loader-img-2
loader-img-2
( نامه های بدون سانسور)
( نامه های بدون سانسور)
در اردوگاه رمادیه بودم نزدیک به یکسال بود که نامه ای از خانواده برایم نمی آمد ونامه های مرا هم عراقی ها به ایران ارسال نمی کردند .خانواده ام خیلی نگران شده بودند با مراجعه به حلال احمر ایران و دریافت نامه آبی رنگ  مخصوص  بدون متن وارسال آن از طریق صلیب سرخ مراتب نگرانی وناراحتی خودشان را اعلام می کردند.متاسفانه گاهی صلیب در انجام وظیفه کوتاهی می کرد .این نامه آبی بعد از ارسال چند نامه بدستم رسید .صلیب در باره عدم ارسال نامه ها گفت شما  نامه های سیاسی می نویسید نوشتن ایه قرآن و یاحدیثی را سیاسی تلقی می کردند واز ارسال به خانواده ممانعت می کردند این مشکل برای خیلی از اسراء پیش می آمد چون عراقیها از روحییه بالای اسراءناراحت بودند وبا این کار می خواستند روحییه خانواده ها را تضعیف کنند. خدا را شکر که توکل  به خداوند  آرامش دل بود و هیچگاه دشمن دون نتوانست در اراده اسراء وخانوده هایشان خللی ایجاد کند الحمدالله رب العالمین.آزاده غلام رضا ترابی 17/10/1390
چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟
چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟
چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟ سه شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۲۳ | | | در اردوگاه تکریت ۵، در خاطرم هست حاج آقا ابوترابی را داخل گونی انداختند و با کابل ایشان را زدند. ایشان فقط فریاد می زد و یا زهرا (س) می گفت؛ طوری شد که ما شرع کردیم نرده های آسایشگاه را تکان دادن و داد می زدیم: یا حسین یاحسین… بعثی ها که دیدند اوضاع خطرناک است در گونی را باز کردند و حاج آقا از شد ت ضعف چهار دست و پا به طرف آسایشگاه آمدند که نامردها در آن مسیر ۶۰متری هم با کابل به پشت ایشان می زدند. بچه ها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما. هیچ کس هیچی نگوید. بچه ها گریه می کردند. وقتی لباسشان را در آوردند خط های شلنگ روی بدن و صورت و حتی سرشان بود. آن شب گذشت. صبح فردا در برنامه آزاد باش، یکدفعه دیدم حاج آقا می دوند. برای همه سوأل شده بود که چه اتفاقی افتاده؟ در اردوگاه ۵، سربازی به نام کریم که مسئول سربازان اردوگاه بود – همان فردی که دیشب حاج آقا را با چند نفر دیگر زد – لباس هایش را در تشت ریخته بود تا بشوید. حاج آقا تشت را از سرباز گرفت! کریم گفت ول کن حاجی! حاج آقا گفت: نه، نه، شما فرمانده ای، الآن در جمع ایرانی ها برای شما بدِ! ما الآن سرباز و اسیر شماییم. لباس ها را شست. سرباز متعجب مانده بود که هنوز اثرات شکنجه دیروز در بدن حاجی مانده و حتی لب هایش باد کرده بود. همه ما متعجب بودیم که چرا حاجی این کار را کرد. ماند تا بعد از آتش بس، یک روز آمد پشت پنجره و گفت سید علی اکبر ابوترابی. حاجی دم پنجره رفت. گفت آمدم از تو حلالیت بطلبم! حاجی گفت چرا؟ گفت: خدا شاهد است مادرم گفته تو کاری کردی که من نمی دانم چیست ولی برای تو احساس خطر می ‍کنم. حاج آقا گفت: ایشان مادر است و امرش مطاع. شما باید ببینی چه کردی؟ گفت من هیچ کار نکرده ام. ولی از زمانی که شما را زدم و شما لباس های مرا شستی، در حرکات تو مانده ام! تحقیق کردم دیدم خمینی هم مثل تو است و تو هم می گویی شاگرد خمینی هستی، از این ساعت به بعد هرچه تو بگویی من قبول می کنم! حاج آقا هم شروع کرد نصیحت کردن که به پدر و مادرت نیکی کن و نمازت را بخوان و توصیه های دیگر، از آن به بعد آن سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد.
درخواست یک جانباز در روزهای آخر عمرش را بشنوید
درخواست یک جانباز در روزهای آخر عمرش را بشنوید
درخواست یک جانباز در روزهای آخر عمرش را بشنوید دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۰۷ | | | همان جا کنار تختش ایستادیم به صحبت و بیشتر ذکر خاطره. می دانستم اذیت می شود، ولی چاره چه بود؟ با صدایی گرفته که با هزار سختی و مشقت از ته حلقومش بالا می آمد، گفت که از "شلمچه" برایش بگویم و گفتم. از سه راه مرگ. از کربلای پنج و... به گزارش موسسه فرهنگی پیام آزادگان، حمید داود آبادی در وبلاگ خود(خاطرات جبهه) در مطلبی با عنوان «هر کی این جوری عاشقه ... بسم الله» پیرامون عیادت از یک جانباز است که خواندن آن خارج از لطف نیست: شاید ده سالی از اون شب می گذره. شبی مثل همه شب های زندگی من و ما. مثل زندگی شما! از اون شب هایی که سر راحت بر بالش می گذاریم و اصلا خیالمون نیست دوروبرمون چه خبره و مثلا توی بیمارستان بغل خونمون کی داره می میره، شایدم کی زنده می شه!!! منم مثل شما، و نه پاک و مطهرتر از شما، یه دفعه زد به سرمون که بریم بیمارستان. بیمارستان ساسان. دروازه بزرگ باغ شهادت! "ته خط" همه جانبازان. هر کی بره، مطمئنا دیگه برنمی گرده. می گفتند چند روزی هست که اون جا بستریه. خیلی بیشتر از اون که من بی معرفت، اهمیت بدم و برم ملاقاتش. نمی شناختمش، ولی رزمنده که بود! باهاش همرزم نبودم، هم دین که بودم! وای از من و ما با این اخلاقمون. سوار بر موتور رفتیم بیمارستان. طبق روال همیشه راه نمی دادند و خوششون می اومد التماس کنیم، که کردیم! در بخش هم همین مشکل را داشتیم، که با دو سه تا قسم و خواهش تمنا حل شد. ساعت نزدیک 10 شب بود. آرام خفته بود در بستر. شیری آرام گرفته از گزند روزگار. همین که نزدیک شدیم، چشمانش باز شدند. معلوم بود خواب نبوده، ولی آن قدر دوست ندیده که خسته شده. به غیر از دختر مظلوم و همسر وفادارش، دیگر کی بود که سراغی از امروز او بگیرد؟! همان جا کنار تختش ایستادیم به صحبت و بیشتر ذکر خاطره. می دانستم اذیت می شود، ولی چاره چه بود؟ خودش می خواست. با صدایی گرفته که با هزار سختی و مشقت از ته حلقومش بالا می آمد، گفت که از "شلمچه" برایش بگویم و گفتم. از سه راه مرگ. از کربلای پنج و ... از شهید حاج "محسن دین شعاری". اشک از گوشه چشمانش جاری شد. اشکم را خوردم تا فکر نکند کم آورده ام! ساکت که شدم، مچ دستم را فشار داد و آرام تر از قبل، ملتمسانه گفت: - بگو ... بازم بگو ... خنده ای ساختگی ساختم و گفتم: - دیگه از چی بگم؟ و او باز گفت: - از شلمچه ... بازم از شلمچه بگو ... و من گفتم و گفتم تا این که اشک خودمم جاری شد. اشک های پاکش بالش را خیس کردند. دیگر نتوانستم بمانم. ترجیح دادم که بروم. تا فهمید که گفتم: - خب دیگه خداحافظ ... ما داریم میریم ... مچ دستم را گرفت و گفت: - بازم از حاج محسن دین شعاری بگو ... و باز گفتم. برای این که نگذارم زیاد اذیت شود و گفتن را تمام کنم، گفتم: - راستی ببینم، با این حال و روزت، درد هم داری؟ انگار بدترین سخن از دهانم خارج شده! رنگ به رنگ شد. اشک هنوز گوشه چشمانش بازی می کردند. فهمیدم ... نه! دیدم که لبش را به دندان می گیرد، ولی فقط یک کلمه جوابم را داد: - ولش کن ... چند روز بعد دوستان خبر آوردند: "غلام رضا مدنی" از بچه های گردان تخریب ... آسمانی شد. افزودن نظر    
نامه شماره 2
نامه شماره 2
نامه شماره 2 دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۵۳ | | | فرستنده :برقبانی مختار  محل اسارت : عراق ـ اردوگاه شماره 2 گیرنده: آدرس : ایران ـ تهران ـ سپاه مرکزی برسد بدست آقای م ـ زحمت کشیده داده به پدرم   متن نامه: بسم الله الرحمن الرحیم. حضور پدر بزرگوار و قلب تپنده امت، سلام علیکم. درود خدا و فرشتگان و انبیاء و صالحان و سلام گرم برخاسته از ژرفای فرزندان آزاده شما، در کنج اسارتگاههای دشمنان دون مایه بر شما باد. مفتخرم و بس خرسند از اینکه بتوانم در این کوتاه فرصت، اندکی از احساسات وصف‏ناپذیر این خیل اسیران پیرو وفادار معظم له را، به حضورتان ابلاغ کنم و کوتاه پیامی؛ پیام صبر، پیام استقامت. تزول الجبال ولاتزل را، برسانم. در میان انبوه دسایس و توطئه‏های بی‏حد و مرز دنیای کفر و الحاد، هر چند که شدت و حدّت بیشتر یابد، استقامت پیشه کنید و راست قامت بایستید که، در طریق جاودانگی به سرمنزل مقصود نائل شوید. کشتی عظیم رستاخیز این خلق را، سکانداری همچون آن رهبر والا سزاوار است تا، در میان امواج خروشان و طوفانی دهر، هرگز تزلزلی درحرکت آن، ایجاد نشود. در هر حال ما اسیران یاد گرفتیم که بر روی زمان سرمایه‏گذاری نکنیم. بلکه باور یافتیم که این سیری است که لاجرم باید پیمود و هر چند که زمان به طول انجامد «ربنا افرغ علینا صبراً». لذیذ مناجات ما گردد. هر که در این راه پرفراز و نشیب توکل را پیشه و رضا و تسلیم را توشه راه قرار دهد به یقین، ابواب رحمت و برکت حق نصیبش خواهد شد. دگر عرضی نیست به جز التماس عاجزانه و دعای خیر، برای این جمع شیدا. والسلام.  
جیپ و106
جیپ و106
جیپ و106  نیروهای مردمی صدمتر تاصدپنجاه مترجلوترازماخاکریززده بودند شبها عقب نشینی می کردندوصبح زودبر می گشتندخاکریز..صبح هاازکنارسنگرهای ما عبور میکردند.به انها سلام می کردیم .سلام دلاور..شکارفراون نصیبتان شود. بانگاهی مصمم وباارزوی شکست دشمن جواب میدادندانشالله.وجودشان پرازانرژی و شجاعت وجنگاوری بود چندتا سنگربزرگ حفرکرده بودند تا خودروی جیپ به راحتی بتواند سنگر بگیرد. یکی از این بسیجیها به تنهایی یک گردان بود پشت جیپ می نشست وباتوپ106که روی ان سوار  شده بود عراقیهارا نشانه می گرفت و پس از شلیک بسرعت موضع عوض می کرد همین ابتکار عمل باعث شده بودتا عراقیها فکر کنندنیروی زرهی واردخط مقدم شده.بااین فکر خلاق دوکاراساسی انجام می داد 1-سنگرهای تجمعی عراقیهارامنهدم می کردوباعث تضعیف روحییه انها می شد 2-با گلوله مستقیم تانکهارا هدف قرار می دادومنهدم می کرد .با این کار نیروهای خودی چه روحییه ای  می گرفتند یادان شیر مردخوزستانی بخیر. الحق که او خودبه تنهایی یک گردان بود.   
