آقای «انصار الحسین» مساله ای نشده است. انشاءالله حالتان خوب می شود. اما در کمال تعجب ایشان با آن حالت روحانی که داشت گفت: من آرزوی شهادت را دارم و از خدا می خواهم که مرا قبول کند. در آن لحظات، به مادرش "زهرا (س)" خدا را قسم می داد که شهادت را نصیب او نماید.در آن لحظات سخت او این آیه را بر زبان جاری می کرد: «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه المرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی». پس از آن نام "فاطمه الزهرا (س)"را بر لبان جاری ساخت.در زیر آتش سنگین دشمن با کمک بچه ها او را به بیمارستان بردیم . سر انجام این "پاک زهرا (س)" به آرزویش رسید.  
آغاز بزرگترین امتحان (2)
آغاز بزرگترین امتحان (2)
 *بازجویی مجدد علیرغم شدّت جراحات:  علیرغم شدّت جراحاتم، یک روز تعدادی از مأمورین استخباراتی به همراه همان بعثی که فارسی خوب حرف می زد، بالای سرم آمدند و نام لشگرهای عمل کننده را خواستند. این لشگرها برای آن ها تا حدودی شناخته شده بودند، ولی آن ها کاملش را می خواستند. من فقط اسم لشگر خودمان و لشگرهای سمت راست و چپ را می دانستم. او به من گفت: ما اسم تمام لشگرهای عمل کننده را از شلمچه تا ام الرصاص و از جزیرۀ سهیل به این طرف را می دانیم، ولی نمی دانیم چه لشگرهایی بین این قسمت ها عمل کرده اند. من اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم: یک نیروی ساده هستم، این اطلاعات را فقط فرماندهان دارند. بعد آن ها از رمز عملیات پرسیدند. اگر چه رمز هر عملیات مخصوص همان عملیات است و اساساً اطلاعات سوخته به حساب می آمد، اما من این را برای خودم قاعده کرده بودم که به کلیۀ سؤالات آن ها پاسخ های انحرافی بدهم. لذا رمز عملیات طریق القدس در بُستان سال 1360 را به آن ها گفتم: بچه ها برای شناخت یکدیگر از کلماتی هم چون ژیان- ژاله استفاده می کردند. علت استفاده از این کلمات این بود که عراقی ها به خوبی نمی توانستند این کلمات را ادا کنند. ولی این نحو رمزها در عملیات دیگر عملاً از دور خارج شده بودند و بچه ها با شماره رمز لشگر همدیگر را صدا می کردند.  *انتقال به بیمارستان 17 تموز:  از آن اتاق نیز بعد از مدّتی تعدادی را بردند و من دوباره احساس عجیب و سنگینی از غربت را بر قلبم احساس کردم. به نگهبان ها اصرار کردم که همراه گروه بعدی مرا نیز اعزام کنند. البته چنین هم شد، ولی نمی دانم علتش اصرار من بود یا به طور طبیعی نیز چنین اتفاقی می افتاد. اتوبوس آمد و چند نفری از اسرای زخمی را سوار کرد. ابتدا ما را به بیمارستان الرشید بغداد بردند. وقتی اتوبوس به بیمارستان الرشید رسید، یکی از مأمورین بالا آمد و برای رضای شیطان، یک فحش به یکی از بچه ها داد و بعد یکی از بچه ها را که جراحتش بسیار سخت بود به نام «ابراهیم»، که انگشتان پایش سوخته بود و ظاهراً "کلستومی "نیز داشت، پایین آوردند و گفت:«برای بقیه جانیست.» سپس ما را به« بیمارستان 17 تموز» (احتمالاً در شهر حلب یا تموز) نزدیک «رمادیه» بردند که ما بعدها فهمیدیم اردوگاه بزرگی از بچه های اسیر در آن شهر قرار داشت که همگی را "صلیب" دیده بود. در بین راه مرا روی یک تخت در انتهای اتوبوس خواباندند. سرراه هوا تاریک شد و بعثی ها پیاده شدند و شام خوردند، ولی به ما چیزی ندادند. احساس گرسنگی شدید می کردیم. بعداً با اعتراض ما به این کار، اندکی نان آوردند و بین همه تقسیم کردند. حوالی ساعت 10 شب به بیمارستان 17 تموز رسیدیم. اصلاً هیچ چیزش شبیه بیمارستان نبود. من قبلاً تجربۀ بستری شدن در بیمارستان سینا در تهران و بیمارستان طالقانی در آبادان را داشتم. تصور من از بیمارستان یک ساختمان بزرگ چند طبقه با تعداد زیادی اتاق و پرستارهای شیک و پیک بود. اما این بیمارستان با این که از منطقۀ عملیاتی خیلی فاصله داشت، اما تعدادی ساختمان قدیمی یک طبقه با فاصلۀ فراوان از هم، نه دری و نه پیکری، اصلاًبه نظر نمی رسید بیمارستان باشد. مارا پیاده کردند. هوا واقعاً سرد بود و همگی از سرما می لرزیدیم. من فقط یک دشداشه پوشیده بودم. اندکی با سختی راه رفتیم. *اولین شب در بیمارستان تموز: وارد سالنی شدیم که به سالن های زندان شبیه تر بود تا بیمارستان. مارا با بد خلقی وارد یکی از اتاق ها کردند و رفتند. هوا در اتاق با وجود جمعیت زیاد و یک شوفاژ، بسیار سرد بود. فریاد زدیم: سردمان است. نگهبان گفت: صبر کنید. اندکی بعد چند عدد پتو آوردند. پتوها کم بود. در اتاق نه زیرانداز داشتیم نه روانداز.مجبور شدیم چسبیده به هم بخوابیم تا بلکه گرممان شود. ولی من نمی توانستم بخوابم؛ چون به سینه ام شیلنگ بی خاصیتی وصل بود که به ندرت کار می کرد (یا شاید هم اصلاً کار نمی کرد) اما برای اجتناب از مکش معکوس خون به داخل ریه، لازم بود حتماً زیر کمرم نرم باشد و سینه ام بالاتر از بطری متصل به شیلنگ باشد. بچه ها با وجود کمبود پتو، چند لایه پتو زیر کمرم گذاشتند و چند لایه پتو رویم انداختند، ولی با این وجود خوابیدن مشکل بود. یادم نیست آن شب موفق شدم بخوابم یا نه، ولی یادم می آید نصف شب بود که یکی از نگهبان ها آمد پشت پنجره و ظاهراً پرسید که شام خورده اید یا نه. بچه ها گفتند: نه. رفت و با یک تُنگ چای شیرین و مقداری نان صمون برگشت. در صورتش نور خاصی دیدم. خیلی به ما ابراز مهربانی کرد. او ابتدا جرأت نکرد با ما صحبت کند. ولی بعدها فهمیدم اسمش محمد و شیعه معتقد و از انقلابیون ضد صدام است. با این محمد بعدها ارتباط صمیمانه ای داشتم و حتی گاهی دعای کمیل رادیو ایران را برایم می گذاشت تا گوش دهم. *سرنگ 100 بار مصرف: صبح شد. چند پرستار در را باز کردند و داخل شدند. بسیار بد اخلاق و پرخاشگر بودند. ابتدا و بدون هیچ مقدمه ای شروع به فحاشی کردند. سپس مختصری صبحانه آوردند که سهم هر نفر یک قاشق خامه و یک تکه نان و حدودا! دو جرعه چای بود.خدا را شکر کردیم. دکتر بعد از مدّتی آمد. همراه او اسیری به نام «ن.ن» بود.او همانی بود که در بیمارستان منطقۀ زبیر هم با او برخورد داشتم. دستش بسته بود و برای دکتر ترجمه می کرد. وانمود می کردم عربی بلد نیستم. به ن.ن می گفتم: تا برای دکتر ترجمه کند که من باید حتما روی تخت بخوابم تا چرک از سینه ام به داخل بطری سرازیر شود. اما «ن.ن »درست ترجمه نمی کرد. ناچار شدم جوری که کسی متوجه نشود من عربی بلدم، با زبان شکستۀ عربی به دکتر منظورم را بفهمانم. به او گفتم:«سیدی! سریر احتیاج.»تمام کلماتی که استفاده کردم عربی بودند و فقط جای مبتدا و خبر را عوض کرده بودم! دکتر متوجه منظورم شد. دکتر بدی به نظر نمی رسید. گفت:«راست می گوید.» برایم یک تخت آوردند. البته این کار با فاصلۀ زمانی زیاد و فشار من انجام شد. در آن اتاق فقط من روی تخت خوابیده بودم و مابقی روی زمین خوابیده بودند. بعد از آن پرستارها وارد شدند تا طبق دستور پزشک، داروهای مارا بدهند.یکی از پرستارها یک سرنگ در دست داشت و با همان یک سرنگ تمام آمپول های بچه ها را تزریق می کرد. یکی کفلین داشت، دیگری پنی سیلین، دیگری مُسکن، دیگری ویتامین و خلاصه هر کداممان به داروی خاصی نیاز داشتیم. با این کار نفر آخر تقریباً مخلوطی از همه نوع آمپول ها را دریافت می کرد، به علاوۀ تمام میکروب های موجود در بدن کلیۀ افراد قبلی، البته اگر آمپول در بدنش فرو می رفت. در بعضی موارد از بس که سوزن کُند شده بود، در بدن نفرهای آخر اصلاً فرو نمی رفت. در یک مورد یادم هست ،«اصغر پروازیان» یکی از شیربچه های بسیجی اصفهانی به شدّت به پرستار برای این کارش اعتراض کرد. اصغر خودش یک پرستار بود. ابتدا خواست به روش مؤدبانه به پرستار بفهماند که این کارش از لحاظ پزشکی غلط است. ولی پرستار اعتنایی نکرد و وقتی خواست آمپول را به وی تزریق کند، آمپول در بدنش فرو نرفت که باعث داد و بیداد اصغر شد. اصغر با صدای بلند گفت: «بابا هر نفر را با یک آمپول می زنند، نه همه را با یکی.» پرستار در جواب گفت: «عجب آدم های پرتوقعی! انتظار دارند برای هر نفر یک آمپول مصرف کنیم.» بعد اصغر با پرخاش گفت:«من اصلاً آمپول نخواستم.» *تربیت یافتگان مکتب قرآن: در همان اتاق، یکی از پرستارها که بسیار بداخلاق بود، نمی دانم به چه دلیل فقط یادم هست که با دمپایی شروع به کتک زدن به سر و صورت یکی از اسرا کرد که بسیار کم سن و سال و اهل لرستان بود. این اسیر از ناحیۀ پا به شدّت مجروح بود و نمی توانست از زیر کتک های این پرستار فرار کند و فقط نظاره گربود. برای ما که نمی توانستیم کاری کنیم، صحنۀ دلخراشی بود، دقیقاً مشابه همان صحنه ای که در جبهه جلوی چشم ما بچه ها را می کشتند و ما نمی توانستیم کاری کنیم. این اسیر مجبور بود برای دستشویی رفتن، خود را روی زمین بکشد. همۀ ما هم مجروح بودیم و نمی توانستیم به او کمکی بکنیم. بعد از اینکه پرستاراز کتک زدن دست برداشت و به بیرون رفت، دیگر نمی توانستم بغض و کینۀ درونم را ابراز نکنم و برای تسلی خاطر خودم خطاب به بعثی ها گفتم: «نامردها، بی شرف ها، اگر شما دست من اسیر بودید خدا می داند چه بلایی سرتان می آوردم.» سخنم که به این جا رسید، آن پسر کم سن و سال، که به حق رهبر و اسوه بود و از عراقی ها تازه کتک خورده بود، رو به من کرد و گفت: «هرگز، اگر آن ها دست من اسیر بودند من با آن ها خوش رفتاری می کردم. ما مسلمانیم و اسلام توصیه به مدارای با اسیران نموده است.» حرفش که به این جا رسید،در مقابل عظمت این بندۀ خدا احساس کوچکی کردم. واقعاً که ملائکۀ خدا باید بر چنین افرادی سجده بگذارند و این جااست که خطاب قدسی "اِنّی اَعلَمُ مالاتَعلَمون" به ملائکه ای که فقط امثال صدام را در مخیله شان تجسم می کردند، آن جا که گفتند" أتَجعَل فیها من یُفسد فیها وَ یسفک الدِّماء" نمودِ عینی پیدا می کند. آری او یک دست پروردۀ خمینی روح خدا بود. اکنون معنی فرمایش حضرت آیت الله خامنه ای در رثای حضرت امام را به خوبی می فهمم؛ آن جا که فرمودند: «حضرت امام ثابت فرمودند که تا مرزهای عصمت پیش رفتن، غیرممکن نیست.» او کسی بود که رهبرمان به حق در مورد آن ها فرمودند: «رهبر ما آن طفل 13 ساله است که به خود نارنجک می بندد و به زیر تانک های دشمن می رود و ضمن نابودی آن ها، خود نیز به شهادت می رسد.» *گریۀ غربت  آن روز بر تختم تکیه زده بودم و قدری با بچه ها درد و دل کردم. اندکی از سختی هایی که در عمرم، خصوصاً در دوران دانشجویی، کشیده بودم را برای بچه ها بازگو نمودم. برای اولین بار در عراق احساس آرامش کردم و توانسته بودم عقدۀ دلم را برای کسانی که اهل شنیدنش بودند، بگشایم. یادم می آید اندکی گریستم. اما گریه ای بسیار زیبا و روحانی. سکوت زیبایی بر جمع ما حاکم شده بود. واقعاً که چه جمع ملکوتی ای بود. هیچ وقت آن جمع مجروحان اسیر مظلوم از خاطرم نمی رود. تو گویی این ها همان اسرای کربلایند که اثرات زخم دژخیم را هنوز بر تن دارند. البته جمع اسرای اهل بیت در خرابه شام خیلی بیشتر از جمع ما مظلوم و غریب بود. مدّتی بعد نمی دانم دقیقاً چه اتفاقی افتاد که ناگهان شیلنگ از سینه ام درآمد که بلافاصله پرستار را صدا کردم. پرستار سراسیمه با دیدن شیلنگ بیرون آمده بالای سرم آمد و مثل اینکه انتظار داشت نفسم بند بیاید، مرتب پشت سر هم می پرسید: می توانی نفس بکشید؟ من هم که اصلاً هیچ تفاوتی در تنفس احساس نمی کردم طوری که متوجه نشود من عربی بلدم، می گفتم: «تنفس معمولی.» او به پرستار دیگر گفت: «حتماً دروغ می گوید و خودش را به نفس نفس زده است». من هم اصلاً متوجه قضیه نشدم؛ چون نه خودم را به نفس نفس زده بودم و نه نفسم بند آمده بود. *محمد، سرباز عراقی حزب اللهی همان گونه که گفتم در میان آن نگهبانان، سربازی بود به نام محمد که شیعه مذهب و عضو نیروی هوایی عراق بود. او فردی حزب اللهی به معنای واقعی بود که برای اسرا بسیار دل می سوزاند. برخی کارهایشان را راه می انداخت، گاهی غذای اضافه می آورد و از همه مهمتر، آخرین اخبار جبهه و جنگ را به اطلاع ما می رساند. بعد از مدّتی که در آن اتاق کوچک بودیم، به سالنی در کنار همان اتاق منتقل شدیم. در آن جا تعداد دیگری از اسرا را آورده بودند که بیشتر آن ها مربوط به عملیات کربلای 5 بودند. در تمام این مدت ارتباط ما با «محمد» حفظ شده بود. هر وقت نوبت پست به او می رسید، همۀ اسرا خوشحال می شدند. معمولاً محمد فقط با من ارتباط می گرفت و بقیۀ بچه ها بعد از رفتن او اخبار جدید را از من می گرفتند. یک روز محمد بالای سرم آمد و بعد از احوال پرسی گفت: «می دونی چی شده؟» گفتم: «نه.»  گفت: «نزدیک است بصره سقوط کند. ایرانی ها غوغا کرده اند؛ تا حالا 70 هواپیما را زده اند و واقعاً عملیات بزرگی کرده اند» (منظورش عملیات کربلای 5 بود). بعد اندکی ساکت شد و با حالت غمگینی آمیخته با تمسخرگفت: «ایرانی ها در این عملیات پدر بعثی ها را درآورده اند، ولی در عملیات قبلی (منظورش کربلای 4 بود) شما را مثل مرغ جمع کردند و آوردند اینجا.»وقتی می گفت شما را مثل مرغ جمع کردند، با حالتی می گفت که می خواست به من بفهماند از آن عملیات ما خیلی ناراحت است. از سویدای وجودش و در خفای کلامش آهی را شنیدم که از ته دل می کشید. احساس کردم دلش واقعاً با ماست. از شکست عملیات کربلای چهار که بعثی ها نامش را حصادالاکبر[1] گذاشته بودند خیلی ناراحت بود. محمد نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: «نمی توانم زیاد با شما صحبت کنم؛ چون ممکن است هر لحظه مزدوران بعثی مرا ببینند و گزارش کنند.» بعد هم رفت. در یکی از صحبت هایمان از من راجع به تفسیر المیزان پرسید و اینکه حاوی چه نوع مطالبی است. من با وجود نداشتن اطلاعات کافی چیزهایی سرهم کردم و به اوگفتم. راستش خجالت می کشیدم یک نفر عراقی، که برایش داشتن تفسیر المیزان جرم محسوب می شود، اطلاعاتش راجع به این کتاب، از من که به راحتی به آن دسترسی داشتم، بیشتر باشد. او بسیار خوشحال بود که چنین اطلاعاتی را کسب کرده است. گفت: «در کشور ما این گونه کتاب ها ممنوع است و فقط کتاب های فاسد خرید و فروش می شوند.»
آقای خامنه ای! بگویید دیگر روضه ی حضرت قاسم(ع) نخوانند عکس
آقای خامنه ای! بگویید دیگر روضه ی حضرت قاسم(ع) نخوانند عکس
دریکی از روزهای سال 1362 ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد. صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم». رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست». لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور  دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل  تنها اومدم تهران که شما را ببینم.» آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت: « افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اربیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.» مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟» -آقا! خواهش می کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند! -چرا پسرم؟ مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایین انداخت و کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع)  13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم می گوید 13 ساله ها را نمی فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید.  رییس جمهور دلش لرزید.  دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید. رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید» آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و... کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند و لی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا. مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت . مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.از مرحمت بالازاده ، وصیت نامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد 13 ساله اش آرام بگیرد: وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا ،گردان علی اکبر به نام خداوند بخشنده مهربان از اینجا وصیت نامه ام را شروع می کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بیکران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا پسرشان را به دین اسلام قربانی می دهند. آری ای ملت غیور شهید پرور ایران درود بر شما، درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می ایستید تا آخرین قطره خونتان. درود برشما ای ملت ایران، ای مشعل داران امام حسین تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید. و ای پدر و مادر عزیزم اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می شوید. ای پدر و مادر عزیزم از شما تقاضایی دارم اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند. و مادرم و پدرم چنانچه من می دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می شود. و از تمام همسایه ها و از هم روستایی هایمان می خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر. خدایا خدایا تو را قسم می دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم. کربلا کربلا یا فتح یا شهادت جنگ جنگ تا پیروزی  
عارفی که پدر رزمندگان بود
عارفی که پدر رزمندگان بود
از عملیات فتح المبین به بعد که حضور رزمندگان تهرانی در پادگان دو کوهه پررنگ شد، این عالم روحانی مدام برای بر پایی نماز جماعت در پادگان حضور پیدا می کرد. رزمندگانی که اطراف شهر ذزفول مقر اونها بود از خرمن معارف این عزیز توشه ها برده اند. پیام آزادگان/ خیلی از رزمنده ها میز درس و مشق رو رها کرده و به جبهه اومده بودند. نوجوانانی که شدیدا به خانواده وابسته و نیازمند عاطفه خانواده. اما وقتی از خانواده دل می کندن و پا تو جبهه می گذاشتند. اما بودن کسانی که جای پدر و برادر بزرگشون رو پرکنند و بودند کسانی که دیدن اونها و در معرض نفس قدسی اونها قرار گرفتن همه خلاءها را یکجا پر می کرد. ازجمله سرآمد این افراد، عارف واصل حضرت آیت الله مجدالدین قاضی امام جمعه فقید دزفول بود. از عملیات فتح المبین به بعد که حضور رزمندگان تهرانی در پادگان دو کوهه پررنگ شد این عالم روحانی و این فقیه صمدانی مدام برای دیدار این عزیزان و بر پایی جماعت در پادگان حضور پیدا می کرد. رزمندگانی که اطراف شهر ذزفول مقر اونها بود از خرمن معارف این عزیز توشه ها برده اند. یادم میاد امتحانات ثلث دوم رو که دادیم بهمن ماه بود و برای عملیات والفجر مقدماتی خودمون رو به جبهه رسوندیم.رفتیم پادگان دوکوهه؛ رزمندها مشغول تجدید آموزش ها برای عملیات بودند. حسابی آموزش ها عرق ما رو درآورده بود و آخرهفته نیاز به استحمام و تجدید روحیه داشتیم. صبح جمعه بود که همراه یک عده ازدوستان رفتیم دزفول، بعد ازاستحمام یک چرخی در شهر زدیم و زیر پل قدیم دزفول یک آب هویج بستنی خوردیم. همون جمعه اول همه پولمون که از تهرون از بابامون گرفته بودیم پرید. تازه چند روز بود که از خانواده دور شده بودیم. بچه مدرسه ای هم بودیم و زود دلتنگ می شدیم. با همکلاسی های رزمنده رفتیم نمازجمعه دزفول.صف های جماعت تشکیل شده بود و صدای دلنشین، زیبا و قشنگ آقای قاضی با اون لهجه غلیظ «دزفیلی میومد».ما هم بدون اعتنا به این فضا تو صف های جماعت دنبال رفیقامون می گشتیم . بعضا از ذوق دیدن بعضی دوستان سر صدا به را میانداختیم. البته نمازگذارهای دزفولی با لهجه شیرینشون به ما تذکر می دادند. اما نه جوری که بچه ها برنجند. آنقدر فضای خوش و بش با دوستان گل کرده بود که یادمون رفته بود که ای بابا نمازجمعه است و خطیب جمعه خطبه میخونه. اما یک لحظه به خودم اومدم که صدای مهربون آقای قاضی داشت مردم دزفول رو نصیحت می کرد: به شما همشهری ها توصیه می کنم به این رزمندگان که مهمون شهر ما هستند و دور از خانه و خانواده هستند برسید و با اونا مهربون باشید. اگر در مغازه های شما می آیند با اونها مدارا کنید. در آخر با حالت تواضع و فروتنی به رزمندگان می فرمود: من دعاگوی شماهستم وهرشب به شما دعا می کنم. این جملات آنقدر دلنشین بود که همه توجه ها روبه خودش جلب می کرد و نفوذ کلام این مرد خدایی هوس 021 رو ازسرها بیرون می کرد. نماز که تموم شد از روسر مردم رد شدیم وخودمون رو مرسوندیم به این مرد الهی. قد بلند و رشیدی داشت. روی پنجه هامون بلند می شدیم و دست دورگردنش می انداختیم و این پیرمرد نورانی خم می شد تا ما بتوانیم صورتش روببوسیم. اون روز بعد از نمازجمعه همه صف کشیدیم برای خوردن نهار خوشمزه ای که بعد از نماز جمعه درفول به همه رزمندگان می دادند و جالب اینه که نهار که می خوردیم بعد از هر لقمه غذا می گفتیم: صفای دل مردم دزفول ... یکی از خاطرات جالبی که خیلی از بچه های تهرون دارن از مرحوم قاضی این بود که ایشون وقتی می آمدند برای نماز پادگان، وقت اومدن صورت سفیدش مثل ماه می درخشید. اما وقت رفتن آنقدر رزمندها روی او رو بوسیده بودن که صورتش سرخ شده بود. مرحوم قاضی درتمام عملیات هایی که درمنطقه عمومی شوش و ذزفول انجام می شد. وجودش و دعایش کارساز بود. وجود این فقیه در شهر فقاهت و شهر فقیه نامی شیخ مرتضی انصاری و تربیت مردم این شهر به تربیت دینی برکتی بود که رزمندگان ما درطول دفاع مقدس از آن بهره ها بردند. راوی :جعفرطهماسبی  
