loader-img-2
loader-img-2
حمله هواپیمای عراقی به قایق
حمله هواپیمای عراقی به قایق
حدود بیست نفری از بچه ها در یکی از قایق ها که به قایق "عساکره" معروف بودند، سوار شده بودند.صبح بود ما به جهت کاری که داشتیم، آمده بودیم عقب پیش بچه ها و بعد در حال برگشتن به منطقه عملیاتی بدر بودیم. نزدیکی های ظهر بود. در آب راه به طرف منطقه عملیات می رفتیم، در همین حین بود که دو تا از" هواپیماهای ملخی" دشمن آمدند و بالای سر ما شروع به چرخیدن کردند. همین طور که در آب راه در حال حرکت بودیم. به سکانی قایق گفتیم: قایق را حرکت بدهید. و به طرف نیزارها بروید تا استتار شود. ولی قایق به جهت این که مقداری بزرگ بود استتار آن مقدور نبود، یعنی هواپیما از بالا می توانست ببیند و بعد از 30 ثانیه که خود را استتار کرده بودیم. هواپیمای دشمن ما را دید. در همین حین که ما داشتیم خودمان را مخفی می کردیم. دیدیم یکی از این هواپیماها به صورت شیرجه آمد، پایین به طوری که می خواست هدف را بزند پایین آمد. و دقیقا ما هم دیدیم که هواپیما به طرف ما می آید.و به صورتی بود که هدف خود را مشخص کرده بود. در همین حین بود آن لحظه کوتاه و حساس، همه بچه ها اشهد را خواندند که هواپیما وقتی می زد؛ دیگر همه چی تمام می شد و به جهت این که روی آب پدافند آن چنانی وجود نداشت. طبعا ما هیچ راهی برای جلوگیری از حمله هواپیما به قایق نداشتیم. در این حین بود که تقریباً هواپیما در فاصله صد یا دویست متری ما رسیده بود، حالا نمی دانستیم آن چه توفیقی بود که خدا به بندگانش داد. یکی از هلی کوپترهای ما یک دفعه در منطقه پیدا شد و هلی کوپتر کبری بود. که ظاهراً آمده بود تا در جلو آتش بریزد،. روی خط دشمن. در آن موقعیتی که داشتیم شهادتین می گفتیم. لحظه خیلی حساسی بود. ما دیدیم، هلی کوپتر آمد و حضورش تداخل پیدا کرد با پایین آمدن و قصد آتش ریختن روی بچه ها، هواپیما به احتمال این که هلی کوپتر آن را مورد هدف قرار ندهد مسیر خود را کج کرد .و دقیقا موشک هایی که داشت(چهار تا)رها کرد. وآن قدر پایین آمده بود و هدف گرفته بود .و حالا به جهت این که هلی کوپتر را دیده بود یک مقدار مسیر و دقت خود را از دست داد. آن موشک ها را که شلیک می کرد، دقیقا آمدند از بالای سر ما گذشتند و به آب خوردند. این را جداً من یکی از امدادهای خداوندی می دانم که آن ها را در هدفی که داشت ناموفق کرد که جای شکرش باقی است. که موشک های هواپیما شلیک شد. ولی هیچ آسیبی به بچه ها وارد نشد. بعد هم هلی کوپترها یک سری مانور دادند و از منطقه خارج شدند .    
عاشق چتر منور
عاشق چتر منور
ما را به شرهانی اعزام کردند. در تپه هایی که چند قسمت بود، جا دادند. محلی که ما مستقر شدیم، تپه 175 العماره نام داشت؛ و فاصله اش با عراقی ها حدود 30 تا 35 متر بود. به خاطر این که ما پایین بودیم و عراقی ها بالا، آن ها می آمدند سطل زباله خودشان را خالی می کردند، ما آن ها را می دیدیم. ولی نمی توانستیم آن ها را بزنیم. به محض این که می خواستیم بزنیم با غناصه می زدند. خیلی هم دقیق بودند. یعنی دقیقاَ "گرای" کانال های ما را داشتند. صبح و شب هر روز آتش تهیه بود. و تنها جایی که من دیدم هر روز صبح و شب آتش تهیه بود، همان شرهانی بود. در این آتش تهیه ها چند تا مجروح دادیم و چند تا شهید. از جمله «شهید جعفری» بود از بچه های خود گروهان نجف و چند نفر دیگر از بچه های دسته «علی بهزادی» که با دسته ما ادغام شده بودند و تا آخر مأموریت با آن دسته بودیم. اصطلاحی که آن روزها خیلی بین بچه ها رایج بود، اصطلاح "بسیجی عاشق چتر منور بود "که خیلی هم بی راه نبود.  همراه ما دوستی بود به نام «غلامی». یک شب چتری را نشان کرده بود که کجا افتاده است. و دنبال فرصتی می گشت تا آن را بردارد. این چتر در نزدیکی خاکریز ما فرود آمده بود. هوا هنوز گرگ و میش بود که پریده بود، روی سنگر تا برود پایین درّه و آن را بیاورد. هنگام پریدن، عراقی ها از قبل کمین کرده بودند دقیقا لاله گوشش را زده بودند. و قلطی خورد و رفت پایین و دیگر نمی توانست بیاید بالا. و اگر می آمد بالا می زدند. خلاصه سر و صدا شد که «غلامی» شهید شده است، نگاه کردیم دیدیم نه زنده است. تا عصر همان جا مانده بود. بعد که آمده بود بالا، دیدیم با یک حالت پیروزمندانه و با حالتی که انگار فتح بزرگی انجام داده است، یک دستش روی گوشش است و در دست دیگرش یک چتر منور.
جنگ و مشکلات آن- پیچ انگیزه
جنگ و مشکلات آن- پیچ انگیزه
یادم می آید که به گردان ماموریتی داده بودند در منطقه پیچ انگیره. شب دوم بود. همراه برادران فرمانده محترم گردان «آقای معینیان»، برادر« کربلائی» و «مهدی عادلیان» منتظر بودیم تا بچه های دزفول، اگر اشتباه نکنم که جلوی ما بودند، بروند و ما پشت سرشان حرکت کنیم.  آتش شدید دشمن بر روی سر ما می ریخت و به هیچ عنوان نمی توانستیم سرمان را بلند کنیم. به فاصله یک متری ما که به ترتیب آقای معینیان و عادلیان بودند و بعد من بودم یک عراقی افتاده بود. در آن تاریکی شب مشخص بود ترکش به سرش خورده بود و به درک واصل شده بود. متأسفانه بوی خیلی بدی می داد و ما چفیه هایمان را دور صورتمان محکم بسته بودیم که بوی آن زیاد اذیتمان نکند و به بچه ها اشاره می کردم که حداقل اگر می توانند کمی جلو بروند که کمتر اذّیت بشویم. باد شدیدی می آمد. منطقه چون تونل بود و فکر می کردم که این قدر بدنم می خارد شاید به خاطر این گرد و خاک هائی است که به بدنمان می خورد. تا صبح به همان وضعیت بودیم و نتوانستیم آن شب کاری بکنیم، تا این که دستور عقب نشینی دادند و نزدیکی های صبح بود. دیدم از آن قسمت سر عراقی که ترکش خورده بود و متعفن شده بود، کرم های خیلی درشت از سر او خارج می شد و به سمت ما می آمد و اولین کسی که به آن ها برخورد می کرد بنده بودم؛ و قسمتی از آن ها هم زنده زنده نصیب ما شده بود و هنگام عقب نشینی بدنم تقریباً بوگرفته بود. دوستان لطف کردند اینجانب را عقب لندکروز انداختند و به "کانتینرحمام" که نزدیک چادرهایمان در منطقه بود، بردند. داخل حمام انداختند و خودم را تطهیر کردم. به هر حال این یکی از سختی های بسیاری بود که بچه ها در خطوط به اشکال مختلف با آن ها سر و کار داشتند.