آزاده ای که در سالروز اسارتش شیرینی پخش می کند
آزاده ای که در سالروز اسارتش شیرینی پخش می کند
آزاده ای که در سالروز اسارتش شیرینی پخش می کند یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۵۹ | | | پیام آزادگان/ عابدین عابدی مقدم، در دوران اسارتش رنج های بسیاری کشیده و بدنش در اثر شکنجه های بعثیون به شدت آسیب دیده اما معتقد است اگر بقیه اعضای بدنش سالم مانده اند برای این است که لیاقت نداشتند! برای اسارت دانشگاه انسان سازی و تولدی دوباره بوده است. برای همین هم سالروز اسارتش را جشن می گیرد. به قول آیت الله بهجت «هرکس چرای زندگی را یافت با هر چگونه ای خواهد ساخت». وقتی سر تسلیم به حکم خدا فرود می آوری و پا به عرصه جهاد می گذاری دیگر فرقی نمی کند اسلحه به دست باشی و از میدان مین عبور کنی یا در جبهه فرهنگی از نام و نان خودت برای اعتلای حق سرمایه گذاری کنی. آن وقتی که اسارت، بهانه امتحان صبر انسان و پایداری به ارزش ها، خط مقدم خاکریزش می شود، شنیدن اهانت ها و دیدن تحقیرها و خوردن کتک ها، دلنشین تری صداها و زیباترین چشم اندازها و لذیذترین غذاها محسوب می شوند. «عابدین عابدی مقدم» 18 ساله بود که از طریق بسیج سپاه در جبهه حضور یافت. زندان های بعث عراق، طی سال های 61 تا 69 شاهد سخنرانی ها و فعالیت های فرهنگی این مسئول گردان مالک اشتر تیپ 21 امام رضا (ع) هستند. او امروز 48 سال سن دارد و یک جانباز هفتاد درصد است. بعد از آزادی خرمشهر، عملیاتی در منطقه کوشک برای خنثی کردن حمله احتمالی دشمن صورت گرفت و تعدادی مجروح بر جای گذاشت. وضعیت عملیات به گونه ای پیش رفت که دستور عقب نشینی و برگرداندن مجروحین صادر شد. عابدی مقدم از ناحیه پا و کمر تیر خورد و بر اثر خمپاره زمانی که بالای سرش منفجر شد یک چشمش را از دست داد و فک و دندان و گلویش هم زخم برداشت. شدت جراحت به اندازه ای بود که همرزمانش تصور می کردند شهید شده است. به همین دلیل مجروحان را به عقب بردند و او به اسارت دشمن درآمد. این رزمنده روزهای دفاع مقدس در گفت وگو با خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» از روزهای اسارتش می گوید: اولش متوجه نبودم. به هوش که آمدم دیدم دارند لباس هایم را با قیچی می برند. کسی به صورتم می زد. گفتم: مردم آزاری نکن، نزن! چشم هایم را که باز کردم و از کسی که بالای سرم بود، پرسیدم "اینجا اهواز است؟" گفت: نه بصره است. آنجا متوجه شدم اسیر هستم. * به خاطر امام زمان تیر را از کمرت خارج کردم حدود 48 ساعت بعد از اسارت مان، حوالی ظهر بود که دو خانم محجبه از خلوتی بیمارستان استفاده کردند و وارد اتاق اسرای ایرانی شدند. خودشان را به نام های زینب و فاطمه معرفی کردند. تحت عنوان عیادت از مریض های بیمارستان آمده بودند. بالای سرم آمدند و یکی شان با وسیله ای به پایم زد. وقتی دید عصب دارم مرا به صورت خواباندند. با وسایل جراحی که به همراه داشت یک تیر را از کمرم درآورد. اصلا دردی احساس نکردم. تیر را نشانم داد و گفت به خاطر امام زمان(عج) از کمرت خارج کردم. وقتی مرا به اردوگاه آوردند، پزشک ایرانی «دکتر مجید» گفت «تیر کنار نخاعت بود. اگر آن را از کمرت درنمی آوردند با کوچک ترین حرکتی فلج می شدی». اگر عنایت حق تعالی و توجه ائمه اطهار برای انقلاب، رزمندگان و مردم نبود قطعا چنین اتفاقاتی برای ما نمی افتاد. * مجروح اسیری که در خواب شفایش را گرفت مجروحی روبرویم بود که پایش روی مین رفته و قطع شده بود. عراقی ها به او نمی رسیدند. 14- 15 سالش بود. داد و فریاد می کرد و می گفت: امام زمان کمکم کن، امام زمان به فریادم برس. از عراقی ها کمک نمی خواهم. آنقدر فریاد زد که به خواب رفت و ساکت شد. رفتم دیدم دارد نفس می کشد. بعد معلوم شد که آن موقع خواب می دید در دریا گرفتار شده و ماهی ها دارند پایش را می خورند. سیدی می آید و می گوید «فرزندم دستت را به من بده» و نجاتش می دهد. از خواب که بلند شد بدون خوردن دارویی درد از بدنش رفته بود. با این ماجرا تحول زیادی در بچه ها به وجود آمد. تیر مانده در کمر عابدین عابدی مقدم هنوز اذیتش می کند. انگار که مدام در بدنش شیئی فرو می کنند. پای چپش 2 - 3 سانت کوتاه است و کج جوش خوردنش باعث ناراحتی ران پایش می شود. چشم راستش منحرف و نابیناست. از ناحیه فک هم تعدادی از دندان ها، بخشی از زبان و گلویش مجروح شده است. یکی از گوش هایش30 درصد و گوش دیگر 45 درصد شنوایی دارد. ترکش های کتف و سر و صورتش هم فقط در ظاهر مشکل ایجاد کرده و عمقی نداشته است و او معتقد است اگر بقیه اعضای بدنش سالم مانده اند برای این است که لیاقت نداشتند. او ادامه می دهد: عراقی ها دنبال این بودند ما را در حدی که نمی ریم حفظ کنند. پزشک هایی بودند که درمان بچه ها را درست انجام نمی دادند و باعث نقص عضوشان می شدند. از نظر فکری هم به اسرا فشار زیادی وارد می کردند. دو سال بعد از اسارت می خواستند 190 نفر از اسرا را آزاد کنند که من هم در آن لیست بودم. هر چه اثاثیه داشتم بین بقیه توزیع کردم. بچه ها شماره تلفن و آدرس می دادند تا برای خانواده هایشان پیغام ببرم، اما در حال برگشتن، سرگرد محمود، مسئول عقیدتی سیاسی اسارتگاه صدایم کرد و گفت «این آدم بدی است» و من را برگرداندند و توفیق پیدا کردم در اسارت باقی بمانم. * هر سال در سالگرد اسارتم شیرینی پخش می کنم من هر سال، به مناسبت سالگرد اسارتم، شیرینی پخش می کنم؛ کاری که برای روز آزادی ام انجام نمی دهم چون اسارت را برای خودم میلاد می دانم. نه اینکه آرزو کنم اسیر باشم اما معتقدم آنجا دانشگاه بود. کسانی که اسیر بودند درک شان با آنهایی که اسیر نبودند متفاوت است. مثلا یک روز که می خواستند ما را مکه ببرند و صبح زود بیرونمان آوردند، بعد از 7 ـ 8 سال  چشم مان به ماه افتاد که برایمان عجیب بود! یا در نجف و کربلا وقتی بچه های کوچکی را می دیدیم که راه می روند با تعجب می گفتیم اینها باید در قنداق باشند؛ مگر می توانند راه بروند؟! نهج البلاغه که بین شیعیان غریب است اسرا با گریه می خواندند. به دلیل کمبود، قرآن هر 15 دقیقه به یکی می رسید و بچه ها با اشک می خواندند. می دانستند شفاست. در اسارت، بچه ها از هیچ، همه چیز می ساختند. با خمیر نان ها و شکر، شیرینی درست می کردیم و در ولادت ائمه (ع) بین بچه ها و عراقی ها پخش می کردیم. نیروهای عراق می گفتند اینها را از کجا می آورید؟ * اسارت؛ دورانی که ایثارگری به اوج می رسید قناعت درسی بود که آزاده ها در اسارت آموختند. کمک کردن به یکدیگر و ایثارگری در اوج خودش بروز پیدا می کرد. اینکه به دین بپردازند و دین برایشان مهم باشد. صلیب سرخ می آمد و می گفت مشکلتان چیست؟ می گفتیم می خواهیم نماز جماعت بخوانیم و برنامه دعا داشته باشیم. با آن همه مشکلات حتی یک نفر از بچه ها هم نمی گفت مشکل آب و نان و لباس داریم. صلیب سرخ می گفت ما مانده ایم چرا از مشکلات یا کتک خوردن هایتان نمی گویید. بچه ها جواب می دادند ما آمدیم اینجا کتک بخوریم نیامدیم که برایمان گل و سنبل بپاشند. آمدیم بجنگیم و توقعی ازشان نداریم. * اتاق شکنجه ای که اسرا را بی تاب می کرد این عضو جامعه ایثارگری خراسان رضوی از مسئولیتش در اسارتگاه های العنبر و رمادیه به عنوان ارشد داخلی هم گفت. کسی که عراقی ها او را به عنوان ارشد نمی شناختند و برنامه های ارشدی که مورد شناخت نیروهای عراقی بودند با رهبر درونی هماهنگ می شد. پرونده سیاه عابدی مقدم از مناسبت هایی تشکیل شد که در آن روزها سخنرانی می کرد. نگهبانی که جلوی در گذاشته بودند از صحبت های او متأثر می شود، از نگهبانی غفلت می کند و متوجه عراقی ها نمی شود و نام عابدی مقدم به لیست سیاه رژیم بعث می رود. بعد از آن هروقت مسئله ای پیش می آمد، اول روی او و دیگر افراد لیست سیاه و بعد بر بقیه پیکره اردوگاه فشار می آوردند. عابدی مقدم بیان می کند: برای اسرا شکنجه هایی مانند شلاق، پنکه، اتو و سیگار شکنجه نبود، تفریح بود. رژیم بعث اتاقی 2 در 3 در اسارتگاه داشت که بلوکی بود و در و پنجره نداشت که خیلی چفت می شد. 15نفر را وسط تابستان داخل این اتاق داغ می انداختند. یک ساعت بعد آنقدر بچه ها عرق می ریختند که کف این اتاق 2-3 سانتی متر آب جمع می شد. اکسیژن تمام می شد و بچه ها مثل ماهی که از آب دریا بیرون می افتد، بی تابی می کردند. برای گرفتن کمی اکسیژن 2 ـ 3 نفری دم در می رفتند و بینی شان را بر روزنه کوچکش می گذاشتند تا جانی بگیرند. عراقی ها هر از چندگاهی می آمدند در را باز می کردند که ما زنده بشویم و بعد دوباره در را می بستند. با این کار چند بار می مردیم و زنده می شدیم. احساس می کردیم روی سینه و ریه مان بارهای سنگین گذاشته اند و اصلا رمقی نداریم. به هر دری می زدیم که بتوانیم نفس بکشیم. کسانی که آسم دارند یا شیمیایی هستند، می دانند من چه می گویم. بعد از آنکه بیرونمان می آوردند زیر دوش حمام می بردند و با شلاق به بدنمان می زدند. آن لحظه احساس راحتی می کردیم. آنها می زدند ولی بچه ها دردی احساس نمی کردند، همین عصبانی شان می کرد و بیشتر می زدند. نهایتاً شلاق هایشان را کنار می گذاشتند و با کف دستشان به گوش مان می زدند تا پرده گوش را پاره کنند یا به نقاط حساس بدن می زدند که بچه ها را از پا دربیاورند. اسرایی که بچه دار نمی شوند یا گوش شان آسیب دیده به همین علت بوده است. بعضی از شکنجه ها آنقدر وقیح است که نمی شود گفت. از طرفی به امام خمینی(ره) و ائمه فحش می دادند و از طرف دیگر تکلیف مان صبر بود. امر شده بودیم که خودمان را حفظ کنیم تا به ایران اسلامی برگردیم. * اتاقی با صداهایی هولناک و مارهای رها شده فضای دیگری بود که در زیرزمین قرار داشت و کاشی کاری شده بود. دورتادورش شیشه ای بود. دستگاهی مثل پنکه و اتو و دار فلک داشت و بلندگوهای زیادی هم نصب کرده بودند. در را باز می کردند و بچه ها را داخلش می انداختند و بعد صدای خشنی پخش می شد و هو هو می کرد و سیستم مغزی آدم را اذیت می کرد. مارهای بزرگی آنجا بود که از اطراف رها می شدند و حمله می کردند. این مارها زهر نداشتند اما پاها را گاز می گرفتند و خونی می شد. دور پا می پیچیدند و فشار می دادند، گویی دارند خفه ات می کنند. با این وضعیت آدم اختیارش را از دست می داد، دست و پایش می لرزید و یک وضعیت جدی برای آدم به وجود می آورد که نمی شد تا مدت ها سرپا ایستاد. در خواب و بیداری ها همان صحنه ها را می دید و به لحاظ روحی روانی خیلی ناراحت کننده بود. * رحلت امام؛ تلخ ترین شکنجه در اسارت رزمنده سال های پرافتخار کشورمان، هیچ یک از این شکنجه ها را تلخ نمی داند. به نظرش تلخ ترین شکنجه رحلت امام(ره) بود. اسرای ایران شکنجه ها را به نحوی تحمل می کردند که روزی به ایران برگردند و امام(ره) را ببینند. با رحلت ایشان انگار کمر همه شکست. صبح آن روز اسرا عموما از حال رفتند و عراقی ها نیروهای زیادی آوردند که با آمپول و آب بچه ها را جمع کنند. فکر می کردند زنده بودنشان معنا و مفهومی ندارد اما بعد از ظهرش با انتخاب مقام معظم رهبری، اسرا جان گرفتند. * اسرا با شلاق به طرف اتوبوس آزادی بدرقه شدند  عابدی مقدم از روزهای آخر اسارت هم گفت: بعد از پذیرش قطعنامه 598 زمانی که می خواستند اسرا را به ایران برگردانند از هر اردوگاهی 2-3 نفر را نگه داشتند. مجموعاً 24 نفر ماندیم که حاج آقا ابوترابی هم با ما بود. وقتی اسرای ماشین آخر دیدند ما را نگه داشتند کنار پنجره ها آمدند و دستشان را به نرده ها گرفتند و نمی رفتند. عراقی ها خیلی اذیت شان کردند که آنها را ببرند. ما می گفتیم بروید اما می گفتند همه باید با هم برویم. صحنه خیلی قشنگی بود. کاش دوربین ها آنجا بود و نشان می داد که چطور بچه ها یکدیگر را رها نمی کردند و عراقی ها با شلاق می زدند و به طرف اتوبوس می بردند. * به جرم کارهای فرهنگی ماندیم تا اردوگاه ها را تمیز کنیم صورت بچه ها به طرف ما بود و اشک می ریختند. همین که بچه ها را خارج کردند سکوت محض اردوگاه را فراگرفت. اردوگاهی که بیش از 1800 نفر