loader-img-2
loader-img-2
ذکر خدا
ذکر خدا
 مهدی عادلیان والفجر 8 که پایان گرفت، طراوت حضور رزمندگان در« فاو » جای قدم های منفور دشمن را از زمین پاک کرد. فرماندهان جنگ برای نگه داری این قطعه از زمینِ خدا به تکاپویی بی دریغ پرداختند و سرانجام پدافند جاده ی فاو - البحار به گردان کربلا از لشکر 7 ولی عصر"عجل الله تعالی فرجه الشریف" محوّل گردید.  اروند یک روز نزدیک ظهر، با فرمانده گردان شهید « حاج اسماعیل فرجوانی» و عزیز جاویدالاثر" عبدالرحیم کام جو" در سنگر نشسته بودیم. که صدای هلی کوپتر توجّه همه راپاک به خود معطوف کرد. حاجی گفت: « ببین! هلی کوپتر خودی است یا دشمن؟»از سنگر بیرون آمدم. دیدم هلی کوپتر فاقد سلاح و موشکاست و از سمت خطوط دشمن به سوی ما می آید. هلی کوپتر پس از رسیدن به مواضع ما به آرامی در امتداد خاک ریزها به حرکتِ خود ادامه داد. تصور ما این بود که سرنشینان آن می خواهند پناهنده شوند؛ به همین خاطر تیراندازی را قطع کردیم. اما هلی کوپتر پس از طی مسیری راه خود را کج کرد و به سمت نیروهای بعثی حرکت کرد. بچه ها که متوجه شدند هلی کوپترِ عراقی جهت شناسایی به منطقه آمده است، با « آر پی جی » 7 و تیربار به سمت آن آتش گشودند. اولیّن موشک «آر پی جی » در فاصله ی 10 متری هلی کوپتر در هوا منفجر شد. دومیّن موشک« آر پی جی » درست به درِ هلی کوپتر خورد و آن را از وسط به دو نیم کرد. لحظاتی بعد، به جای هلی کوپتر تنها آتش و دود در آسمان می دیدیم و سپس خاکستری در باد ! «حاجی» خود ذکر محض بود و بلاغت نگاهش همیشه تذکر می داد که: برادر! ذکر خدا ! بچّه ها این حماسه را به « حاجی » تبریک می گفتند، اما او که وقار و اطمینان در نگاهش موج می زد، زیر لب زمزمه می کرد:« وَ ما رَمَیتَ إذ رَمَیتَ وَ لکن اللهَ رَمی » همه ی آن چه که اتفاق افتاده بود، کاری بود و کلام «حاجی» کاری دیگر و برتر !        
پندهای اخلاقی یک آزاده به پدربزرگش
پندهای اخلاقی یک آزاده به پدربزرگش
پیام آزادگان/ زندگی فراز و نشیب دارد و خوشبخت کسی است که، آنی دلش از حق به باطل نگردد و شیطان او را مغلوب نکند و فشارها او را تکامل بخشد و تلخی دنیا او را شیرینی ایمان آورد و ناراحتی‏ها بر او وعده آخرت دهد.   به گزارش خبرنگار پیام آزادگان نامه های آزادگان بخش بسیار مهمی از اسناد جنگ تحمیلی است که محققین، پژوهش گران، نویسندگان با استناد به این اسناد می توانند روحیات رزمندگان را شناسایی کنند. در قیاس نامه های اسرای ایرانی با دیگر اسرای جنگی در دنیا روحیه خاص الهی و استکبار ستیزی آن ها و همچنین امید به آینده به وضوح قابل مشاهده است. در این نامه که علی مشکین آبادی آزاده اردوگاه موصل 4 به فردی به نام موسی بابایی که گویا پدربزرگ مشکین آبادی است، نوشته شده است پندهای اخلاقی بسیاری قابل مشاهده است. این نامه را با هم می خوانیم:   فرستنده : علی مشکین آبادی گیرنده : موسی بابایی آدرس فرستنده : عراق ـ موصل ـ اردوگاه شماره 4 آدرس گیرنده : تهران ـ خیابان طالقانی ـ چهارراه قرنی ـ ساختمان شماره2   بسم الله الرحمن الرحیم حضور شما و همه دوستان ما که یاران حق و پیروان قرآن و محرومان دنیا و منعمان آخرت [هستند]، سلام فراوان دارم و امید است که، این فشارها از گناهان بکاهد تا به کلی پاک گردد و ناراحتی‏ها بر کمال انسانیت و درجات بیفزاید؛ تا انسان وارسته و فرشته زمین و محبوب خدای آسمان شوید. پدر بزرگ و همه برادران به همه شماها سلام دارند و پیوسته در انتظار ملاقات و نجات دوستان، به دعا و توسل اشتغال دارند و من از این نامه درخواست دارم که، بجای من با شما روبه‏رو شود و با شما سخن گوید و آینه‏وار خطوط و سطرهای ارادت که در دلهای ما نوشته شده، به شما ارائه گردد. دنیا فراز و نشیب دارد و خوشبخت کسی است که، آنی دلش از حق به باطل نگردد و شیطان او را مغلوب نکند و فشارها او را تکامل بخشد و تلخی دنیا او را شیرینی ایمان آورد و ناراحتی‏ها بر او وعده آخرت دهد. من به همه شما، یکایک، خالصترین سلام را، در طبق این ورق اهدا می‏کنم، باشد قبول فرمایید.