افسر عراقی که ترسید
افسر عراقی که ترسید
در ایام رحلت امام خمینی (ر ه)عراقى‏ ها تا سه روز کارى نکردند که باعث ایجاد تشنج شود. رادیو را هم که همیشه موسیقى پخش مى‏کرد خاموش کردند، اما بعد از سه روز دوباره رادیو شروع به پخش برنامه کرد و باعث آزار بچه‏ ها شد. یکى از بچه‏ هاى دزفول به نام حسین بختیارى به مسئول آسایشگاه گفت: به افسر استخباراتى اردوگاه بگو اگر رادیو را خاموش نکند، من خودم به تنهایى تمام بلندگوهاى اردوگاه را از کار می اندازم و مى‏ شکنم. تأکید هم کرده بود که بگو فلانى چنین حرفى زده است. مسئول آسایشگاه هم در جلسه‏ اى که مسئولین آسایشگاهها با افسر استخباراتى و فرمانده اردوگاه داشتند به آنها گفته بود یکى از اسرا قصد انجام چنین کارى را دارد. افسر عراقى هم او را احضار کرد و به او گفت: تو این حرف را زدى؟ او گفته بود: بله. او تهدید کرده بود که اگر تو این کار را بکنى من خودم دو دستت را با میخ به دیوار مى کوبم. او هم در پاسخ گفته بود: حتماً این کار را بکن؛ چون من هرگز اجازه نمى ‏دهم در ایام عزادارى رهبرم به او توهین شود و حتماً این کار را خواهم کرد. افسر عراقى هم از شجاعت او ترسید و دستور داد بلندگوها را خاموش کنند. آزاده، بیژن کیانى‏
نامه عاشقانه مادرشهید به تنها پسرش
نامه عاشقانه مادرشهید به تنها پسرش
،بسیار بودند زنانی که در هشت سال دفاع مقدس مردانه در کارزار جنگ حضور داشتند و نشان دادند اگر پای دفاع از اسلام در میان باشد عزیزترین کس خود را در راه جهاد فی سبیل الله به قربانگاه می فرستند.  "بانو صغری پایین شهری" که تنها فرزند ذکور خود، "شهید محمد منصوری" را در حالی که نوجوانی بیش نبود به جبهه های نبرد حق علیه باطل فرستاده بود. مادری که می دانست با از دست دادن فرزندش نه تنها عزیزترین کس خود را از دست می دهد بلکه مورد خشم همسرش نیز قرار خواهد گرفت. اما هر بار، خود ساک محمد را می بست و با نواهای عاشقانه اش تنها فرزند خود را راهی میدان رزم می کرد. آنچه خواهید خواند دست نوشته خانم پایین شهری است که بعد از شهادت فرزندش می دانست رنج های زیادی چشم انتظارش خواهد بود ولی با نوشتن چنین نامه ای دل پسرش محمد را در جبهه برای شهادت آماده تر می کرد. نامه عاشقانه یک مادر شهید به تنها پسرش "سلام مادرت را از فرسنگ ها راه بپذیر، بوسه من بر گونه های زیبای خداگونه تو باد. ای عزیزترین کس من بعد از خدا و پیامبران و امامان معصوم که چگونه زندگی کردن را به ما آموختند. ".ادامه دارد........
شهید گیلانی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت
شهید گیلانی که نشانی مزارش را برای مادرش نوشت
ما جنگ را بیشتر از زبان رزمندگان شنیده ایم، حماسه دلپذیری دارند مادارن شهدا که کمتر به آن پرداخته شده است، خانم زهرا مستمند نیازمند، مادر «شهید اردشیر رحمانی» فرمانده گردان ضد زره «لشکر 25 کربلا» می گوید: روز تولد اردشیر در منزل تنها بودم، روز «26» بهمن سال «1340» اردشیر غریبانه بدنیا آمد، از همان دوران کودکی، حسی عجیبی به اردشیر داشتم، اما قادر به بیان کیفیات روحی خود نیستم.کودکی اش با هوش و پر جنب وجوش، در چشم به هم زدنی، جوانی شد رعنا و اهل معرفت و دانش و نیایش، جوری که حس می کردم دارد جلوتر از زمان خودش پرواز می کند. آقا مهدی پدر اردشیر، «کبوتر سفید» صدای اش می زد. اردشیر دیپلم تجربی اش را با نمرات عالی از دبیرستان آزادگان رشت گرفت.در حوادث قبل و بعد از انقلاب فعال، ساواک را به ستوه آورده بود. انقلاب هم که پیروز شد، همچنان در عرصه مبارزاتی فعال بود. پدر اردشیر کارمند مخابرات رشت بود و از جهتی، وضع مالی متوسطی داشتیم. اکبر داداش بزرگ اردشیر، اصرار داشت تا اردشیر به خاطر توانمندی اش، در تحصیلات عالیه، به خارج از کشور، مانند: هند، دانمارک، انگلیس برود و آنجا ادامه تحصیل بدهد، با این وصف، اردشیر وارد سپاه پاسداران شد. خیلی طول نکشید که جنگ شد و رفت جبهه. هر چند وقت یک بار، مرخصی اجباری می آمد. اجباری یعنی وقتی تیر و ترکش که می خورد، زخمی که می شد، مجبور بود به بیمارستان برود. از آنجا که مرخص می شد، مدتی کوتاه می آمد منزل، دوران نقاهت را می گذراند. دوباره عازم جبهه می شد. این آخری، بخواب که می رفت، می نشستم سیر نگاهش می کردم، یک حال دیگری داشت، در خواب گاهی فریاد می کشید: «گردان حمله!» می گفتم: بخواب پسرم، این جا منزل است. چشم هایش را باز می کرد و می گفت: ببخشید مادر، خواب دیدم که در جبهه هستم.گفتم: پسرم، مگر در جبهه چه مسئولیتی دارید؟گفت: غلام امام حسین هستم مادر.آرام چشمان اش را بست، من سرش را دست کشیدم، نازش کردم، بوئیدم و بوسیدم، یک حال غریبانه ائی پیدا کردم، مثل وقتی که داشت دنیا می آمد. غریب و تنها، دلم بغض کرد، دلم برایش «لالائی» خواندم، سرش را دست کشیدم، اشک ریختم، کبوتر سفید ناز من، مرتب دستانش را دست کشیدم، بیاد ابوالفضل العباس؛ می خواندم: «ای بال تو باز می کنی، احساس پرواز می کنی» اردشیر همه حواسش به جبهه بود، من همه حواسم به اردشیر.چند روز مانده بود که برود جبهه، گفتم: پسرم  ازدواج کن، خواهرانت ازدواج کردند، برادرت ازدواج کرد، من می خواهم که نشانی خانه ات را داشته باشم، چادرم را بنیدازم روی سرم، بیایم در خانه ات، در بزنم، بچه هایت بیایند جلوی در، چادرم را بکشند، من ببوسمشان، عروسم من را صدا کند، مادرجان بیا...آی اردشیر جان، مادر به فدایت. بیا زن بگیر.خندید و گفت: آدرس می خواهی مادر؟گفتم: بله که آدرس می خواهم پسرگلم.یک برگه کاغذ گرفت، نوشت. گفتم بخوان. خواند: «اول خیابان لاهیجان، گلزار شهداء قطعه 255» روز آخری که داشت می رفت، یک انگشتری در دستش بود، از یک شهیدی اهل مازندران یادگاری گرفته بود. رفیق جان در جانی اش بود. انگشتر را داد به من. گفت: جانم به قربانت مادر، این یادگار رفیق شهیدم است.پدرش نمی توانست بیاید بدرقه اش، آقا مهدی به خاطر بیماری قلبی در بیمارستان بستری بود. اردشیر رفت با پدرش خدا حافظی کرد، اردشیر که داشت می رفت، دلم را با خودش برد. همه حواس من را برد. تنها و غریب شدم. چندروز نگذشته بود، که شنیدم عملیات «کربلای چهار» شده، خیلی از بچه های شمال شهید شدن. تا یک مجروحی را می آوردند، چادرم را می انداختم روی سرم، می دویدم سمت بیمارستان،هنوز در تب و تاب شهدا و مجروحین کربلای چهار بودم که شنیدم، عملیات «کربلای پنج» شد، اردشیر فرمانده گردان زرهی لشکر 25 کربلا بود. شنیدم در رشت، سی و سه تا شهید آوردند. رفتم شهدا را ببینم. تا ظهر آنجا بودم. ظهر که گذشت، خواستم برگردم خانه، دیدم کلی زخمی آوردند. ماندم. تا زخمی ها را ببینم. کسی آشنا هست، یا با اردشیر بوده باشد.غروب بود برگشتم خانه، اکبر برادر اردشیر گفت: از صبح دنبالت بودم مادر من کجا بودید؟گفتم: سی تا شهید آورده بودند. مجروح جنگی آورده بودند، رفتم شهدا را ببینم. دنبال یک آشنا بودم که ببینم از اردشیر خبر دارند یا خیر...گفت: ادرشیر زخمی شده است.گفتم: از چه ناحیه ائی؟گفت: دستش زخمی شده است، مادر چیزی نیست.گفتم: به من راستش را بگو پسرم، من طاقتش را دارم، من می خواهم بروم بیمارستان.گفت: باشه برویم.مرا به سردخانه بردند، دیدم اردشیر آنجا آرام خوابیده است، اردشیر یازده سالش بود، خواب دیدم، داخل اتاقی شدم. سه جوان رعنا در آنجا هستند، یکی لباس سفید داشت با یک شمشیر که برق می زد، چکمه اش تا زانو بود، بلند شد ایستاد، خیلی اهل معرفت بود. به من سلام کرد.دو نفر دیگر آنجا کنارش خوابیده بودند.-گفتم آقا، شما کی هستید؟-گفت: شما برای چه کسی نذر می کنید؟_ من همیشه برای ابوالفضل العباس(ع) نذر می کردم.- گفتم: شما ابوالفضل العباس هستید؟ من این صحنه را یک بار دیگر در سردخانه دیدم. بعدش تا سه شب بی تابی نکردم. شب چهارم که رسید، دیگر هیچ چیز نفهمیدم. تا شب هفت اردشیر، در بیمارستان بستری بودم. وقتی مرخص شدم، سکته خفیف کرده بودم.اردشیر در شب سوم بهمن سال 65 در«عملیات کربلای پنج» شهید شده بود، سپس در مراسمی با شکوه در رشت تشیع، و در گلزار شهدای «تازه آباد» شهرستان رشت به خاک سپرده شد... 
