loader-img-2
loader-img-2
خاطراتی از شهید آزادی
خاطراتی از شهید آزادی
نمونه ای دیگر از شجاعت شهیدآزادی به هلاکت رساندن جواد عربی یکی از اشرار بود حمید و جوادعرب باعث شهادت برادر پایدار یکی از برادران سپاه وهمکار شهید آزادی شده بودند یکی ازاینها را به نام جوادعربی بدست آقای آزادی می سپارند تا به مقامات مسئول تحویل بدهد در بین راه جهت رفع حاجت آقای عربی از او می خواهد که دستهایش را باز کند آقای آزادی هم دستهای او را باز می کند واوهم از فرصت استفاده و فرار می کند این موضوع به ضرر آقای آزادی تمام شد . به ایشان تهمت هم دست بودن با جواد عربی را زدند وآقای آزادی ازاین موضوع بسیار ناراحت بود و دنبال فرصتی می گشت تا جبران کند . در سال 61 بودکه ایشان یک شب به تمام نیروهای یگان آماده باش دادند وگفتند که امشب آماده باشید که قصد انجام عملیات داریم حتی دوستانشان را هم درجریان نگذاشته بودند که چه نوع عملیاتی می خواهد انجام شود یک تیم به سرپرستی خود آقای آزادی جهت دستگیری جواد عربی تشکیل شد آقای مهوشی ، عباسی، شهید موسوی و چند تا دیگر از برادران بودند اینها می گویند وقتی که ما وارد آپارتمان شدیم در یک لحظه آقای آزادی در اتاق جواد عربی را که در آن خوابیده بود شکست وبالای سر او رفت و گفت : حالا بدست همان کسی که از دست او گریختی گرفتار می شوی و این نمونه ای دیگر از شجاعت شهید آزادی بود. ما در اوایل انقلاب از نظر تهیّة سلاح در فشار بودیم . با وجود این شهید بزرگوار، آزادی با یک موتور مصادره ای (یاماهای 80 ) در زمستان و در برف و باران و سرما همیشه دنبال ضدّ انقلاب و منافقین بود و برای اینکه موتورش سر نخورد، بجای زنجیر طناب به لاستیک می بست و مأموریّتهای محوّله را انجام می داد. در آن شرایط سخت، آن بزرگوار بسیاری از مشکلات را در جهت تحقق اهداف اسلام و انقلاب تحمّل می کرد و با کمترین امکانات، بیشتر خودش را مدیون انقلاب می دانست
شهید زین الدین از نگاه منیره ارمغان ،همسر شهید
شهید زین الدین از نگاه منیره ارمغان ،همسر شهید
آمد و رفت و تنها توی اتاق نشست . خواهر زاده ام هنوز بچه بود . پنچ شش سالش بود . از سوراخ کلید نگاه می کرد . گفت « خاله این پاسداره کیه آمده این جا ؟ » رفتم تو . از جایش بلند شد و سلام و احوال پرسی کرد . با چند متر فاصله کنارش نشستم . هر دو سرمان را از زیر انداخته بودیم . بعد از سلام و علیک اول همان حرفی را گفت که خانواده اش قبلاً گفته بودند . گفت « برنامه این نیست که از جبهه برگردم . حتا ممکن است بعد از این جنگ بروم فلسطین . یا هرجای دیگر که جنگ حق علیه باطل باشد . » بعد از هر دری حرفی زد . گفت « به نظر شما اصلاً لازم است خانم ها خیاطی بلد باشند ؟ » حتا حرف به این جا کشید که بچه و خانواده برای زن مهم تر است ، یا بهتر است برود بیرون سر کار . این را هم گفت که « من به دلیل مجروحیت یکی از پاهایم مشکل دارد و اگر کسی دقت کند معلوم است که روی زمین کشیده می شود . لازم بود که این نکته را حتماً بگویم . » کم کم ترسم ریخت . بعد از این که حرف های او تمام شد ، برای این که حرفی زده باشم گفتم « شما می دانید که من فقط دو سال از شما کوچکترم ؟ مشکلی با این قضیه ندارید ؟ » گفت « من همه چیز شما را از پسر عمه هایتان پرسیدم و می دانم . نیازی نیست شما راجع به این ها بگویید . مشکلی هم با سن شما ندارم . حتا قیافه هم آن قدر مهم نیست که بتواند سرنوشتمان را رقم بزند . » حرف هایمان در یک جلسه تمام نشد . قرار شد یک بار دیگر هم بیاید . از همان زمان کلاس های حزب ، پاسدارها برای ما موجوداتی از دنیایی دیگر بودند . سرمان را که در خیابان پایین انداخته بودیم فقط پوتین های گترکرده شان را می دیدیم . برایمان حکم قهرمان داشتند ، مجسمه ی تقوا و ایثار ، آدم هایی که همه چیز در وجودشان جمع است . حالا یکی از همان ها به خواستگاریم آمده بود . جلسه ی اول توانستم دزدکی نگاهش کنم . مخصوصاً که او هم سرش را زیر انداخته بود . با همان لباس فرم سپاه آمده بود . خیلی مرتب و تمیز . فهمیدم که باید در زندگیش آدم منظم و دقیقی باشد . از چهره ی گشاده اش هم می شد حدس زد شوخ است . از سؤالاتی که می پرسید فهمیدم آدم ریز بینی است و همه ی جنبه های زندگی را می بیند . دو روز بعد هم با همان لباس سپاه آمد . صحبت های جلسه ی دوم کوتاه تر بود . شاید آن موقع برای ما طبیعی بود . اهواز برای من جایی جدید و قشنگی بود . اثاثمان را ریخته بودیم توی یک تویوتای لندکروز . همه ی اثاثمان نصف جایی بار وانت را هم نمی گرفت . خودمان هم نشستیم جلو . من و آقا مهدی و خواهرش . خیلی خوب شد که خواهرش هم راهمان آمد . من هنوز رویم نمی شد با آقا مهدی تنها بمانم . از اهواز تا قم خواهرش هر موقع احساس می کرد که سکوت بین من و آقا مهدی دیگر زیاد شده یک حرفی می زد . مثلاً « شما خیاطی هم بلدی ؟ » شب اول که رسیدیم ، وارد خانه ای شدیم که تقریباً هیچ چیز نداشت . توی آن گرمایی که بهش عادت نداشتم ، حتا کولری هم برای خنک کردن نبود . شب که خواستیم بخوابیم دیدیم تشک نداریم . از همسایه ی طبقه ی پایین گرفتیم . با خواهر آقا مهدی می گفتیم مگر توی این گرما می شود زندگی کرد . ولی باید می شد . چون اگرچه او مرا انتخاب کرده بود ، ولی این یکی دیگر تصمیم خودم بود که همراه او بیایم . چند روز اهواز ماندم . قبلاً با آقا مهدی در این باره حرف زده بودیم که اگر دلم خواست ، برای این که حوصله ام سر نرود آن جا در مدرسه ای درس بدهم . با خواهرش برگشتم قم تا مدارکم را بیاورم . بعد از چند روز به اهواز برگشتم تا دیگر زندگی مشترکمان را شروع کنیم . یک سری وسایل کم و کسر داشتیم که با هم رفتیم و خریدیم . گاز و یخچال . مغازه های آن جا به خاطر گرمای هوا صبح زود و بعد از ظهرها باز می کردند . آمد و همه جای شهر را که برایم نا آشنا بود نشانم داد . بازار میوه و سبزی ، نمایشگاه فرهنگی سپاه ، زینبیه . گفت « اگر بی کار بودی و حوصله ات سر رفت ، این جاها هست که بیایی . » آقا مهدی یک ماه اول تقریباً هر شب می آمد خانه . اما من بی کار نبودم . اوایل مهر بود که کارم در مدسه شروع کردم . درس دادن به آن بچه های خون گرم جنوبی زیر سر وصدای موشک هایی که ممکن بود هدف بعدیشان همین کلاسی باشد که در آن نشسته ایم ، کار سرگم کننده ای بود . احساس می کردم مفید هستم . به خاطر کارم تدریس دینی و قرآن بود ، باید زیاد مطالعه می کردم . ولی باز وقت زیاد می آوردم . آقا مهدی هم صبح زود ، بعد از اذان ، بلند می شد و می رفت و شب بر می گشت . کم کم با خانم توفیقی همسایه مان پیش تر آشنا شدم . آدم هم کلام می خواهد .