خوابی که در سردخانه دیدم
خوابی که در سردخانه دیدم
آنچه خواهید خواند مصاحبه ای است خواندنی از نخستین سال های جنگ که با یکی از رزمندگان مجروح در عملیات بیت المقدس انجام شده است. مطالعه این مصاحبه برای درک حال و هوای آن روز ها بسیار مفید خواهد بود. *با خبر شدیم که یکی از برادران مسئول در تیپ "محمدرسول الله" که فرماندهی چندین حمله را به عهده داشته است زخمی شده و در بیمارستان بستری است. ما نیز برآن شدیم از این شهید زنده احوالی بگیریم، لذا به بیمارستان رفته و با ایشان مصاحبه ای داشتیم که متن این مصاحبه ذیلاً از نظرتان می گذرد: -ضمن معرفی خودتان لطفاً بفرمایید که در تیپ محمدرسول الله چه سمتی داشته اید؟ بسم الله الرحمن الرحیم. اینجانب «رضا علیپور» مسئول عملیات محوری در مرحله سوم بیت المقدس ؛و یکی از مسئولین "تیپ محمد رسول الله". که بنا به درخواست مسئولان سپاه برای پاکسازی هرچه سریعتر منطقه از لوث وجود مزدوران عراقی این مسئولیت به من متقبل شد. و به خرمشهر آمدم و در "عملیات فتح المبین"؛ و آخرین بار هم در مرحله سوم "عملیات بیت المقدس" شرکت داشتم. تا اینکه زخمی شدم .و نحوه زخمی شدنم به این ترتیب بود که: در "عملیات اروندرود" (شط العرب)، بعد از تصرف اولین خاکریز، دشمن که مستحکم ترین دژ دشمن بود، دو تیر به صورتم اصابت نمود. چون مسئولیتم در آن برهه از زمان خیلی سنگین بود صورت خود را با چفیه ای که برگردنم بود، بستم. و نیرویی را که زیر نظر من بود تا کنار اروندرود کشیدم و پدافند نمودیم. که آنجا نیز توسط "اسلحه کالیبر 50" دشمن از ناحیه پا زخمی شدم .و چون عملیات ادامه داشت و می بایست نیروها پیشروی نمایند من در همان جا ماندم که دشمن مرا اسیر گرفت. 800 متر نیز مرا با خود بردند که با معجزه ای الهی من از اسارت آنها خارج شدم .و چون اونیفورم سپاه بر تن داشتم و تعدادی کارت شناسایی و نقشه نیز همراهم بود. و مزدوران عراقی نیز در ایجاد فاجعه و جنایت بی سابقه اند مرگ خود را حتمی می دیدم. ولی به یاری خدا من 24 ساعت در بیابان با خونریزی زیاد و درد شدید ماندم. و فردای آن روز مرا بوسیله آمبولانس به مقر اورژانس "لشکر نصر" بردند و از آنجا نیز بوسیله هلیکوپتر به اهواز منتقل نمودند. -نظرتان راجع به فرمایش امام که توطئه جدید آمریکا را گوشزد نموده اند و فرموده اند: که ابتدا باید جنگ ایران و عراق به پیروزی ایران منجر شود. سپس نیروها متوجه لبنان شوند چیست؟ - الحمدالله ما بقدر کافی نیرو داریم که هم جبهه خود را نگهداریم و هم به جاهایی که احتیاج باشد بفرستیم و این اعزام نیرو تغییری در حالت نیروهای ما ایجاد نمی نماید، زیرا نیروهای فعال و پرتحرک برادران بسیجی و سپاهی و ارتشی فراوانند. و تا وقتی این نیروهای ارزنده و انقلابی وجود دارند، بفرمایش امام «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» لذا اگر اماممان صلاح بدانند و اجازه دهند می توانیم در هرجا که احتیاج باشد حاضر شویم و بر علیه نیروهای ضد اسلام به مقاومت برخیزیم. - یکی از بهترین خاطرات خود را برایمان تعریف نمایید. شبی که برای شناسایی رفته بودیم هوا بسیار گرم بود و با آن گرمای 45 درجه خوزستان عده ای در بین راه از حال می رفتند و نمی توانستند به شناسایی ادامه بدهند، که با توسل به امام زمان باران شدیدی شروع به باریدن نمود. که هوا بسیار خنک شد و ما توانستیم به کارمان ادامه دهیم؛ خاطره دیگر من که قصد داشتم خدمت امام برسم و فقط به ایشان بگویم این بود: که بعد از آنکه زخمی شدم و مرا بعد از 24 ساعت خونریزی به اهواز منتقل نمودند وقتی به اهواز رسیدم تقریباً دیگر کارم تمام شده بود و شهید تلقی می شدم. بگفته دکترها 48 ساعت در سردخانه بودم؛ که علامت سردخانه و شماره آن نیز روی پایم هست. ولی با خوابی که در سردخانه دیدم دوباره خدا ما را به این دنیا برگرداند. که شاید بتوانیم خدمت بیشتری نماییم. در خواب صاحب الزمان و وزیر محترم کشور را دیدم که حضرت مهدی (ع) سرم را به بالین گرفت و بلند نمود و وزیر کشور (که یک شب قبل از آنکه به سردخانه منتقل شوم با من دیدار کردند) نیز در خواب دست مرا گرفتند. متاسفانه توفیق پیدا نکردم که دست حضرت صاحب الزمان را ببوسم و ایشان به من فرمودند:" به این برادران بسیجی و رزمنده و جانباز بگوئید، که به پاکی و عظمتی که دارند خدا را قسم دهند که خدا زودتر فرج مرا نزدیک نماید." حضرت خودشان نیز در ناراحتی بسر می بردند و از خدا می خواهند که هرچه زودتر فرجشان را نزدیک نماید و ما نیز از خدا چنین درخواستی را داریم که هرچه زودتر فرج آقا امام زمان را نزدیک نماید. که بتوانیم جوامع اسلامی و بشری را از دست این ابرقدرت ها و صهیونیسم خبیث نجات داده؛ و یهود متجاوز را که "رسول خدا فرمودند: من از دست هیچ قومی به اندازه یهود زجر و عذاب نکشیدم به خاک ذلت نشانیم". - در آخر اگر پیامی دارید بفرمایید. - پیامم به مردم این است که دست از این موسی زمان، امام عزیز خمینی کبیر برندارند و پشتیبانی خود را از ولایت فقیه محکمتر نمایند. و از دولت و مجلس حزب اللهی و تمام ارگانهای انقلابی حمایت نمایند. و از برادران دانش آموز که خدا حفظشان نماید، می خواهم که در کلاس مدرسه خود سنگری بسازند، که هرگز دشمن فکر نفوذ بین آنها را نکند که بخواهد از طریق مدرسه و کلاس و درس به این انقلاب و این مردم رشید و شهید پرور صدمه ای برساند. ای برادران دانش آموز بعد از اتمام درس و کلاستان به جبهه ها بشتابید و این رزمندگان عزیز را یاری نمایید. من از روی این تخت به مردم عزیز و تحت ستم و آواره لبنانی و فلسطینی عرض می کنم: خداوند به همه شما توفیق عنایت فرماید که تا آخرین قطره خونتان بتوانید از اسلام و مسلمین پشیتبانی نمایید. و نگذارید که این خبیثان سرزمین شما را در اشغال خود بگیرند، هر گامی که برمی دارید برای رضای خدا باشد که رضای خدا پیروزی حتمی است و توکل به یگانگی خدا نمایید. و از یاد امام زمان نیز غافل نشوید که آمریکا که هیچ بلکه تمام ابرقدرتها را به نابودی خواهید کشاند. چون هدف ما رضای خداست و انشاالله که پیروزی به زودی نصیب تمام مسلمانان خواهد شد. خداوند هرچه زودتر فرج امام زمان را نزدیک نماید که بتوانیم از دست جنایتکاران شرق و غرب نجات پیدا نماییم و پرچم اسلام را در تمام جهان به اهتزاز درآوریم، در آخر آرزوی سلامتی امام و تمام رزمندگان و شفای هرچه زودتر مجروحین جنگ را از درگاه ایزدمنان خواهانم. والسلام بخش فرهنگ پایداری تبیان منبع :خبرگزاری فارس