روایت عاشقی شهدا ازمنظر کربلا/خواسته های یک شهید
روایت عاشقی شهدا ازمنظر کربلا/خواسته های یک شهید
... لحظه های آخر که قمقمه را آوردن نزدیک لب های خشکش گفته بود: «مگر مولایمان امام حسین(علیه السلام) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم» شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست... حضرت سیدالشهدا حسین بن علی (ع) شب پیش از هجرت به سوی کربلا در پایان خطبه ای بلند فرمودند: «آگاه باشید، هر آن که می خواهد خونش را در راه ما اهل بیت، که راه حق است، نثار کند و خود در بهشت لقاءالله منزل گیرد، با ما راهی کربلا شود. من فردا صبح ان شاءالله به راه می افتم.» و هنوز بانگ الرحیل برخاسته است و همان فریاد در آسمان بلند تاریخ طنین انداز. صحرای کربلا به وسعت تاریخ است و کار به یک ( یا لیتنی کنت معکم ) ختم نمی شود . اگر مرد میدان صداقتی، نیک در خود بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این گونه است یا خیر ... آنان که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند ... و مگر نه آنک ه گردن ها را باریک آفریده اند تا درمقتل کربلای عشق آسان تر بریده شوند؟ و مگر نه آن که پسر آدم عهدی ازلی ستانده اند که حسین را از سرخویش بیشتر دوست داشته باشند؟ هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگر چه خواندن داستان سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد. از باب استعاره نیست. اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته اند زمان هر سال در محرم تجدید می شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا علیه السلام. حب حسین (ع) سرلاالسرار شهداست. فاین تذهبون ؟ و حکایت می کنیم از راهیان کربلا، این راحلان قافله ی عشق که لبیک گویان به سوی حسین شتافتند تا جواب "هل من ناصر ینصرونی" او را از پس هزارو چهارصد سال گویند. و اینک ما مرور می کنیم جوان مردی و ایثارشان را و فریاد می آوریم: "ای شقایق های آتش گرفته، دل خون ما شقایقی است که داغ شهادت شمارا بر خود دارد. آیا آن روز نیز خواهدرسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟" (شهید سید مرتضی آوینی)طلبه شهید مصطفی آقاجانی در جاده خمپاره خورد و سرش قطع شد. دیدند سر بریده لبهایش تکان می خورد و «یا حسین» می گوید. بعد از شهادت کوله پشتی اش را باز کردند، در برگه ای نوشته بود: 1- خدایا! امام حسین علیه السلام با لب تشنه شهید شد، من هم می خواهم تشنه شهید شوم. ( وقتی او شهید شد، تانکرهای آب خالی بوده و فرمانده برای رزمنده ها تقاضای آب کرده بود ) 2- اربابم با سر بریده شهید شد و سرش را از پشت بریده اند ، من هم می خواهم از پشت، سرم بریده شود. ( نقل کردند که خمپاره از پشت سر به شهید خورده است ) 3- سر بریده ی مولایم امام حسین علیه السلام بالای نی، قرآن می خواند، من سرّش را نمی دانم، ولی می خواهم با سر بریده « یا حسین » بگویم؛مثل امام حسین 4- گفت: چون اسم تیپ ما امام حسین است، دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم. بعد از کمی مکث ادامه داد: من که شهید شدم باید مرا از روی پاهایم بشناسید. روزی که رفتم تعاون برای شناسایی جسد، روی تابوت را که کنار زدم جای سر، پاهایش بود.
لبخندی به رنگ افق
لبخندی به رنگ افق
مادر نشسته بود کنار پنجره و از آنجا به رد ابرها که گله به گله آسمان غروب را سرخ کرده بودند، نگاه مى کرد. گاهى لبش تکان مى خورد و گاهى هم بر مى گشت و به قاب عکس پسرش که روى طاقچه و کنار قرآن قدیمى همسرش بود، چشم مى دوخت. این عکس را چه زمانی انداخته بود؟ یادش نیامد. خاطرات چو گنجینه هایى پنهان شده به سختى خود را نمایان مى کردند.صداى طوطى همسایه را شنید:- سلام خانم!سلام خانم! برگشت و مرد همسایه را دید که با طوطى اى بر دوش از مقابل پنجره مى گذرد. یادش آمد! احمد تازه دیپلم گرفته بود این عکس را براى تصدیقش انداخت. همان موقع که در قنادى پدرش- متوسلیان یزدى- کار مى کرد، آنجا هم طوطى اى بود که گاه احمد آن را به خانه مى آورد و او با دیدن شیرین کارى هایش به خنده مى افتاد...لبخند لحظه اى در میان خطوط درهم صورت زن نمایان شد.حالا زن همسایه از مقابل پنجره مى گذشت. مرد جوانى همراهش بود. مقابل پنجره که رسیدند، زن ایستاد و پسرش را نشان داد:- سلام خانم متوسلیان! این احمد، همان که تعریفش را کرده بودم. خدمتش تازه تمام شده است.همین دیروز از سر پل ذهاب آمد. پسر جوان به زن سلام کرد و رو به مادرش برگشت. او هم براى پیرزن سرى تکان داد و گفت: دختر اقدس خانم را برایش در نظر گرفتم. مى شناسید. همان که در جلسات قرآن مى خواند قرار خواستگارى را گذاشتیم، مى آیم سراغتان. به همه گفتم، بى شما اصلا پا جلو نمى گذارم که براى احمدم زن بگیرم! زن با لبخند برایش دست بالا آورد. زن از مقابل پنجره گذشت، و پسرهم. و مادر به یاد آورد آخرین دیدار با احمد را... همه چیز مقابل چشمش جان گرفت. حس کرد باید براى کسى که مقابلش نشسته از آن روز صحبت کند. گفت:«صبح روزى که قراربود به لبنان بروند، بیدارش کردم گفتم احمد جان! بلند شو صبحانه بخورید، بعد بروید. با یک شتابى آماده رفتن شد و گفت: نه مادر! من وقت صبحانه خوردن ندارم. باید بروم به کار نیروها برسم. بعد با من خداحافظى کرد و رفت. شب همان روز از تلویزیون دیدم آقاى «محسن رضایى» دارد درباره اعزام نیروهاى ایران به سوریه صحبت مى کند. بعد هم یک فیلم نشان دادند که در صحنه کوتاهى از آن، احمد را دیدم که داشت همراه بچه ها سوار هواپیما مى شد. این آخرین بارى بود که بچه ام را دیدم.»در باز شد. دختر کوچکى به درون دوید. مى خندید و عروسکش را بالا و پایین مى برد.- مادربزرگ، مادربزرگ، عروسکم دارد حرف مى زند، حرف مى زند، ببین! زن لبخند زد و آغوش گشود. پیش دوید. - سلام عزیزم، کى آمدید؟- همین الان ببین عروسکم حرف مى زند! و عروسکش را بالا آورد. زن با چشمان به اشک نشسته عروسک را گرفت. - من که چیزى نمى شنوم. اما عیب ندارد، عوضش خیلى خوشگله!- مادر مى گفت بچه که بود، یک عروسک شبیه این داشت. راست مى گوید مادربزرگ؟- معلوم است که راست مى گوید دخترم. دایى احمدت قبل از اینکه برود لبنان، یکى شبیه این براى مادرت خرید. دخترک که جوشش دوباره اشک را در چشمان مادربزرگ دید، بلند شد ورو به پنجره رفت. در باز شد. زن جوانى وارد شد. چادر سیاهش را در دست گرفته بود.- سلام مادر!مادر برگشت و رو به او لبخند زد و کوشید با پشت دست اشکهایش را پاک کند.مادر بیست و شش سال داشت که انتظار مى کشید. یعنى هنوز هم امید دارید که حاجى برمى گردد؟زن سر تکان داد. دخترش به روى او خم شد. مادرببین، تو این کتاب که تازه دستم رسیده راجع به داداش احمد چى نوشته است.مادرلبخند زد و مشتاقانه چشم به دست هاى دخترش دوخت که کتابى را پیش مى آورد.- راجع به زندگى حاج احمد آقاست. آخرش هم یک خاطره از دوست و همرزم حاجى نوشته شده ببیند! مادر کتاب را گرفت و نگاهى به جایى که دخترش نشان مى داد، انداخت.زن جوان کتاب را مقابل صورتش آورد و بلند برایش خواند:-« از فرط خستگى و بى خوابى، چشم هایمان را به ضرب چوب کبریت بازنگه داشته بودیم. آن شب مردم ایران جشن پیروزى گرفته بودند و صداى تکبیر به شکرانه فتح خرمشهر از رادیو و بلندگوهاى واحد تبلیغات به گوش مى رسید. همانطور که داشتم خواب آلود از کنار خاکریز جاده شلمچه مى گذشتم، زیر نور منورها دیدم حاج احمد با چند نفر از بچه بسیجى ها که پرچم سبز در دست داشتند، دارد حرف مى زند. جلوتر رفتم. شنیدم یکى از بچه ها به حاج احمد مى گفت: حاج آقا! بى خوابى این چند شب، امان ما را بریده است. ان شاءالله امشب با یک خواب ناز و پرملاط تلافى مى کنیم! حاجى دستش را روى دوش او انداخت و او را با خودش از سینه کش خاکریز بالا برد. جایى را در روبه رو، و در آسمان سمت غرب نشان داد و گفت: ببینم بسیجى، مى دانى آنجا کجاست؟ آن بنده خدا که کمى گیج شده بود گفت: نمى فهمم حاج آقا! این پرچم خودمان را آنجا بزنیم. در انتهاى افق... هر وقت آنجا رسیدى و پرچم خودت را کوبیدى، بگیر راحت بخواب!زن جوان کتاب را پایین آورد و به مادر نگاه کرد. دختر سر به دامن او گذاشته و خوابش برده بود.- مادر، خدا مى داند سال ها هر بار این جمله حاج احمد به یادم مى افتاد، کلافه مى شدم که خدا، افق که انتها ندارد، پس مقصود حاج احمد چه بوده است و امروز بالاخره فهمیدم.آن هم وقتى که تیتر روزنامه را خواندم که از قول خبرگزارى هاى غربى نوشته بودند که جبهه بنیادگرایى اسلامى زیر پرچم محمد (ص) تشکیل شده است. منظور حاج احمد از انتهاى افق این بود. هر چند این هنوز از نتایج سحر است. آخر، افق که انتهایى ندارد! نگاه مادر و دختر همزمان به آن سوى پنجره لغزید. گویى حاج احمد در انتهاى افق ایستاده و به آن ها لبخند مى زند. لبخندى که به رنگ خورشید، خونرنگ است.  