داخلش بودند حالا خالی شده بود. شب با خاموشی چراغ ها، اردوگاه تاریک شد ولی خواب مان نبرد. به زور که خوابیدیم خواب می دیدیم بچه ها دارند سر و صدا می کنند. بلند می شدیم می دیدیم اسارتگاه ساکت و تاریک است. چندین بار این اتفاق افتاد. مأموریت ما این بود که همه اردوگاه های عراق را به جرم اینکه فعالیت های فرهنگی کرده بودیم، تمیز کنیم. چهار خواهر آزاده داشتیم. در بغداد بچه های حزب الدعوه به آنها مفاتیح داده بودند. عراقی ها جرأت تفتیش نداشتند و آنها کتاب ها را با خودشان به اسارتگاه آورده بودند. جعبه تاید را در آب انداختیم 7 برگ شد. با جعبه تاید، کاغذ درست کردیم و به آنها  دادیم. آنها هم مفاتیح و نهج البلاغه را نوشتند و بعد به ما دادند. برگه ها بین اسرا توزیع شد و شروع به حفظ کردند. هر وقت نیروهای عراق کاغذها را می گرفتند، بچه هایی که حفظ بودند دوباره می نوشتند. * فریب منافقان در اسارتگاه ها عابدین عابدی مقدم تعداد اسرایی را که تحملشان کم شده بود و برای غذا و سیگار یا آزادی به سازمان منافقین پیوستند کم می داند. او در این باره شرح می دهد: بعضی ها می خواستند دل عراقی ها را به دست بیاورند که به شهر ببرندشان تا آب و هوایی بخورند. نیروهای عراق هم اخبار اسرا را از اینها می گرفتند. ما سعی می کردیم جذب شان کنیم. گاهی بچه ها می رفتند و دوباره بازمی گشتند و دوباره می رفتند. نهایتاً مثل رژیم هایی که کوپن شان تمام می شود و دیگر از شان حمایت نمی کنند از اینها هم حمایت نمی کردند ولی در عین حال اطلاعات می گرفتند و اذیتشان می کردند. با اطلاعات به دست آمده رهبران اردوگاه را جابجا می کردند تا سیستم مدیریتی اردوگاه را بهم بریزند. سازمان منافقین تبلیغات می کردند که اگر به ما ملحق شوید بهتان آزادی هایی می دهیم. تعدادی ملحق شدند و تعدادی هم به نیت فرار به این گروه پیوستند. به این افراد آموزش دادند تا در عملیات مرصاد با ایرانی ها درگیر شوند. وقتی بچه ها فهمیدند قبول نکردند و دوباره آنها را به اردوگاه برگرداندند. * پولی برای ازدواج نداشتم اما همسرم می گفت "به شما افتخار می کنم" عابدی مقدم در دوران اسارت دعا می کرد، همسرش را خودش انتخاب نکند تا برای رضای خدا ازدواج کرده باشد. احساس می کرد بهترین انتخاب، انتخابی است که خدا انجام دهد. وقتی آزاد شد مادرش دخترانی را معرفی کرد که بین آنها دختر ساداتی هم بود. از مادرش می خواهد به خانه همین دختر برود. مادر به خواستگاری می رود و همان روز جواب مثبت را می گیرد. عابدین 27 سال داشت و همسرش در مقطع دوم دبیرستان درس می خواند. شرایطش جسمی اش را قبل از ازدواج به همسرش گفت و او فقط گفت "من به شما افتخار می کنم". پولی نداشت که خرج ازدواجش کند. در ایام ورود به ایران یک سکه بهار آزادی و دویست تومان به آزاده ها داده بودند. دوست داشت این سکه را نگه دارد اما برای ازدواجش فروخت. بعدها پدر همسرش سکه ای به او نشان داد و گفت می خواهم این را بفروشم و تلویزیون بخرم. سکه را که خوب دید متوجه شد سکه خودش است. سکه را گرفت و تلویزیونی برای پدر همسرش خرید. هنوز آن سکه را به یادگار دارد. تحصیلاتش را به همراه همسرش ادامه داد و فوق لیسانس فقه و حقوق گرفت. علی، زهرا و مهدی فرزندان عابدی مقدم هستند. او رسم اخلاص را به جا می آورد و می گوید: ما آزاده ها خودمان را مدیون امت می دانیم. ما بدهکار نظام و مردم هستیم. حاج آقا ابوترابی به ما آموخت اگر مردم برای آزادی مان دعا نمی کردند معلوم نبود آزاد شویم. به قول حاج آقا "باید پاک باشیم و خدمتگزار". افزودن نظر
چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟
چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟
چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟ سه شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۲۳ | | | پیام آزادگان/ در اردوگاه تکریت ۵، در خاطرم هست حاج آقا ابوترابی را داخل گونی انداختند و با کابل ایشان را زدند. ایشان فقط فریاد می زد و یا زهرا (س) می گفت؛ طوری شد که ما شرع کردیم نرده های آسایشگاه را تکان دادن و داد می زدیم: یا حسین یاحسین… به گزارش پیام آزادگان، دوران اسارت با تمام سختی ها و مشکلات یکی از دوران عالی خودسازی و شناخت بوده است. این را از سخنان یکی از آزادگان دفاع مقدس دریافتیم. به گونه ای با حسرت از حا ل و هوای معنوی دوران اسارت صحبت می کرد که فراموش کردیم نزدیک به ۸ سال مهمان اجباری بعثی ها بوده است. اعتقاد داشت آن زمان اسیر نبوده و اکنون اسیر است. اسیر زندگی، پول، تجملات، مادیات، وابستگی دنیا و غیره. می گفت آنجا آزادِ آزاد بودیم. با خدا ارتباط داشتیم و از صمیم دل دعا می خواندیم. نماز را می فهمیدیم و می خواندیم. ولی اکنون تمام زیبایی های دنیا اسیرمان کرده است… مطالبی که در ادامه می خوانید بخشی از خاطرات یکی از بزرگ مردان جهاد و شهادت، آزاده سرافراز «اکبر کریمی» است که که ۷سال و شش ماه در اردوگاه های عنبر و تکریت اسیر بوده است. *تراشیدن دیوارهای سیمانی با زبان روزه و بازوهایی که باد کرده بود در دوران اسارت از نیمه شعبان برای ماه رمضان آماده می شدیم. ایام ماه مبارک همه اسرا، هر شب دعای سحر می خواندند. ماه رمضان سال ۶۱ یا ۶۲ در اردوگاه عنبر بودیم، آمپول بسیار بزرگی را آوردند و همه اسرا را به صف کرده و همان سرنگ را به همه تزریق کردند. معروف بود که آمپول وبا یا تیفوس است اما ما به آن «آمپول گاوی»! می گفتیم. بعد از آن بازوهایمان باد می کرد و حدوداً همه ۳ روز می خوابیدند. پلیت هایی داشتیم که استیل مانند بود و جای آیینه برای اصلاح ریش استفاده می کردیم. ماه رمضان سال ۶۲ ما را مجبور کردند با آن پلیت ها، دیوارهای قاطع (بندهای اسارتگاه) که سیمانی بود را بتراشیم تا سفید شود. با زبان روزه و اثرات آمپول گاوی و گرمای هوا، تراشیدن دیوارها کار بسیار سختی بود. بنده ارشد آسایشگاه ۱۳ عنبر بودم. مدتی ریزش مو پیدا کردم. دکتر مجید که از بچه های ما بود گفت: اکبر باید سرت را با تیغ بتراشی! فرمانده اردوگاه به نام یاسین، بسیار سخت گیر و البته تراشیدن مو قدغن بود. به دکتر مجید گفتم اگر یاسین مرا ببیند بیچاره ام می کند! به یکی از بچه ها به نام حسن مجیدی موضوع را گفتم. او هم گفت: تو را می کشند! به حسن گفتم بیا حمام، سرم را تیغ بزن و فرار کن! کلاهی بر سرم گذاشتم. نگهبان بند ما که نامش حمزه بود، دائم می پرسید چرا کلاه پوشیدی؟ هوا پاییزی بود و می توانستم بهانه سرما را بیاورم؛ اما یک روز در حین آمار کلاهم را برداشت! همان لحظه به زندان منتقل شدم که آنجا به علت سرمای زیاد و ماه رمضان، کلیه ام خونریزی کرد و آثار آن هنوز سوغات اسارت است. در برخی شب های ماه مبارک رمضان، بعد از افطار، تئاتر اجرا می کردیم که من در نقش صدام و دوست اصفهانی ام به نام اکبر نقش طارق عزیز را بازی می کرد. بعثی ها وقتی متوجه برنامه ما شدند، ما را به حانوت بردند که یک اتاق ۲ در ۳ بود که برخی خوراکی هایی که ممنوع نبود مانند خرما، توتون، شیر و غیره را در آن می فروختند. به ما گفتند چه تئاتری بازی می کردید؟ به اکبر گفته بودم اگر حرفی بزنیم قطعاً ما را می کشند. گفتیم تئاتر بچه های خودمان. گفتند دروغ می گویید؛ چون لباس سید قائد ما را پوشیده اید! هردوی ما را فلک کردند. باز نتیجه نگرفتند. شلنگ را به اکبر دادند که مرا بزند. اکبر چوب را بالا می آورد و آرام می زد. آنها از آن طرف با چوب محکم روی سر او می زدند و می گفتند اینطور نه، محکم بزن! اکبر باز هم آرام می زد. بعد از مدتی مرا رها کردند و چند نفری اکبر را حسابی زدند.
بانوی فریادرس
بانوی فریادرس
بانوى فریادرسروز یک شنبه هیجدهم اسفند ماه هزار و سیصدوشصت و پنج، اردوگاه موصل شماره 3 که بیش از هفتصد و پنجاه اسیر ایرانى را در خود جاى داده بود، جنب و جوشى فراتر از روزهاى پیشین داشت. همه، خود را براى برگزارى با شکوه عید نوروز آماده مى‏کردند. هرکس تلاش مى‏کرد تا سهمى در شادى آفرینى داشته باشد. در انتهاى این اردوگاه قلعه مانند، بر روى زمین سیمانى و کوچک آن، مسابقات فوتبال بین تیمهایى از آسایشگاه‏هاى مختلف انجام مى‏شد. {P . کسانى که تصمیم به بازى فوتبال مى‏گرفتند، نام خود را به مسؤول ورزش مى‏دادند، سپس دسته بندى‏هاى تیمى انجام مى‏گرفت و حدوداً هر ده روز یک بار، نوبت به هر تیم مى‏رسید تا طبق برنامه به مدت نیم ساعت (دو نیمه پانزده دقیقه‏اى)بازى کنند. پس از اینکه آمار صبح پایان مى‏پذیرفت بازى‏ها شروع مى‏شد و تا آمار بعدى، به ترتیب ادامه مى‏یافت. همه چیز براساس نظم و برنامه ریزى پیش مى‏رفت. شوراى ورزش اردوگاه که نمودى از یک فدراسیون ورزشى بود، قرعه کشى تیم‏ها، جدول بندى زمان انجام مسابقات، تعیین داورها و دیگر موارد را برنامه ریزى مى‏کرد. P} ساعت یازده صبح تیمى که از شش نفر بچه‏هاى لاغر اندام، کوتاه قد و تازه جوان آسایشگاه شماره یک تشکیل شده بود، در میدان قرار گرفت. "قدرت" نیز عضو این تیم بود؛ اسیرى که بتازگى پا به سن جوانى گذاشته و در جمع تعدادى از بچه‏هاى عملیات والفجر مقدماتى، زندگى مشقت بار اسارت را با صبر و حوصله و شادابى جوانى سپرى مى‏کرد. او فردى خوش استعداد بود. طبع شعر داشت و در مناسبتهاى مختلف شعر مى‏سرود و به سهم خویش گروه سرود را تغذیه مى‏کرد. زبان انگلیسى و فرانسه را بخوبى فراگرفته بود و به هر دو زبان تکلم مى‏کرد. چهره‏اى بشاش و باطراوت داشت و همه بچه‏ها او را مى‏شناختند. تیم مقابل از افراد بلند قد و درشت اندام ترکیب شده بود و به همین دلیل، آن را "تیم غول‏ها" مى‏نامیدند. داور مسابقه، رأس ساعت یازده، سوت شروع بازى را به صدا درآورد و جنب و جوش بازیگران براى گل زدن اوج گرفت. چند دقیقه‏اى بیش نگذشته بود که سکوتى بى نظیر و ترسناک اردوگاه را فراگرفت. هرکس بانگرانى مى‏پرسید:"چه شده است؟" کسانى که در آسایشگاه بودند، خودبخود به بیرون کشیده شدند. لحظه‏اى سخت و پیش بینى نشده بر اسرا مى‏گذشت؛اسیرى بر روى برانکارد افتاده بود و از میان صف‏هاى غمدیدگان خموش، به بیرون بهدارى اردوگاه حمل مى‏شد. کم کم، پچ پچى محزون شروع شد:"قدرت از دنیا رفت"! همه اسرا، در حالى که سرها را به زیر انداخته بودند، به سوى آسایشگاه به راه افتادند و هرکس در جاى خود قرار گرفت. دعا خوانها دعاى توسل را آغاز کردند و اشکهاى پاک و داغ همبندان، هماهنگ با زمزمه‏هاى ملکوتى دعا، از چشمها سرازیر مى‏شد. "قدرت"، بشدت ضربه مغزى شده بود و همه از او قطع امید کرده بودند. هرکس با تمام وجود گریه مى‏کرد و ناله "یا زهرا" را با احساسى عمیق بر زبان مى‏آورد. توسل به حضرت زهرا(س) براى شفاى اسیرى که در زمان کودکى مادر خود را از دست داده و در این وضع اسفناک یاورى ندارد، بهترین راه چاره بود. "قدرت" را پس از اینکه لحظاتى در بهدارى فقیر اردوگاه نگه داشتند، به بیرون بردند و ما که ساعتها دستهاى نیاز را به سوى آسمان بلند کرده بودیم، پایین نیاوردیم و صادقانه دعا کردیم و خاضعانه اشک ریختیم و پس از آن، از "قدرت" بى خبر ماندیم. هنگامى که پس از ساعتها، زمزمه و فریاد دعاهاى جمعى و فردى اسیران تا اندازه‏اى آرام گرفت، آرامشى بر دلها حاکم شد؛ گویا همه مى‏دانستند که او شفا خواهد گرفت. آنها جمعیتى پاکدل از رزمندگان جبهه‏ها و فداییان حسین (ع) بودند که بر درب خانه گلى و محزون فاطمه (س) زانو زده و مطمئن بودند که نا امید بر نخواهند گشت. بچه‏هاى اردوگاه، به حالت نگران، چند روزى را در بى خبرى از وضع "قدرت الله ناظم" سپرى کردند؛ اما پس از گذشت ده روز، ناگهان در جلو چشمان بهت زده بیش از هفتصد و پنجاه اسیر، درب اردوگاه گشوده شد و "قدرت" وارد گشت. زمزمه ذکر خدا و صلوات در اردوگاه پیچید و همه با چهره‏اى گشاده، مشتاقانه به سوى در هجوم آوردند. او که از ماجرابى خبر بود، از این همه استقبال و شادمانى اسرا شگفت زده شده بود. تنها چیزى که او در حالت اغما و بیهوشى مشاهده کرده و دیگران از آن اطلاعى نداشتند، ورود با شکوه خانمى پاکدامن و معصومه به