روزهای پایانی جنگ از زبان فرمانده وقت گردان (معینیان)
روزهای پایانی جنگ از زبان فرمانده وقت گردان (معینیان)
در اواخر تیرماه ماه سال 67 که قطعنامه از طرف جمهوری اسلامی پذیرفته شد. ما آن موقع پادگان کرخه بودیم در مقر لشکر 7 ولی عصر (عج). در پادگان بودیم که خبر قبول قطعنامه را شنیدیم. ولوله ای در همه جبهه ها بوجود آمد. هم از خطوط خبردار شدیم که خیلی از بچه های رزمنده اظهار ناراحتی کردند، و حتی در جلساتی که بعدا ما شرکت کردیم گریه و زاری شد. چرا قطعنامه پذیرفته شده است. و خود ما هم همین طور بودیم و هر کس چیزی می گفت. ما هم می گفتیم: حتما حضرت امام یک مصلحتی را در این قضیه دیده اند که قطعنامه را پذیرفته اند. و الا امام کسی نیست که به این راحتی زیر بار این قضیه برود. ما قضایای پشت پرده را حدس می زدیم که مسائلی بوده است که به عرض حضرت امام رسانده اند. و این گونه تعبیر می کردیم که امام مجبور شده قطعنامه را بپذیرد.  بعد از قبول قطعنامه همه انتظار داشتند که سکوت در جبهه ها حاکم بشود،ولی این گونه نشد و از چند روز بعد عراق شروع کرد از جبهه های مختلف تحرکات خودش را شروع کرد. و به عنوان مثال: در جبهه های میانی در شوش و منطقه عملیاتی فتح المبین و در جزایر مجنون و در منطقه عملیات کربلای 5 شروع به حملاتی کرد، که منجر شد به تصرف بعضی از مناطق. از طرف مسئولین گفته شده بود: به هیچ وجه نیروها حالت هجومی نداشته باشند و فقط دفاع بکنند و مدافع باشند.  لذا به ما دستور داده شد تا گردان را جمع آوری کنیم. و برویم در منطقه. چند روز بعد از آن ما گردان را آماده کردیم و آمدیم در منطقه گروهان پل، روبه روی قرارگاه خاتم و همان جا مستقر شدیم.  آن جا که بودیم، رفت و آمدهایی هم به قرارگاه، که تمام مسئولین تصمیم گیرنده در جنگ،  از جمله «حضرت آیت الله خامنه ای» که الان رهبری کشور را به عهده دارند، داشتیم.  ایشان در قرارگاه بود «آقای هاشمی» که نماینده حضرت امام در جنگ بودند و مسئول جنگ بود، آن جا حضور داشت. و کلیه فرماندهان نیز در قرارگاه بودند. ولی دستورات اصلی را امام از تهران صادر می کرد. از جمله دستوراتی که از طرف ایشان رسید این بود:" هیچ هجومی به دشمن نشود و رزمندگان همان جائی که هستند پدافند بکنند" و همان طور هم شد. و ما در هر نقطه ای که حتی می توانستیم هجومی عمل کنیم، ویا یک منطقه ای دشمن را دور بزنیم و یا در محاصره قرار دهیم؛ این کار را نمی کردیم. بر عکس دشمن مثل یک سگ هار، وحشی تر شده بود و در همه جبهه ها سرک می کشید، به طوری که در جبهه میانی جنوب، در "منطقه کوشک" و در "جزایر مجنون" دشمن تحرکاتش را به حد نهایت رساند. در بعضی از مناطق آمد و بسیاری از خطوط را مجدداً تصرف کرد. از پیچ کوشک از جاده اهواز- خرمشهر آمد. پیچ کوشک را پشت سر گذاشت. و جاده طلائیه قدیم را از روی آسفالت آمد، تا رسید به جاده اهواز- خرمشهر و حدود 30 تا 40 کیلومتر پیش روی کرد. و تا ایستگاهی که در بیست کیلومتری اهواز(ایستگاه راه آهنی ) است، جلو آمد. آن ایستگاه مسافربری نیست. ولی یک ایستگاه تعمیراتی و بیشتر دپوی تجهیزات است. یک تعدادی خانه های سازمانی آن جا هست، البته خالی بودند و عراق شروع کرد با تانک زدن به این خانه ها. صبح زود قبل از طلوع آفتاب حرکت می کرد و می آمد. روی جاده مستقر می شد و شروع می کرد به تعرض به مناطق مختلف. ولی جرأت نمی کرد این بیست کیلومتر را پشت سر بگذارد و بیاید در دروازه شهر اهواز. بعضی مناطق که می آمد و شب هم می ماند مثل کیلومتر 80 – 90 جاده اهواز- خرمشهر تکاورهایش آمده بودند و شب هم مانده بودند . به لشکر 27 دستور داده بودند از جاده «امام صادق» حرکت کنند. و دشمن را تا خط مرزی خودش برانند عقب. عراقی ها در کیلومتر 80 تکاورهایش آمدند روی جاده؛ و اصلا جاده را بستند که "لشکر حضرت رسول" با یک گردان تک کرده بود روی نیروهای تکاورش. همه را لت و پار کرده بود. افتاده بودند کنار جاده، روی خاکریزها و همه لباس های پلنگی به تن، مشخص بود این ها نیروهای تکاوریش هستند.  ما دو سه شبی که از استقرارمان در گروهان پل گذشت؛ ساعت 10 شب به ما گفتند: آماده باشید که احتمالا ماموریت دارید. تصور ما، انجام یک عملیاتی بود. به ما گفتند: نه. عملیاتی در کار نیست. و حضرت امام فرموده اند: هیچ عملیات آفندی انجام نشود و ما صرف پدافند این کار را می کنیم. شما می روید در کیلومتر 60، در جایی که عراق همیشه از آن نقطه از خاکریزیش خارج می شود و می آید روی جاده آسفالت. و آن را پشت سر می گذارد. تا تقاطع کیلومتر 60 می آید و به جاده اهواز- خرمشهر می رسد و شما بروید؛ و اجازه ندهید جلو بیاید و اگر آمد با آن ها درگیر بشوید.  ما ساعت یک شب بود. کلیه نیروها را جمع کردیم و آوردیم پیچ کوشک. و بعد از ظهر آن روز خودم با چند نفر از بچه ها با یک لنکروز آمدیم در همین منطقه. روی جاده یک و نیم خاکریزی زده بودند، اگر دشمن بخواهد با تانک بیاید روی جاده در همین جا زمین گیر بشود. از پشت این خاکریز که نگاه کردیم، دیدیم یک لنکروز در حال آمدن به سمت ماست که ابتدا فکر کردیم که دشمن است، که پارچه سفید بلند کردند. و نور می زدند، که ما خودی هستیم. خلاصه آمدند و دیدیم که از بچه های خودی هستند. از یکی از جاده های فرعی پیچیده بودند. روی جاده خرمشهر، که به دست گشتی های عراقی افتاده بودند و زخمی شده بودند. راننده به هر طریقی بود، خودش را به ما رسانده بود. در کیلومتر 20 به آن ها راه دادیم و آمد پشت خاکریز و گفت: عراقی ها روی جاده آمده اند و این وضعیت را دارند. در همان شب ما از این نقطه رفتیم سمت جزیره، و نگاهی هم به آن جا کردیم. و بعد آمدیم بچه ها را پیاده کردیم و باز در ساعت یک شب رفتیم به تقاطع پیچ جاده کوشک.  