عکسی که نمی خواستم بگیرم عکس
عکسی که نمی خواستم بگیرم عکس
این عکس را در مهران گرفتم. دوربین چند تایی بیشتر فیلم نداشت و قصد داشتم حداقل استفاده را بکنم. یک بسیجی تا دوربین مرا دید گفت: یک عکس از من بگیر که یادگاری بمونه. گفتم نگاتیو ندارم برادر. بی خیال شو.سید مسعود شجاعی طباطبایی ، متولد 1342 است. درست همان سالی که حضرت روح الله درفش حیدری اش را بلند کرد و وقتی که آن درفش بر تارک جهان اسلام به اهتزاز درآمد ، فقط 15 سال داشت. سبیلکی که پشت لبش سبز شد ، کفش کتانی را با پوتین عوض کرد و زد به دشت های باروت زده ی خوزستان و شد بسیجی روح الله. این بسیجی علاوه بر پاره های فولاد ، چشمی شیشه ای هم بر دوش داشت و غنیمت های ماندگاری هم از جهاد اصغر با خود به پشت جبهه ها آورد. دو عکس زیر از اوراق ثبت شده به نام این بچه پیغمبرِ با صفا است. خودِ عزیزش درباره این دو عکس این گونه روایت کرده است : « تو اوج درگیری با دشمن در ارتفاعات قلاویزان ، جایی که تا سه مرحله عراقیها رو عقب زده بودیم ، در اوج گرما، با انفجار خمپاره ها و شلیک گلوله ها ، دوربین به دست  راه افتادم تا روحیه بخش  دل پاک بچه ها باشم. به سنگری رسیدم بدون سقف در حالیکه بچه ها به شدت مشغول نبرد بودند. در این میان یکی از این دسته های گل منو دید و گفت: - برادر! یک عکس از من می گیری؟ - عزیزم ، روراست زیاد فیلم برام باقی نمونده ، ناراحت نشیا ، عکس یادگاری نمی گیرم. - خوب اگر من بهت بگم تا چند لحظه دیگه تو این دنیا نیستم ، ازم عکس می گیری؟ - برادرم ، این حرفها چیه ، من مخلصتم . (نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم ، یه حس مبهم ولی زیبا تو چشماش  موج می زد.)، بشین فدات بشم تا یه عکس خوشگل ازت بگیرم. ولی یه شرط داره؟ - چه شرطی قربونت برم. - این که اسم منو حفظ کنی ! - تو از من عکس بگیر من هم اسم خودتو و هم اسامی فامیلاتو برات حفظ می کنم! - سید مسعود شجاعی طباطیایی! - بابا این که یه تریلی اسم شد ، می تونم همون آقا سیدشو حفظ کنم!(با خنده) - باشه  عزیزم، تا ما رو اینجا نکشی ول نمی کنی . بشین اونجا ... - حجله ای باشه ها آقا سید ، صبر کن این عطر تی رزم رو بزنم ، مدالمو (مدال غنیمتی از عراقی ها بود) به سینه بزنم ( حالا بچه هایی که پشت خاکریز مشغول تیر اندازی ونبرد بودند ، نگاهشون متوجه ما شده بود و از بستن چفیه او به سرش ، عطر زدن و مدال آویزون کردنش می خندیدند.) - کلیک... - دست گلت درد نکنه ، زیاد از اینجا دور نشی ها ، کارت دارم... ....هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای الله اکبر بچه ها بلند شد ، این به این معنا بود که اتفاقی افتاده...برگشتم دیدم خمپاره درست خورده بغل دستش ...دوربینمو بالا گرفتم ، در حالیکه چشممام از اشک پر شده بود ، عکسی از شهادتش گرفتم . راستی شما می دونید این خود آگاهی از لحظه شهادت از کجا سرچشمه گرفته بود؟»سید مسعود شجاعی طباطبایی ، متولد 1342 است. درست همان سالی که حضرت روح الله درفش حیدری اش را بلند کرد و وقتی که آن درفش بر تارک جهان اسلام به اهتزاز درآمد ، فقط 15 سال داشت. سبیلکی که پشت لبش سبز شد ، کفش کتانی را با پوتین عوض کرد و زد به دشت های باروت زده ی خوزستان و شد بسیجی روح الله. این بسیجی علاوه بر پاره های فولاد ، چشمی شیشه ای هم بر دوش داشت و غنیمت های ماندگاری هم از جهاد اصغر با خود به پشت جبهه ها آورد. دو عکس زیر از اوراق ثبت شده به نام این بچه پیغمبرِ با صفا است. خودِ عزیزش درباره این دو عکس این گونه روایت کرده است
عملیات کربلای 4
عملیات کربلای 4
واقعا لحظات عجیبی بود. اولین باری بود که در عملیاتی با این عظمت و از ابتدا شرکت می کردم. قایق ها با سرعت خیره کننده ای به سمت ساحل دشمن در حرکت بودند. و رگبار "آرپی جی" و "دوشکا" مثل باران بر سر ما در حال باریدن بود. سکانی ما بچه شجاعی بود و اصلا ازآن همه شلیک در اطراف خود باکی نداشت و با شجاعت به طرف ساحل دشمن می راند. در نزدیکی ساحل قایق به گل نشست و امکان ادامه مسیر با قایق وجود نداشت. *ساحل عشق یکی از بچه های قدیمی که با ما بود بلافاصله به درون آب پرید که البته تا شکم در باتلاق فرورفت. با این کار به ما فهماند که فرصت تفکرنیست و باید سریع مثل او به آب پرید. البته هوا بسیار سرد بود. ولی در آن لحظه اصلا به این فکر نبودیم. در آن سرمای شدید به درون آب پریدیم. حرکت در باتلاق لیز کنارساحل، زیر رگبار هم مشقی بود که آن شب تمرین کردیم. اندکی به همین منوال جلوتر رفتیم. بچه های غوّاص سر معبر ایستاده بودند و بچه ها را هدایت می کردند.از سیم خاردارها رد شدیم. دو طرف معبر میدان مین و سیم خاردار زیادی بود. سر راه معبر، پیکر پاک یکی از شهدای غواص به رو داخل آب افتاده بود. و بچه ها مجبور بودند برای عبور از معبر پا روی این شهید بزرگوار بگذارند. الان دقیقا به خاطر دارم که پیکر به نظرم خیلی شبیه پیکر شهید بزرگوار «اسماعیل فرجوانی» فرمانده شجاع گردان بود. دلم لرزید اصلا نمی خواستم به لحظه ای فکر کنم که «حاج اسماعیل» دیگر در میان ما نباشد. خواستم کنجکاوی کنم، جرأت نکردم. به خود گفتم: بابا داری اشتباه می کنی. به هرحال رسیدیم پای خاکریز اول. خاکریز مرتفع بود و لیز و تقریبا غیرممکن بود که از آن بالا بریم. یکی از بچه های قوی هیکل گردان، پای خاکریز ایستاده بود و دست تک تک بچه ها را می گرفت و بالا می برد. بعد از عبوراز خاکریز در آن طرف مسئولین گروهان ها و دسته ها، بچه ها را با صدازدن به خط می کردند. من در گروهان مکّه، دسته قاسم بودم. *حرکت در عمق  آن طرف خاکریز بیشتر از این که شبیه منطقه عملیاتی باشد، شبیه بازار بورس بود. رفت و آمدهای متوالی و سروصداهای مختلف به گوش می رسید. یکی می پرسید:برادر، لشکر33 المهدی(بچه های شیراز) کجاست؟ دیگری جواب می داد: برادر اشتباه آمدی. بروید دست راست. این لشکر از سمت راست ما عمل کرده بود و تعداد کمی از قایق هایشان توانسته بودند به ساحل برسند. یکی به فرمانده گروهان«ابوالقاسم اقبال منش» گفت: برادربچه ها رسیدند سر پیچ جاده، حالا چه کارکنیم؟ فرمانده جواب داد: نمی دانم. از «بلبلی»(معاون گروهان که ساعاتی بعد در همان عملیات شهید شد) بپرسید او جلوی نیروهاست. بالاخره بچه های دسته را پیدا کردم، که در حال حرکت بودند. سریعا به آن ها پیوستم.  در کنارجاده خاکی پشت خاکریز دوم به حرکت درآمدیم. قرار بودکه قرارگاه "ب" شکل بین خاکریز دوم و سوم دشمن را دور بزنیم. و به خط سوم رفته و از پشت سر "ب"شکل را تصرف کنیم. اندکی از حرکت ما نگذشته بود که صدای خودروئی به گوش رسید. بلافاصله به پائین جاده کنار خاکریز رفتیم و در آن جا خوابیدیم. یک اتومبیل جیپ فرماندهی دشمن به سرعت به طرف ما می آمد. بچه ها به طرفش "آرپی جی" شلیک کردند. و ماشین در چند متری ما به پائین جاده سقوط کردو متوقف شد. بچه ها رگبار را به طرفش گرفتند و همه جیپ سواران را سوراخ سوراخ کردند. همگی با صدای بلند فرمانده که می گفت" بابا بسه دیگر. چه خبرتون است" به خودمان آمدیم و انگشت ها را از روی ماشه ها برداشتیم. البته چون ماشین در فاصله کمی از ما به پایین جاده منحرف شد یکی از بچه های "آرپی جی" زن ما به نام «عباس حزبه» احتمالا توسط شلیک بچه های خودی زخمی شد. البته زخمش خیلی عمقی نبود. اما بعدا فهمیدم موفق به بازگشت نشد و احتمالا شهید و مفقودالاثر شد. بعدا فهمیدم یک فرمانده عالی رتبه دشمن با درجه سرهنگی و یک فرمانده جزء و یک راننده در آن جیپ بودند که همگی به درک واصل شدند. *زخمی شدن «شهید چفقانی» پس از آن خشاب ها را پر کردیم و دوباره به حرکت ادامه دادیم. پس از اندکی حرکت متوجه شدم یک زخمی از دسته ای که قبل از ما در حال حرکت بود، روی زمین افتاده است. بالای سرش که رفتم دیدم دوست عزیزم« ابراهیم چفقانی» فرمانده دسته دوم است که ناله می کرد.  ایشان متأسفانه در همان عملیات شهید و استخوان هایش بعد از سال ها بازگشت و در قبری که مجاور قبر من در بهشت شهداء بود، مدفون شد. متأسفانه بعدها قبر مرا به یکی از رزمندگان گردان کربلا اختصاص دادند. *محاصره "ب" شکل و اسارت دشمن در طول حرکت فقط چند مورد درگیری داشتیم. که تقریبا با تلفات ناچیزی خود را به مواضع از پیش تعیین شده رساندیم. به سلامت "ب" شکلی را دور زدیم. قرار بود در پشت "ب" شکلی با گروهان سوم دست دهیم، و بعد از آن یک دسته از گروهان سوم وارد "ب" شکلی شده و آن را پاکسازی کنند. ما به مواضع رسیدیم. کلمه رمز "7"بود. تعدادی را دیدیم که به طرف ما می آمدند. به آن ها گفتیم: "7" اما جوابی نشنیدیم. دوباره فریاد زدیم:" 7 "اما باز هم جوابی نشنیدیم. بالاخره" تیربار" را به طرف آن ها گشودیم. با شروع شلیک، فریاد آن ها به هوارفت، که بابا ما هستیم شلیک نکنید. به آ ن ها گفتم: بچه ها کسی طوریش نشد؟ دقیقا یادم نمی آید، چه جوابی دادند. ولی فکرکنم ظاهراً کسی طوریش نشد. در سنگر شهید بزرگ «سید محسن قریشی» که در همان عملیات شهید شد، با من بود. بعد از این که با بچه ها دست دادیم. دیدیم چند نفر از "ب" شکلی خارج شدند. معلوم نبود چرا از "ب" شکلی خارج شده اند ولی مشخص بود که خیلی بی خیال هستند و اصلا از وجود ما مطلع نبودند. گذاشتیم جلوتر آمدند مطمئن شدیم عراقی هستند. حتی صدایشان را می شنیدیم. به طرفشان شلیک کردیم. چند نفرشان به هلاکت رسیدند، و دوباره به طرف "ب"شکلی فرار کردند. پس از آن با بلندگو به آن ها امان دادیم و از آن ها خواستیم تسلیم شوند. یکی از مجروحان آن ها که در کنار "ب" شکلی افتاده بود و نتوانسته بود به داخل "ب" شکلی فرار کند، مرتب فریاد می زد و کمک می خواست.