با دست خالی به عشق اسلام/جنگ برای خدا
با دست خالی به عشق اسلام/جنگ برای خدا
درآن روزهای که خیلی ها مردد بودند که آیا می شود مقاومت کرد یا نه؟ آیا می شود درمقابل دشمنان ایستاد؟ آیا می شود دشمن را با این همه تجهیزات و نیرو، آن هم با دست خالی عقب راند؟ شیخ شریف با عده ای جوان و نوجوان که مثل خودش شورو شوق داشتند، حماسه ها آفرید و سرانجام در مظلومیت وغربت به فیض شهادت نائل آمد.  با عشق به امام (ره) واسلام و انقلاب و با دست خالی آن چنان حماسه ها آفرید که نظیرآن دیده نمی شد.شیخ شریف درتهاجماتی که به نیروهای بعثی داشت، بارها وبارها ازدست عراقی ها نجات پیدا کرده بود. شیخ خیلی زرنگ بود وبه این سادگی ها گرفتار نمی شد.نقطه ی اتکای رزمندگان آوازه ی شیخ شریف و گروه الله اکبر در میان دشمن و فرمانده هایش پیچیده بود. دشمن نقطه ی ثقل رزمندگان را درخرمشهر شناسایی کرده بود.دقیقاً می دانستند که شیخ شریف نقطه ی اتکای رزمندگان است واعتماد هر رزمنده ای به ایشان است. چون شیخ شریف بود که با دست خالی در منطقه ایستاده بود. بقیه ی رزمندگان به تبعیت ازاو یارای مقاومت با دشمن را پیدا کرده بودند.شهدا را به مسجد جامع می آوردند که به آبادان و شهرهای دیگر بفرستند. با توجه به اینکه گاهی تلفات خیلی سنگین بود، از آن طرف هم خیانت های بنی صدر و همراهانش در روحیه ی بچه ها تأثیر منفی می گذاشت، این بود که برخی از بچه ها کم کم روحیه شان را ازد ست می دادند. مأیوس و نا امید می شدند و می گفتند: (حالا که ما پشتیبان نداریم، ماندنمان درشهر برای چسیت؟ مقاومت ما به خاطر چیست؟)دراین هنگام شیخ آن ها را دلداری می داد ومی گفت: (شما برای خدا می جنگید. کسی که برای خدا می جنگد، هیچ گاه مأیوس نمی شود، چون هدفش اسلام است.)        
تشنگی در فتح المبین
تشنگی در فتح المبین
در عملیات فتح المبین تشنگی بدجوری به بچه ها فشار آورده بود. نزدیک ساعت 10، 11 شب بود. تشنگی هم خیلی بیداد می کرد.حاج اسماعیل به من گفت: بروید هرطوری شده است، یک آبی پیدا بکنید بیاورید. ما آمدیم. دیدیم در فاصله ای که ما قرار داریم از آب خبری نیست، عقب هم هیچ خبری نیست. خلاصه در آن تاریکی شب یک برکه ای را در اطراف آن جا پیدا کردیم. یادم هست که« محمدرضا خرّم پور» با یکی دیگر از بچه ها که بی سیم چی گردان بود، گفتیم: که ما سه نفر می رویم و آب می آوریم. ظرف آب را هم برداشتیم و حرکت کردیم که هرطوری شده است برای بچه ها آب تهیه کنیم. ما آمدیم. پیش خودمان فکرکردیم، دیدیم آب این جا هست بچه ها هم تشنه هستند این تنها آبی هست که می تواند بچه ها را سیراب کند. لذا ظرف ها را پر کردیم و آوردیم. و بچه ها آب را خوردند ما هم از آن آب خوردیم. صبح که چشممان به آن برکه افتاد. متوجه شدیم داخل آن برکه، جنازه عراقی افتاده بود، و ما متوجه آن نشده بودیم و بچه ها آب را خورده بودند؛ الحمدلله اتفاقی هم نیفتاده بود.  جریان را که به حاجی اسماعیل گفتیم. ایشان گفتند: "بالاخره جنگ است."
روز اعزام یادش بخیر
روز اعزام یادش بخیر
در سال 61،عمده فعالیت ما در مسجد بود، برادری بود به نام« بهروز لطفی» بعدها فکر کنم در "عملیات قدس" یا "گردان قدس" که می خواستیم برویم پاسگاه زید، ایشان با ما بودندو به شهادت رسید.  این برادر در مساجد مختلف می آمد و سخنرانی می کرد. آن شب هم سخنرانی خیلی جالب و زیبایی کرد در مسجد امام رضا (ع)، یعنی حالا آمده بود برای جذب نیرو برای جبهه ها. خلاصه یک سخنرانی خیلی خوب و حماسی ای کرد و ما خیلی تحت تأثیر قرار گرفتیم. و با یک تعدادی از بچه های مسجد ثبت نام کردیم برای اعزام به جبهه.  اولیّن اعزام ما سال آبان ماه 61 برای ماموریت شرهانی بود، توسط «سید مجید شاه حسینی» فرمانده گروهان مکه در خود اهواز و در مسجد سازماندهی شدیم. «سید مجید شاه حسینی» را گذاشتند فرمانده. عمدتاً بچه های مسجد جوادالائمه بودند، شدند، دسته قاسم شدند؛ بچه های مسجد حضرت مهدی(عج)، دسته علی اکبر؛ و ما هم بچه های آخر آسفالت، بچه های مسجد امام رضا(ع) و چند تا مسجد دیگر، شدیم دسته حّر. در دسته ما بچه های هم محلّه ای و هم مسجدی نزدیک ده نفر بودیم. از جمله «شهید اصغر محمدی»، «شهید محمد محمدی»، «شهید رضا ایزدی»، «شهید مصطفی ایزدی»، «حاج مصطفی نبوی» ،« شهید حمید گلبا»ر این ها بچه های مسجدمان بودند که شدیم یک دسته به نام (حُر) و رفتیم شرهانی. اولین اعزامی که داشتیم، مستقیم رفتیم به پادگان کرخه. یک شب آن جا بودیم. از لحاظ سن و سال کوچک بودم و حدود 14 سال بیشتر نداشتم. بعد از آن رفتیم دوکوهه، تقریباً 2 ماه بودیم که پشت این کوه های دوکوهه شن و ماسه بود خیلی آموزش های سختی را گذراندیم. در آن جا از رزم های شبانه خاطرات جالبی داشتیم. از خود دو،کوهه دوماهی که آن جا بودیم. همان اوائل با «شهید عباس یار علی» و خیلی از بچه های دیگر که آن جا بودند آشنا شدیم. شب و روز آن جا خیلی با حال و هوای خاص معنوی سپری می شد، نماز شب خوانی هایی که بود. همه آموزش و آمادگی بود و ما در همان جا با نمازشب آشنا شدیم. یک تعدادی بودند از برادرها می رفتند نماز شب می خواندند، داخل بیابان ها می رفتند. خاطرات جالبی داشتیم همان دوکوهه «شهید حسینی» که خداوند رحمتشان کند، از همین شرهانی که ما می خواستیم برویم از مسجد حجت آمده بود و گیر داده بود به این افرادی که متولد46 بودند که اعزامشان نکنند. از جمله همین «حسین پور» بود که فامیلش را عوض کرده بود، یادم هست زیر صندلی اتوبوس آن آخر مخفی شده بود، آمدند از زیر صندلی بیرون کشیدنش و بردنش. ما با هزار درد سررفتیم دوکوهه. دوکوهه آمده بودند آن جا دنبال ما، ما هم رفتیم در بیابان ها مخفی شدیم که مثلاً برمان نگردانند.