خاطره ای از طلبه شهید غلامرضا صبوحی
خاطره ای از طلبه شهید غلامرضا صبوحی
خاطرات «طلبة شهید: غلامرضا صبوحی» «قسم» در شرایط سخت مبارزات پیش از انقلاب اسلامی، شبی فرزندم، «غلامرضا» به همراه دوستش تمام عکس های شاه را از مدرسه جمع آوری کرد و از بین برد. همان شب، مدیر مدرسه عصبانی و سراسیمه به خانة ما آمد. معلوم بود که چنین کاری از چه کسی بر می آید. سراغ غلامرضا را گرفت. گفتم: «سرش درد می کند و خوابیده است.» او زیر بار نرفت و سرانجام او را صدا زدم. سراغ عکس ها را از او گرفت و گفت: «به قرآن، قسم یاد کن که تو از آن ها خبر نداری.» غلامرضا گفت: «قرآن شوخی نیست که انسان به خاطر هر چیزی به آن قسم بخورد.» مدیر مدرسه خیلی اصرار کرد. پیش خود گفتم. الآن غلامرضا یک قسم می خورد و کار فیصله پیدا می کند؛ اما او در جواب اصرار ورزید و گفت: «ببینید! شاه همین روزها خواهد رفت و انقلاب هم پیروز می شود. این وسط، شمایید که ضرر می کنید و روسیاه می شوید و من به خاطر این سؤال پوچ، به قرآن قسم نمی خورم. آن شب مدیر مدرسه عصبانی تر از قبل بازگشت و غلامرضا تمامی خطرات آن کارها را به جان خرید؛ ولی به قرآن قسم نخورد. «به نقل از پدر شهید       . «
خاطره ای از طلبه شهید غلامحسین ساجدی
خاطره ای از طلبه شهید غلامحسین ساجدی
خاطرات «طلبة شهید: غلامحسین ساجدی» «رسم عاشقی » بنده از آغاز حرکت به سوی جبهه با شهید ساجدی بودم. حتّی در ماشین صندلی مان کنار هم بود. صفات حسنة بی شماری داشت. یکی از صفات بارز او که بیشتر از همه نمود می کرد، خدامحوری وی در تمامی اعمالش بود. هیچ کاری را برای غیر خدا نمی کرد. حتّی سخن گفتنش و راه رفتنش هم برای خدا بود. یک بار قبل از عملیات با چند تن از رفقا نشسته بودیم و صحبت می کردیم. هرکدام از بچه ها از این که چگونه می خواهند در راه خدا شهید شوند، سخن می گفتند. یکی دوست داشت پایش قطع شود. دیگری می گفت: «می خواهم مانند حضرت عباس - علیه السلام- دستانم قطع شود.» نوبت به غلامحسین رسید، گفت: «هرطور که خدا دوست داشته باشد، می خواهم شهید شوم.» غلامحسین حتّی شیوة شهادتش را نیز خودش انتخاب نمی کرد. بی خود نبود که در لحظه زیبای شهادتش در حالی که سینه پاکش مالامال خون بود و نفس های آخر را می کشید، پیکرش را به سمت قبله کشید و با صدای دلربایش زمزمه می کرد: یـکـی درد و یـکـی درمــان پسـندد یکـی وصـل و یکی هجـران پسنـدد من از درمون و درد و وصل و هجران پسـنـدم آنـچـه را جـانـان پسـنـدد «به نقل از همرزم شهید» «لحظة پرواز» چندی از شهادت غلامحسین می گذشت و من که انس عجیبی با او داشتم، در حسرت روزهای بودنش سرشک غم می فشاندم؛ چرا که روزهای آخر نتوانستم او را ببینم و فقط خبر شهادتش را برای من آوردند. روزی باچند تن از برادران نجف آباد، هم صحبت بودم. سخن از شهید ساجدی به میان آمد، من داشتم از اوج اخلاص و ایثار او در روزهای