روزهای پایانی جنگ از زبان فرمانده وقت گردان (معینیان)
در اواخر تیرماه ماه سال 67
که قطعنامه از طرف جمهوری اسلامی پذیرفته شد. ما آن موقع پادگان کرخه بودیم در مقر
لشکر 7 ولی عصر (عج).
در پادگان بودیم که خبر قبول
قطعنامه را شنیدیم. ولوله ای در همه جبهه ها بوجود آمد. هم از خطوط خبردار شدیم که
خیلی از بچه های رزمنده اظهار ناراحتی کردند، و حتی در جلساتی که بعدا ما شرکت
کردیم گریه و زاری شد. چرا قطعنامه پذیرفته شده است. و خود ما هم همین طور بودیم و
هر کس چیزی می گفت. ما هم می گفتیم: حتما حضرت امام یک مصلحتی را در این قضیه دیده اند
که قطعنامه را پذیرفته اند. و الا امام کسی نیست که به این راحتی زیر بار این قضیه
برود.
ما قضایای پشت پرده را حدس می زدیم
که مسائلی بوده است که به عرض حضرت امام رسانده اند. و این گونه تعبیر می کردیم که
امام مجبور شده قطعنامه را بپذیرد.
بعد از قبول قطعنامه همه انتظار داشتند که سکوت
در جبهه ها حاکم بشود،ولی این گونه نشد و از چند روز بعد عراق شروع کرد از جبهه های
مختلف تحرکات خودش را شروع کرد. و به عنوان مثال: در جبهه های میانی در شوش و
منطقه عملیاتی فتح المبین و در جزایر مجنون و در منطقه عملیات کربلای 5 شروع به
حملاتی کرد، که منجر شد به تصرف بعضی از مناطق.
از طرف مسئولین گفته شده بود:
به هیچ وجه نیروها حالت هجومی نداشته باشند و فقط دفاع بکنند و مدافع باشند.
لذا به ما دستور داده شد تا گردان را جمع آوری
کنیم. و برویم در منطقه. چند روز بعد از آن ما گردان را آماده کردیم و آمدیم در
منطقه گروهان پل، روبه روی قرارگاه خاتم و همان جا مستقر شدیم.
آن جا که بودیم، رفت و آمدهایی هم به قرارگاه،
که تمام مسئولین تصمیم گیرنده در جنگ، از
جمله «حضرت آیت الله خامنه ای» که الان رهبری کشور را به عهده دارند، داشتیم. ایشان در قرارگاه بود «آقای هاشمی» که نماینده
حضرت امام در جنگ بودند و مسئول جنگ بود، آن جا حضور داشت. و کلیه فرماندهان نیز
در قرارگاه بودند. ولی دستورات اصلی را امام از تهران صادر می کرد. از جمله
دستوراتی که از طرف ایشان رسید این بود:"
هیچ هجومی به دشمن نشود و رزمندگان همان جائی که هستند پدافند بکنند" و همان طور هم شد. و ما در هر نقطه ای که حتی
می توانستیم هجومی عمل کنیم، ویا یک منطقه ای دشمن را دور بزنیم و یا در محاصره
قرار دهیم؛ این کار را نمی کردیم.
بر عکس دشمن مثل یک سگ هار،
وحشی تر شده بود و در همه جبهه ها سرک می کشید، به طوری
که در جبهه میانی جنوب، در "منطقه کوشک" و در "جزایر مجنون" دشمن تحرکاتش را به حد نهایت رساند. در بعضی
از مناطق آمد و بسیاری از خطوط را مجدداً تصرف کرد.
از پیچ کوشک از جاده اهواز-
خرمشهر آمد. پیچ کوشک را پشت سر گذاشت. و جاده طلائیه قدیم را از روی آسفالت آمد،
تا رسید به جاده اهواز- خرمشهر و حدود 30 تا 40 کیلومتر پیش روی کرد. و تا
ایستگاهی که در بیست کیلومتری اهواز(ایستگاه راه آهنی ) است، جلو آمد. آن ایستگاه
مسافربری نیست. ولی یک ایستگاه تعمیراتی و بیشتر دپوی تجهیزات است. یک تعدادی خانه های
سازمانی آن جا هست، البته خالی بودند و عراق شروع کرد با تانک زدن به این خانه ها.
صبح زود قبل از طلوع آفتاب حرکت می کرد و می آمد. روی جاده مستقر می شد و شروع می کرد
به تعرض به مناطق مختلف. ولی جرأت نمی کرد این بیست کیلومتر را پشت سر بگذارد و
بیاید در دروازه شهر اهواز.
بعضی مناطق که می آمد و شب هم
می ماند مثل کیلومتر 80 – 90 جاده اهواز-
خرمشهر تکاورهایش آمده بودند و شب هم مانده بودند .
به لشکر 27 دستور داده بودند
از جاده «امام صادق» حرکت کنند. و دشمن را تا خط مرزی خودش برانند عقب.
عراقی ها در کیلومتر 80
تکاورهایش آمدند روی جاده؛ و اصلا جاده را بستند که "لشکر حضرت رسول"
با یک گردان تک کرده بود روی نیروهای تکاورش. همه را لت و پار کرده بود. افتاده
بودند کنار جاده، روی خاکریزها و همه لباس های پلنگی به تن، مشخص بود این ها
نیروهای تکاوریش هستند.
ما دو سه شبی که از استقرارمان در گروهان پل
گذشت؛ ساعت 10 شب به ما گفتند: آماده باشید که احتمالا ماموریت دارید.
تصور ما، انجام یک عملیاتی
بود. به ما گفتند: نه. عملیاتی در کار نیست. و حضرت امام فرموده اند: هیچ عملیات
آفندی انجام نشود و ما صرف پدافند این کار را می کنیم. شما می روید در کیلومتر 60،
در جایی که عراق همیشه از آن نقطه از خاکریزیش خارج می شود و می آید روی جاده
آسفالت. و آن را پشت سر می گذارد. تا تقاطع کیلومتر 60 می آید و به جاده اهواز-
خرمشهر می رسد و شما بروید؛ و اجازه ندهید جلو بیاید و اگر آمد با آن ها درگیر
بشوید.
ما ساعت یک شب بود. کلیه نیروها را جمع کردیم و
آوردیم پیچ کوشک. و بعد از ظهر آن روز خودم با چند نفر از بچه ها با یک لنکروز
آمدیم در همین منطقه. روی جاده یک و نیم خاکریزی زده بودند، اگر دشمن بخواهد با تانک
بیاید روی جاده در همین جا زمین گیر بشود. از پشت این خاکریز که نگاه کردیم، دیدیم
یک لنکروز در حال آمدن به سمت ماست که ابتدا فکر کردیم که دشمن است، که پارچه سفید
بلند کردند. و نور می زدند، که ما خودی هستیم. خلاصه آمدند و دیدیم که از بچه های
خودی هستند. از یکی از جاده های فرعی پیچیده بودند. روی جاده خرمشهر، که به دست
گشتی های عراقی افتاده بودند و زخمی شده بودند. راننده به هر طریقی بود، خودش را
به ما رسانده بود. در کیلومتر 20 به آن ها راه دادیم و آمد پشت خاکریز و گفت:
عراقی ها روی جاده آمده اند و این وضعیت را دارند.
در همان شب ما از این نقطه
رفتیم سمت جزیره، و نگاهی هم به آن جا کردیم. و بعد آمدیم بچه ها را پیاده کردیم و
باز در ساعت یک شب رفتیم به تقاطع پیچ جاده کوشک.