گذر از پل چوبی
گذر از پل چوبی
 در عملیات بیت المقدس گردان نور در محور دب حردان مستقر شده و می بایست از آن جا به مواضع دشمن یورش می برد. منطقه عملیاتی سرتاسر پوشیده از آب بود و تنها جایی که ما را به عراقی ها متصل می کرد خاکریزی بود که به صورت عمودی از انتهای سنگرهای ما شروع و تا نزدیک خاکریزهای عراق امتداد پیدا می کرد.در نزدیک خاکریزهای عراق آب جریان داشت که عراقی ها به خاطر این که بتواننداز سنگرهای اصلی تا سنگر کمین خودشان تردد نمایند، یک پل چوبی کم عرض کار گذاشته بودند که امکان تردد فقط یک نفر را داشت. در پشت پل و به طرف مواضع عراق دژ بسیار مستحکمی درست کرده بودند. که در شرایط عادی امکان نداشت کسی بتواند از آن عبور نمایدو همین دژ هم باعث شد تا گرفتن مواضع دشمن با تأخیر مواجهه شود. شب عملیات بیت المقدس هنگامی که نیروهای خط شکن گردان به پل چوبی رسیدند. به خاطر حجم سنگین آتش دشمن به ناچار زمین گیر شدند واین زمین گیری تا طلوع فجر طول کشید. در این هنگام «اسماعیل فرجوانی» فرمانده گردان از ماجرا با خبر شده بود خود را به نزدیک پل رسانده و با سر دادن شعارهای حماسی و تلاوت قرآن مجید با صدای بلند نیروها را تهییج کرده بود. نیروها که می دیدند فرمانده گردان در نوک پیکان حمله می باشد، با صدای ا... اکبر از جای برخاسته و به مواضع دشمن یورش بردند. برادر اسماعیل اولین نفری بود که از روی پل عبور کرد. پس از تصرف سنگرهای عراقی فرصتی دست داد تا از دژ محکمی که عراقی ها ایجاد کرده بودند دیدن نماییم. با دیدن این دژ ونحوه احداث آن از این که آن را تصرف کردیم بسیار متعجب شده وشکر خدا را به جاآوردیم. کسانی که این مواضع را دیدند؛ اذعان داشتند تصرف این دژ تنها معجزه الهی بوده است و بی شک این معجزه چیزی نبود جز فریادهای بلند برادر اسماعیل که با فریادهای خود لرزه بر اندام دشمن وارد نموده و باعث گردید آن ها از سنگرها و دژ مستحکم خود فرار نمایند. شایان ذکر است  این دژ که با گونی های پر از خاک "رُس" به صورت چند لایه احداث شده بود دقیقا روبه روی پل واقع شده و اگر سربازی حتی با یک تفنگ معمولی می خواست از این پل محافظت نماید امکان نداشت کسی بتواند از روی آن عبورنماید.  
روایت عاشقی شهدا ازمنظر کربلادرلحظه شهادت کربلاییان(شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست... )
روایت عاشقی شهدا ازمنظر کربلادرلحظه شهادت کربلاییان(شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست... )
حضرت سیدالشهدا حسین بن علی (ع) شب پیش از هجرت به سوی کربلا در پایان خطبه ای بلند فرمودند: «آگاه باشید، هر آن که می خواهد خونش را در راه ما اهل بیت، که راه حق است، نثار کند و خود در بهشت لقاءالله منزل گیرد، با ما راهی کربلا شود. من فردا صبح ان شاءالله به راه می افتم.» و هنوز بانگ الرحیل برخاسته است و همان فریاد در آسمان بلند تاریخ طنین انداز. صحرای کربلا به وسعت تاریخ است و کار به یک ( یا لیتنی کنت معکم ) ختم نمی شود . اگر مرد میدان صداقتی، نیک در خود بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این گونه است یا خیر ... آنان که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند ... و مگر نه آنک ه گردن ها را باریک آفریده اند تا درمقتل کربلای عشق آسان تر بریده شوند؟ و مگر نه آن که پسر آدم عهدی ازلی ستانده اند که حسین را از سرخویش بیشتر دوست داشته باشند؟ هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگر چه خواندن داستان سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد. از باب استعاره نیست. اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته اند زمان هر سال در محرم تجدید می شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا علیه السلام. حب حسین (ع) سرلاالسرار شهداست. فاین تذهبون ؟ و حکایت می کنیم از راهیان کربلا، این راحلان قافله ی عشق که لبیک گویان به سوی حسین شتافتند تا جواب "هل من ناصر ینصرونی" او را از پس هزارو چهارصد سال گویند. و اینک ما مرور می کنیم جوان مردی و ایثارشان را و فریاد می آوریم: "ای شقایق های آتش گرفته، دل خون ما شقایقی است که داغ شهادت شمارا بر خود دارد. آیا آن روز نیز خواهدرسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟" (شهید سید مرتضی آوینی)شهید شاپور برزگر گلمغانی، فرمانده محور عملیاتی لشکر 31 عاشوراشهادت: 13/8/1362 یک دستش قطع شده بود، اما دست بردار جبهه نبود. به او گفتند: «با یک دست که نمی توانی بجنگی، بروید عقب.» می گفت: «مگر حضرت ابوالفضل با یک دست نجنگید؟ مگر نفرمود: والله ان قطعتموا یمینی، انی احامی ابداً عن دینی» عملیات والفجر 4 مسئول محور بود. حمید باکری به او مأموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل رو از محاصره دشمن نجات بدهد. با عده ای از نیروهاش رفت به سمت منطقه مأموریت.... لحظه های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود: «مگر مولایمان امام حسین(علیه السلام) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم»شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست...