در این هنگام یکی از عراقیها که نمی دانم چگونه اسیر شده بود به معاون فرمانده شهید بزرگوار «صادق نوری زاده» که در همان عملیات شهید شد، گفت: اگر بگذارید داخل "ب" شکلی بروم چند نفر دیگر را می آورم. فرمانده علیرغم مخالفت سایر مسئولین گردان به او اجازه داد و او رفت و بعد از مدتی به همراه چند نفر دیگر برگشت که باعث روحیه گرفتن بچه ها شد. آن ها را بردند. و دیگر آن ها را ندیدیم. دسته پاکسازی وارد "ب" شکلی شد و ما از آن جا حرکت کردیم. *استقرار در کنار جاده بصره  اندکی جلوتر رفتیم و کنار جاده آسفالت کنار "ب" شکلی در یک موضع مستقر شدیم. از هر طرف تیر می آمد. می خواستیم موضعی بسازیم تا از آماج تیرها در امان باشیم ولی نمی دانستیم به کدام طرف باید موضع بگیریم. از جلو و عقب و چپ و راست به طرفمان تیر می آمد. مثل این که طرف چپ و راست عمل نکرده بودند. و بعدا فهمیدم همین طور هم بود. یک مقر که در سمت چپ ما بود به عهده "تیپ بوشهری ها" بود، که نتوانسته بود ماموریتش را انجام دهد. در سمت راست ما نیز لشکر 33 المهدی نتوانسته بود، خط اول را بشکند. خود "جزیره شاهینه(سهیل) "که به عهده گردان (بلال یا عمار) از لشکر مابود، نیز نتوانسته بود جزیره را پاکسازی کند. در نتیجه فقط معبر گردان ما باز شده بود و همه گردان ها از همان معبر آمده بودند. در این موقع یک "ایفای "دشمن از جاده به طرف محل استقرار بچه ها آمد. با شلیک بچه ها متوقف شد. البته متاسفأنه چون "ایفا" به میان بچه ها آمده بود، با شلیک بچه ها اشتباهاً یکی دیگر از بچه ها، احتمالا «شهید عبدالرئوف بلبلی» معاون گروهان مکه«معاون ابوالقاسم اقبال منش» در همان جا به شهادت رسید. که جنازه مطهرش را به عقب آوردند. در این موقع دو گروهان از بچه های جعفر طیّار آمدند، و از کنار ما عبور کردند. به طرف جاده فاو-بصره که جزء ماموریت شب بعد بود .شروع به پیشروی کردند. بعداً بچه های همان گردان به من گفتند: که در مسیر چندین تانک و نفربر دشمن را روی جاده زده بودند.  بروز نشانه های شکست عملیات تمام شب تصور می کردیم، همه چیز به خوبی پیش رفته است. و خیال می کردیم سمت چپ و راست به خوبی عمل کرده است. لذا به سمت چپ و راست شلیک نمی کردیم. ولی وقتی سپیده دمید احساس کردیم، از هر طرف محاصره شده ایم و لشکرهای اطراف هیچ کدام عمل نکرده اند وعقب کشیده بودند. واقعاً نمی شد از جایمان حرکت کنیم. از همه طرف تیر می آمد. یک تیربارچی از سمت چپ خیلی بچه ها را اذیت می کرد.یک تیم آرپی جی زن به طرف مقر سمت چپ حرکت کردند تا تیربارچی را خاموش کنند. که البته موفق نشدند و برگشتند. از مقر سمت چپ حتی به طرف ما خمپاره نیز شلیک می شد. ماندن تقریبا غیر ممکن بود. دستور عقب نشینی به سمت خاکریز دوم عراقی ها صادر شد. اندکی عقب آمدیم و به طرف خاکریز دوم حرکت کردیم. بچه ها موقتا در خاکریز دوم مستقر شدند. آن جا کمی وضع بهتر بود، چون سنگرهای رزم متعددی در آن جا بود که می شد در آن ها مستقر شد و اندکی جنگید. *سردر گمی لشکر و فرماندهان بی سیم ها از کار افتاده بود و لشکر هیچ دستور مشخصی نمی داد. بچه ها از لشکر می پرسیدند محاصره شدیم. چه کنیم؟ لشکر می گفت: نمی دانم. هرچه دلتان می خواهد بکنید. فرمانده مجرب ما هم که بعدها در اسارت فهمیدیم در همان لحظات اول شهید شده بود و گردان تقریبا یتیم شده بود. عدم فرماندهی صحیح باعث شد که بچه ها نتوانند به موقع عقب بکشند، و تلفات فراوانی دادیم. تعدادزیادی از بچه ها در آب هدف قرار گرفته و شهید شدند. یکی از فرماندهانی که با ما اسیر شده بود، بعدها در اسارت به من گفت: اگر من به موقع می فهمیدم چپ و راست عمل نکرده اند. بچه ها را وارد "جزیره شاهینه" می کردم. و پل را منفجر می کردم و تا شب صبر می کردم و سپس بچه ها را یکی یکی عقب می فرستادم. ولی متاسفأنه موقعی که فهمیدم عراقی ها مارا دور زده بودند، دیگر نمی توانستیم کاری کنیم. بعدها در بازدیدی که از منطقه عملیاتی کربلای چهار در اسفند سال 1389 به همراه اساتید دانشگاه و «سردار علائی »فرمانده قرارگاه نوح (در سال 1365 ) و «سردار سیاف »داشتم از ایشان پرسیدم: چرا دستور عقب نشینی را به موقع ندادید؟ ایشان گفتند: "از محورهای تحت فرماندهی قرارگاه نوح فقط معبر گردان شما (گردان کربلا) باز شد، و مابقی لشکرها حتی لشکرهای بسیار قدرتمند سپاه کاری از پیش نبردند". ایشان ادامه دادند: " هجوم جانانه شما آن قدر موفقیت آمیز و عالی بود که ما حیفمان می آمد عملیات را لغو کنیم .و سعی می کردیم به نوعی از همان معبر عملیات را در شب های بعدی ادامه دهیم" که البته کار به شب نکشید و تا بعداز ظهر همان روز تقریبا همه گردان متلاشی شد. *صبح عملیات (آغاز عقب نشینی) با این که ساعت حدود 9-10 صبح بود، اما هنوز حتی فرمانده دسته هم نمی دانست که عملیات شکست خورده است و باید عقب بکشیم. فرمانده دسته مارادر سنگرهای خاکریز دوم مستقر کرد. در همین موقع متوجه شدم که در فاصله یکی دو کیلومتری ما تا چشم کار می کرد، روی جاده تانک های دشمن به طرف ما در حال پیشروی بودند. خدا را شاهد می گیرم که حتی لحظه ای هم نترسیدیم و ابداً توجهی به این مسئله نداشتیم.  تا صبح به غیر از غوّاص ها و گردان جعفر طیّار تعداد کمی از بچه های پیاده گردان کربلا شهید شده بودند و اگر همان موقع متوجه شکست عملیات می شدیم، می شد با تلفات اندکی منطقه را ترک کنیم. ولی ما اصل را بر این گذاشته بودیم که باید مقاومت کنیم. و یک خط مربعی تشکیل دادیم که یک ضلعش که پشت به آب بود خالی بود. قرار بود تا شب مقاومت کنیم تا مثلا نیروهای کمکی برسند. در همین موقع متوجه شدیم که از محل ضلع خالی مربع که به طرف آب بود به طرف ما شلیک می شود. این به معنی محاصره کامل بود و دیگر هیچ کاری نمی شد، کرد.  *مقاومت تا آخرین نفس تنها کار ممکن این بود، که تعدادی فدائی کنار خاکریز دشمن را سرگرم کنند تا بقیه بتوانند از آب خروشان اروند بگذرند. حتی جلیقه نجات هم به اندازه بچه ها نداشتیم. به غیر از چند ده متری که دست ما بود بقیه ساحل در دست دشمن بود. بچه ها به آب می زدند اما اکثر آن ها پس از طی مسافت کوتاهی به شهادت می رسیدند. تک و توک قایق هم می آمد و بچه ها را به عقب می برد. من و سه نفر دیگر در یک سنگر روباز مستقر شده بودیم. تعدادی از بچه ها هر صدائی که از نی های ساحل به گوششان می رسید به طرفش شلیک می کردند، یا نارنجک پرتاب می کردند. چون قبلا از این گونه شلیک های بی دقت ضربه خورده بودیم. این مطلب باعث ناراحتی و عصبانیت من شد. در این لحظه یکی از فرماندهان رده بالای یکی دیگر از گردان های لشکر با بی سیم چی اش را دیدم، که در حال عقب نشینی بود. باقی مانده فرماندهان گردان کربلا هنوز سردرگم بودند و نمی توانستند یک اقدام منسجم انجام دهند. دشمن فرصت ابتکار عمل را نمی داد. در این لحظات هر کس سر خود ایده می داد. یکی گفت: بچه ها بکشید عقب. فریاد زدم " مقاومت می کنیم تا دستور جدیدی از فرمانده دریافت کنیم".  *ایفای مرگ پائین خاکریز کنار جاده، کمی جلوتر یک "ایفای دشمن" ایستاده بود و یک تیربارچی روی آن به طرف بچه ها بشدت آتش می کرد.بچه هائی که سعی می کردند از آن طرف خاکریز به این طرف بیایند را هدف قرار می داد. این "ایفا "به گونه ای ایستاده بود، که بچه هائی که می خواستند از جلو آن عبور کنند، مابین ما و ایفا قرار می گرفتند لذا نمی توانستیم به آن ها کمکی بکنیم. چون اگر به طرف" ایفا" شلیک می کردیم، به بچه ها اصابت می کرد. واقعا صحنه دلخراشی بود. با چشمان خود می دیدیم چگونه بچه ها را مثل برگ خزان بر زمین می ریزند، ولی نمی توانستیم به آن ها کمکی کنیم. ناگهان فکری به نظرم رسید. بهدنبال مهمات می گشتم تا با آرپی جی در فرصتی که بچه ها بین ما و ایفا حایل نیستند، ایفا را هدف بگیرم. متاسفأنه تمام مهمات خیس و قبضه گلی شده بود. و اصلا گلوله در لوله جا نمی گرفت. چند رگبار با تیربار به طرفشان شلیک کردیم. تعدادی از بچه ها توانستند خود را به خاکریز دوم برسانند. بسیاری از بچه ها آن جا در خاک و خون غلتیدند.  *لحظه زخمی شدن در این لحظه اندکی نیم خیز شدم، تا مانع شلیک بیهوده بچه های خودمان به طرف نیزار پشت سرمان شوم. با پرخاش به آن ها گفتم: "تا چیزی ندیدید شلیک نکنید" ، سپس رویم را باز گرداندم تا در سنگر بنشینم. در همین لحظه قبل از این که بنشینم، ناگهان احساس کردم توان از کف دادم. و پاهایم سست شد. درد زیادی احساس نمی کردم. اما می دانستم تیرخورده ام. چشمانم سیاهی می رفت. احتمالا روی دست راست کف سنگر افتادم. در حال بیهوشی بودم. در لحظات آخر قبل از بیهوشی کامل، چنین به نظرم رسید که مهمات کف سنگر را به طرفی کنار زدم تا اذیتم نکنند و با اختیار دراز کشیدم. بچه ها که متوجه من شده بودند بالای سرم آمدند. یکی از آن ها که خیلی با من صمیمی بود به نام «قاسم عچرش» گریه کرد. دیگری که روحانی بود سعی می کرد به من روحیه بدهد و گفت: اشکالی ندارد. تیر به سمت راستت خورده است. گفتم: حالم خوب است. یادم می آید صدای فرمانده« ابوالقاسم اقبال منش» را همان موقع شنیدم که گفت: بچه ها بکشید عقب. ولی دیگر چیزی نفهمیدم.«قاسم» بعدها به من گفت: وقتی تیرخوردی و به زمین افتادی. چند بار با پایت زمین را خراشیدی و بعد آرام گرفتی. قاسم گفت: من بعد از دستور عقب نشینی به فرمانده گفتم: چه کار کنیم؟ احمد دارد شهید می شود؟! و او گفته بود: نمی شود مجروحین را به عقب برد. خودتان عقب بکشید. او ادامه داد :من بعدها خودم خبر شهادتت را به تعاون گردان دادم. و بعضی مواقع بر قبری که برایت درست کرده بودند، می رفتم عکست را می گذاشتم و گریه می کردم، که باعث جلب توجه مردم می شد. و از من می پرسیدند تو با او چه نسبتی دارید؟ و من می گفتم: او همرزم من بود و در کنارم به شهادت رسید.