خلوص نیت--خاطراتی از شهید امین شحیطاط
خلوص نیت--خاطراتی از شهید امین شحیطاط
 آخرین بار که مرخصی آمده بودیکی از دوستانمان با شهید درمورد مسائل دینی واحادیث که چقدر معتبر می باشند بحث می کرد. دوستمان می گفت: من قبول ندارم هزار وچهارصد سال پیش حدیث نقل شده است! ، از کجا معلوم است که همه احادیث واقعی باشند. شهید امین شحیطاط هرچه به او می گفت: توسط علما این حدیث بررسی می شود او قانع نمی شد. در بمباران شهر اهواز دوستمان مجروح شد. شهید به همراه امام جماعت مسجد وتعدادی از دوستان به منزل آن فرد می روند ودر آن ملاقات از امام جماعت که از علمای والا بود در مورد علم رجال پرسیدند. آن مجتهد در مورد احادیث و این که در حوزه علمیه علما شخصیت فردی واجتماعی افرادی راکه راوی احادیث وروایات از ائمه بوده اند را در آن روزگار تجزیه و تحلیل نموده ومعتبر بودن آن ها را مورد بررسی قرار می دهند. دوست شهید آن موقع متوجه می گرددکه سخن او درست نبود و در اشتباه بوده است. بعد از آن ملاقات امام جماعت مسجد به شهید می گوید: واقعا کار شما روی اصول ونیت شما خالص است. وشهیدمی گوید: قسمت براین بوده که این مطلب گفته شود تا متوجه جریان شود.
کاربردهای انسانی اسلحه
کاربردهای انسانی اسلحه
همان روزهای اول جنگ که هنوز مردم زیادی در محله زیباشهر بودند، یک روز در مسجد نورانی جوادالائمه نشسته بودیم که یکی آمد و گفت: نانواهای محلّه نان پخت نمی کنند و صف نان طولانی شده است. جوانی که معلوم بود مسؤلیتی دارد، برافروخته شد و بلافاصله نشست روی موتور. به یکی از نگهبان هایی که در اطرافش بود، و یک" اسلحۀ اِم یک "دستش بود، دستور داد سریع پشت سر بنشیند. بعد گفت: «کی به محله آشناست؟» من بلافاصله جلو دویدم و گفتم : من همۀ نانواهای محلّه را می شناسم. آن قدر مادرم برای نان خریدن مرا فرستاده بود که محل و زمان پخت و تعطیلی همۀ نانواهای محلّه را می دانستم. من هم نشستم ترک موتور و سه نفری حرکت کردیم. رسیدیم اوّلین نانوایی. آن جوانِ مسؤول با عصبانیّت بر سر نانوا فریاد زد: «باید پخت کنی!» و فکر کنم او رابه محاکمه و این جور چیزها تهدید کرد که من خیلی از آن چیزی نفهمیدم. بعد رفتیم نانوایی بعدی، و این بار آن جوان رفت و قنداق اسلحه را محکم روی پیشخوان مغازه کوبید و باز هم همان تهدیدها را کرد، و ما دوباره به مسجد برگشتیم. به همین سادگی مشکل مردم محل از بابت نان حل شد.و من تازه داشتم کاربردهای انسانی اسلحه را یاد می گرفتم...!  
طلائیه و ساخت حمام آب گرم
طلائیه و ساخت حمام آب گرم
سال 61 در طلایه بودیم. این ماموریت در ماه محرم افتاد بود. یک ماه یا یک ماه و نیم گذشته بود. پدافند بودیم و تازه رفته بودیم خط طلایه را فعّالش کرده بودیم. خط طلایه خیلی بِکر بود. ما رفتیم فعالش کردیم و بعد ارتش آمد از ما تحویلش گرفت. آن جا دو پاسگاه وجود داشت: طلایه قدیم و طلایه جدید. و خیلی کار کردیم آن جا. و برای رضای خدا یک سنگر هم وجود نداشت و کار کردیم. خیلی هم سنگر درست کردیم. شاید بیست روز در طلایه کار کردیم، تا توانستیم سنگرهای انفرادی را ایجاد کنیم. سه حسینیه ساختیم برای سه گروهان، و در کنار سنگر فرماندهی هم، یک استراحتگاهی ساختیم؛ به عنوان نمازخانه از آن استفاده می کردیم و مقداری هم گود کردیم که بتوانیم ایستاده نماز بخوانیم.  گروهان قدس فرمانده اش آقای بهرام پور بود که یک حمامی درست کرده بودند و من هم نمی دانستم البته می دیدم دائما می آیند گونی می گیرند و می برند. یک حمامی درست کرده بودند که خودش یک خاطره بود.  ما هم خیلی وقت بود که حمام نکرده بودیم، تا این که یک روز آمدند گفتند: بیا برویم و یک عصرانه ای بخوریم. نگفتند: جریان چی است؟! رفتیم و به ما گفتند: این عصرانه ای که می خواهیم بدهیم، همین طوری نمی دهیم. گفتم: خوب حالا که کثیف مثیف هستیم! می روم و دست و صورتم را می شویم. گفتند: نمی شود باید بروی و حمام کنید! گفتم: بابا حمام چی؟ الان برج هشت است و داریم وارد نه می شویم در این سرما و ... گفتند: نه. ما یک حمامی درست کردیم شما بیا افتتاحش بکنید. رفتم و دیدم یک حمامی درست کردند و پلاستیک هایی که گرفته بودند، مثل این که اتاقی را بخواهید ایزوگام بکنید به آن صورت؛ تمام قسمتهایش را پلاستیک زده بودند و راه نفوذ آب را به کف بسته بودند.  بدنه پلاستیک بود و پشتش گونی چیده بودند که هیچ آبی به گونی ها نمی رسید. پلاستیک های بزرگی داشتیم که آن ها را باز کرده بودند. و مثل یک حوض مستطیل شکل درست کرده بودند و پلاستیک ها را انداخته بودند روی لبه های آن گونی ها و سقفش را هم بسته بودند و یکی از تانکرها را هم پرکرده بودند و زیرش را خالی کرده بودند و آتش روشن کرده بودند. لوله کشی را هم پیدا کرده و آورده بودند و لوله کشی کرده بودند. آب گرم را به داخل منتقل می نمودند. خنده ام گرفته بود و گفتند: آقا کیسه کش هم داریم و اصلا کارگر حمام درست کرده بودند(خنده).  شما حساب کنید در خط مقدم همچین چیزی درست کنید، یکی از ابتکاراتی بود که بسیجی ها به کار گرفته بودند. ولی واقعا حمام خوبی بود. مثلا می گفتیم: آب گرم است، از آن طرف شیر آب سرد را باز می کردند و هر دو را یکی می کردند. خلاصه چیزی درست کرده بودند با آب گرم و سرد، همراه با لگن و کاسه و می گفتند: آب بریز سر خودت. اگر سرد است بگو گرم کنیم و اگر گرم است. بگو سردش کنیم. خلاصه حمامی مثل حمام خانه. ما حمام کردیم آن جا و هیچ وقت خاطره این حمام کردن از یادم نمی رود.            