لحظه شهادت یک شهید مسیحی
لحظه شهادت یک شهید مسیحی
در گردان شایعه شده بود که نماز نمی خواند. مرتضی رو کرد به من و گفت: «پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی خواند...» باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم که نمی خوانهد، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهانی می خواند که ریا نشود.» اصغر انگار که مطلبی به ذهنش رسیده باشد و بخواهد برای غلبه بر من ازآن استفاده کنئ، گفت: «آخر نماز واجب که ریا ندارد. پس اگر این طور باشد، حاج آقا سماوات هم باید یواشکی نماز بخواند. آره؟» مشتی صفر یک نگاه سنگین به اصغر و مرتضی کرد و گفت: «روایت هست که اگر حتی سه شبانه روز با یکی بودی و وقت نماز به اندازه دورزدن یک نخل از او دور شدی، نباید به او تهمت تارک الصلاه بودن را بزنید. گناه تهمت، سنگین تر از بار تمامی کوه...» اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغش را چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازش را نخواند...»گفتم: «یعنی خودت هم نمازت را نخواندی؟» - مرد حسابی من نمازم را سریع خواندم و آمدم داخل سنگر، تا خود طلوع آفتاب کشیک او راکشیدم.- خوب شاید همان موقع که تو رفتی نماز بخوانی، او هم نمازش را خواند...مشتی که انگار یک هسته خرما توی گلویش گیر کرده باشد، سرفه ای کرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....»بعد، انگار که بخواهد از جایی فرار کند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر کوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدایت شوم! مگر حدیث نداریم کسی که نمازش را عمداً ترک کند، از رحمت خدا به دور است؟»- بابا از کجا می دانی؟ تو آخر؟! این بدبخت تازه یک هفته است آمده، کم کم معلوم می شود دنیا دست کیه... آدم مرموزی بود؛ ساکت و تودار. اصلاً انگار نمی توانست با کسی ارتباط برقرار کند. چند باری سعی کردم به اونزدیک شوم، اما نشد. فقط فهمیدم که اسمش «کیارش» است و داوطلب به جبهه آمده است. از آشپزخانه غذایش را می گرفت و می رفت گوشه ای، مشغول خوردن می شد. اصلاً با جمع، کاری نداشت؛ فقط برای رزم شب و صبحگاه با بچه ها یک جا می دیدمش. اغلب هم سعی می کرد دژبان بایسته تا این که برود کمین.یک بار یکی از بچه های دسته ویژه، به او متلک انداخته بود که: «رفیقمون از کمین می ترسد! در دژبانی بیش تر به او حال می دهد...» فقط یک نگاه و یک لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشویی ها؛ هرچند که دیدم در حال رفتن، دارد اشک هایش را از روی صورت سفید و ریش های بورش پاک می کند.دو روز بعد از همین ماجرا بود که به سنگر عملیات آمد و گفت: «می خواهم بروم کمین.». حاج اکبر یک نگاهی به او انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلب های کمین تکمیل است...»- کیارش هستم حاج آقا!- ببخشید عزیزم، شرمنده! کیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.- خواهش می کنم حاج آقا! حالا نمی شود یک جوری ما را هم جا بدهی؟حاجی مکثی کرد و گفت: «چشم سعی می کنم...»- لطف می کنی حاجی...شب باز رفتم سمتش و سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند قدمی که برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می ری سنگر کمین آقا جواد؟!»- آره، چه طور مگر؟منّ و منّی کرد و گفت: «نزدیک عراقی هاست؟!»- آره، توی محدوده آن هاست. چه طور مگر؟!- هیچی همین طوری... تشکری کرد و رفت سمت سنگر خودش.آخرای شب بود که رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اکبر دراز کشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز کشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم که متوجه شدی، با خودم گفتم زشت. بازهم ببخشید!- خدا ببخشد جواد جون! این حرفا چیه؟خوش آمدی.- حاجی! غرض از مزاحمت، می خواستم بگویم این پسره کیارش را بگذار با من بیاید کمین، می خواهم یک فرصت خوب گیر بیاورم تا با او تنها باشم.حاجی لبخندی زد و ادامه داد: «حاج آقا سماوات که این جا بود می گفت :در گردان، دنبالش حرفایی می زنند. تو چرا دیگه دنبالشی؟ برای چی می خواهی با او بروی کمین؟»- می خواهم سر از کارش در بیاورم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از کمین دو نفره پیدا می شود که من با او بیست وچهار ساعت تنها باشم؟- والله، چه عرض کنم؟ با اوصافی که من شنیدم، اصلاً بعید می دانم به  اجازه بدهم برود کمین. می گویند اهل نماز نیست، فقط هم در مراسم زیارت عاشورا شرکت می کند، نه چیز دیگر.- باز خدا را شکر که زیارت عاشورا می خواند. من فکر می کردم آن هم نمی آید.- پس تو هم شنیدی؟مگر نه؟- آره، من هم یک چیزهایی راجع به او شنیدم. - من به او شک داشتم، حتی فکر کردم شاید ستون پنجمی باشد، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوش است. نمی آید بی نمازی کند که در گردان تابلو بشود، درست نمی گویم؟- چرا، اتفاقاً من هم به این موضوع فکر کرده = بودم. واسه همین مطمئنم، این یک لمی تو کارش هست که این طوری!. وگرنه بعید بود راهش بدهند داخل گردان عملیاتی خط.- از حفاظت خبرش را گرفتم، می گویند سالم است. ولی هرچی به آقا رسول اصرار کردم که بگوید این چه طور سالمی که اهل نماز و خدا نیست، نگفت؟!.- خوب بالاخره چی می گویی حاجی؟ می فرستی کمین یا نه؟ - باید فکر کنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، به او پا نمی دهم برود کمین.- هر طور صلاح حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگر خواستی بفرستی با من بفرست، باشد؟- ببینم چی می شود.!حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را که کنار زدم، دیدم کیارش هم توی سنگر نشسته. سلام کردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگی اش که موقع ورود همه، تمام قد می ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت: «خوش آمدی آقا جواد، بنشین داداش!» - شرمنده می کنید حاجی!رو کردم سمت کیارش و دستم را دراز کردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه های بالا هم هستیم، داداش یک ده تومانی بگیر، به قاعده دو تومان ما را تحویل بگیر.» دستم را با محبت فشرد و سرخ شد. چشم های زاغش را از توی چشم هایم دزدید و گفت: «اختیار دارید آقا جواد! ما خاک پای شماییم.»رو کردم به حاج اکبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»- عرض شود خدمت آقا جواد گل که فردا کمین با آقا کیارش، ان شاءالله در سنگر "حبیب اللهی". گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت کنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. ان شاءالله به سلامت بروید و برگردید.من در حالی که سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اکبر و کیارش پنهان کنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم. در دلم قند آب شد که بیست وچهار ساعت با کیارش، تنهاداخل یک قایق هستیم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه طور حاج اکبر راضی شد که کیارش را در تیم کمین راه بدهد؟ فرصت خوبی بود تا سر از کارش در بیاورم. این پسر که نه به او می آمد بد و شرور باشد و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی خواند؟ چرا حفاظت تأیید کرد که بیاید گردان عملیات؟ خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤال هایی که چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول کرده بود پیدا کنم.وقتی دو نفری در سنگر کمین، بیست وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند. در سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم. هر چه تقلا کردم تا بتوانم حرفم را شروع کنم، نشد. هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. کم کم داشتم نا امید می شدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: «تو که برای خاطر خدا می جنگی، حیف نیس نماز نمی خوانی؟!»