محوطه بیمارستان بوده که با کلماتى پر عاطفه و رفتارى محبت‏آمیز، او را مورد لطف خود قرار داده است. "قدرت"، عین کلمات آن بانوى فریادرس را به خاطر مى‏سپارد. مدتها موضوع چگونگى شفاى او فاش نشد، تا اینکه چندین سال پس از آزادى، این ماجراى مقدس را با رازدارى حکیم و مرشدى پر عاطفه در میان نهاد. از "قدرت" خواسته شد تا آنچه پیرامون این خاطره معنویت بخش - که نقطه عطفى در زندگى او بوده - به یاد دارد به نگارش در آورد، و او این چنین نوشت: در همان دقیقه‏هاى اول بازى یک گل نوش جان کردیم. توپ را در وسط زمین کاشتیم و بازى را از سر گرفتیم. پا به توپ به طرف دروازه حریف دویدم. نزدیک دروازه بودم که ناگهان... (او در اینجا زمین خورده و بیهوش شده و دیگر هیچ چیز نفهمیده است و آنچه در زیر مى‏آید مشاهدات او در حالت اغما و بیهوشى است). ... در گوشه‏اى از بیمارستان آتشى شعله ور شده بود. بلندگوى بیمارستان اعلام خطر کرد که اگر تا چند لحظه دیگر آتش مهار نشود تمامى بیمارستان و مریضهاى بسترى شده در آن را طعمه خود قرار خواهد داد و هرکس بتواند خود را به آتش زده و آن را خاموش کند به او هدیه بزرگى خواهیم داد." خدا را به شهادت مى‏گیرم، زنى با چادر سیاه و وقار و آرامش به من نزدیک شد و گفت:" قدرت جان، فرزندم! تو مى‏توانى این آتش را خاموش کنى. سعى خودت را بکن. من، مادرت هستم. برو و آتش را خاموش کن!" به طرف آتش دویدم و به هر وسیله ممکن به خاموش کردن آن پرداختم و هرطور بود آن را خاموش کردم. بانوى چادر سیاه به طرفم برگشت و باخوشحالى گفت:"تو آزادى، این هدیه تو!" و از نظرم ناپدید شد. ... چشمانم را گشودم و خود را درازکش روى تختى دیدم. سِرُمى در دست چپم جریان داشت و جاى سوراخ هفت سِرُم دیگر نیز در رگهاى دستانم پیدا بود. گوش چپم قدرى درد مى‏کرد و سنگین شده بود و پنبه‏هاى زیادى درون گوش و روى لایه خارجى آن قرار داده بودند و سرم نیز باندپیچى شده بود. بسیار تعجب کردم. اصلاً نمى‏فهمیدم اینجا کجاست و من در اینجا چه مى‏خواهم. سر خود را به طرف راست چرخاندم و یکى از اسراى اردوگاهمان را که روى تخت سمت راست دراز کشیده بود، دیدم و او را به اسم صدا زدم. او با شادى وصف ناپذیرى به صورت نیمه نشسته، به سوى من خم شد و بالکنت زبان گفت: "قدرت، تو حرف مى‏زنى؟تو سالمى؟تو منو مى‏شناسى؟" گفتم:"آرى،شما رسول رحیم ترقى، از بچه‏هاى اصفهان هستید؛ ولى من نمى‏دانم اینجا کجاست و چگونه به اینجا آمده‏ام." با حالتى محزون، ولى آمیخته با شادى گفت:" ناراحت نباش و اصلاً فکرش را هم نکن! اینجا بیمارستان نظامى موصل است." گفتم: "بیمارستان موصل؟" گفت:" آرى، چیزى نیست. پریروز دو نفر از سربازان عراقى تو را با برانکارد به اینجا آورده و به دکتر سپردند و مى‏گفتند که در بازى کرة القدم (فوتبال) به زمین خورده‏اى!" گفتم:" مگر امروز چه تاریخى است؟" گفت:"امروز، سه شنبه بیستم اسفند ماه و ساعت هم سه بعد از ظهر است. تو را هم روز یک شنبه ساعت یازده و نیم به بیمارستان آوردند؛ یعنى، الآن حدود پنجاه و یک ساعت است که همینطور بیهوش اینجا دراز کشیده‏اى و من پرستارى تو را مى‏کرده‏ام و اصلاً فکر نمى‏کردم که دیگر به هوش بیایى؛ زیرا علاوه بر خونى که در اردوگاه از تو رفته و به لباس تو ریخته بود، در این چند روز هر دو ساعت یکبار نیز خون استفراغ مى‏کردى و هرچه به عراقى‏ها مى‏گفتم به او خون تزریق کنید، او دارد مى‏میرد، مى‏گفتند: دم ماکو (خون نیست)، و فکر مى‏کردم که حداقل به خاطر کم خونى و عدم رسیدگى عراقى‏ها، خداى ناکرده در غربت، شهید مى‏شوى ؛ ولى بحمدلله بلا رفع شده است." چند روزى به همین صورت گذشت، تا اینکه روز نهم که در بیمارستان بودم؛ یعنى، بیست و هفتم اسفند ماه شصت و پنج، یک پزشک نظامى عراقى که متخصص جراحى مغز و اعصاب بود، به همراه دو پزشک دیگر به بالینم آمدند. او ابتدا به زبان انگلیسى گفت:" به نظر مى‏رسد که باسوادى و باید انگلیسى بدانى، آیا اشتباه مى‏کنم؟"لبخندى زدم و در جواب او به انگلیسى گفتم:"انگلیسى و فرانسوى را بخوبى تکلم میکنم و با اسپانیولى و آلمانى هم آشنایى خوبى دارم." آن دو پزشک همراه، از تعجب چشمانشان خیره شد و یکى از آنها به صورت دست و پا شکسته به زبان فرانسوى گفت:"تو فرانسوى بلدى؟ ما کم بلدیم." و پزشک متخصص شروع کرد به انگلیسى صحبت کردن. ابتدا در مورد ضربه‏اى که بر مغز من وارد شده بود قدرى توضیح داد، سپس از بهبود ناگهانى من، اظهار تعجب نمود و گفت:" با کمال تعجب ما تو را زنده مى‏بینیم، در حالى که امیدمان بکلى قطع شده بود. چند روز پیش که تو را در اینجا بسترى کردیم، من به عنوان یک پزشک، امیدى به زنده ماندن تو نمى‏دادم و به همین خاطر، پس از توصیه هایى به پزشکیاران مبنى بر رسیدگى در قالب سرمها، به منظور برخى معاینات دیگر به بیمارستان الرشید رفتم؛ ولى دیروز به من خبر دادند که مصدوم مذکور، مدتهاست به هوش آمده و حالش رضایت بخش است، تا اینکه امروز توانستم به سراغت بیایم و با این حالتى که اکنون مشاهده مى‏کنم، فردا مى‏توانى به اردوگاهتان برگردى." دو روز به عید سال شصت و شش مانده بود که مرا به همراه "رسول"که وى را مورد عمل جراحى بینى قرار داده بودند، با یک آمبولانس به اردوگاه انتقال دادند. چشمانمان با باند و دستهایمان با دستبند بسته شده بود. ما را پشت درب ورودى اردوگاه نگه داشته و دستها و چسمانمان را گشودند. سرم را بالا گرفتم و نگاه کردم. صحنه عجیبى بود. تمام جمعیت اردوگاه حلقه وار و مشتاقانه با چشمانى اشک آلود و لبهایى متبسم، به سویم مى‏نگریستند و در گوش همدیگر چیزهایى زمزمه مى‏کردند. من نیز از همه جا بى خبر - چون نمى‏دانستم چه اتفاقى افتاده است - مشتاقانه نگاهشان مى‏کردم. یواش یواش از محوطه ممنوعه که گذشتم، بچه‏ها با صلوات و ولوله بر سرم ریختند و شروع به بوسیدنم نمودند. یکى از دوستان خوبم به گریه افتاد و گفت:"قدرت جان، تو حقیقتاً برگشتى؟" و در حالى که به سوى آسایشگاه یک مى‏رفتم دیگرى دست به دور گردنم انداخته و گفت:" یعنى واقعاً تو را دوباره در بین خودمان مى‏بینم؟ در این ده روز، نه کسى را از اردوگاه به بیمارستان و نه از بیمارستان به اردوگاه آوردند تا درباره تو خبرى بگیرم. ما هیچ خبرى از تو نداشتیم و وقتى آن حالتى که تو را از ااردوگاه خارج کردند به یاد مى‏آوریم، فکر مى‏کردیم که خداى ناکرده، همه چیز تمام شده و دیگر، وعده دیدارمان در روز قیامت خواهد بود!" من با تعجب پرسیدم:" مگر جریان چیست؟ من اصلاً سر در نمى‏آورم. از این چیزها که شما مى‏گویید من چیزى به یاد نمى‏آورم." چند نفر از دوستان گفتند:"تقصیر ندارى. بعداً به صورت مفصل برایت بیان خواهم کرد." به همراه بچه‏ها به طرف آسایشگاهمان مى‏رفتیم. چون دو روز به عید مانده بود بچه‏ها از حانوت (مغازه کوچک) با همان اندک حقوقى که ماهانه مى‏گرفتند مقدارى گلاب و عود و شیرینى تهیه کرده بودند که در مسیر ورود به آسایشگاه با ذکر صلوات، بر سر من و استقبال کنندگان مى‏ریختند. آسایشگاه را نیز با پتوهاى رنگین مزین ساخته و جلو در را نیز آب پاشیده و مقدارى گل ریخته بودند. وارد آسایشگاه شدم. همه چیز برایم تازگى داشت. بچه‏ها حلقه زده دورم نشسته بودند و نگاهم مى‏کردند. بعد از چند لحظه، حاج آقا جمشیدى جمعیت را شکافته و خودشان را به‏{P -ایشان فردى روحانى بود که رهبرى اردوگاه را بر عهده داشت. او حدود 50 سال سن داشت و در واقعه 15 خرداد 42 و درگیرى حوزه علمیه فیضیه نیز حضور داشت او در عملیات بیت المقدس در اوایل سال 61 اسیر و یکى از فرزندانش در جبهه‏هاى دفاع مقدس به شرف شهادت نایل شده بود. P} من رسانیدند و به اطرافیان گفتند:"کسى از او سؤال نکند. فقط او را ببینید و بروید! او باید استراحت کند" و به مسؤول حمام سفارش کردند که لباسهایم را برداشته و مرا به حمام بفرستند تا آثار خون برطرف گردد. براى نخستین بار بود که پس از حدود پنج سال اسارت، از دوش حمام، آب داغ بر سرم مى‏ریخت؛ زیرا به طور عادى سهمیه ما فقط سه پارچ کوچک آب گرم بود که آن را در سطلى با آب سرد مخلوط مى‏کردیم و براى شستن خودمان مورد استفاده قرار مى‏دادیم. خلاصه، حمام خوبى گرفتم و به توصیه حاج آقا، مرا به خاطر تقویت شدن و اینکه تا اندازه‏اى ضعف و ناتوانى ام برطرف گردد، براى مدت پنج روز به بهدارى اردوگاه، که اتاق ساده و بدون امکاناتى بود، فرستادند. در این صورت، عید سال شصت و شش را روى تخت بهدارى اردوگاه موصل 3 گذراندم و غذایم در این چند روز تخم مرغ و خرما و جگر مرغ بود!(البته این نوع تغذیه، استثنایى‏ترین مورد براى چنین اردوگاهى بوده است). اسرا نیز براى عید دیدنى با در دست گرفتن هدایایى بى ریا به بهدارى مى‏آمدند و پس از لحظاتى خداحافظى کرده و دسته بعدى وارد مى‏شد. روز سوم فروردین ماه بود که از بهدارى اردوگاه مرخص و به آسایشگاه روانه شدم. حادثه مذکور بر زبان همه اسرا جارى بود و هر جمعى را که مى‏دیدم در خصوص چگونگى زمین خوردن، ضربه مغزى، خونریزى و بازگشت دوباره‏ام صحبت مى‏کردند. از یکى از دوستانم که همبازى بودیم و آن روز در یک تیم قرار داشتیم، چگونگى حادثه را جویا شدم و او اینگونه تشریح کرد: "... بازى که از وسط میدان، پس از گل اول شروع شد، به طرف زمین حریف دویدى و نزدیک دروازه حریف به قصد با سر زدن توپ، سرت را پایین آوردى و یکى از بازیکنان قوى هیکل تیم مقابل، به جاى آنکه با آن پاى سنگین و کفش بزرگ خود به توپ بزند، بدون قصد، با ضربه بسیار محکمى به کله تو شوت کرد که این ضربه باعث بیهوشى سریع تو در هوا شد و در نتیجه موجب گردید که از پشت سر محکم به زمین بخورى. بچه‏ها به خیال اینکه یک سرگیجه موقت است دست و پایت را گرفته و به کنار زمین منتقل کردند و بازى با اعلام خطاى طرف مقابل ادامه یافت و ما هم طبعاً به بازى ادامه دادیم. چند دقیقه که گذشت دیدیم که همه جمعیت اردوگاه به صورتى ماتم زده، دور بهدارى حلقه زده و برخى از آنها مى‏گریستند. ما هم بازى را تعطیل کرده و به جمع آنها پیوستیم و جویاى حال تو شدیم." یکى از دوستان دزفولى که در کار آشپزخانه کمک مى‏کرد، مى‏گفت:"... دیدم مثل یک نعش بى جان در کنار زمین دراز کشیده‏اى و رنگ چهره ات لحظه به لحظه سیاهتر مى‏شود و محل ضربه در سرت نیز ورم کرده است. فوراً خودم را به تو رساندم و بر سر بازیکنان فریاد زدم که بى انصافها! این دارد مى‏میرد و شما همین طور بازى مى‏کنید. این فریاد توجه همه را جلب کرد و همگى دورت حلقه زدند و هرکس چیزى مى‏گفت. بسرعت، تو را روى دستهاى خود گرفته به طرف بهدارى اردوگاه دویدم. در بین راه، ناگهان سرت بر بازوى راستم غلتید. چشمانت سفیدى اش نمایان شد و دهان و دماغ و گوش چپت شروع به خونریزى کرد. با خودم گفتم: خدایش بیامرزد! دیگر امیدى نیست. او مرد. هرچند ناامید شده بودم؛ ولى تو را به بهدارى رساندم. آرام آرام، زمزمه ضربه مغزى و اخبار وضعیت تو در اردوگاه پیچید و همه را وحشت زده به سوى بهدارى کشاند. خونریزى همچنان ادامه داشت. من، دیگر توان ایستادن نداشتم و گریه کنان، از بهدارى به آشپزخانه رفتم." پزشکیار بهدارى، آقاى نظرى مى‏گفت:" همین که تو را روى دست و با آن حالت ترسناک و خون آلود به بهدارى رساندند، فقط با دیدن رنگ چهره ات امیدم قطع شد. اتفاقاً، دکتر عراقى در اردوگاه نبود. هرچه باند و پنبه در گوش و بینى‏ات فشار مى‏دادم که شاید خونریزى قطع شود بى فایده بود. یک پتو و یک ملافه از تخت بهدارى به خون آغشته شد. دکتر مولودى را به بالینت‏{P -ایشان طلبه و پزشکى دلسوز بود که در عملیات خیبر اسیر شده و زحمتهاى زیادى براى مداواى مجروحین و بیماران همبند خود، کشید. P} رسانیدم. او نیز متأثر و رنگ باخته، پس از چند لحظه سکوت سرش را پایین انداخته از بهدارى خارج شد. گروه خونى و شماره کارت اسارت تو را هم نمى‏دانستیم. چنین مشخصاتى لازم بود تا به بیمارستان شهر ارایه شود. توسط عراقى‏ها با دکتر بهدارى کنار اردوگاه تماس گرفته از او خواستیم که فوراً با یک آمبولانس به اردوگاه 3 بیاید. چند لحظه بعد آژیر آمبولانس به گوش رسید. درها گشوده شد و آمبولانس با سرعتى وحشت زا و آژیر زنان تا درب بهدارى اردوگاه آمد؛ کارى که هیچگاه سابقه نداشت. به حاج آقا جمشیدى نیز خبر داده بودند که فلانى ضربه مغزى شده و حالش وخیم است. خودش را پا برهنه و بر سر زنان به بالین من رسانده و کاملاً از خود بیخود شده بود و دیوانه وار دنبال راه چاره‏اى مى‏گشت." یکى دیگر از دوستان به نام حسین آل کثیر، اهل شوش، مى‏گفت:" نزدیک ساعت یازده و{P -ایشان، مداح و مرثیه خوان خوب موصل 3 بود. P} نیم که آمبولانس وارد اردوگاه شد و تو را بر روى برانکارد، در حالى که سِرُمى تزریق شده و کیسه آن در دست عباس جمالى (ارشد آسایشگاه) بود چهار نفر برانکارد را حمل مى‏کردند و لباسها و سرت خون آلود بود، به درون آمبولانس گذاردند. دیوانه وار بر سر زده و فریاد کشیدم: یعنى قدرت مرد؟ یعنى امشب، شب اول قبر اوست؟ و براى آخرین بار نظرى طولانى بر پیکر غرق به خون و بى حرکت تو انداختم. همین که آمبولانس، آژیر زنان از درب اردوگاه خارج شد، دیگر حتى صداى نفس زدن از این جمعیت انبوه نیز شنیده نمى‏شد. سکوت مرگبارى همه اردوگاه را فراگرفته بود. من نیز منتظر سرانجامى وخیم‏تر بودم." دوستى دیگر به نام رضا ملکى مى‏گفت:" حاج آقا در حالى که گریه مى‏کرد، مرا فراخواند و گفت: برو و دعا خوانهاى خوب اردوگاه را به تک تک آسایشگاه‏ها بفرست و به بچه‏ها بگو سر ساعت دوازده کسى در محوطه اردوگاه نباشد. همه به داخل آسایشگاه‏ها بروند و دعاى توسل بخوانند. به مرثیه خوانها بگو به حضرت فاطمه زهرا(س) متوسل شوند؛ زیرا قدرت ما مادر نداشت و امروز فاطمه زهرا(س) براى او مادرى خواهد کرد. باید از آن حضرت بخواهیم که او را به جمع ما بازگرداند وگرنه در لحظه‏هاى آزادى از اسارت، ما در مقابل خانواده‏اش شرمنده خواهیم بود. من بسرعت براى برگزارى دعاى توسل به سراغ بهترین مداحان رفتم و عجب دعایى شد!" {P -او یکى از افراد فعال فرهنگى اردوگاه بود که جوانى خود را در مسیر پیشبرد اهداف انقلاب در اسارتگاهها مصروف کرد. P} نگهبان برنامه‏ها، على کوچکى، مى‏گفت:" پیش خودم مى‏گفتم، خدایا با این گریه و زارى و همهمه‏اى که در همه آسایشگاه‏ها برپا شده است، عراقى‏ها حتماً مزاحم خواهند شد و نخواهند گذاشت که دعاى توسل به نحو احسن انجام پذیرد؛ ولى با کمال تعجب مى‏دیدیم که سربازان عراقى با وجود اینکه صداى گریه از هر نقطه اردوگاه شنیده مى‏شد، پشت خود را به صورتى حزن‏انگیز به چند نخل زینتى که وسط اردوگاه بود، تکیه داده و تحت تأثیر واقعه، در فکر فرو رفته و از جاى خود تکان نمى‏خوردند و برنامه به صورتى باشکوه برگزار شد." خلاصه اینکه از زبان هرکس مى‏شنیدم که مى‏گفت:" ما فقط به آن دعا و توسل امیدوار بودیم و مى‏دانستیم که اگر خداوند بخواهد به یک قطره از آن همه اشکهایى که آن روز از چشمها سرازیر شد، جواب مثبت دهد شفاى تو حتمى خواهد بود." یکى از دوستان اصفهانى ام به نام احمد رمضانى مى‏گفت:" روز هفتم انتقال تو به بیمارستان، به خاطر آنکه هیچ خبرى از تو نداشتیم و عراقى‏ها نیز چیزى نمى‏گفتند نزد دکتر مولودى رفته و عاجزانه گفتم: آقاى دکتر مسعود، به شما قول مى‏دهم که آنچه را مى‏گویید به کسى نگویم؛ ولى حقیقتاً شما به عنوان یک پزشک حاذق، نظر خودتان را در مورد ضربه‏اى که خود مشاهده کردید به من که دوست او هستم بگویید! دکتر آهى کشید و همانطور که کنار باغچه ایستاده بود آرام بر زمین نشست. تکه چوبى هم به دست گرفته و به ترسیم نقشهایى نامفهوم بر روى خاک پرداخت و لحظاتى ساکت ماند. دوباره سؤال کردم. او به خود آمد و عجولانه گفت: آه،ببخشید! راستى از چى سؤال فرمودید؟ در جواب گفتم: مى‏خواستم تا اندازه‏اى از وضعیت فعلى مصدوم مرا مطلع کنى و اطلاعات خودتان را در اختیارم بگذارید. دوباره آهى عمیق از دل برآورد و گفت: راستش را بخواهید، این ضربه‏اى که من دیدم و این مقدار خونى که از این اسیر ضعیف رفته و نظر به حالتى که او را از اردوگاه خارج کردند، من به زعم خودم نود و نه درصد احتمال مرگ مى‏دهم و یک درصد امید زنده ماندن نیز به پنج حالت ممکن مى‏باشد. یا جنون به وى دست مى‏دهد، یا از دو چشم نابینا مى‏شود، یا عضوى از اعضایش فلج مى‏گردد، یا فراموشى کامل به او دست مى‏دهد و یا در حالت احتمالى پنجم سالم مى‏ماند که این حالت آخر را بعید مى‏دانم؛ اما با توجه به دعایى که بچه‏ها خواندند و اشکى که ریختند و توسلى که به حضرت فاطمه (س) نمودند، اگر همان نجاتش بدهد وگرنه از نظر پزشکى همان است که گفتم. آرى، بدین گونه دعایى که با خلوص نیّت در اسارتگاه خوانده شد و توسلى که با توجه به وخامت موضوع، از ته قلب انجام پذیرفت باعث نجات کامل من از مرگ حتمى و سلامت بى خدشه این بنده کوچک خدا گردید. خداوند را از این جهت شاکرم. ذکر این نکته را لازم مى‏دانم که هر سال به مناسبت سالروز این لطف خاص الهى، ضیافتى بسیار ساده و اسارتى ترتیب مى‏دادم و تنى چند از اسرا را به نمایندگى از همه اسیران دعوت مى‏کردم. بانوى فریادرس - عبدالمجید رحمانیان‏
خاطره 2- گیر دادن به ریش و احترام- وتشبیه ریش ما به ریش آقای رفسنجانی
خاطره 2- گیر دادن به ریش و احترام- وتشبیه ریش ما به ریش آقای رفسنجانی
خاطره 2- گیر دادن به ریش و احترام- وتشبیه ریش ما به ریش آقای رفسنجانی یکی از مشکلات اصلی ما در اسارت اصلاح ریش بود چون از یکطرف به یک اردوگاه ۸۰ نفره ۲ تا ۳ تیغ می دادند و از طرفی می گفتند، همه  مرتب باید ریشتون را اصلاح کنید.واگر کسی یه کمی ریشش بلند می شد مورد شکنجه قرار می گرفت ریش من گرچه  نصف و نیمه بود وهنوز کامل نشده بود اما بعضی موقع زور این تیغهای خسته به آن نمی رسید. و مشکل دیگر ما این بود که هر موقع سرباز عراقی را می دیدیم باید بلافاصله احترام می گذاشتیم ، البته من همیشه سعی می کردم که جلوشان ظاهر نشم  تا احترام بذارم. ولی روزی در یکی از روزهای داغ تابستان در محوطه اردوگاه نشسته بودم و بد جوری تو خودم بودم (در فکر آزادی و بازگشت به ایران بودم ) و متوجه آمدن کسی نبودم ، یهو دیدم سرباز عراقی به ریش نصف و نیمه ما دستی کشید و با تشبیه ریش ما به ریش رئیس جمهور وقت وبا  گفتن: رفسنجانی ! رفسنجانی !رفسنجانی!(که آن موقع آقای رفسنجانی رئیس جمهور کشورمان بود) دوتا کشیده آبدار نثار ما کرد. که صدای آن هنوز توگوشم مانده. 
خوردن کتک جانانه به خاطر گفتن نعم سیدی (بله آقا)
خوردن کتک جانانه به خاطر گفتن نعم سیدی (بله آقا)
      خوردن کتک جانانه به خاطر گفتن نعم سیدی (بله آقا) اولین روز بازجویی بود،یکی از بچه های خوزستان که عرب بود به ما یک جمله عربی یاد داد (نعم سیدی ) و گفت عراقیها هرچی از شما پرسیدند بگید "نعم سیدی"  تا شما را کمتر اذیت کنند ؛ وقتی نوبت من شد بازجو یک سوال عربی از من پرسید  ، من در جواب گفتم "نعم سیدی " که با سیلی بی رحمانه آن شخص مواجه شدم همین سوال دوباره از  من پرسیده شد و من دوباره گفتم "نعم سیدی" وباز شدیدتر از دفعه قبل مورد ضرب وشتم قرار گرفتم چندین بار این سوال از ما پرسیده شد و من فقط  در جواب می گفتم" نعم سیدی " و هر بار شدیدتر از بار قبل مورد نوازش مشت ولگد آنها قرار می گرفتم ،من حیران مانده بودم که چرا اونا این کارو می کنند، تا اینکه آن اسیری که این جمله را به ما یاد داده بود تا مااز شکنجه در امان باشیم جلو آمد گفت  تو پاسداری یا سرباز؟ ما هم گفتیم سرباز گفت او از تو می پرسد" الحرس الخمینی " و تو می گویی " نعم سیدی "   ومن تازه متوجه شدم عوض اینکه از زیر شکنجه در برم موجب عصبانیت شدید آنها می شوم     نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 14:0  توسط حسن زمانی ثمرین 
بندر امام خمینی وهاور گراف
بندر امام خمینی وهاور گراف
              بندر امام خمینی وهاور گراف سه روز از استقرار ما در نخلهای شادگان می گذشت بعد از ظهرروز سوم اماده حرکت به بندر امام خمینی شدیم ساعت 11شب رسیدیم بندر.پشتیبانی و لجستیکی وغذایی در حد صفر بود چیزی برای خوردن نداشتیم کوله پشتی وتجهیزات نظامی هم سنگین بودند گرسنگی به من غلبه کرده بود خلاصه  خودروها و اتوبوسها کنار اسکله ایستادندو نیروها پیاده شدند و به طرف اسکله براه افتادند من و علی هردو همیشه کنار هم بودیم هوا خیلی شرجی بود و مسیر طولانی را باید پیاده می رفتیم تا یادم نرفته بگم که از شام هیچ خبری نبود گرما وشرجی هوا کلافه ام کرده بودبا علی کنار نشستیم تا مقداری استراحت بکنیم چند لحظه ای نگذشت چشمم به یک بنز 10 تنی افتاد که در لاین دوم اسکله پارک شده بود وچند نفر هم اطراف ان بودندفهمیدیم یک خبری هست به سرعت  به طرف کامیون رفتیم  نزدیک کامیون که رسیدیم چند نفر سرباز بودند که زودتر از ما متوجه کامیون غذا شده بودند قورچ قورچ نان خشک شده می خوردند ما هم بی تعارف پریدیم ومشت مشت می خوردیم و تا توانستیم کوله پشتی را پر از نان خشک کردیم بعد از اینکه سیر شدیم پرسیدم کامیون پراز موادغذایی از کجاست یکی از افراد انجا که گویی همراه راننده گفت اهدایی مردم به جبهه است برای شما هم می فرستیم. از گروهان خیلی عقب مانده بودیم به سرعت  خودمان را به نیروها رساندیم افسر گروهان در حال حضور وغیاب افراد بود نفس نفس زنان به انتهای صف که رسیدیم اسامی مارا خواند بریده بریده جواب دادیم بعد از حضور و غیاب افسر گروهان برای توجیه کردن بچه ها صحبت کرد {بچه ها راه ورود ما به ابادان زمینی امکان ندارد وباید با هاور گراف از رودخانه بهمن شیر برویم  ورود به ابادان یعنی خط مقدم جبهه از صدای انفجار توپ وخمپاره وبمباران هوایی نباید بترسید وبرای حفظ جانتان از سنگر وپستی وبلندی زمین استفاده کنید در برابر دشمن بعثی هوشیار و شجاع باشیدالان ساعت 12 نیمه شب است وتاساعت 2 شب  هاورگراف میاد ما را به   روستای چویبده منتقل میکند وتا زمانی که دستور اتش ندادیم کسی حق تیر اندازی ندارد. سرپیچی از دستورات نظامی دادگاه صحرایی دارد وبرابر قوانین جنگ محاکمه خواهدشد } سخنان فرمانده که تمام شد همگی می گفتند جناب غذا چه شد سر گروهبان که مسول تدارکات بود گفت غذا در کار نیست جیره خشک است وامبولانس تا یک ساعت دیگر می رسداما انتظار غذا همچنان باقی ماند. روی اسکله با همان لباس وتجهیزات بصورت نشسته خوابیدیم یکساعت ونیم بعد هاور گراف رسید وقتی بیدار شدیم گویی ما را توی اب انداختن از شدت شرجی کل لباسها خیس شده بود .خلاصه سوار شدیم وپس از مدتی در بیست کیلومتری ابادان ما راپیاده کردند .طلوع افتاب روی اب شط بهمن شیروتجمع  مرغان ماهی خوار در کنار شط تابلوی نقاشی زیبایی به وجود اورده بودوماهم سرگرم  تماشای این تابلومنتظر انتقال بودیم زمان به کندی می گذشت چشم  به راه انتظار کشان درکناررودخانه پهناورپرسه می زدیم . تابعد از ظهران روز تشنه وگرسنه منتظر ماندیم.
این میوه، هندوانه است و نباید پوستش را بخورید
این میوه، هندوانه است و نباید پوستش را بخورید
نمی دانم این عراقی ها چه تصوری از ما و کشورمان ایران داشتند، گاه پرسشهایی را مطرح می کردند که حقیقتاً تعجب می کردیم. یک بار آمدند وانارهایی کوچک و بعضاً خشک شده را میان بچه ها تقسیم کردند و سپس افسر عراقی به میان جمع بچه ها آمد و گفت: می دانم در کشورتان چنین چیزهایی ندارید و اینها را باید این طور خورد و ... .بچه ها همه خندیدند. افسر عراقی داشت متغیّر می شد که یکی از بچه هابرخاست و گفت: ما هم در ایران چیزهایی شبیه به این اما بزرگتر، تازه تر وآبدارتر داریم که همین طور که شما می گویید آن را می خوریم. و خلاصه یک جوری دل افسر عراقی را به دست آورد. یک بار هم هندوانه دادند که این بار افسر عراقی آمد و گفت که این میوه،هندوانه است و نباید پوستش را بخورید و ... که باز هم با خنده و تمسخر بچه ها روبرو شد. جالب اینجا بود که این مسائل در شرایط و زمانی مطرح و عنوان می شد که شاهد بودیم لباسها و یا لوازم یدکی هایی که بعضاً عراقی ها استفاده میکردند، همان وسایل و لوازم تاراج شده و مسروقه ی گمرک خرمشهر با مُهر و نشان آنجا و یا ایران بود.