بد شانسی
بد شانسی
ابتدای سال 65 بود و در روی خاکریز پست می دادیم. نوبت نگهبانی ما بود. در سنگر پست روی خاکریز یک کلاشی بود خیلی کثیف و زنگ زده، و وقت هم نبود که یکی یکی، قطعه ها را باز و تمیز کنم. ظاهراً یکی از بچه ها قبلا یک بشکه گازوئیل را ریخته بود داخل لوله اش که تمیز بشود و ما خبر نداشتیم. ما این را برداشتیم و رفتیم سر خاکریز. نمی دانم پست ما 2 ساعته بود یا 3 ساعته. بعد به ما هم گفته بودند که منطقه را شلوغ کنیم، مثل اینکه نیرو کم داشتیم. فرمانده گروهان هم «علی بهزادی» بود و فرمانده دسته« نعمت اناری». خلاصه ما این کلاش را برداشتیم و رفتیم سر پستمان، نزدیک بیست یا سی تا خشاب پر را هم با خودمان برداشتیم و گذاشتیم بغل سنگر که این ها را بالاخره خالی کنیم. خلاصه ما این ها را یکی یکی خالی کردیم. منطقه را بچّه ها شلوغ کردند. خدمتتان عرض کنم که آن قدر با کلاش زدم تا لوله کلاش سرخ شده بود. و در تاریکی شب سرخی لوله کلاش مشخص شده بود. در حقیقت من خودم متوجه نشدم ،به واسطه این تیراندازیها، گازوئیل هایی که به کلاش خورده بود و رگبار هم که می زدم می پاشید به سر و صورتم. درحقیقت سرو صدا زیاد بود. ما هم گرم بودیم تیر می زدیم و زیاد تو فکر نبودیم. بعد از این که پستمان تمام شد. آمدیم سنگر 2 خوابیدیم. صبح از خواب بلند شدیم. آمدیم به قول معروف وضو بگیریم و نماز بخوانیم دیدم «علی بهزادی» از بیرون رد شد (خدا رحمتش کند) گفت: این چه وضعی است، من هنوز خودم را ندیده بودم ، هنوز متوجه لباسهایم نبودم که چه وضعی به سرم آمده است، گفتم:مگر چی شده است؟ چه کار کردم ؟گفت: قیافه خودت را نگاه کن! نگاه کردم.، دیدم صورتم پر از دودِ گازوئیل و روغن سوخته و سیاه شده است. و لباسهایم که بدتر از صورتم. گفتم: این ها فکر کنم مال دیشب است. علی گفت: می روی حمام خودت را تمیز می کنید. می شویید بعد می آیید! و بار دیگر این بد شانسی در مورد شلیک "موشک آر پی چی" بود که برایم اتفاق افتاد. فاصله ما با عراقی ها خیلی به هم نزدیک بود یعنی با چشم قشنگ سنگرهای عراقی و نفرات در حالا ترّدد مشخص بود. نمی دانم چه سنگری بود که از نظر «آقای اناری اهمیت داشت و بایستی منهدم می شد. البته خودشان زدند و سنگر هم آتش گرفت .ولی آر پی چی که من زدم اصابت کرد و برگشت طرف خودمان مثل اینکه گلوله آر پی چی به یک جای سفتی خورده بود و برگشت شده بود و نمی دانم چرا این طور اتفاقات برای ما بیشتر می افتاد.
گریه ی بی صدا
گریه ی بی صدا
بعدازظهر عملیات بدر، همراه چند تن از برادران امدادگر به وسیله ماشین استیشن" به سمت منطقه عملیات حرکت کردیم. البته این موضوع مربوط است به چند ساعت قبل از عملیات می باشد. در بین راه ماشین ما تصادف کرد. ابتدا فکر کردیم صدای حاصل از تصادف انفجار گلوله خمپاره بوده است. اما بعد از چند لحظه متوجه شدیم یک "تویوتا "پر از نیرو به پشت ماشین ما برخورد کرده است. این تصادف باعث مجروح شدن نیروهای درون "تویوتا "شد که برادرهای امدادگر درون "استیشن" آن ها را پانسمان کردند. بعد از این حادثه ما به راه خودمات ادامه دادیم. آسمان تاریک شده بود. ماشین ها حق اینکه چراغ روشن کنند را نداشتند. ما مجبور بودیم به وسیله ترمز گرفتن ماشین جلویی که چراغ های عقب آن روشن می شد راه را ادامه بدهیم. جاده مقداری شیب داشت. بعد از طی کردن مسافتی به دنبال ماشین جلوئی ناگهان ماشین ما به خارج از جاده انحراف پیدا کرد. زمانی که ماشین در حال واژگون شدن بود سکوت عجیبی برادرها را فرا گرفته بود. مقدار زیادی تجهیزات نیز همراه ما بود و امکان این که ما را با مشکل مواجه کنند، زیاد بود. زمانی که ماشین از حرکت ایستاد ما درون ماشین سروته شده بودیم. خوب که متوجه شدیم دیدیم چرخ های ماشین رو به بالا می باشد و سقف ماشین بر روی زمین. درب ماشین را باز کردیم و یکی یکی از ماشین خارج شدیم. خوب که دقت کردیم دیدم زیر سقف ماشین یک کانال وجود دارد که درست سقف ماشین روی کانال قرار گرفته بود و به این دلیل سقف ماشین پرس نشده بود و درهای ماشین به راحتی باز می شدند و خوشبختانه هیچکس آسیب ندیده بود. ماشین را در آن منطقه با راننده اش رها کرده و به سوی منطقه عملیاتی پیاده به راه افتادیم که در بین راه به وسیله یک خودرو به مقر رسیدیم. زمانی که ما به منطقه مورد نظر رسیده بودیم نیروهای گردا نها روی پل های شناور به ستون نشسته بودند که تردد آن همه نیرو بر روی پل خیلی برایم جالب بود یک هفته در عملیات بدر حضور داشتم. در یکی از شب های عملیات به اکیپ ما مأموریت داده شد که یکی از فرماندهان مجروح را به عقب بیاوریم. ساعت 11 شب بود که به سمت منطقه مورد نظر حرکت کردیم. منطقه مورد نظر به سمت گردان کربلا، نرسیده به چهار راه بدر بود. وضعیت مکانی که قرار بود مجروح را از آن جا ببریم. تقریباً به وسیله گلوله های دشمن هدف گرفته می شد. و امکان این که هر لحظه یکی از ما بر روی زمین بیفتد خیلی زیاد بود. به هرشکلی که بود مجروح را به وسیله پتو پیاده از کنار سیل بند به طرف عقب حرکت دادیم. به علت شلیک گلوله های دشمن آن قدر کناره های سیل بند لیز شده بود که هر چند وقت یک بار یکی از ما برروی زمین می افتاد. مسیر را ادامه دادیم تا به گردان کربلا رسیدیم.  در نگاه اول، به تعدادی از شهدای گردان که در کنار سیل بند قرار داشتند، برخورد کردیم و متوجه شدم، که این منطقه نه تنها به نام گردان کربلاست، بلکه متمسک به شهدای کربلای حسینی هم هست.  یکی یکی آن ها را نگاه می کردیم، گویی که آرام در خواب هستند. اما آن ها به مقام والای لقاءا... رسیده بودند.  گردان کربلا با وجود این شهدا، با شجاعت و استقامت روحیه خود را حفظ کرده بودند و چون شیر از منطقه خود دفاع می کردند.  با خودم فکر کردم که اگر ما در قرن اول اسلام یک کربلا داشتیم، در حین این جنگ، رزمندگان کربلاها بر پا کردند. ولی باز کربلای حسین کجا و ما کجا.  به هر حال مأموریت ما تا صبح ادامه داشت. مجروح را سوار قایق کردیم و خود پیاده آمدیم. در حین راه یکی از برادرها به علت اینکه برادرش مجروح شده بود از ما جدا شد و برادر خود را به اورژانس رسانید و برگشت تعاون. در منطقه ای که ما حضور داشتیم شهداء را به عقب انتقال می دادند. ناگهان یکی از شهداء از روی برانکارد بر روی پل شناور افتاد. شهید از هیکل بسیار درشتی برخوردار بود ولی سر شهید برجایش نبود. «برادر شهید چراغچی» بالای سر شهید رفت و داخل جیبش را نگاه کرد و چیزی نگفت. بعد از عملیات ما متوجه شدیم که شهید برادر دیگر وی بوده است، که او با صبر و استقامت و جهت حفظ روحیه خود و ما، برای رضای خدا چیزی نگفته بود.