آغاز بزرگترین امتحان الهی (اسارت)
آغاز بزرگترین امتحان الهی (اسارت)
از خط مقدم تا بیمارستان:  وقتی به هوش آمدم نمی دانم چه ساعتی بود، اما کسی بالای سرم نبود؛ نه بچه های خودمان نه بعثی ها. فهمیدم بچه ها عقب کشیده اند، ولی هنوز مواضع ما دست بعثی ها نیافتاده است. می دانستم در گودالی افتاده ام که در سنگری در بالای خاکریز است و بنابراین امکان ندارد بچه ها متوجّه من شوند. لذا تصمیم گرفتم برخیزم و حداقل خود را نزدیک نیزارها سر راه بچه ها بیاندازم. اگر می توانستم فقط دو قدم بردارم، کار تمام بود. سعی کردم برخیزم دست به لبه سنگر گرفتم. خود را بالا کشیدم، ولی بلافاصله سرم گیج رفت. چشمانم سیاهی رفت و دوباره بیهوش شدم. بار دوم وقتی به هوش آمدم، صدای بعثی ها می آمد(ظاهراً برای نان دعوا می کردند). یکی از آن ها بالای سرم آمد. چشمانم را باز کردم. فریاد زد: «سیدی هذا حی.» «یعنی قربان این زنده است». فرمانده اش گفت:«دیر بالک من الرمانه.» «یعنی مواظب باش نارنجک نیاندازد». سرباز گفت: «سیدی هذا مجروح ما یگدر.»یعنی قربان این مجروحه نمی تونه. سپس او و یک نفر دیگر وارد سنگر شدند، دست و پاهایم را گرفتند و به داخل یک «ایفا» انداختند که ظاهراً برایشان نان آورده بود.  این در حالی بود که به بسیاری از بچه هایی که وضعشان از من بهتر بود و می توانستند روی پایشان راه بروند، تیر خلاص می زدند و برخی از بچه ها را بعد از به اسارت گرفتن به رگبار بستند (نمونه این مورد را مسعود سفیدگر برایم گفت : لحظۀ اسارت به همراه تنی چند از بچه های گردان که رحیم قمیشی نیز جزء آن ها بود، دشمن همه را به رگبار بست که البته خوشبختانه فقط چند نفر از جمله خود مسعود مختصر زخمی شدند).  تقریباً خط آرام شده بود و به جز صداهای منفصل سلاح سبک، صدایی به گوش نمی رسید. برای یک اسیر مجروح، یک نفر عقب و دو نفر جلو سوار شدند. کف «ایفا» ناصاف بود و اتومبیل با سرعت فراوان حرکت می کرد. بعد از هر دست اندازی محکم از جاکنده شده و به کف «ایفا» کوبیده می شدم و درد شدیدی احساس می کردم. رو به سرباز کردم و با اشاره دست به او فهماندم کمی آرام تر حرکت کنند.او نیز چنین کرد و راننده هم کمی از سرعتش کم کرد. در تمام طول مسیر حرکت، سرباز از من چشم برنمی داشت و به طرز عجیبی به من نگاه می کرد. به نظر می رسید آدم فضائی دیده است. در نگاهش خواندم که مرا تحسین می کرد و از اینکه در صف مقابل ما قرار دارد ناراحت است. واقعاً سربازان عراقی در خط مقدم تفاوت عمده ای با دیگر سربازان در پشت خط داشتند. مثل اینکه صدام به خاطر به کشتن دادن شیعیان، همۀ خطوط مقدم خود را با سربازان شیعه پرکرده بود. سربازان در خط عمدتاً با اسراء مهربان بودند، برعکس پشت جبهه که بسیار وحشی بودند.  *بیمارستان زبیر:  پس از چند دقیقه به قرارگاهی در پشت جبهه رسیدیم. مرا پایین آوردند و خودشان برگشتند. صدای انفجار چند گلولۀ توپ ایرانی به گوش رسید. همۀ آن ها زمین گیر شدند. در اطراف من تعداد زیادی مجروح عراقی بود که برای انتقال به اورژانس آماده می شدند. در آن جا پانسمان مجروحین را باز می کردند و پس از این که مطمئن می شدند واقعا مجروح هستند آن ها را به عقب منتقل می کردند. سپس مرا به اورژانس و از آن جا به اتاق عمل بردند. در آن جا یک شیلنگ در سینه ام جا زدند. البته درد چندانی احساس نمی کردم؛ چون تقریباً بین حالت بیداری و بیهوشی بودم.  پس از آن مرا وارد آمبولانس دیگری کردند و به بیمارستان زبیر در نزدیکی بصره آوردند. هوای داخل آمبولانس گرم بود و جان تازه ای در من دمید. دوست نداشتم از آمبولانس پایین بیایم. چون هر بار که مرا منتقل می کردند، مّدتی در فضای آزاد و در سرما منتظر می ماندم. سوز سرما اندک توان باقی مانده ام را برده بود. بالاخره به محلی رسیدیم که برای آن ها انتهای مأموریتشان بود، اما برای من آغاز یک مأموریت بسیار بزرگ. مرا پایین آوردند و در قسمت پذیرش، روی یک تخت چرخدار خواباندند.  *اولین فحش و سیلی:  مدّتی منتظر ماندم. در این هنگام یک غیرنظامی که متوجه اسیر بودنم شد جلو آمد و اولین فحش را در عراق در غروب روز 4/10/65 نثارم کرد. پس از آن مرا وارد یک سالن که دارای حدود 30 الی 40 تُشک روی زمین بود، کردند. در آن جا تعداد دیگری از اسرای زخمی نیز بودند که یکی از آن ها «محمد فریسات» از بچه های گردان جعفر طیّار بود. محمد پایش به شدّت زخمی شده بود، که البته بعدها پایش را قطع کردند. مرا روی یک تُشک خواباندند. در این هنگام یکی از نیروهای کلاه قرمز یا انضباط عسگری عراق که من بعدها فهمیدم از وحشی ترین نیروهای عراقی هستند، پیش آمد و پرسید:«چرا با ما می جنگید؟» به عربی جواب دادم: «چون ما مسلمان و شما کافرید.» او که اولاً جاخورده بود که یک ایرانی این قدر سلیس بتواند عربی حرف بزند و ثانیاً انتظار چنین جوابی را نداشت، با وجود حال بدم، یک سیلی جانانه نثارم کرد. این شد اولین سیلی که در عراق در شب 4/10/65 خوردم. انصافاً آن سیلی چنان محکم بود و البته آن قدر حالم بد بود که نزدیک بود بر اثر این سیلی تبدیل به میت شوم.  پس از آن ساکت شدم و حساب کار دستم آمد. تازه فهمیدم این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. به خودم نهیب زدم: «این جا عراق است و تو اسیری، که هیچ کس از اسارت تو اطلاع ندارد و دشمن بی دین نیز اِبایی از کشتن تو ندارد، پس اعتقاداتت را برای خودت نگه دار و از ابراز آن ها برای عراقی ها خودداری کن.» آن عراقی نیز مثل اینکه یک زخمیِ در حال مرگ را کتک زده، کمی ناراحت شد و خودش را جمع و جور کرد. * اولین شهید در اسارت:  روی تشک خوابیده بودم که شنیدم یکی از بعثی ها به دیگری گفت :یکی از مجروح ها مرده است. من که هنوز نمی دانستم همۀ زخمی های آن جا اسیر هستند، رو به آن ا کرده و پرسیدم: «آیا این که می گویید مرده ایرانی است؟» او گفت:«پس چی خیال کردی؟» از جوابی که داد چنین بر می آمد که گویا منظورش این است که اگر عراقی بود که نمی گذاشتیم به این راحتی بمیرد، و یا او را که در این اتاق غیر بهداشتی روی زمین نمی خواباندیم. با شنیدن این جواب فهمیدم همۀ این مجروحین اسیر هستند. رفتار برخی پرستارهای درون بیمارستان خوب بود و به کسی پرخاش نمی کردند. احتیاج به دستشویی داشتم ولی نمی توانستم حرکت کنم. از طرفی یک شیلنگ در سینه داشتم که یک بطری شیشه ای به آن وصل بود که قرار بود خون را از ریه به بطری منتقل کند. (اگرچه در آن لحظه برعکس عمل می کرد و خون را از بطری به ریه ام منتقل می کرد). و از طرفی به سختی تحت فشار بودم و توان  حرکت نداشتم.  سرما و ضعف، توان کنترل اعضای بدنم را سلب کرده بود. یکی از آن ها بالای سرم آمد و خواست لباسم را که سرتا پا خونی بود از تنم خارج کند. لباس هایم را پاره کرد و تکّه تکّه از بدنم خارج نمود. یک دشداشۀ بیمارستان به من پوشاند. در آن لحظه موی سر و صورتم کوتاه بود چون احتمال استفاده دشمن از سلاح شیمیائی وجود داشت، قبل از عملیات آن ها را کوتاه کرده بودیم.  *اولین نماز (در حالت نیمه بیهوش): در اسارت  خواستم نماز بخوانم. از شدّت ضعف هر بار که نیّت نماز می کردم، خوابم می برد. امکان هیچ گونه وضو یا تیمم نداشتم. اصلاً توان نداشتم که حرکتی بکنم. خون زیادی از بدنم رفته بود و خونریزی داخلی همچنان ادامه داشت. وقتی از خواب بیدار می شدم، تازه می فهمیدم که در حین نماز خوابم برده است. برایم بسیار مهم بود که حتماً نمازم قضا نشود. می دانستم که شب است، اما نمی دانستم ساعت چند است. مجدداً نیّت کردم ولی باز هم خوابم برد. این فرآیند چند بار تکرار شد. بالاخره هر طوری بود نمازم را با اشارۀ پلک هایم خواندم.  *انتقال به بخش:  در تمام این مدّت یک شیلنگ منتهی به یک بطری به سینه ام متصل بود. قرار بود به اصطلاح چرک و خون را از سینه ام بیرون بکشد، ولی مثل اینکه بر عکس شده بود. به هرحال ما را از آن سالن کثیف به یک سالن دیگر در همان بیمارستان که دارای چندین اتاق بود منتقل کردند. در هر اتاق 5 الی 7 مجروح را خوابانده بودند. تا آن جا که به خاطرم هست، ابتدا در اتاق چند نفر بودند که بعداً به جای دیگر منتقل شدند.یکی از آن ها چشمانش عمل شده بود، ولی بی نتیجه بود. از من خواستند از او بخواهم رضایت دهد یکی از چشمانش را از کاسه در آورند. او رضایت داد و یک چشمش را در آوردند. یکی دیگر موجی شده بود و ظاهراً ترکش به سرش نیز اصابت کرده بود و اصلاً اختیارش را از دست داده بود و مرتّباً فریاد می زد یا نشخوار می کرد. بعضی مواقع که سردش می شد، فریاد می زد «پتوپتوپتو!» یک دستش نیز از مچ شکسته بود و به شدّت ورم کرده بود، ولی او اصلاً متوجه نبود.  