اشک درچشم های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می توانی نماز خواندن را یادم بدهی؟»- یعنی بلد نیستی نماز بخوانی؟- نه تا حالا نخواندم...طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم از او بپرسم برای چی؟ همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. در تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره ای داخل آب خورد و پارو از دستش افتاد.ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم. با هر نفسی که می کشید خون گرم از کنار زخم سینه اش بیرون می زد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایده ای نداشت. با هر نفس ناقصی که می کشید، هق هقی می کرد و خون از زخم گردنش بیرون می جهید. تنش مثل یک ماهی تکان می خورد. کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم" خانم زهرا(س) "را صدا می زدم. چشم های زاغش را نگاه می کردم که حالا حلقه ای خون داخل آن جا گرفته بود. خِرخِر می کرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره پاره شده بود. لبخند کم رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام او کف قایق خواباندم و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینه اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند. بخش فرهنگ پایداری تبیان  منبع: ماهنامه امتداد    
آغاز بزرگ ترین امتحان (5)
آغاز بزرگ ترین امتحان (5)
*اولین خواب راحت در اسارت خلاصه آن شب حسین آن قدر برایمان تعریف کرد که دیگر برایمان حالی باقی نگذاشت و بسیار ناراحتمان کرد. موقع خواب از او خواستم کمک کند تا متکایی در زیر کمرم بگذارم، شاید بتوانم اندکی روی کمرم بخوابم؛ چون قلبم از بس که روی سمت چپ خوابیده بودم،به شدت به درد آمده بود.خلاصه حسین با زحمت زیاد در حالی که فقط از یک دست کمک می گرفت، مرا جابه جا کرد و یک بالش زیر کمرم گذاشت، و بالاخره توانستم روی کمرم بخوابم. البته در کنار تخت خوابیدم تا شیلنگ نشکند یا خم نشود و چرک به راحتی از آن پایین برود. یادم می آید آن شب به قدری راحت خوابیدم و خوشحال بودم که انگار آزاد شده ام و به مملکت عزیزمان برگشته ایم. پرستارها هردوروز یکبار و بعضی مواقع هرروز می آمدند و پانسمان ها را عوض می کردند، اما چه عوض کردنی؛ بدون رعایت حتی ساده ترین اصول شناخته شدۀ بهداشتی. به دلیل عدم وجود بهداشت، شپش در میان بچه های ردهه بسیار زیاد شده بود. یک روز بعثی ها به فکر مبارزه افتادند و ماده ای که به نظر گازوئیل بود روی تمام پتوها و زوایا پخش کردند که تا مدّت ها تمام تن و پیکر و حتی وجودمان بوی گازوئیل می داد. آخرش هم یادم نمی آید اوضاع فرقی کرده باشد یا شپش ها کم شده باشند...  *معجزه ی حاج محسن جام بزرگ من از آن روزها چیزهای زیادی به خاطر ندارم چون حالم خیلی وخیم بود. یادم می آید «حاج محسن جام» که فرماندۀ یکی از واحدهای عملیاتی بچه های غوّاص همدانی بود، در کنارم بود. چند تیر به نقاط مختلف بدنش اصابت کرده بود و پایش را آتل گرفته بودند.یک روز جهت عمل جراحی او را بردند و بعد از مدّتی در حال بیهوشی او را برگرداندند. حالش بسیار بد بود و هزیان می گفت. چند بار صدایش کردم ولی جواب نداد. بسیار نگران حالش بودم و با این که حالم بد بود، چند بار خودم را بر بالینش رساندم تا این که به هوش آمد. متأسفانه در اتاق عمل هیچ کار مثبتی برایش انجام نداده بودند و حتی تیری که در پایش بود را نتوانسته بودند، خارج کنند. حال او از آن روز به بعد به سرعت بد و بدتر می شد. از آن مرد قوی هیکلی که خودش تعریف می کرد، چند تکه استخوان، آن هم شکسته، بیشتر باقی نمانده بود. اصلاً تمایلی به غذا خوردن نداشت و هرچه می خورد بالا می آورد. به نظر می رسید شهادتی دیگر در راه است. هرچه اصرار می کردم غذا بخورد نمی خورد. داشت دستی دستی خودش را به شهادت می رساند. از دستش حسابی عصبانی شدم. یک روز که مطابق معمول غذایش را پس زد، بالای سرش رفتم و با عصبانیت فریاد زدم: «چرا ناز می کنی؟ بخور دیگه!» با لحن ملتمسانه ای که دلم را آتش زد گفت: «به خدا ناز نمی کنم، هرچه سعی می کنم بخورم نمی توانم، بالا می آورم.» او را بسیار دوست می داشتم و دیدن آب شدن لحظه به لحظه او بدون این که کاری از دستم برآید، برایم خیلی سخت بود. هر روز مقدار زیادی چرک از پایش بیرون می کشیدند. تا اینکه یک روز سرنوشت ایشان به طریق دیگری رقم خورد. آن روز طبق معمول پرستاری آمد و شروع کرد به فشار دادن پایش تا چرک های پایش را خارج کند. بعد از فشار دادن محل زخم، ناگهان تیری که در پایش باعث تولید همۀ این چرک ها می شد و توسط عمل جراحی هم نتوانسته بودند محلش را پیدا و آن را خارج کنند، دفعتاً خود به خود خارج شد. پرستار با خوشحالی خبر را برای دکتر برد و ما نیز بسیار خوشحال شدیم. آری این است معنای ارادۀ خداوند متعال که برای حاج محسن عمر دوباره نوشت. از آن روز به بعد حالش رو به بهبودی گذاشت. اما خوشحالی ما و ایشان خیلی دوام نیاورد. چون به محض بهبودی نسبی، اورا از پیش ما بردند. این در حالی بود که هنوز پایش در آتل بود و توان نشستن هم نداشت و در حالت خوابیده منتقلش کردند. حاج محسن را تابستان سال 90 در سومین همایش آزادگان اردوگاه 11 در همدان ملاقات کردم. حالش خوب بود و پایش نمی لنگید.  *داستان شهادت حبیب شیرازی یکی دیگر از مجروحانی که نزد ما بستری بود و بعداً در اردوگاه شهید شد، یک بسیجی شیرازی بود به نام «حبیب». متاسفانه فامیلش اکنون در خاطرم نیست. یک پای حبیب از زیر زانو قطع شده بود. ایشان خیلی چاق بود و با یک پا به زحمت خودش را جابه جا می کرد. او اشتهای زیادی داشت و اغلب از سهمیۀ غذای بچه هایی که قادر نبودند همۀ آن را مصرف کنند، استفاده می کرد. وقتی به او گفتم: «چه قدر غذا می خوری؟» او گفت: «تازه این که چیزی نیست، اگر دیس دیس برنج بیاورند باز هم می خورم.»یک روز نمی دانم به چه دلیل پای بریده اش را گچ گرفتند و حتی پنجره ای برای پانسمان محل زخم پا در نظر نگرفتند. این کار آن ها خیلی خطرناک بود. چون پایش مرتّب چرک می کرد و لازم بود مرتباً پانسمان شود. من هم به پرستارها گفتم، اما اعتنایی نکردند. او را خیلی زود از پیش ما به اردوگاه 11 بردند و ما دیگر اطلاعی از او به دست نیاوردیم. بعد از مدّتی که مرا نیز به اردوگاه 11 منتقل کردند،از بچه ها جویای احوالش شدم و متوجه شدم به دلیل بی اعتنایی بعثی ها پایش بعد از مدتی کرم زد و به شهادت رسید. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.  *روحیۀ ایثار در بیمارستان پس از گذشت حدود دو ماه دیگر، وضعیت غذا خوب شده بود. البته برای من خیلی فرقی نمی کرد؛ چون من بسیار کم غذا می خوردم و تقریباً قادر به حرکت نبودم و روی تخت تمام کارهایم را انجام می دادم. به دلیل شدّت مرض حتی ساعت بیولوژیکی ام نیز تغییر کرده بود. شام که می آوردند اصلاً اشتها نداشتم، اما نصفه شب کمی اشتهایم باز می شد ومجبور بودم به سختی اندکی نان بخورم. شبی گرسنه ام شد. از حسین خواستم برایم نان بیاورد. او آورد. به اوگفتم:«تو بخور!» او گفت: «تو بخور.» گفتم: «من فقط اندکی از روی این نان ها می توانم بخورم.» چون نان ها ساندویچی بود و داخلش خمیر بود، به گونه ای که اصلاً نمی شد داخلش را خورد. او گفت:«تو هرچه می توانی بخوری بردار، بقیه را به من بده؛ چون برای من فرقی نمی کند.»