استجابت دعا، دیروز، امروز (بدر)
استجابت دعا، دیروز، امروز (بدر)
 شب سوم عملیات بدر بود. شرایط برای رزمندگان سخت شده بود. تانک های دشمن از سمت جاده خندق پیش روی کرده و مواضعی را پس گرفته بودند. دشمن باید آن شب به عقب رانده می شد. غروب بود و بچه ها برای عملیات مجدد آماده شده بودند و آرام آرام در حال حرکت به سمت انتهای سیل بند، جهت هجوم به سمت نیروهای عراقی بودند. ساعات حساس و سرنوشت سازی بود. من و چند نفر از بچه ها که خدمه "دوشکا" بودند و در سنگر ما مستقر بودند. با مشاهده حرکت پیاده بچه ها دلمان گرفت. جز از امدادهای غیبی الهی از دست کسی کاری ساخته نبود. به ویژه آن که 13 کیلومتر آب و نیزارهای هور عقبه ما را تشکیل می داد و چنین عقبه ای اجازه انتقال سلاح های سنگین و زرهی را به ما نمی داد. آسمان دلم مثل هوای منطقه ابری شده بود و اشک چشم باریدن گرفته بود. شروع به توسل و مناجات کردم. خدایا در روایت داریم: هر کس خداوند را به این دعا و اسامی قسم دهد دعایش مستجاب می شود:  "یا حمید بحق محمد(ص) و یا عالی بحق علی(ع) و یا فاطر بحق فاطمه(س) و یا محسن بحق الحسن(ع) و یا قدیم الاحسان به حق الحسین(ع)" من هم تو را با همین دعا و نام های مقدس می خوانم؛ که خودت امشب بچه ها را کمک و نصرت عطا فرموده تا دشمن را به عقب برانند. ساعتی را با همین دعا سر کردم. صبح عملیات این دشمن با تانک هایش بود که با عقب نشینی خود سندی شد بر صحت این حدیث.از این قبیل خاطرات در حافظه رزمندگان اسلام بی نهایت موجود است. اما آنچه علامت سوال را در ذهن می نشاند این است: چرا در این زمان هر چه برای خودمان دعا می کنیم آن گونه که ما دعا کرده و همان چیزی که می طلبیم به ما داده نمی شود؟ شاید اگر خاطره فوق را یک بار دیگر بخوانیم متوجه می شویم که نه تنها راوی آن، بلکه تمام رزمندگان اسلام در دعا چیزی را برای خود شخصی شان نمی خواهند؛ بلکه پیروزی همه را، آن هم برای خدا می خواهند و لذا( تقریبا) تمام شرایط دعا فراهم شده بود (دلهای شکسته - بریدن از غیر خدا - قسم دادن خداوند به آنچه دوست دارد ...) پس استجابت نیز قطعی خواهد بود بسیجی ها حتی در نمازهای جماعت و نیزنماز مستحبی و دعای پس از نماز در حسینیه گردان شهادت را نه تنها برای خود که برای همه می خواهند: اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک.در دعاهای امروزمان آنچه می خواهیم را جمع می زنیم یا تفریق می کنیم ؟ و شده است که در عین نیاز شدید به رفع گرفتاری(شغلی– خانوادگی و ...) و حتی شفای بیماری، آن را فقط برای دیگران بخواهیم و اسمی هم از خود نیاوریم ؟ صفای باطنی جبهه هم پیشکش..........؟!
پسته شیطانی
پسته شیطانی
هر بار نزدیک عملیات می شد از طرف بچه های گردان و بچه های چهل شاهد سراغمان می آمدند. باز هم زمزمۀیک عملیات بزرگ و جدید به گوش می رسید. این بار تصمیم گرفتم به عنوان رزمنده شرکت کنم.رسم بر این بود که در محلی از اهواز قرار می گذاشتند تا نیروها جمع شده و شاکلۀ اصلی گردان ایجاد شود.این بار در مهد کودک صد دستگاه یک هفته ای ماندیم تا بچه ها جمع شدند. بعد از یک هفته نیروهای جمع شده را سازماندهی اولیه کرده و به سمت مسجد محل حرکت دادند. در مسجد محل حاج اسماعیل فرجوانی برای گردان سخنرانی کرد و اعلام کرد نام گردان از گردان نور به گردان کربلا تغییر یافته است.سوار بر اتوبوس ها شدیم و به طرف دوکوهه حرکت کردیم. در مسیر راه در کنارم «امیر کریمی» نشسته بود. در مسجد خیلی او را دیده بودم و با نمازهای باحالش آشنا بودم. در این یک مسیر دو سه ساعته مدّتی را با هم گپ زدیم و همین کافی بود تا شیفتۀ او شوم. چهرۀ نورانی و محجوبی داشت. شخصیت ممتازی داشت. خیلی سخت نبود حدس زدن این که امیر به زودی آسمانی می شود. به اصطلاح همیشه نور بالا می زد. همیشه توی خودش بود و با کسی زیاد گرم نمی گرفت. امّا آن روز با من هم صحبت شد. از صحبت با او لذّت می بردم. حرف های متفاوتی می زد. او اصلا خیلی با من و امثال من فرق داشت.اتوبوس به دوکوهه رسید. به ساختمانی نیمه کاره که فقط چارچوب و دیوار داشت اما در و پنجره نداشت هدایت شدیم و هر دسته در چند اتاق مستقر شد. در عملیات محرم در تپه های 175 از بدو تغییر نام گردان نور به گردان کربلا، در دستۀ مخصوص بچه های مسجد جوادالائمه، یعنی دستۀ قاسم از گروهان مکّه حاضر بودم. فرمانده دسته« علیرضا معتمد زرگر»بود. و معاونش «ابوالقاسم اقبال منش». فرمانده گروهان هم «حاج مجید شاه حسینی» بود و معاونش «عبدالله محمدیان». از آن روز به بعد هر روز صبح و بعد از ظهر ورزش و آموزش های فشرده برقرار بود. از شدّت آموزش ها فهمیدم عملیات سختی در پیش است. آن قدر آموزش ها سخت بود که به جای پوتین به ما کتانی داده بودند تا برای دویدن در تپه های رملی راحت تر باشیم. آن قدر نیرو آمده بود که برای اولین بار سازمان تیپ 7 ولی عصر به لشکر تغییر کرد.در آن دستۀ نورانی و در دوکوهه روزگار خوبی را می گذراندیم. پس از مدتی امیر کریمی شد آر پی جی زن و من شدم کمک اول او. هر آر پی جی زن دو کمک داشت و یک تیرانداز. از این که در کنار امیر بودم آن قدر احساس خوشحالی می کردم که انگار دنیا را به من داده اند.چند روزی در دو کوهه بودیم سپس منتقل شدیم به« چم هندی یا چم سری». در آن جا که پشت جبهه محسوب می شد در سنگرهای اجتماعی که هر کدام گنجایش شش الی 8 نفر را داشت مستقر شدیم. چند روزی را در آن جا بودیم. در این مدّت برای امیر از اهواز یک بسته پر از خوراکی و تنقلات ارسال شد. یک بسته پر از پسته. ما هم که با هم ندار بودیم. گاهی که می دید در خوردن پسته خیلی زیاده روی می کنیم، می گفت: این پسته شیطان است. شما را از یاد خدا غافل می کند. و بعد با ناراحتی بساط شیطان را جمع می کرد و آن مخلوق پسته را در کوله اش محبوس می کرد. ما هم می گفتیم: بابا پسته چه ربطی به شیطان دارد. حالا اگر نمی خواهی پسته ات را بخوریم چرا به شیطان بدبخت گیر می دهی؟!