اظهار محبّت زنندۀ اولیّن سیلی  در این مدّت آن عراقی که به صورتم اولیّن سیلی را زده بود، به من اظهار محبّت می کرد و می خواست به نوعی عذرخواهی کرده باشد. با من زیاد بحث می کرد اما من دیگر در صحبت هایم خیلی محتاط بودم. روزی او یکی دیگر از دوستانش را نیز به همراه آورده بود که وی را «ملّا » معرفی می کرد. آنه ا خیلی اصرار داشتند که با من هم صحبت شوند و اصرار می کردند غذا بخورم، ولی من اصلاً اشتهایی به غذا خوردن نداشتم، و عجیب این که ابداً احساس گرسنگی نیز نداشتم؛ با این که مدت زیادی بود غذا و حتی آب هم نخورده بودم، اما احساس گرسنگی و تشنگی نداشتم. کم کم بچه هایی را که حالشان اندکی بهتر می شد، به زندان الرشید در بغداد منتقل می کردند. روزها به کندی می گذشت و من بعد از هر چند روز می بایستی به خاطر دوری از دوستانی که پیدا می کردم، غمگین می شدم. واقعاً دردآور است فراق دوستان اندک در دل کثرت دشمنان غدّار و مکّار. اولین مشکل (لو رفتن بسیجی بودنم)  بعد از آن ،کارت هایم را که نمی دانم کِی به دستشان افتاده بود، بیرون آوردند. یکی کارت دانشجویی و دیگری کارت بسیج را نشانم می دادند و می گفتند: تو پاسدار هستی چون در کارت بسیج به صورت زیر معرفی شده بود:( بسیج þپاسدار) آن ها ضربدر قبل از پاسدار را می دیدند و می گفتند: تو پاسداری؟! من اصرار می کردم که من بسیجی هستم. از همان موقع فهمیدم که پاسدار بودن در عراق به معنی شکنجه و یا حتی شهادت است. این بود که انکار می کردم ( از ترس اینکه به شهادت برسم).  *اولین بازجویی: در عراق  یک روز از من اسم فرماندۀ گردان را پرسیدند. من می دانستم که گفتنِ"نمی دانم" مساوی است با تکذیب بعثی ها، و خدا می داند بعد از آن چه بر سرم می آورند. از طرفی خود حاج اسماعیل از ما خواسته بود که اگر اسیر شدیم اسمش را نگوییم. از طرفی من در آن موقع نمی دانستم که حاج اسماعیل شهید شده است و فکر می کردم زنده است، لذا نمی خواستم اسمش را لو بدهم. در پاسخ به سؤال آن هابلافاصله گفتم: اسم فرماندۀ ما" اسماعیلی" است. اسم اسماعیلی را بدین خاطر استفاده کردم که اگر بعدها هم از من اسم فرمانده ی گردان را پرسیدند، سریع اسم کوچکش را به جای اسم فامیلی تحویلشان بدهم و سریعاً به جای فرجوانی بگویم اسماعیلی.  یکی از اسرایی که بریده بود و متأسفانه از ترس،خیلی با عراقی ها همکاری می کرد، نامش «ن.ن» بود. این «ن.ن »حتی موقع تبادل به ایران بازنگشت و به منافقین پیوست. یکی از روزها این« ن.ن» را در حالی که دستش به گردنش آویخته بود، به اتاقی که من در آن بستری بودم آوردند و در حضور عراقی ها نام تک تک فرماندهان یگانش را آورد. البته این اطلاعات خیلی به درد عراقی ها نمی خورد، چون اکثر این فرماندهان شهید شده بودند. اسرای مجروح قهرمان  پس از چند روز بستری بودن در آن اتاق، مرا به اتاقی دیگر در همان بخش بردند. در آن اتاق تعداد دیگری از بچه ها بستری بودند که اصغر پروازیانم بچۀ اصفهان و علی رضا عبادی همشهریمان جزءشان بودند. علی رضا با یکی از بعثی ها به نام" حامد" بسیار رفیق شده بود و با هم از مسائل سیاسی روز صحبت می کردند. وقتی هم که می خواستند از هم جدا شوند، علی رضا ساعتش را به او هدیه داد که به نظر در هدایتش مؤثر بود. یکی دیگر از بعثی ها که قصد ساعت علی رضا را کرده بود، وقتی یک روز آمد و ساعت را ندید، خیلی ناراحت شد و هرچه کرد علی رضا به او بگوید ساعت را چه کرده است؟، به او نگفت. حامد نیز چند بار اصرار کرد که ساعت را برگرداند، اما علی رضا قبول نکرد. بعد از آن آدرس رد و بدل کردند تا بعد از جنگ هم دیگر را ببینند. یکی از بچه های همدان هم در آن اتاق بود. بعد از مدّتی «محسن مصلحی» را نیز آوردند، در حالی که به ظاهر خیلی هوایش را داشتند. یکی از بعثی ها که در اصل ایرانی اهل آبادان بود و مادرش هنوز در ایران بود و خیلی خوب فارسی صحبت می کرد، به من گفت: «حواست را به او جمع کن. پسر خوبی است.» وقتی بعثی ها رفتند، به محسن گفتم: «چه کار براشون کردی که این قدر هواتو دارند؟» محسن گفت:«دارم سرشان کلاه می گذارم و خود را عضو مجاهدین خلق معرفی کرده ام و اطلاعات غلط فراوانی به آن ها داده ام.» به هرحال او با این ترفند، خیلی کلاه سرشان گذاشته بود. و حتبی در چند مورد که بعثی ها اطلاعات صحیح داشتند، او تکذیب کرده بود. *نبرد روزانه با مگس ها و بی خوابی شب ها: اتاقی که ما اسرای مجروح در آن بستری بودیم، پر از مگس بود. خصوصاً روزها از دست مگس ها در امان نبودیم و علاوه بر مشکلات بهداشتی، نمی توانستیم استراحت کنیم. اکثر شب ها هم به شدّت تب می کردم و اصلاً خواب نداشتم. بارها حامد، همان پرستار خوش رفتار که اهل بصره و احتمالاً شیعه بود، نوعی آمپول تب بُر برایم تزریق می کرد که به گفتۀ خودش حتی به سربازان خودشان هم کمتر تزریق می کرد. با تزریق آمپول اندکی می توانستم بخوابم. شب های اسارت در بیمارستان بسیار سخت بود. از طرفی تب امانم را بریده بود و نمی توانستم بخوابم ،و از طرفی نالۀ بچه ها و پرخاش دشمن و از همه بدتر احساس غریب از شب های اسارت، کابوسی می ساخت که شب ها را برایم بسیار طولانی تر و دردناک تر از روزها می ساخت. با آمدن شب، عزای من شروع می شد. تمام ساعاتی که در طول روز اندکی حالم بهتر می شد، تلافی اش شب سرم درمی آمد. آن قدر درد می کشیدم و تب داشتم که لحظه شماری می کردم برای طلوع سپیدۀ صبح. آن وقت اندکی چشمانم گرم می شد و می توانستم کمی بخوابم.عمل جراحی بدون بیهوشی در غرفۀ عملیات کبری یک روز که دکتر برای ویزیت بالای سرم آمد و آن وضع فجیع بطری و شیلنگ را دید، سری تکان داد و دستور داد مرا آماده کنند تا دوباره تحت عمل جراحی قرار دهد؛ زیرا شیلنگ ابداً خون ریه را بیرون نمی آورد و اندکی هم بر عکس شده بود و خون از بطری گاهی وارد ریه ام می شد. آن روز مرا روی صندلی چرخدار قرار دادند، و به غرفۀ عملیات کبری بردند. در آن جا روی تخت مخصوص عمل جراحی خواباندند و دکتر بدون بیهوشی یا بی حسی، با یک تیغ شروع به بریدن قفسۀ سینه ام کرد. خیلی تعجب کردم. مثل این بود که دارد زنده زنده پوستم را می کند. آن روز با اینکه از بی حالی به مرده ای شبیه بودم، از شدت درد فریاد کشیدم و با دست دکتر را از خودم دور کردم. پرستارها هر چه کردند مرا مهار کنند نگذاشتم. دکتر نیز نتوانست کاری کند و مجدداً شیلنگ را با وضعی بدتر از حالت اول نصب کرد. این در حالی بود که می توانستند مرا بیهوش کنند و عمل را ادامه دهند، اما نمی دانم چرا این کار را نکردند و مرا به اتاقم برگرداندند. پس از چند روز، با اینکه خونریزی داخلی به شدت ادامه داشت و شیلنگ نمی توانست خون را از ریه به طور کامل خارج کند، توانستم سوار بر صندلی چرخدار به دستشویی بروم. کم کم احساس گرسنگی نیز به من دست می داد و تازه فهمیدم این احساس گرسنگی چه نعمت بزرگی است که اگر نباشد انسان سه روزه می میرد. معمولاً از غذای آن ها فقط می توانستم چند لقمه صبحانه بخورم. ظهرها نوعی خورشت شلغم می آوردند که از بویش حالم به هم می خورد. شب ها هم بعضی مواقع شوربا (نوعی آش) می آوردند که اصلاً نمی توانستم بخورم. تا آن موقع با چند نگهبان رفیق شده بودیم و بعضی مواقع شیر یا بیسکویت برای صبحانه برایم می آوردند که کمی جان می گرفتم.  یکی از نگهبانان آن بیمارستان اندکی کم عقل به نظر می رسید که گاهی برای بچه ها غذا می آورد و توزیع می کرد. من در تعجب بودم که چگونه دشمن حت،ی از این آدم هم برای نبرد با ما استفاده می کند. این نگهبان عراقی مایۀ خنده و شوخی ما شده بود و من نیز چند بار او را مسخره کردم و به اتفاق اسرا خندیدیم. اگر چه خندیدن در آن لحظات برای روحیه ما بسیار خوب بود، اما بعدها خودم از اینکه یک بندۀ خدا را مورد تمسخر قرار دادیم، بسیار پشیمان شدم....
جنگ در خرمشهر
جنگ در خرمشهر
بعد از مدت 20 روز که جنگ تحمیلی علیه ایران آغازشده بود. و نیروهای عراقی از منطقه شلمچه شروع به پیشروی نمودند، بنده رفتم خرّمشهر.خرّمشهر هنوز دست نیروهای ما بود و نیروهای ما با رشادت و از خودگذشتگی از خرّمشهر دفاع می کردند.یکی از برادرانم در سپاه، آموزش نظامی می داد و من هم کنار برادرم آموزش هایی را دیدم. بعد از پایان دوره آموزشی یک کارت برای من هم صادر کرد. من توسط این کارت راحت رفتم خرّمشهر جذب گروهی شدیم که این گروه نیروهایی بودند که زیر نظر سپاه خرّمشهر بودند. حدود 15 روزی در خرّمشهر بودیم که به ما گفتند: عقب نشینی کنید سمت "کوت شیخ خرّمشهر". بعد از ابلاغ این دستور رفتیم سمت پل و از آن طرف هم رفتیم "سمت کوت شیخ". بعد از مدّتی به ما گفتند: که این جا را سریع تخلیه کنید. هوانیروز ایران می خواهد بمباران کند. بعد ها متوجه شدیم، خیانت بوده است و اصلاً بمبارانی در کار نبود. بعد از چند ساعتی که آن طرف پل رفتیم، عراقی ها آمدند کنار رودخانه. لب اسکله و از آن جا شروع به تیراندازی به سمت ما کردند. در همان "کوت شیخ" بود که شهید بزرگوار« جهان آرا» را دیدم. ایشان زیر کارت ما را که بعه نوان نیروی مقاومت بسیج بودیم امضاء کرد. مبارزه ما در خرّمشهر به گونه ای بود که دیوار خانه ها را سوراخ کرده بودیم و از داخل آن ها عبور می کردیم.  اغلب درگیرها هم به صورت خانه به خانه و تن به تن صورت می گرفت.  نکته جالبی که در خرّمشهر وجود داشت، حضور خواهران خرّمشهری بود که پا به پای مردان ایستادگی و کمک می کردند. غذا می پختند، لباسهای رزمندگان را تمیز می کردند و این خواهران تقریباً تمام کارهای پشت جبهه را نیز انجام می دادند. بعد از مدت 20 روز که جنگ تحمیلی علیه ایران آغاز شده بود. نیروهای عراقی از منطقه شلمچه شروع به پیشروی نمودند، بنده رفتم خرّمشهر، خرّمشهر هنوز دست نیروهای ما بود و نیروهای ما با رشادت و از خود گذشتگی از خرّمشهر دفاع می کردند.  