ایستگاه اهواز
ایستگاه اهواز
ایستگاه اهواز قطار نفس نفس زنان ایستادو نیروها از قطار پیاده می شدند با نگاهی به اطراف  منطقه  را ورن انداز می کردند. در ایستگاه قطار اهوازچند  سا عت منتظر شدیم تا  کا میون های نظامی امدند .. هوا رو به تاریکی بود فرمانده گردان دستور حرکت داد و همه نیروها سوار خودروها شدیم ماشینهای جیپ جلوی ستون اتوبوسها پشت سر جیپ کامیونها در انتهای ستون با حفظ مراتب نظامی  حرکت می کردند این ارایش زیبایی خودش را داشت                              حرکت ارام ستون خودروها در شب برای رسیدن به مقصد زمان بیشتری صرف می شد ساعت 10 الی 11 بود رسیدیم شادگان در میان نخلها مستقر شدیم چادر های انفرادی بر پا کردیم صدای شلیک توپ سنگین شنیده می شد فرمانده گردان نیروها راجمع کرد و در باره  ماموریت گردان به عنوان نیروی پشتیبان سخنرانی کرد { شما به عنوان نیروی نظامی با افراد شخصی حق ارتباط ندارید ستون پنجم به راحتی می تواند از شما اطلاعات کسب کند اگر کسی چیزی هدیه اورد بدون اطلاع فرماندهی نباید بپذیرید ممکن است تله باشد وافرادمسموم شونداز اینجا تا خط مقدم جبهه کمتر از بیست کیلومتر فاصله داریم هیچگونه روشنایی در شب روشن نکنیدهرلحظه باید اماده نبرد باشید خلاصه فرمانده تمام توصیه های ایمنی را یاد اوری کرد.و در پایان سخنرانی در باره تغذیه گفت شرایط تدارکات اضطراری وحالت فوق العاده است انتظار غذای گرم را نداشته باشید. در همین حال بود اشپزخانه صحرایی رسید همگی خوشحال شدیم بعد از سی ساعت بی غذایی بالاخره غذا امد  {اشپزخانه صحرایی خودرویی بود در هنگام حرکت و جابجایی اشپزها می توانستند  برای نیروها غذا تهیه کنندوهمزمان با جابجایی نیرو جابجا شوند}حالا چه غذایی چشمتان روز بدنبیند غذای ظهر ان روز لوبیا پلو بوداز سیاهی دود نفت وبوی نفت نمیشد بخوری  نهار هم پرید. برای اولین بارصدای شلیک توپ دور برد به گوش می رسیدودر شب روشنایی شعله توپ کاملادیده می شد در اطراف جاده گودالهای بزرگی که بر اثرانفجارگلوله توپ وراکت به وجود امده بوددیده می شد دشمن بعثی جاده ابادان ماهشهر را بسته بود وعبور از این مسیر به ابادان امکان نداشت.  
بانوی فریادرس
بانوی فریادرس
بانوى فریادرس |  روز یک شنبه هیجدهم اسفند ماه هزار و سیصدوشصت و پنج، اردوگاه موصل شماره 3 که بیش از هفتصد و پنجاه اسیر ایرانى را در خود جاى داده بود، جنب و جوشى فراتر از روزهاى پیشین داشت. همه، خود را براى برگزارى با شکوه عید نوروز آماده مى‏کردند. هرکس تلاش مى‏کرد تا سهمى در شادى آفرینى داشته باشد. در انتهاى این اردوگاه قلعه مانند، بر روى زمین سیمانى و کوچک آن، مسابقات فوتبال بین تیمهایى از آسایشگاه‏هاى مختلف انجام مى‏شد. {P . کسانى که تصمیم به بازى فوتبال مى‏گرفتند، نام خود را به مسؤول ورزش مى‏دادند، سپس دسته بندى‏هاى تیمى انجام مى‏گرفت و حدوداً هر ده روز یک بار، نوبت به هر تیم مى‏رسید تا طبق برنامه به مدت نیم ساعت (دو نیمه پانزده دقیقه‏اى)بازى کنند. پس از اینکه آمار صبح پایان مى‏پذیرفت بازى‏ها شروع مى‏شد و تا آمار بعدى، به ترتیب ادامه مى‏یافت. همه چیز براساس نظم و برنامه ریزى پیش مى‏رفت. شوراى ورزش اردوگاه که نمودى از یک فدراسیون ورزشى بود، قرعه کشى تیم‏ها، جدول بندى زمان انجام مسابقات، تعیین داورها و دیگر موارد را برنامه ریزى مى‏کرد. P} ساعت یازده صبح تیمى که از شش نفر بچه‏هاى لاغر اندام، کوتاه قد و تازه جوان آسایشگاه شماره یک تشکیل شده بود، در میدان قرار گرفت. "قدرت" نیز عضو این تیم بود؛ اسیرى که بتازگى پا به سن جوانى گذاشته و در جمع تعدادى از بچه‏هاى عملیات والفجر مقدماتى، زندگى مشقت بار اسارت را با صبر و حوصله و شادابى جوانى سپرى مى‏کرد. او فردى خوش استعداد بود. طبع شعر داشت و در مناسبتهاى مختلف شعر مى‏سرود و به سهم خویش گروه سرود را تغذیه مى‏کرد. زبان انگلیسى و فرانسه را بخوبى فراگرفته بود و به هر دو زبان تکلم مى‏کرد. چهره‏اى بشاش و باطراوت داشت و همه بچه‏ها او را مى‏شناختند. تیم مقابل از افراد بلند قد و درشت اندام ترکیب شده بود و به همین دلیل، آن را "تیم غول‏ها" مى‏نامیدند. داور مسابقه، رأس ساعت یازده، سوت شروع بازى را به صدا درآورد و جنب و جوش بازیگران براى گل زدن اوج گرفت. چند دقیقه‏اى بیش نگذشته بود که سکوتى بى نظیر و ترسناک اردوگاه را فراگرفت. هرکس بانگرانى مى‏پرسید:"چه شده است؟" کسانى که در آسایشگاه بودند، خودبخود به بیرون کشیده شدند. لحظه‏اى سخت و پیش بینى نشده بر اسرا مى‏گذشت؛اسیرى بر روى برانکارد افتاده بود و از میان صف‏هاى غمدیدگان خموش، به بیرون بهدارى اردوگاه حمل مى‏شد. کم کم، پچ پچى محزون شروع شد:"قدرت از دنیا رفت"! همه اسرا، در حالى که سرها را به زیر انداخته بودند، به سوى آسایشگاه به راه افتادند و هرکس در جاى خود قرار گرفت. دعا خوانها دعاى توسل را آغاز کردند و اشکهاى پاک و داغ همبندان، هماهنگ با زمزمه‏ هاى ملکوتى دعا، از چشمها سرازیر مى‏شد. "قدرت"، بشدت ضربه مغزى شده بود و همه از او قطع امید کرده بودند. هرکس با تمام وجود گریه مى‏کرد و ناله "یا زهرا" را با احساسى عمیق بر زبان مى‏آورد. توسل به حضرت زهرا(س) براى شفاى اسیرى که در زمان کودکى مادر خود را از دست داده و در این وضع اسفناک یاورى ندارد، بهترین راه چاره بود. "قدرت" را پس از اینکه لحظاتى در بهدارى فقیر اردوگاه نگه داشتند، به بیرون بردند و ما که ساعتها دستهاى نیاز را به سوى آسمان بلند کرده بودیم، پایین نیاوردیم و صادقانه دعا کردیم و خاضعانه اشک ریختیم و پس از آن، از "قدرت" بى خبر ماندیم. هنگامى که پس از ساعتها، زمزمه و فریاد دعاهاى جمعى و فردى اسیران تا اندازه‏اى آرام گرفت، آرامشى بر دلها حاکم شد؛ گویا همه مى‏دانستند که او شفا خواهد گرفت. آنها جمعیتى پاکدل از رزمندگان جبهه‏ها و فداییان حسین (ع) بودند که بر درب خانه گلى و محزون فاطمه (س) زانو زده و مطمئن بودند که نا امید بر نخواهند گشت. بچه‏ هاى اردوگاه، به حالت نگران، چند روزى را در بى خبرى از وضع "قدرت الله ناظم" سپرى کردند؛ اما پس از گذشت ده روز، ناگهان در جلو چشمان بهت زده بیش از هفتصد و پنجاه اسیر، درب اردوگاه گشوده شد و "قدرت" وارد گشت. زمزمه ذکر خدا و صلوات در اردوگاه پیچید و همه با چهره‏اى گشاده، مشتاقانه به سوى در هجوم آوردند. او که از ماجرابى خبر بود، از این همه استقبال و شادمانى اسرا شگفت زده شده بود. تنها چیزى که او در حالت اغما و بیهوشى مشاهده کرده و دیگران از آن اطلاعى نداشتند، ورود با شکوه خانمى پاکدامن و معصومه به محوطه بیمارستان بوده که با کلماتى پر عاطفه و رفتارى محبت‏ آمیز، او را مورد لطف خود قرار داده است. "قدرت"، عین کلمات آن بانوى فریادرس را به خاطر مى‏سپارد. مدتها موضوع چگونگى شفاى او فاش نشد، تا اینکه چندین سال پس از آزادى، این ماجراى مقدس را با رازدارى حکیم و مرشدى پر عاطفه در میان نهاد. از "قدرت" خواسته شد تا آنچه پیرامون این خاطره معنویت بخش - که نقطه عطفى در زندگى او بوده - به یاد دارد به نگارش در آورد، و او این چنین نوشت: در همان دقیقه‏هاى اول بازى یک گل نوش جان کردیم. توپ را در وسط زمین کاشتیم و بازى را از سر گرفتیم. پا به توپ به طرف دروازه حریف دویدم. نزدیک دروازه بودم که ناگهان... (او در اینجا زمین خورده و بیهوش شده و دیگر هیچ چیز نفهمیده است و آنچه در زیر مى‏آید مشاهدات او در حالت اغما و بیهوشى است). ... در گوشه‏اى از بیمارستان آتشى شعله ور شده بود. بلندگوى بیمارستان اعلام خطر کرد که اگر تا چند لحظه دیگر آتش مهار نشود تمامى بیمارستان و مریضهاى بسترى شده در آن را طعمه خود قرار خواهد داد و هرکس بتواند خود را به آتش زده و آن را خاموش کند به او هدیه بزرگى خواهیم داد." خدا را به شهادت مى‏گیرم، زنى با چادر سیاه و وقار و آرامش به من نزدیک شد و گفت:" قدرت جان، فرزندم! تو مى‏توانى این آتش را خاموش کنى. سعى خودت را بکن. من، مادرت هستم. برو و آتش را خاموش کن!" به طرف آتش دویدم و به هر وسیله ممکن به خاموش کردن آن پرداختم و هرطور بود آن را خاموش کردم. بانوى چادر سیاه به طرفم برگشت و باخوشحالى گفت:"تو آزادى، این هدیه تو!" و از نظرم ناپدید شد. ... چشمانم را گشودم و خود را درازکش روى تختى دیدم. سِرُمى در دست چپم جریان داشت و جاى سوراخ هفت سِرُم دیگر نیز در رگهاى دستانم پیدا بود. گوش چپم قدرى درد مى‏کرد و سنگین شده بود و پنبه‏هاى زیادى درون گوش و روى لایه خارجى آن قرار داده بودند و سرم نیز باندپیچى شده بود. بسیار تعجب کردم. اصلاً نمى‏فهمیدم اینجا کجاست و من در اینجا چه مى‏خواهم. سر خود را به طرف راست چرخاندم و یکى از اسراى اردوگاهمان را که روى تخت سمت راست دراز کشیده بود، دیدم و او را به اسم صدا زدم. او با شادى وصف ناپذیرى به صورت نیمه نشسته، به سوى من خم شد و بالکنت زبان گفت: "قدرت، تو حرف مى‏زنى؟تو سالمى؟تو منو مى‏شناسى؟" گفتم:"آرى،شما رسول رحیم ترقى، از بچه‏هاى اصفهان هستید؛ ولى من نمى‏دانم اینجا کجاست و چگونه به اینجا آمده‏ام." با حالتى محزون، ولى آمیخته با شادى گفت:" ناراحت نباش و اصلاً فکرش را هم نکن! اینجا بیمارستان نظامى موصل است." گفتم: "بیمارستان موصل؟" گفت:" آرى، چیزى نیست. پریروز دو نفر از سربازان عراقى تو را با برانکارد به اینجا آورده و به دکتر سپردند و مى‏گفتند که در بازى کرة القدم (فوتبال) به زمین خورده‏اى!" گفتم:" مگر امروز چه تاریخى است؟" گفت:"امروز، سه شنبه بیستم اسفند ماه و ساعت هم سه بعد از ظهر است. تو را هم روز یک شنبه ساعت یازده و نیم به بیمارستان آوردند؛ یعنى، الآن حدود پنجاه و یک ساعت است که همینطور بیهوش اینجا دراز کشیده‏اى و من پرستارى تو را مى‏کرده‏ام و اصلاً فکر نمى‏کردم که دیگر به هوش بیایى؛ زیرا علاوه بر خونى که در اردوگاه از تو رفته و به لباس تو ریخته بود، در این چند روز هر دو ساعت یکبار نیز خون استفراغ مى‏کردى و هرچه به عراقى‏ها مى‏گفتم به او خون تزریق کنید، او دارد مى‏میرد، مى‏گفتند: دم ماکو (خون نیست)، و فکر مى‏کردم که حداقل به خاطر کم خونى و عدم رسیدگى عراقى‏ها، خداى ناکرده در غربت، شهید مى‏شوى ؛ ولى بحمدلله بلا رفع شده است." چند روزى به همین صورت گذشت، تا اینکه روز نهم که در بیمارستان بودم؛ یعنى، بیست و هفتم اسفند ماه شصت و پنج، یک پزشک نظامى عراقى که متخصص جراحى مغز و اعصاب بود، به همراه دو پزشک دیگر به بالینم آمدند. او ابتدا به زبان انگلیسى گفت:" به نظر مى‏رسد که باسوادى و باید انگلیسى بدانى، آیا اشتباه مى‏کنم؟"لبخندى زدم و در جواب او به انگلیسى گفتم:"انگلیسى و فرانسوى را بخوبى تکلم میکنم و با اسپانیولى و آلمانى هم آشنایى خوبى دارم." آن دو پزشک همراه، از تعجب چشمانشان خیره شد و یکى از آنها به صورت دست و پا شکسته به زبان فرانسوى گفت:"تو فرانسوى بلدى؟ ما کم بلدیم." و پزشک متخصص شروع کرد به انگلیسى صحبت کردن. ابتدا در مورد ضربه‏اى که بر مغز من وارد شده بود قدرى توضیح داد، سپس از بهبود ناگهانى من، اظهار تعجب نمود و گفت:" با کمال تعجب ما تو را زنده مى‏بینیم، در حالى که امیدمان بکلى قطع شده بود. چند روز پیش که تو را در اینجا بسترى کردیم، من به عنوان یک پزشک، امیدى به زنده ماندن تو نمى‏دادم و به همین خاطر، پس از توصیه هایى به پزشکیاران مبنى بر رسیدگى در قالب سرمها، به منظور برخى معاینات دیگر به بیمارستان الرشید رفتم؛ ولى دیروز به من خبر دادند که مصدوم مذکور، مدتهاست به هوش آمده و حالش رضایت بخش است، تا اینکه امروز توانستم به سراغت بیایم و با این حالتى که اکنون مشاهده مى‏کنم، فردا مى‏توانى به اردوگاهتان برگردى." دو روز به عید سال شصت و شش مانده بود که مرا به همراه "رسول"که وى را مورد عمل جراحى بینى قرار داده بودند، با یک آمبولانس به اردوگاه انتقال دادند. چشمانمان با باند و دستهایمان با دستبند بسته شده بود. ما را پشت درب ورودى اردوگاه نگه داشته و دستها و چسمانمان را گشودند. سرم را بالا گرفتم و نگاه کردم. صحنه عجیبى بود. تمام جمعیت اردوگاه حلقه وار و مشتاقانه با چشمانى اشک آلود و لبهایى متبسم، به سویم مى‏نگریستند و در گوش همدیگر چیزهایى زمزمه مى‏کردند. من نیز از همه جا بى خبر - چون نمى‏دانستم چه اتفاقى افتاده است - مشتاقانه نگاهشان مى‏کردم. یواش یواش از محوطه ممنوعه که گذشتم، بچه‏ها با صلوات و ولوله بر سرم ریختند و شروع به بوسیدنم نمودند. یکى از دوستان خوبم به گریه افتاد و گفت:"قدرت جان، تو حقیقتاً برگشتى؟" و در حالى که به سوى آسایشگاه یک مى‏رفتم دیگرى دست به دور گردنم انداخته و گفت:" یعنى واقعاً تو را دوباره در بین خودمان مى‏بینم؟ در این ده روز، نه کسى را از اردوگاه به بیمارستان و نه از بیمارستان به اردوگاه آوردند تا درباره تو خبرى بگیرم. ما هیچ خبرى از تو نداشتیم و وقتى آن حالتى که تو را از ااردوگاه خارج کردند به یاد مى‏آوریم، فکر مى‏کردیم که خداى ناکرده، همه چیز تمام شده و دیگر، وعده دیدارمان در روز قیامت خواهد بود!" من با تعجب پرسیدم:" مگر جریان چیست؟ من اصلاً سر در نمى‏آورم. از این چیزها که شما مى‏گویید من چیزى به یاد نمى‏آورم." چند نفر از دوستان گفتند:"تقصیر ندارى. بعداً به صورت مفصل برایت بیان خواهم کرد." به همراه بچه‏ها به طرف آسایشگاهمان مى‏رفتیم. چون دو روز به عید مانده بود بچه‏ها از حانوت (مغازه کوچک) با همان اندک حقوقى که ماهانه مى‏گرفتند مقدارى گلاب و عود و شیرینى تهیه کرده بودند که در مسیر ورود به آسایشگاه با ذکر صلوات، بر سر من و استقبال کنندگان مى‏ریختند. آسایشگاه را نیز با پتوهاى رنگین مزین ساخته و جلو در را نیز آب پاشیده و مقدارى گل ریخته بودند. وارد آسایشگاه شدم. همه چیز برایم تازگى داشت. بچه‏ها حلقه زده دورم نشسته بودند و نگاهم مى‏کردند. بعد از چند لحظه، حاج آقا جمشیدى جمعیت را شکافته و خودشان را به‏{P -ایشان فردى روحانى بود که رهبرى اردوگاه را بر عهده داشت. او حدود 50 سال سن داشت و در واقعه 15 خرداد 42 و درگیرى حوزه علمیه فیضیه نیز حضور داشت او در عملیات بیت المقدس در اوایل سال 61 اسیر و یکى از فرزندانش در جبهه‏هاى دفاع مقدس به شرف شهادت نایل شده بود. P} من رسانیدند و به اطرافیان گفتند:"کسى از او سؤال نکند. فقط او را ببینید و بروید! او باید استراحت کند" و به مسؤول حمام سفارش کردند که لباسهایم را برداشته و مرا به حمام بفرستند تا آثار خون برطرف گردد. براى نخستین بار بود که پس از حدود پنج سال اسارت، از دوش حمام، آب داغ بر سرم مى‏ریخت؛ زیرا به طور عادى سهمیه ما فقط سه پارچ کوچک آب گرم بود که آن را در سطلى با آب سرد مخلوط مى‏کردیم و براى شستن خودمان مورد استفاده قرار مى‏دادیم. خلاصه، حمام خوبى گرفتم و به توصیه حاج آقا، مرا به خاطر تقویت شدن و اینکه تا اندازه‏اى ضعف و ناتوانى ام برطرف گردد، براى مدت پنج روز به بهدارى اردوگاه، که اتاق ساده و بدون امکاناتى بود، فرستادند. در این صورت، عید سال شصت و شش را روى تخت بهدارى اردوگاه موصل 3 گذراندم و غذایم در این چند روز تخم مرغ و خرما و جگر مرغ بود!(البته این نوع تغذیه، استثنایى‏ترین مورد براى چنین اردوگاهى بوده است). اسرا نیز براى عید دیدنى با در دست گرفتن هدایایى بى ریا به بهدارى مى‏آمدند و پس از لحظاتى خداحافظى کرده و دسته بعدى وارد مى‏شد. روز سوم فروردین ماه بود که از بهدارى اردوگاه مرخص و به آسایشگاه روانه شدم. حادثه مذکور بر زبان همه اسرا جارى بود و هر جمعى را که مى‏دیدم در خصوص چگونگى زمین خوردن، ضربه مغزى، خونریزى و بازگشت دوباره‏ام صحبت مى‏کردند. از یکى از دوستانم که همبازى بودیم و آن روز در یک تیم قرار داشتیم، چگونگى حادثه را جویا شدم و او اینگونه تشریح کرد: "... بازى که از وسط میدان، پس از گل اول شروع شد، به طرف زمین حریف دویدى و نزدیک دروازه حریف به قصد با سر زدن توپ، سرت را پایین آوردى و یکى از بازیکنان قوى هیکل تیم مقابل، به جاى آنکه با آن پاى سنگین و کفش بزرگ خود به توپ بزند، بدون قصد، با ضربه بسیار محکمى به کله تو شوت کرد که این ضربه باعث بیهوشى سریع تو در هوا شد و در نتیجه موجب گردید که از پشت سر محکم به زمین بخورى. بچه‏ها به خیال اینکه یک سرگیجه موقت است دست و پایت را گرفته و به کنار زمین منتقل کردند و بازى با اعلام خطاى طرف مقابل ادامه یافت و ما هم طبعاً به بازى ادامه دادیم. چند دقیقه که گذشت دیدیم که همه جمعیت اردوگاه به صورتى ماتم زده، دور بهدارى حلقه زده و برخى از آنها مى‏گریستند. ما هم بازى را تعطیل کرده و به جمع آنها پیوستیم و جویاى حال تو شدیم." یکى از دوستان دزفولى که در کار آشپزخانه کمک مى‏کرد، مى‏گفت:"... دیدم مثل یک نعش بى جان در کنار زمین دراز کشیده‏اى و رنگ چهره ات لحظه به لحظه سیاهتر مى‏شود و محل ضربه در سرت نیز ورم کرده است. فوراً خودم را به تو رساندم و بر سر بازیکنان فریاد زدم که بى انصافها! این دارد مى‏میرد و شما همین طور بازى مى‏کنید. این فریاد توجه همه را جلب کرد و همگى دورت حلقه زدند و هرکس چیزى مى‏گفت. بسرعت، تو را روى دستهاى خود گرفته به طرف بهدارى اردوگاه دویدم. در بین راه، ناگهان سرت بر بازوى راستم غلتید. چشمانت سفیدى اش نمایان شد و دهان و دماغ و گوش چپت شروع به خونریزى کرد. با خودم گفتم: خدایش بیامرزد! دیگر امیدى نیست. او مرد. هرچند ناامید شده بودم؛ ولى تو را به بهدارى رساندم. آرام آرام، زمزمه ضربه مغزى و اخبار وضعیت تو در اردوگاه پیچید و همه را وحشت زده به سوى بهدارى کشاند. خونریزى همچنان ادامه داشت. من، دیگر توان ایستادن نداشتم و گریه کنان، از بهدارى به آشپزخانه رفتم." پزشکیار بهدارى، آقاى نظرى مى‏گفت:" همین که تو را روى دست و با آن حالت ترسناک و خون آلود به بهدارى رساندند، فقط با دیدن رنگ چهره ات امیدم قطع شد. اتفاقاً، دکتر عراقى در اردوگاه نبود. هرچه باند و پنبه در گوش و بینى‏ات فشار مى‏دادم که شاید خونریزى قطع شود بى فایده بود. یک پتو و یک ملافه از تخت بهدارى به خون آغشته شد. دکتر مولودى را به بالینت‏{P -ایشان طلبه و پزشکى دلسوز بود که در عملیات خیبر اسیر شده و زحمتهاى زیادى براى مداواى مجروحین و بیماران همبند خود، کشید. P} رسانیدم. او نیز متأثر و رنگ باخته، پس از چند لحظه سکوت سرش را پایین انداخته از بهدارى خارج شد. گروه خونى و شماره کارت اسارت تو را هم نمى‏دانستیم. چنین مشخصاتى لازم بود تا به بیمارستان شهر ارایه شود. توسط عراقى‏ها با دکتر بهدارى کنار اردوگاه تماس گرفته از او خواستیم که فوراً با یک آمبولانس به اردوگاه 3 بیاید. چند لحظه بعد آژیر آمبولانس به گوش رسید. درها گشوده شد و آمبولانس با سرعتى وحشت زا و آژیر زنان تا درب بهدارى اردوگاه آمد؛ کارى که هیچگاه سابقه نداشت. به حاج آقا جمشیدى نیز خبر داده بودند که فلانى ضربه مغزى شده و حالش وخیم است. خودش را پا برهنه و بر سر زنان به بالین من رسانده و کاملاً از خود بیخود شده بود و دیوانه وار دنبال راه چاره‏اى مى‏گشت." یکى دیگر از دوستان به نام حسین آل کثیر، اهل شوش، مى‏گفت:" نزدیک ساعت یازده و{P -ایشان، مداح و مرثیه خوان خوب موصل 3 بود. P} نیم که آمبولانس وارد اردوگاه شد و تو را بر روى برانکارد، در حالى که سِرُمى تزریق شده و کیسه آن در دست عباس جمالى (ارشد آسایشگاه) بود چهار نفر برانکارد را حمل مى‏کردند و لباسها و سرت خون آلود بود، به درون آمبولانس گذاردند. دیوانه وار بر سر زده و فریاد کشیدم: یعنى قدرت مرد؟ یعنى امشب، شب اول قبر اوست؟ و براى آخرین بار نظرى طولانى بر پیکر غرق به خون و بى حرکت تو انداختم. همین که آمبولانس، آژیر زنان از درب اردوگاه خارج شد، دیگر حتى صداى نفس زدن از این جمعیت انبوه نیز شنیده نمى‏شد. سکوت مرگبارى همه اردوگاه را فراگرفته بود. من نیز منتظر سرانجامى وخیم‏تر بودم." دوستى دیگر به نام رضا ملکى مى‏گفت:" حاج آقا در حالى که گریه مى‏کرد، مرا فراخواند و گفت: برو و دعا خوانهاى خوب اردوگاه را به تک تک آسایشگاه‏ها بفرست و به بچه‏ها بگو سر ساعت دوازده کسى در محوطه اردوگاه نباشد. همه به داخل آسایشگاه‏ها بروند و دعاى توسل بخوانند. به مرثیه خوانها بگو به حضرت فاطمه زهرا(س) متوسل شوند؛ زیرا قدرت ما مادر نداشت و امروز فاطمه زهرا(س) براى او مادرى خواهد کرد. باید از آن حضرت بخواهیم که او را به جمع ما بازگرداند وگرنه در لحظه‏هاى آزادى از اسارت، ما در مقابل خانواده‏اش شرمنده خواهیم بود. من بسرعت براى برگزارى دعاى توسل به سراغ بهترین مداحان رفتم و عجب دعایى شد!" {P -او یکى از افراد فعال فرهنگى اردوگاه بود که جوانى خود را در مسیر پیشبرد اهداف انقلاب در اسارتگاهها مصروف کرد. P} نگهبان برنامه‏ها، على کوچکى، مى‏گفت:" پیش خودم مى‏گفتم، خدایا با این گریه و زارى و همهمه‏اى که در همه آسایشگاه‏ها برپا شده است، عراقى‏ها حتماً مزاحم خواهند شد و نخواهند گذاشت که دعاى توسل به نحو احسن انجام پذیرد؛ ولى با کمال تعجب مى‏دیدیم که سربازان عراقى با وجود اینکه صداى گریه از هر نقطه اردوگاه شنیده مى‏شد، پشت خود را به صورتى حزن‏انگیز به چند نخل زینتى که وسط اردوگاه بود، تکیه داده و تحت تأثیر واقعه، در فکر فرو رفته و از جاى خود تکان نمى‏خوردند و برنامه به صورتى باشکوه برگزار شد." خلاصه اینکه از زبان هرکس مى‏شنیدم که مى‏گفت:" ما فقط به آن دعا و توسل امیدوار بودیم و مى‏دانستیم که اگر خداوند بخواهد به یک قطره از آن همه اشکهایى که آن روز از چشمها سرازیر شد، جواب مثبت دهد شفاى تو حتمى خواهد بود." یکى از دوستان اصفهانى ام به نام احمد رمضانى مى‏گفت:" روز هفتم انتقال تو به بیمارستان، به خاطر آنکه هیچ خبرى از تو نداشتیم و عراقى‏ها نیز چیزى نمى‏گفتند نزد دکتر مولودى رفته و عاجزانه گفتم: آقاى دکتر مسعود، به شما قول مى‏دهم که آنچه را مى‏گویید به کسى نگویم؛ ولى حقیقتاً شما به عنوان یک پزشک حاذق، نظر خودتان را در مورد ضربه‏اى که خود مشاهده کردید به من که دوست او هستم بگویید! دکتر آهى کشید و همانطور که کنار باغچه ایستاده بود آرام بر زمین نشست. تکه چوبى هم به دست گرفته و به ترسیم نقشهایى نامفهوم بر روى خاک پرداخت و لحظاتى ساکت ماند. دوباره سؤال کردم. او به خود آمد و عجولانه گفت: آه،ببخشید! راستى از چى سؤال فرمودید؟ در جواب گفتم: مى‏خواستم تا اندازه‏اى از وضعیت فعلى مصدوم مرا مطلع کنى و اطلاعات خودتان را در اختیارم بگذارید. دوباره آهى عمیق از دل برآورد و گفت: راستش را بخواهید، این ضربه‏اى که من دیدم و این مقدار خونى که از این اسیر ضعیف رفته و نظر به حالتى که او را از اردوگاه خارج کردند، من به زعم خودم نود و نه درصد احتمال مرگ مى‏دهم و یک درصد امید زنده ماندن نیز به پنج حالت ممکن مى‏باشد. یا جنون به وى دست مى‏دهد، یا از دو چشم نابینا مى‏شود، یا عضوى از اعضایش فلج مى‏گردد، یا فراموشى کامل به او دست مى‏دهد و یا در حالت احتمالى پنجم سالم مى‏ماند که این حالت آخر را بعید مى‏دانم؛ اما با توجه به دعایى که بچه‏ها خواندند و اشکى که ریختند و توسلى که به حضرت فاطمه (س) نمودند، اگر همان نجاتش بدهد وگرنه از نظر پزشکى همان است که گفتم. آرى، بدین گونه دعایى که با خلوص نیّت در اسارتگاه خوانده شد و توسلى که با توجه به وخامت موضوع، از ته قلب انجام پذیرفت باعث نجات کامل من از مرگ حتمى و سلامت بى خدشه این بنده کوچک خدا گردید. خداوند را از این جهت شاکرم. ذکر این نکته را لازم مى‏دانم که هر سال به مناسبت سالروز این لطف خاص الهى، ضیافتى بسیار ساده و اسارتى ترتیب مى‏دادم و تنى چند از اسرا را به نمایندگى از همه اسیران دعوت مى‏کردم. بانوى فریادرس - عبدالمجید رحمانیان‏ آزاده، قدرت اللَّه ناظم‏