مصاحبه برادر شاه حسینی پور در حین عملیات بدر
مصاحبه برادر شاه حسینی پور در حین عملیات بدر
از شروع حرکت ما تا رسیدن به سیل  بند را اگر انسان فکرش را بکند، واقعا کار بزرگ و عظیمی است. خود ما هم که در عملیات بودیم ؛و همه چیز را لمس کردیم، وقتی فکر آن را می کنیم، می بینیم اگر ایمان به خدا نداشتیم و آن ایمانی که خداوند در وجود ما گذاشته بود، نبود؛ ممکن نبود عملیات پیش برود. چون این کار به نظر، یک کار دیوانه وار می رسید. تصور بکنید نیروها سه نفر، سه نفر سوار بلم ها شدند. دشمن روی نیروها تسلط داشت. و آتش دشمن هم روی نیروها در بعضی قسمت ها خیلی شدید بود. با این احوال، نیروها می خواستند به خط بزنند. این در حالی بود که در بعضی از قسمت های عملیات، شاید نزدیک به 4 کیلو متر، از صبح زود تا شب بلم رانی کرده بودند. بدون این که در این بلم ها، کوچکترین حرکتی داشته باشند این ها از نظر افرادی که به خدا ایمان نداشتند یک نوع دیوانگی بود. ولی چیزی که به آن ایمان داشتیم و یقین هم داشتیم این بود که نصرت خداوندی می آید. امام ما گفته بود که یقین بدانید که شما پیروز هستید. با این عقیده هم رفته بودیم و فرماندهان ما می گفتند: ما در عملیات های قبل یک شکی در پیروزی داشتیم، ولی در این عملیات یقین داشتیم که پیروزیم. همین یقین به پیروزی بود که ما و برادران را وا می داشت که از هیچ چیزی نترسیم. برادرها سر سیل بند رسیدند و در آن جا مستقر شدند تا صبح شد و بعد هم عراق شروع به پاتک کرد. در طول آن مدّتی که گردان ما آن جا بود، عراق چهار بار پاتک زد. و هر چهار تا را بچه های گردان ما و گردان های دیگر واقعاً دلیرانه پاسخ دادند. با همان سلاح خیلی ساده خود یعنی آرپی جی های خود تعدادی از تانک های دشمن را سوزاندند،و تعدادی از تانک ها هم فرارکردند. در همان قسمت هم گردان ما یک عملیات دیگر داشت، عملیات انهدام نیرو بود، که شب انجام شد. باز هم برادرها به دشمن زدند و تا صبح مقاومت کردند. تعداد زیادی از تانک ها و نفربرهای دشمن که در آن قسمت مستقر بودند را منهدم کردند؛ و تنها چیزی را که می توانم بگویم این است که این کارها از یک بنده حقیر غیر ممکن است. یعنی بندگان حقیر خداوند نمی توانند بدون عنایت خداوند کاری را انجام دهند. یعنی اگر امداد و عنایت خداوندی نبود اصلاً این 13 کیلومتر راه هم ممکن بود رفتنش ناموفق شود .13 کیلومتر راه آبی را با بلم رفتن و به دشمن زدن و بعد هم فرود آمدن در سیل بند؛ و بعد هم گرفتن 4 کیلومتر از خط دشمن، خطی که این همه دشمن می گفت: این خط مقاوم است ما هم واقعاً فکر می کردیم که مقاوم است. یعنی زدن دژ بعد از عملیات خیبر که دشمن در آن قسمت به نیروهای ما فشار می آورد و نیروهای ما عقب آمدند ما فکر می کردیم که در آن قسمت زدن به دشمن غیر ممکن است. ولی چیزی که آشکار بود خیلی راحت و ساده با همان وسایل ساده کار انجام دادیم. ما مثال خرگوش و لاک پشت را برای بچه ها همیشه می زدیم، خرگوش خیلی آدم مغروری است. که ادّعا دارد من سریع می روم و سریع می رسم. ولی لاک پشت یک آدم صبوری است. یواش یواش می رود و آخرش هم لاک پشت پیروز می شود ما هم همین طور بودیم. ما با همان وسایل ساده به دشمن حمله کردیم. و اگر می خواستیم خودمان را به یک سری وسایل و قایق های سریع السیر که در دنیا می شود با آن ها جنگید وابسته کنیم. یک سری قایق های ذوالفقار و این جور چیزها را بخریم امکان داشت یک حالت وابستگی برای ما پیش بیاید. ولی ما با همان سلاح های ساده ی ساده یعنی با همان بلمی که در کشورمان تولید می شد و با دو پارو شروع به حرکت کردیم و خداوند ما را یاری کرد.
در رکاب رسول الله
در رکاب رسول الله
 مهرماه سال 1360 دیگر 15 سالم بود و می توانستم به جبهه بروم. آذر ماه سال 60 چند روز قبل از عملیات طریق القدس به مسجد فاطمه زهرا "سلام الله علیها" کوی فاطمیه (یا همان کوی یوسفی سابق) رفتم. تعداد زیادی از جوانان محلّه برای اعزام جمع شده بودند. می دانستم بالاخره خانواده ام مطلّع شده و تمام تلاششان را برای برگرداندن من به کار می گیرند. از آن جا اول به یک مسجد دیگر در خیابان امام خمینی و سپس به بسیج اهواز در بیست و چهارمتری منتقل شدیم. در بسیج یک جوان حدود 18 ساله سخنرانی غرّایی کرد و یادم هست آیه 52 سوره ی توبه را خواند و ترجمه کرد: "قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَیَیْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ أَنْ یُصیبَکُمُ اللَّهُ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَیْدینا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَکُمْ مُتَرَبِّصُونَ" "بگو: آیا جز یکى از آن دو نیکى، انتظار چیز دیگرى را براى ما دارید؟ ولى ما منتظریم که عذاب خدا، یا از جانب او یا به دست ما به شما برسد. پس شما منتظر باشید ما نیز با شما منتظر می مانیم." آن موقع برایم خیلی جالب بود که جوانی با این سن و سالِ کم می تواند این قدر خوب صحبت کند؛ و این قدر معلومات داشته باشد. از طرف دیگر از این که آیاتی در قرآن هست که در جنگ امروز ما هم کاربرد دارد خیلی خوشحال شدم. احساس می کردم مثل این است که ما هم اکنون در رکاب حضرت رسول(ص) می جنگیم و این آیه در شأن ما نازل شده است.