معجزه ذکر امام زمان
معجزه ذکر امام زمان
  روزی که «امیر کریمی» شهید شد (یا روز بعدش بود)، که در سنگرِ انتهای کانال در منطقه شرهانی، به همراه یکی از بچه ها نشسته بودم. تازه تیربارم را تمیز کرده بودم. می خواستم تیربار را امتحان کنم. گفتم: حالا که می خواهم امتحان کنم حیف است گلوله هایش را هوایی بزنم و بهتر است به طرف دشمن شلیک کنم. به طرف سنگر انتهای کانال رفتم. یکی از بچه ها مشغول نگهبانی بود. مقداری به طرف دشمن شلیک کردم. دشمن که به نظر می رسید دقیقاً گرای کانال را داشت، شروع به کوبیدن کانال با انواع خمپاره ها نمود. همان لحظه خمپاره ای دقیقاً پشت سرما در داخل کانال اصابت کرد و به همراه مهمات موجود در پشت سرمان منفجر شد. شدّت انفجار به حدی بود که باعث شد تمام خرج های آر پی جی و حتی گلوله های آن شعله ور شوند. دوست همراهم که حالا اسمش یادم نیست، دست روی چشمانش گذاشت و با صدای بلند فریاد زد: «کور شدم!» و با سرعت از روی آتش خودش را به طرف دیگر رساند. خیلی دلم برایش سوخت. اولش فکر کردم واقعاً کور شده است، بعد فهمیدم حالش خوب است. اما من به دلیل اصابت دو ترکش به پاهایم نتوانستم حرکت کنم. آن روز من صحنه ی قیامت را به چشم دیدم. من در انتهای کانال افتاده بودم و بچه ها در چند متری ام به من روحیه می دادند. بین من و بچه ها آتش بزرگی ناشی از انفجار مهمات آر پی جی شعله ور بود، که هر لحظه با انفجار تعدادی خرج و گلوله بر شدت آن افزوده می شد. بچه ها نمی توانستند به کمکم بیایند. از طرفی کانال پر از آتش بود و از طرفی بیرون از کانال در دید مستقیم دشمن قرار داشت. آن لحظه شهادتین را خواندم و منتظر شهادت ماندم. با هر انفجار ترکش ها به اطراف پراکنده می شدند، و پس از مدتی هر دو دست و ابرویم هم مورد اصابت ترکش قرار گرفت. فقط خودم را به گونی های انتهای کانال فشرده بودم. از شدت دود و آتش نمی توانستم بچه هایی که آن طرف بودند را ببینم. فقط صدای یکی از آن ها، که به نظرم «خوانساری» بود، را می شنیدم که از حالم می پرسید و سعی می کرد جملاتی برای تقویت روحیه ام بگوید. من توان پاسخ نداشتم .و از هر چهار دست و پا و صورتم خون جاری بود. یک لحظه فکری به سرم زد. با خودم گفتم :این جا نشستن که خودکشی است، ولی اگر از روی آتش بدوم شاید زنده بمانم. اگر هم شهید شدم که تمام تلاشم را برای نجات کرده ام و حَرَجی بر من نیست. از کمک بچه ها ناامید بودم. اما نمی توانستم از جا برخیزم. با تمام توان فریاد زدم:«یا امام زمان!» ناگهان توانی به دست آوردم که نه تنها توانستم بایستم، بلکه حتی توانستم با سرعت از روی آتش بدوم و در طرف دیگر کانال، ناتوان بر زمین افتادم. تازه فهمیدم یاد امام زمان چگونه معجزه می کند.  
ترکش گلی
ترکش گلی
یک روزی یادم هست، هنگامی که پشت سنگر بودم. یک گلوله خمپاره ای آمد و اصابت کرد حدود چند متری پشت سر من. الحمدا... آن جا یک مقداری آب جمع شده بود و این گلوله اصابت کرد داخل این آب. هنگامی که صدای گلوله را شنیدم شیرجه پریدم روی زمین و زمانی هم که گلوله اصابت کرد به درون آب یک مقداری گل به هوا پخش شد و مقداری از این گل اصابت کرد به پشت پای چپم. داخل آن لحظه من فکر کردم که ترکش به پایم اصابت کرده است. به دلیل این که پایم بر اثر اصابت این گِل سِر شده بود. خلاصه من هم شروع کردم به تکبیر گفتن تعدادی از بچه ها که آن جا بودند، به حالت بُهت به من نگاه می کردند که چه اتفاقی برای من افتاده است؟! آمدند جلو و به من گفتند: چه اتفاقی افتاده است؟  گفتم: که پایم ِسر است و فکر می کنم که قطع شده باشد نمی توانم از جایم بلند شوم. خلاصه بچه ها گفتند: نه. پایت قطع نیست. من هم دستم را آرام آرام کشیدم روی پایم. و بعد نگاه به دستم می کردم نه خونی بود و نه این که پایم قطع شده بود.    
هسته اولیه تشکیل گردان کربلا
هسته اولیه تشکیل گردان کربلا
   و در بحبوحه روزهای آتش و خون، و در روزهایی که احساس و درک و فهم آن هرگز به قلم نتوان گفت، «حاج اسماعیل فرجوانی» سردار بزرگ و به یادماندنی مقاومت و عشق، که فعالیت خود را پس از آموزش در دوره های نخست سپاه در جبهه های مختلف نبرد آغاز نموده بود. به خوبی توانسته بود اعتماد مسئولین بسیج اهواز و سپاه را نسبت به خود جلب نماید. مامور گردآوری اولین گردان رزمی بسیجی در اهواز شد. و با یاری جستن از خداوند منان و دعوت از هم مسجدی های خود و با استفاده از دعوت بسیج سپاه از دیگر مساجد نیروی قابل توجّهی در حد یک گردان در محل "مهد کودک چهارصد دستگاه" جایی که جهت اعزام و گردآوری نیرو و آموزش در سال های جنگ تعیین شده بود گرد آمدند و وی مسئولیت آن ها را بر عهده گرفت. تا به عنوان فرمانده گردان آن ها را برای عملیات فتح المبین سازماندهی نماید و راهنمای آنان تا مقصد تقدیر باشد. نورایت و صفای نیروهای بسیجی و نمازهای شب و توسل های خالصانه آنان در اوّلین اعزام چنان جلب توجّه نمود، که" سردار شهید موسی اسکندری "مسئول وقت آموزش بسیج اهواز، به اقرار این مهم پرداخت و نام گردان را «نور» انتخاب کرد. و برای انجام اولیّن ماموریت آن ها را به تیپ 17 دی قم ( لشکر علی بن ابیطالب فعلی) معرّفی کرد تا گردان نور راهی شوش شود تا برای شرکت در عملیات بزرگ فتح المبین آماده گردند. زیرکی و فراست و همچنین درایت فرجوانی در جبهه های مختلف، فرماندهان "تیپ 17 قم" را بر آن داشت تا به این نوجوان نورانی اطمینان کنند و فرماندهی این گردان را به او ابقاء نمایند انتخاب فرماندهان گروهان ها و تعیین کادر گردان بر اساس شناخت او از افراد به این شکل قرار داده شد. جانشین گردان: «شهید صادق مروج» فرماندهی گروهان قدس: «علی رضا معینیان» فرمانده گروهان کربلا: «کربلایی» فرمانده گروهان مکّه: «عزیز تقوی»بعدها از این گردان، فرماندهان و گردان های و نیروهای زبده ای استخراج شد. هر کدام نقش به سزا و قابل توجّهی از خود به جای گذاشت.  
اهمیت نماز
اهمیت نماز
در گروهان نجف نکات جالبی بود. حداقل برای من و یکی از این نکات که مرا جذب خودش کرد مسئله اهمیت دادن به نماز بود. من خودم به نماز اوّل وقت اهمیّت زیادی می دادم. ولی چون در جو جدیدی قرار گرفته بودم، یک مقداری برایم سخت بود که نماز اوّل وقت بخوانم. یک روزی نمازظهر بود، تقریباً این جریان همان روزهای اوّل بود که می خواستیم چادر بزنیم. ظهرشده بود، و اذان در حال پخش بود. و از آنجائی که همه مشغول کار بودند، من هم به کلنگ زدن ادامه دادم. در همین کلنگ زدن بود که دیدم «شهید بهزادی» و «حاج احمد قادری» آمدند، آستین ها را بالا زدند و گفتند:سید وقت نماز است. خلاصه ما هم دست کشیدیم و فهمیدیم که این جا هم همان جو همیشگی، نماز اوّل وقت حاکم است.  به دلیل همین نکات ریز و جالبی بود که ما ماندگار شدیم در گروهان نجف. با وجود این که مناطق مختلفی بودم و با قومیت های مختلفی سروکار داشتم، ولی گروهان نجف ما را گرفت. همین طوری که خیلی از بچه های دیگر را گرفت. معنویت «شهید علی بهزادی» که دیگر زبانزد همه بود. در گروهان نجف و همچنین« داود علی پناه» که نکتة خیلی جالبی که از «داود علی پناه »یادم هست، این است که مضافاً آدم با معنویتی بود. یعنی هر چقدر که بگویم اصلاً نمی توانم حق مطلب را اداأ کنم. مثلاً یکی از بچه ها می آمد و از شب مهرها را طوری می چید، مثلاً هنگام اذان صبح که می شود. ببیند مهرها جابجا شده است یا نه؟ وقتی برای نماز می آمدیم، می دیدیم مهرها جابه جا شده است، می فهمیدیم «شهید علی پناه» رفته و نماز شب خوانده است. و خیلی کارهای دیگری که انجام دادیم. برای ما مسلم شده بود که داود نماز شبش به هیچ وجه ترک نمی شود. پیک داود هم «حسین» بود. او هم خیلی آدم شوخ و با حالی بود. «علی بهزادی» هم که دیگر همه او را می شناختند از لحاظ معنویت. صدای خوبی نداشت برای نوحه خوانی، اما هنگامی که شروع می کرد به خواندن دعا، تمام بچه ها را تکان می داد و به قول معروف همه بچه ها می زدند زیر گریه. این روحیّة فرمانده گروهان ها بود. و به طبع نیروهایی مثل «کعبه زاده»، «امرالله بمانی». نمازشب «امرالله بمانی» در دسته حمزه زبان زد همه بود. از ساعت 3 شب بلند می شد و وضو می گرفت، یک کمی نرمش می کرد. نماز شبش را می خواند. برای ما که در چادر بودیم، "سوره یا ایهاالمزمل" را بلند بلند می خواند، و ما را تحریک می کرد نماز شب بخوانیم. شهید «کعبه زاده» هم همین گونه عمل می کرد. و همچنین بچه های دیگری بودند. خلاصه معنویت خیلی جالبی بود. این معنویت طوری درون بچه های دیگر نفوذ کرده بود، هنگامی که برای آموزش شنا رفتیم تهران، برای حضور در عملیات بدر، ما را در سالن بزرگ ورزشی قرار دادند. در آن جا چند تا گروهان بودیم. گروهان نجف یک طرف بود، و گروهان مکّه طرف دیگری قرار داشت. این را که می گویم اغراق نیست. حداقل نیم ساعت قبل از اذان می دیدیم عمده بچه های گروهان نجف سرپا ایستاده اند و دارند نماز شب می خوانند.