منظورش این بود که از بس در اردوگاه الرشید گرسنگی کشیده ام که دیگر برایم فرقی نمی کند و به صرف خوراکی بودنش آن را می خورم. تعدادی از بچه ها که در بیمارستان حالشان بهتر بود، کارهای بچه ها را انجام می دادند و برایشان غذا و نان می آوردند و کار تقسیم غذا و شستن ظرف ها را به عهده داشتند. حتی برخی موارد جای بچه ها را نیز تمیز می کردند. حقیقتاً گفتن این حرف ها آسان است و فقط باید دید تا عظمت روحی این بچه ها را بتوان تصور کرد.از جملۀ این بچه های فداکار، حسین بود که فداکارانه فقط با داشتن یک دست کارها را انجام می داد. بعضی مواقع دکتر می آمد و وقتی می دید از شیلنگ متصل به ریه ام هنوز بعد از 50 روز چرک خارج می شود، تعجب می کرد و می گفت هنوز باید شیلنگ در درون ریه ام باقی بماند. من هم هر روز دقت می کردم شاید شب قبل چرک نیامده باشد. ولی تقریباً هر روز از سینه ام چرک خارج می شد و از طریق شیلنگی که از طریق کمر به ریه ام متصل بود، وارد یک بطری میشد. تا اینکه یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم زیر کمرم خیس است. از جا پریدم و دیدم مستخدمی که مشغول جارو کردن زیر تخت ها بوده، برای اینکه زیر تخت را جارو کند بطری حامل چرک را در زیر کمرم گذاشته است. این کار باعث شده بود تمام خون و چرک های بطری روی تُشک بریزد. البته این کار فوق العاده خطرناک بود چون امکان داشت چرک و خون مسیر عکس را طی کند و از بطری به سمت ریه جاری شود. به هر حال خدا رحم کرد و بیدار شدم. شروع کردم به داد و بیداد کردن روی سر مستخدم. اما او بی توجه فقط می خندید. او آن طور که خاطرم هست ازکسانی بود که تلویزیون ایران بخش عربی را می دید؛ چون بعضی مواقع از من می پرسید "ابو علی اشلونه" یعنی "ابو علی چه طوره؟". ابوعلی یکی از قصه گوهای معروف تلویزیون ایران بخش عربی بود. بعد از مدّتی که از سوار کردن شیلنگ در کمرم گذشته بود، بوی تعفن بخیه ها آزارم می داد. بخیه ها از نوعی بودند که باید هر سه روز عوض می شدند، ولی عراقی ها این کار را نمی کردند. یک روز از دکتر خواستم بخیه ها را عوض کند. او نیز اندکی از شیلنگ را بیرون کشید؛ چون محل ورود شیلنگ به بدنم نیز متعفن شده بود، و دوباره بخیه زد. این کار او باعث شد بعد از چند شب در صبحگاهی شیلنگ خودبه خود از کمرم خارج شود. هنوز درها باز نشده بود. فریاد زدم و نگهبان را خواستم. او بی خیال پشت در ظاهر شد و گفت:«چی می خوای؟» گفتم:«شیلنگ از کمرم خارج شده، برایم کمی چسب بیاور.» او نیز کمی چسب آورد و من نیز روی قسمت شکافته شدۀ کمرم گذاشتم تا میکروب و عفونت وارد ریه ام نشود و خوابیدم. بحمدالله هوا و عفونت وارد ریه ام نشد. وقتی شیلنگ خارج شد، اصلاً بدون اینکه محل، بخیه زده شود، خود به خود زخم التیام پیدا کرد. بعد از خروج شیلنگ از ریه ام حالم به سرعت رو به بهبودی گذاشت. این باعث شد مقداری از کارهای بچه ها به عهده ام گذاشته شود. مرا نیز در نوبت شستن ظروف گذاشتند. علاوه بر این مقداری از کارهای بچه ها را تا آن جا که می شد انجام می دادم.  *داستان شهادت مظلومانۀ شهید اسفندیار کُرد  یکی از کسانی که در این مدت توفیق خدمت به او نصیبم شد، مجروحی بود نوشهری، که در سالن بستری بود. نامش «اسفندیار» بود. او از ناحیۀ کمر و پا به شدّت زخمی شده بود و به علت قطع نخاع، از کمر به پایین فلج بود. به همین خاطر از کنترل بول و مدفوع عاجز بود. این مطلب به علاوۀ چرک روی زخم هایش باعث شده بود که همیشه بوی بسیار بدی همراهش باشد و کسی به وی نزدیک نشود. او خیلی کم غذا می خورد و بسیار پژمرده و لاغر شده بود. بعثی ها هر روز صبح تُشک پلاستیکی اش را که پر از چرک و خون شده بود، روی زمین کشان کشان بیرون می بردند و در هوای سرد با فشار آب سرد او را می شستند. وقتی او را بازمی گرداندند، تمام وجودش از سرما می لرزید و با همان حالت خیس و مرطوب، پتویی رویش می انداختند. این وضع باعث ناراحتی ما شده بود، ولی نمی توانستیم کاری کنیم. من نمی دانم در نزد آن هایی که این کار را می کردند اصلاً انسانیّت معنایی داشت یا نه. هیچ انسانی که فقط بویی از انسانیّت برده باشد حاضر نبود این رفتار را بایک حیوان داشته باشد، چه رسد به انسان. اما وقتی یاد رفتار وحشیانۀ اجداد این ظالمان با مولایمان حضرت حسین ابن علی (ع) و خانواده اش می افتم، کمی تحمل این مصیبت برایم امکان پذیرتر می شود. به هرحال به اعتقاد بنده، اینان دست پروردگانِ به حق صدام بودند، با همان سبوعیت و شقاوت. گاهی نیز ما اسفندیار را بیرون می بردیم و بعثی ها او را می شستند و دوباره او را برمی گرداندیم و رویش پتو می انداختیم. گاهی بالای سرش می رفتم و با او دردِ دل می کردم. کم کم با هم انس می گرفتیم. او نیز همواره مانند سایر بچه هائی که توان حرکت نداشتند چشمش دنبالم بود. وقتی با نگاهش مسیر حرکتم را دنبال می کرد، نوعی درخواست و تمنا را در نگاهش احساس می کردم و به تبع نوعی شرمندگی در اعماق وجودم احساس می کردم. شرمندگی از این که نمی توانم برایش کاری انجام دهم. به همین خاطر نگاهش عذابم می داد. همه می دانستیم با این وضعیت شهادتش حتمی است. حقیقتا نظاره گر شهادت عزیزی بودن یکی از سخت ترین آزمایش های الهی است... اسفندیار هرروز صبح که می شد گریه می کرد و می گفت:«شما را به خدا مرا بیرون نبرید.» وقتی بی توجه به او لخت بیرونش می بردند می گفت:«حداقل شما را به خدا مرا با آب گرم بشویید.» چند بار با اصرار او و بچه ها، بعثی ها با آب گرم اورا شستند، ولی بعدها دیگر توجه نکردند تا این که یک روز حالش خیلی بد شد. مرتّب استفراغ می کرد و غذا نمی خورد، حتی آب هم که می خورد بالا می آورد. دو روز بدین منوال گذشت و ما هر روز به بعثی ها می گفتیم بابا این دارد از دست می رود؛ بیایید حداقل به او یک سُرُم بزنید... که هر بار با جواب سربالا مواجه می شدیم. روز سوم یکی از پرستارهای مهربان عراقی که فکر می کنم نامش «حمید» بود و درجه دار هم به حساب می آمد، یک سُرُم آورد. با زحمت توانست رگ اسفندیار را پیدا کند و یک سُرُم به وی تزریق کند. وقتی سُرُم آوردند، خیلی خوشحال شدم و با شادمانی به اسفندیار گفتم: حالا دیگر به تو سُرُم می زدند و حالت خوب می شود. اما مثل اینکه او می دانست این کارها فایده ای ندارد. اصلاً یادم نمی آید که از آمدن سُرُم و وصل کردن آن به رگش اظهار خوشحالی کرده باشد. چند ساعت بعد از وصل کردن سُرُم، باز همان عراقی آمد و این بار یک پرتقال همراه داشت. گفت پوست پرتقال را بکنید. پوست پرتقال را کَندم. پرتقال را از من گرفت و شروع کرد یکی یکی در دهان اسفندیار گذاشتن. اسفندیار چند بار سعی کرد با چرخاندن سرش از خوردن پرتقال ها امتناع ورزد. می گفت: «نمی توانم، استفراغ می کنم.» ولی حمید، پرستار عراقی، شاید از سر رحمت، چند قاچ پرتقال در دهانش گذاشت و به او می گفت که بجود. اسفندیار با اکراه شروع به جویدن کرد. ولی جویدن پرتقال آن هم به صورت خوابیده بسیار مشکل است. اسفندیار چند بار سعی کرد پرتقال های نیمه جویده را قورت دهد، ولی نتوانست. من بسیار ترسیده بودم. احساس می کردم اتفاقی در شُرُف رخ دادن است. اسفندیار باز هم سعی کرد ولی نتوانست. پرستار هول شده بود و نمی دانست چه کار کند. اسفندیار دیگر نفس نمی کشید و بی حرکت چشمانش باز مانده بود. پرستار دکتر را خبر کرد. دکتر بعد از مدتی لنگان لنگان آمد. حالت طلبکارانه ای داشت.نگاهی به پیکر نحیف اسفندیار انداخت و چشمان باز وی را برانداز کرد و با حالت معترضانه ای گفت:«این که مرده، چرا مزاحم من شدید و مرابه این جا کشانده اید؟!» حمید که ترسیده بود و احساس می کرد تنبیه سختی انتظارش را می کشد، با دستپاچگی گفت: «قربان همین الآن زنده بود» و مرا شاهد گرفت. من نیز تایید کردم. در همین موقع اسفندیار آخرین نفسش را با صدای بلندی کشید. شاید می خواست آن پرستار بدبخت را از تنبیه نجات دهد، یا شاید هم... حمید خوشحال شد. من هم خوشحال شدم؛ حمید از این که دیگر تنبیه نمی شود و من از این که شاید اسفندیار زنده بماند. دکتر بالای سر اسفندیار رفت و چند بار قفسه سینه اش را فشار داد و... دیگر هیچ...  