ما اگر اسیریم، ذلیل نیستیم! عجیبترین اسیران دنیا
ما اگر اسیریم، ذلیل نیستیم! عجیبترین اسیران دنیا
ما اگر اسیریم، ذلیل نیستیم! عجیب‏ترین اسیران دنیا یادم مى‏آید زمانى که نمایندگان صلیب‏ سرخ به اردوگاه ما آمده بودند تا جواب نامه هایى را که قبلاً بچه ها براى خانواده‏هایشان نوشته بودند به آنها تحویل بدهند، طى جلسه ا‏ى اولیه‏ اى که با ارشد اردوگاه داشتند، یکى از آنها در خلال صحبت نام امام را بدون ذکر پیشوند «امام» آورد و گفت «خمینى». ». ارشد ایرانى اردوگاه به آنها اعتراض کرد که چرا این گونه امام را نام بردید و خلاصه بگو مگویى رخ داد براى همین، بچه ‏ها جلسه را ترک کردند و اعتنایى به نماینده‏ ى صلیب ننمودند. نماینده‏ ى صلیب‏ سرخ خیلى سعى کرد بچه ها را راضى کند و گفت: ما منظورى نداشتیم و قصد توهین نداشتیم، بیایید نامه هایتان را تحویل بگیرید؛ ولى ارشد ما گفت: شما باید رسماً از ما معذرت‏خواهى عمومى بکنید تا نامه ‏ها را تحویل بگیریم. نماینده صلیب سرخ خیلى متعجب شده بود و مى‏گفت: شما عجیب‏ ترین اسراى د نیا هستید! در همه جاى دنیا، اسرا هیچ دل خوشى از آنهایى که باعث شده‏ اند این اوضاع برایشان پیش بیاید ندارند و همیشه منتظر صلیب‏ سرخ هستند تا کمى اوضاعشان بهتر شود، اما شما با این وضع أسفبارى که در اردوگاههاى عراق دارید و با این سختیهایى که در جنگ و اسارت متحمل شده‏ اید هنوز به آرمانها و ارزشهاى خود پایبند هستید؛ در صورتى که طبق مقررات ژنو، اسرا اگر در چنین شرایطى به دولت و مقامات کشورشان توهین کنند مسئولیتى نخواهند داشت. شما به خاطر اینکه ما نام رهبرتان را با احترام نگفتیم به راحتى از تسهیلاتى که صلیب‏ سرخ در اختیارتان قرار مى‏دهد صرف نظر مى‏کنید و نامه‏ هایى را که از طرف خانواده‏هایتان برایتان آورده یم تحویل نمى‏گیرید!؟ آزاده، غلامرضا جوکار
قبل از اسارت یکبار تصمیم گرفتم فرزندم را که تازه متولد شده بود به خط مقدم بیاورم . عمده ی هدفم
قبل از اسارت یکبار تصمیم گرفتم فرزندم را که تازه متولد شده بود به خط مقدم بیاورم . عمده ی هدفم
چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۰۱ | | | پیام آزادگان/قبل از اسارت چندبار به جبهه آمدم و یکبار تصمیم گرفتم فرزندم را که تازه متولد شده بود به خط مقدم بیاورم . عمده ی هدفم از این کار روحیه دادن به رزمندگان بود و تصمیم گرفتم نوزاد کوچک را در ساک دستی گذاشته و به خط مقدم بیاورم . مقداری لباس و شیرخشک و دیگر مایحتاج را برداشتم و برای جند روز نوزاد را از مادرش قرض گرفته و به خط مقدم آوردم. بالاخره توانستم از دژبانی ساک را عبور دهم و به خط بیاورمش. وقتی تعدادی از بچه ها متوجه شدند صلوات فرستادند و بی نهایت شادی می کردند فردای آن روز منطقه را عراقی ها زیر آتش توپخانه قرار دادند و چیزی نمانده بود که فرزند به شهادت برسد و حتی در حین عبور از این سنگر به آن سنگر ترکش خیلی کوچکی هم به ساک من اصابت کرده بود. بالاخره فرمانده خط متوجه شد و با یک مرخصی اجباری مجبور به برگرداندن فرزندم به منزل شدم.
آزاده ای که در قفس صدام پرگشود
آزاده ای که در قفس صدام پرگشود
چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۳۹ | | | پیام آزادگان/ شهید محمدجواد تندگویان چندین بار باوجود وضعیت خطرناک منطقه خوزستان به این شهرسفرکرده بود تا شرایط آن منطقه را بررسی کند اما درآخرین سفرخود درتاریخ 12/8/59 توسط نیروهای مزدورعراقی ربوده می شود. به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان، هرسال 12 آبانماه یاد وخاطره وزیر بسیجی،شهید محمد جواد تندگویان یادآورمسئولی است که درسخت ترین شرایط به وظیفه خود عمل می کند و تنها در پشت میز وزارت و با محافظان متعدد ، ازدور دستی برآتش ندارد،بلکه هم پای کارگران پالایشگاه نفت درمنطقه حساس آبادان حاضرشده و ازنزدیک با مسائل ومشکلات حوزه مسئولیتش مواجه می شود تا تفاوت یک وزیر انقلابی واسلامی را با دیگر وزرای کشورها به جهانیان نشان دهد. شهید محمدجواد تندگویان چندین بار باوجود وضعیت خطرناک منطقه خوزستان به این شهرسفرکرده بود تا شرایط آن منطقه را بررسی کند اما درآخرین سفرخود درتاریخ 12/8/59 توسط نیروهای مزدورعراقی ربوده می شود. آنچه درپی می آید مروری است بر ماجرای ربوده شدن وزیرنفت دولت شهیدرجائی توسط نیروهای عراقی با نگاهی به رسانه های داخلی و خارجی آبانماه سال 1359 خبرگزاری پارس ازربوده شدن وزیرنفت خبرمی دهد:« خبرگزاری پارس ؛ محمدجوادتندگویان وزیرنفت وبوشهری معاون وی ،یحیوی سرپرست مناطق نفتی جنوب ودوکارمند وزارتخانه که روزجمعه به منظوربازدیدازتاسیسات شرکت نفت ورسیدگی به وضع کارکنان فداکارصنعت نفت به خوزستان سفر کرده بودند درنزدیکی آبادان ازسوی متجاوزین مزدورعراقی ربوده شده وبه خاک عراق منتقل شدند.این سومین باری بود که وزیر نفت پس ازجنگ تحمیلی عراق با ایران به خوزستان سفر می کرد ودرمناطق نفتی دربین کارکنان این صنعت حاضر می شد.» این گزارش به مقایسه مسئولین نظام جمهوری اسلامی وحکام غاصب بعثی عراق برآمده وعنوان می شود که درجمهوری اسلامی ایران هیچگونه تفاوتی بین مردم ومقامات مملکتی وجود نداردچنانکه شهیدتندگویان وهمراهان وی میدان کار وپالایشگاه را یکی می داند ودرمنطقی که زیرآتش دشمن است حاضر می شود.ودرادامه مسئولین بعث عراق رابه دلیل عدم شجاعتشان برای خروج از کاخهای خود موردخطاب قرارمی دهد: «... فقط ازدیدگاه طاغوتیان بغداد این آدم ربایی می تواند مهم تلقی شود چراکه حکام غاصبش جرات خروج ازکاخهای خودرا ندارند واز حضور درمیان ملت مسلمان عراق هراس دارند...» شهید رجایی نخست وزیروقت جمهوری اسلامی ایران با ارسال اطلاعیه ای ازربوده شدن محمدجوادتندگویان، بهروزبوشهری معاون وزارتخانه، محسن یحیوی سرپرست مناطق نفتی جنوب وسه کارمند این وزارتخانه به نامهای احمد بخشی پور،عباس روح نواز وعلی اصغر اسماعیلی خبرداده وبه عراق ومجامع بین المللی نسبت به حفظ سلامتی وزیرنفت وهمراهانش هشدارمی دهد،دربخشی ازاین اطلاعیه آمده: «...دولت خدمتگذارافتخاردارد که مسئولیتش درکنارمردم وبخاطرپاسداری ازانقلاب شکوهمندشان نتنها اسیرشده بلکه جان خودش را دراین راه فداکند.ولی درعین حال فرصت مغتنم شمرده وبه دولت عراق وکلیه مجامع بین المللی درمورد حفظ جان وسلامتی اسرای ایرانی هشدارداده وخواهان آزادی فوری کلیه اسرای غیرنظامی است» درتاریخ 13/8/59 رادیو بغداد،به نقل ازمقامات عراق شهیدتندگویان وهمراهان وی را اسرای نظامی دانسته وازاینکه عراق درصدد تبادل اسرای جنگی عراقی با وزیرنفت است،خبرمی دهد.همچنین این رادیوبا قرائت متنی، کاملا وابستگی رژیم عراق را به ابرقدرتهای شرقی وغربی نشان می دهد وخطاب به مسئولان ایرانی که به عراق نسبت به تخلف ازحقوق بین المللی هشدارداده بودندیادآوردست گیری 52جاسوس آمریکایی می شودوکاملاً مشخص است که به تلافی با گروگان گیری جاسوسان آمریکایی برآمده است:«... دولت عراق تندگویان وهمراهانش را اسرای جنگی می داند ....ودرخواست آزادی تندگویان ونیزعنوان تخلف از حقوق بین المللی ازسوی ایران یعنی کشوری صورت می گیرد که به مدت یک سال است که 52 آمریکایی را درکشورش به عنوان گروگان نگهداری می کند...» درتاریخ 17/8/59 خبرگزاریهای بین المللی وروزنامه الجمهوریه عراق ازوخامت حال وزیرنفت ایران خبرمی دهدوادعا می کند که تندگویان درمناطق جنگی زخمی شده وبه دلیل خونریزی شدید وضعیت جسمانی مناسبی ندارد.این ادعادرحالی است که دولت عراق پس ازچندروزاززخمی شدن شهید تندگویان به هنگام دستگیری خبر می دهد که قبلاًتلویزیونهای دنیا وتلویزیون فرانسه فیلم تهیه شده بغدادرا که درآن تندگویان کاملاً سالم بوده نشان داده است .براساس همین خبردولت وقت جمهوری اسلامی ایران طی اطلاعیه ای این سخنان را دروغ بافی های رژیم بعث دانسته ومی گوید:«...بنابراین ازنظردولت جمهوری اسلامی ایران کاملاًروشن است رژیم بغداد وزیر نفت ایران را درزیرشکنجه تا سرحدی آزارداده که اینک جانش درخطرقرارگرفته است .بطوریکه بعثی ها ی بغدادناگزیربه دروغ بافی دیگری شده واعلام کرده اند،وی را زخمی دستگیر کرده اند.دولت جمهوری اسلامی ایران ،مسئولیت جان محمدجوادتندگویان وهمراهان فداکارش را برعهده دولت بغداد می داند ورژیم بغداد موظف است وزیرنفت ایران رافوراً آزادکند.مراجع ذی صلاح بین المللی ازجمله صلیب سرخ جهانی با مراجعه به فیلمهای تبلیغاتی بغداد بخوبی می توانند به پوچی این ادعا ی جدید بغداد پی ببرند...» با توجه به شواهد ذکر شده درآن دوره کاملاًمشخص می شود که دسیسه وتبانی کشورهای غربی ودولت بعث عراق برای تحت فشارقراردادن ایران برای آزادی گروگانهای جاسوس آمریکایی است که وزیرنفت ایران ربوه شده است.به طوریکه محسن سادات معاون تندگویان دربازگشت ازکنفرانس بالی که ازطرف سازمان جهانی اوپک دراندونزی برگزارشده بود،درتاریخ 30/8/59دراین مورد می گوید«:...بیش از60%وقت این کنفرانس به وضع برادر تندگویان اختصاص پیداکردکه باسخنرانی وافشاگری هیات ایرانی بسیاری از اعضای شرکت کننده کنفرانس ازوضع برادرتندگویان ابراز تاسف کردندوعکس وزیرنفت جمهوری اسلامی ایران درطول زمان کنفرانس روی صندلی خالی وی گذاشته شده بود.ما می خواستیم حقانیت ایران را علی رغم دروغهای عراق درمورد برادرتندگویان که گفته بودند وی رابا لباس ارتشی دستگیرکرده اند به دنیا ثابت کنیم که خوشبختانه همینطور هم شد وروزنامه های دنیا عکس وزیر نفت ایران را روی صندلی خالی وی به چاپ رساندند.کشورهای مرتجع وطرفدار عراق از موضوع ربوده شدن وزیرنفت ایران می خواستند استفاده کنند تا ایران دراین کنفرانس شرکت نکند وایران هم با شرکت خود درآن تمام نقشه هایشان را نقش برآب کرد....» باتمام تلاشهایی که دولت ایران برای آزادی شهید محمد جوادتندگویان طی ده سال انجام داد،رژیم بعث عراق با بدترین شکنجه ها وی را به شهادت رساند وپیکرپاکش درچهاردهم آذر1370 به میهنش،ایران اسلامی بازگردانده شد.
بردن فرزندم به جبهه
بردن فرزندم به جبهه
قبل از اسارت چندبار به جبهه آمدم و یکبار تصمیم گرفتم فرزندم را که تازه متولد شده بود به خط مقدم بیاورم چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۰۱ | | | پیام آزادگان/قبل از اسارت چندبار به جبهه آمدم و یکبار تصمیم گرفتم فرزندم را که تازه متولد شده بود به خط مقدم بیاورم . عمده ی هدفم از این کار روحیه دادن به رزمندگان بود و تصمیم گرفتم نوزاد کوچک را در ساک دستی گذاشته و به خط مقدم بیاورم . مقداری لباس و شیرخشک و دیگر مایحتاج را برداشتم و برای جند روز نوزاد را از مادرش قرض گرفته و به خط مقدم آوردم. بالاخره توانستم از دژبانی ساک را عبور دهم و به خط بیاورمش. وقتی تعدادی از بچه ها متوجه شدند صلوات فرستادند و بی نهایت شادی می کردند فردای آن روز منطقه را عراقی ها زیر آتش توپخانه قرار دادند و چیزی نمانده بود که فرزند به شهادت برسد و حتی در حین عبور از این سنگر به آن سنگر ترکش خیلی کوچکی هم به ساک من اصابت کرده بود. بالاخره فرمانده خط متوجه شد و با یک مرخصی اجباری مجبور به برگرداندن فرزندم به منزل شدم.