گردان نور و عملیات بیت المقدس
گردان نور و عملیات بیت المقدس
گردان نور و عملیات بیت المقدس- معینیان در شناسایی هایی که به همراه بچه های اطلاعات می رفتیم، ایشان نقشه دقیقی از منطقه به ما داده بودند. ما هم تمام بچه های دسته ها را دانه به دانه خواسته بودیم و روی "کارک" همه را توجیه کردیم و قبل از عملیات از پنجم، ششم بچه ها توجیه بودند.  عملیات بنابر قرار اولیه در روز نهم انجام نشد و روز دهم گفتند: گروهان کربلا خط شکن باشد و شما ادامه راه را بدهید که ما هم قبول کردیم. حمید شهبازی گفته بود من مجددا می خواهم بیایم کمک گردان و به همراه حاج اسماعیل و صادق مروج اطراف گروهان کربلا بودند.  شب عملیات تخریب چی ها برای خنثی کردن میدان مین حرکت کردند تا میدان را پاک سازی کنند. پاک سازی میدان مین علیرغم تلاش برای سرعت عمل ؛ طولانی می شود و تنها به اندازه یک جفت پا که قرار می گرفت، به اندازه یک موازئیک سی سانتی توانسته بودند، معبر را بازکنند. در همین حین عراقی ها می دانستند ایران می خواهد از این نقطه عملیات را شروع کند و از بستان – دارخوین عملیات کند عراقی ها شروع کردند از پشت خاکریز نارنجک پرت کردند. لذا از فرمانده گروهان گرفته تا بی سیم چی تا فرمانده دسته، خیلی ها زخمی شدند. دسته جلویی که خود من کنارشان نشسته بودم، «شیخ بهرام پو»ر بود، حاج اسماعیل وقتی دید خط شکسته نمی شود؛ و با توجه به این که عراقی ها آمده بودند در یک جا تجمع کرده بودند و نارنجک می انداختند ،و سنگرهای جلویی را تقریبا خالی کرده بودند؛ «حاج اسماعیل» و «حمید شهبازی» و «صادق مروج» تصمیم گرفتند از خاکریز خودمان بیرون رفته. و شکر خدا پایشان هم روی مین نرفته بود و پریده بودند پشت خاکریزهای عراقی ها. دو سه سنگر که آن جا بود منهدم کردند. عراقی ها هم دو سه نفر بیشتر نبودند که پشت خاکریز موضع گرفته و نارنجک می انداختند که با پا گونی ها را انداختند و خط شکسته شد من بچه های گروهان کربلا را دیدم که خیلی ها شهید شدند و افتاده بودند و بسیاری از آن ها مجروح بودند ناله می کردند. دو سه تا از آن ها را گذاشته بودیم کنار تا راه باز شود، منتها چه باز شدنی. تیربارچی که داخل خط بود، رفته بود در خاکریز لایه میانی که صد الی دویست متری خاکریز اول بود و شروع کرد به تیرباران.  آن ها اجازه نمی دادند که حرکت کنیم. به محض اینکه وارد شدیم و بالا سر کانال ها قرارگرفتیم که ببینیم نیرو چه کاری انجام می دهد، و هر دسته را بگوییم که چه کاری انجام بدهد.، تیرباچی امان نمی داد. یکی یکی همه را می زد و یک تیرش هم نصیب ما شد و خورد به پهلویم فقط احساس سوزش کردم. دست گذاشتم، دیدم که پیراهنم پراز خون است. چفیه ای که گردنم بود را درآوردم سریع پهلویم را بستم و خوردم زمین. آرپی جی زنی به نام«نادر حیاوی اهوازی» داشتیم خدا رحمتش کند، بچه حصیرآباد بود. گفتم: تو چه آرپی جی زنی هستی؟ مگر شما تیربارچی را نمی بینی. اصلا این تیربارچی در روشنی هوا از بس هیکل بزرگی داشت، یک کلاهی هم گذاشته بود، روی سرش بعد که دیدیمش و پالتویش را باز کردیم دیدیم اصلا یک غولی است. در گوشهایش گوشی گذاشته بود، و کلاه سبز رنگ عراقی هم گذاشته بود و کلاه پالتو را هم گذاشته بود روی آن. موشک آرپی جی روی قبضه بود و به او گفتم: بلند شو! اسلحه ات را از ضامن خارج کن! و تا آن طرف را می زند.، او را بزن. در این شلوغی و تاریکی شب ایستاد روی لبه کانال و با همان "موشک آرپی جی" زد و" درب و داغانش" کرد و صدای تیربار یک دفعه خاموش شد. و ندای "الله اکبر" بچه هایی که سالم بودند بلند شد و راه باز شد و دیدیم که سربازهای عراقی در سنگرهای تجمعی کِز کرده بودند. و پنهان شده بودند که بچه ها هم داخل تمام سنگرها را نارنجک انداختند. در داخل هر سنگری دو سه عراقی بودند که کشته شده بودند و آن هایی که مانده بودند صبح آن ها را اسیرشان کردیم بعد از آن به سمت تیربارچی عراقی رفتیم و دیدیم روی دهانه کانال دو سه تا الوارهای روسی گذاشته بودند و آب هم خورده بودند و محکم شده بودند. که روی آن ها تردد می کردند. که حاج اسماعیل هم از آن طرف خاکریز که باز شده بود، آمده بود و گفت: که به همه بچه ها بگویید بیایند جلو.  
کاربردهای انسانی اسلحه
کاربردهای انسانی اسلحه
همان روزهای اول جنگ که هنوز مردم زیادی در محله زیباشهر بودند، یک روز در مسجد نورانی جوادالائمه نشسته بودیم که یکی آمد و گفت: نانواهای محلّه نان پخت نمی کنند و صف نان طولانی شده است.-جوانی که معلوم بود مسؤلیتی دارد، برافروخته شد و بلافاصله نشست روی موتور. به یکی از نگهبان هایی که در اطرافش بود، و یک" اسلحۀ اِم یک "دستش بود، دستور داد سریع پشت سر بنشیند. بعد گفت: «کی به محله آشناست؟» من بلافاصله جلو دویدم و گفتم : من همۀ نانواهای محلّه را می شناسم. آن قدر مادرم برای نان خریدن مرا فرستاده بود که محل و زمان پخت و تعطیلی همۀ نانواهای محلّه را می دانستم. من هم نشستم ترک موتور و سه نفری حرکت کردیم. رسیدیم اوّلین نانوایی. آن جوانِ مسؤول با عصبانیّت بر سر نانوا فریاد زد: «باید پخت کنی!» و فکر کنم او رابه محاکمه و این جور چیزها تهدید کرد که من خیلی از آن چیزی نفهمیدم. بعد رفتیم نانوایی بعدی، و این بار آن جوان رفت و قنداق اسلحه را محکم روی پیشخوان مغازه کوبید و باز هم همان تهدیدها را کرد، و ما دوباره به مسجد برگشتیم. به همین سادگی مشکل مردم محل از بابت نان حل شد.و من تازه داشتم کاربردهای انسانی اسلحه را یاد می گرفتم...!