آری، اسفندیار هم پیش مابقی بچه ها پَرکشید و رفت. اسفندیار از این ظلم طاقت فرسا راحت شد. حالا دیگر مجبور نبود هر روز صبح آن سرمای سخت را تحمل کند. حالا دیگر مجبور نبود هر روز از بعثی ها طعنه بشنود که تو چه قدر بدبو و غیر قابل تحملی. او رفت و راحت شد از جایی که انسان به اعتبار انسانیتش اهمیتی ندارد. حُب خمینی جرم است و محّب خمینی مستحق انواع شکنجه ها. او رفت تا در جشن شادی شهداء با آن ها همسفره باشد. او رفت تا با رهروان راستین محمد، "صلی الله علیه و آله و سلم"، محشور شود. آری، او رفت و از میان آن جمع بیشتر از همه من را تنها گذاشت؛ چون من بیشتر از همه با او مأنوس بودم، و از نام و نشانش آگاهی داشتم و گه گاه که توان صحبت داشت، با من درد دل می کرد.البته من حتی فامیلش را هم به خاطر نداشتم، فقط می دانستم بچۀ نوشهر شمال بود. چون در آن ردهه حال من از بقیه به نسبت بهتر بود، کارهایش را می توانستم انجام دهم، لذا مرتباً چشمش دنبالم بود. هر بار از پیش رویش رد می شدم، تمام مسیر حرکتم را دنبال می کرد. یک بار از دستش عصبانی شدم و به او گفتم: «چی از جونم میخواهی؟ چرا این قدر نگاهم می کنی؟ من هم مثل تو اسیرم و کاری از دستم برایت برنمی آید.» او جواب نداد و با چشمان مظلومش فقط نگاهم کرد. این سکوتِ معنی دار او، تیری بر قلبم نشاند. از کارم پشیمان شدم و خودم را نفرین کردم. و دوباره با او آشتی کردم. هم اکنون که بعد از حدود 22 سال در حال نگاشتن خاطراتم هستم، از آن فریادی که بر سرش کشیدم دچار عذاب وجدان هستم. او واقعاً کسی را نداشت و به علت بوی بد زخم هایش کسی از بعثی ها و پرستارها به طرفش نمی آمد. بچه ها هم اکثراً توان حرکت نداشتند. لذا حق داشت که کوچکترین محبّتی ولو ناچیز شیفته اش کند. *درود خدا و پیغمبر و آلش بر او باد. یک عکاس آوردند تا از جنازه عکس بگیرد و آن پیکر مطهر را به اتاق دیگری منتقل کنند. عصر همان روز یا فردای آن روز، برای شهید مراسم فاتحه خوانی برگزار کردیم و یکی از مجروحانی که صدای خوبی داشت، قرآن می خواند و همۀ ما ساکت بودیم. ناگهان یکی از نگهبان ها وارد شد و با تعجب مشاهده کرد که همه ساکتند. کمی دقیق شد، متوجه شد که مراسم مربوط به شهید است و یکی مشغول تلاوت قرآن است. در حین مراسم اقدامی نکرد (شاید ترسیده بود یا می خواست از مقام بالاتر کسب تکلیف کند) اما بعد از مراسم وارد سالن شد و با تبخترِ خاصِ بعثی ها گفت: «کسی حق ندارد این جا از این کارها بکند.»و طبق معمول شروع به تهدید بچه ها کرد و رفت. سال ها اسفندیار در خاطراتم جولان می داد و خیلی دلم می خواست بدانم آیا خانواده اش از سرنوشتش اطلاع دارند. بعدها در دومین گردهمایی آزادگان اردوگاه 11 در مشهد مقدس، در تابستان سال 1389 عکسی را دیدم که روی آن نوشته شده بود «شهید اسفندیار» کرد. زیر عکس شماره تلفنم را نوشتم و بعدها بچه های نوشهر و چالوس، به خصوص« شمس الله هریجی»،تماس گرفتند و از من خواستند برای دیدن خانوادۀ شهید و زیارت قبر شهید در رویان بروم. من نیز در بهار سال 1390 موفق به زیارت پدر و مادر و مزار آن شهید شدم. جلسۀ دیدار با خانواده شهید بسیار نورانی بود، اما من نتوانستم هیچ یک از خاطرات بالا را برایشان بگویم، و بیشتر به درد دل های پدر و مادرش گوش می کردم. پسرم نیز در آن جلسه بود و بسیار منقلب شده بود، گریه می کرد و دست پدر شهید را بوسید.
و حسن اولئک رفیقا
و حسن اولئک رفیقا
تابستان سال 60 بود.  هنرستان شرکت نفت اعلام کرد دبیرستان یک دوره تابستانی به جای سالی که تعطیل بود، برگزار می کند. آمدم اهواز و بلافاصله به مسجد جوادالائمه پیش«شهید سیاح»، آن موقع از بزرگان بسیج مسجد بود، رفتم. چون در تمام مدّت غیبتم مرّتب سرمی زدم و برمی گشتم، خواست مطمئن شود، آمده ام که بمانم. گفت: «باز آمدی سری بزنی یا آمدی بمانی؟» گفتم: «آمدم بمانم.» گفت: «حالا شد!». از همان تابستان 1360 زندگی من به عنوان یک بسیجی تمام وقت در "مسجد مقدس جوادالائمه پادادشهر" شروع شد. صبح می رفتم هنرستان و عصر برمی گشتم مسجد. هنوز چند روز از ماه مبارک باقی مانده بود. هوا بسیار گرم بود. شهر زیر توپخانه ی دشمن بود. روزها که می رفتم هنرستان خیلی سخت می گذشت. یک روز که شهر به شدّت زیر آتش توپخانه ی دشمن بود، معلم می خواست ما را از یک کارگاه به کارگاه دیگر بفرستد. معلم یکی یکی ما را می فرستاد و هنگام شنیدن صدای سوت توپ یا خمپاره، دستورِ بخواب می داد. خیلی صحنه ی خنده داری شده بود. کلی خندیدیم. معلم دقیقاً شده بود یک فرمانده ی نظامی، و با تحکّم از ما می خواست هنگام شنیدن صدای سوت بخوابیم.  بعدازظهرها هم که برمی گشتم، اول یک سر به خانه ی خالی مان می زدم بعد می رفتم مسجد. در این مدّت در مسجد جوادالائمه با تعداد زیادی از بهترین بندگان خدا مأنوس بودم.  خیلی از آن ها یکی پس ازدیگری در عملیات های مختلف شهید شدند. «شهید معتمد زرگر»، «شهید کریمی»، «شهید سالمی»، «شهید محمدیان»،... و سیدالشهدای اهواز «شهید فرجوانی». با هم غذا می خوردیم، پُست می دادیم و نفس می کشیدیم. با هم از شنیدن خبرهای بدِ جنگ غمگین می شدیم و گاهی هم خوشحالی می کردیم. البته گاهی دعوا هم می کردیم که حتی آن دعواها هم برایم جالب، زیبا و خاطره انگیز بود. افتخار می کنم که زمانی را در بسیج مسجد جوادالائمه با این انسان های بزرگ زندگی کردم. آن دوران بهترین دوران عمرم بود. الان که در کسوت معلمی در دانشگاه علم و صنعت ایران مشغول نگارش این جملات هستم حاضرم بیست سال از عمرم را با دو سال از آن زمان مبادله کنم.      
ممد آرپی جی
ممد آرپی جی
اسمش محمد بود، محمد علی شفیعی، اما آن قدر با گلوله های آرپی جی ابتکاریش تانک شکار کرده بود که بچه ها لقب "ممد آرپی جی" به او داده بودند. خرمشهر، کوچه پس کوچه های خرمشهر و بچه هایی که از آن دفاع جانانه خرمشهر باقی مانده بودند؛ همه از دلاوریهای "ممد آرپی جی" می گفتند. او که تاب و تحمل از دست دادن حتی یک وجب از خاک خود را نداشت، کار و خانه و زندگی را رها کرد و جهت دفاع از خاک مقدس ایران اسلامی که به تازگی و به« رهبری حضرت روح ا..». از چنگ دژخیمان پهلوی آزاد شده بود به جبهه ها رفت. در چند روز اول اشغال خرّمشهر و برای آزادسازی خرّمشهر حماسه ها آفرید. از آن جا که در آن زمان امکانات دفاعی کم بود؛ و به خوبی به بچه ها نمی رسیدند، "ممد آرپی جی" با ابتکاری که به خرج داده بود، باعث شد تا هم تانک های دشمن به راحتی نابود شوند؛ وهم نفرات پیاده از این اسلحه ابتکاری هراس داشته باشند. او گلوله های آرپی جی را آماده کرده بود و به هر کدام دو عدد نارنجک تفنگی می بست. با این کار قدرت تخریب گلوله ها چند برابر می شد. به همین دلیل تانک های دشمن که توسط" ممد آرپی جی" شکار می شدند دارای تخریب بیشتری نسبت به بقیه تانک ها بود و یا اگر هم به جایی اصابت می کرد که تانک تخریب نمی شد، موج انفجار بزرگی ایجاد می شد باعث می گردید تا خدمه تانک همگی به درک واصل شوند. "ممد آرپی جی" با همه تلاشی که خود و یارانش کرد، نتوانست از سقوط خرّمشهر جلوگیری کند. اما این دلاور بزرگ پس از سقوط خرمشهر دست از تلاش بر نداشته و با حضور دایمی در جبهه ها و با آن سلاح ابتکاری، خواب را از چشمان دشمن زبون ربوده بود. تا این که در روز دهم اردیبهشت سال 1361 ودر مرحله اول عملیات بیت المقدس که در نهایت منجر به آزادسازی خرّمشهر قهرمان شد؛ وپس رزم بی امانی که داشت؛ در اثراصابت تیر دشمن بعثی به دیدار دوست شتافت .تا به اجر عظیمی که وعده داده شده برسد. متأسفانه ممد دیگر زنده نبود تا ببیند شهر آزاد گشته خون یارانش پر ثمر گشته و دیگر نبود تا ببیند خونین شهر خرمشهر گشته است. شادی ارواح طیبه شهدا صلوات