حضورش می گفتم. ناگهان یکی از آنها گفت: «شما شهید ساجدی را می شناسید؟» گفتم: بله، ما دوست و همشهری بودیم. چطور مگر؟! اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «من تا لحظة شهادت با او بودم. شجاعت و رشادتی که از شهید ساجدی دیدم از کمتر کسی دیده بودم. عملیات قادر بود، عرصه بر نیروهای ما خیلی تنگ شده بود. فرماندة گروهان به شهادت رسید. شهید ساجدی جای او را گرفت و رزمندگان را رهبری می کرد. چند لحظه بعد فرماندة گردان هم به شهادت رسید و او جایگزین فرمانده گردان شد. بی مهابا به سوی دشمن می تاخت و نعره سر می داد. سه تیربار عراقی، بچّه ها را تحت نظر گرفته و به سوی آنها شلیک می کردند. تیربار اوّل و دوم به دستان پرتوان شهید ساجدی خاموش شد. به سمت تیربار سوم می رفت که رگباری سینة پاک آن شجاع مرد را مالامال خون کرد. در حالی که نفس های آخر را می کشید، پیکرش را به سمت قبله کشید. دیدم زمزمه می کند. دقیق گوش دادم: یـکـی درد و یـکـی درمــون پسـندد... «به نقل از همرزم شهید
خاطره ای از طلبه شهید علی محمد بیگی
خاطره ای از طلبه شهید علی محمد بیگی
خاطرات «روحانی شهید: علی محمد بیگی» اصلاً قادر به سخن گفتن نیست در یکی از روزهای بعد از انقلاب در زمان ریاست جمهوری بنی صدر منافق، صبح خیلی زود همسرش را برای نماز بیدار می کند و در حالی که نوعی اضطراب وجودش را فرا گرفته بود، به پشت بام اشاره می کند ولی قدرت تکلم ندارد. این وضع همان طور ادامه می یابد تا این که همسایگان و آشنایان با خبر می شوند و با تعجب می بینند که ایشان اصلاً قادر به سخن گفتن نیست و از اشاره های وی متوجه می شوند که شخص یا اشخاصی ایشان را هنگام وضو گرفتن در حیاط منزل با اسلحه یا چیزی شبیه به آن تهدید می کنند و این موضوع تا آخر عمر شریفش برای کسی به طور واضح معلوم نشد. به نقل از خانوادة شهید شجاعت شهید بیگی در عملیات فتح المبین تعداد بی شماری از نیروهای دشمن به هلاکت رسیدند ولی بعضی از آنها درکنج سنگرهایشان پناه گرفته بودند و به دلیل تاریکی شب، امکان پاک سازی کامل وجود نداشت. به همین دلیل از رزمندگان در خواست کردند که تعدادی برای پاک سازی سنگرهای دشمن داوطلب شوند؛ شهید بیگی از جملة اولین داوطلبان بود که این مسؤولیت را پذیرفت. به نقل از همرزم شهید
خاطره ای از طلبه شهید علی اکبر کاسنی فروش
خاطره ای از طلبه شهید علی اکبر کاسنی فروش
خاطرات «طلبه شهید: علی اکبر کاسنی فروش (بشارتی )» «نماز اول وقت را فراموش مکن» آخرین باری بود که به مرخصی آمده بود. در آن شب به یاد ماندنی آن قدر با بچه هایم که سه دختر بودند بازی کرد که آنها به خواب رفتند آن وقت نشست و برای من از جبهه و دوستانش تعریف کرد. بعد از مدتی با خودم گفتم: قدری به کارهایم برسم. وقتی به آشپزخانه رفتم انگار کسی به من گفت دیگر معلوم نیست فرصتی پیش آید تا با هم بنشینیم وصحبت کنیم با آن که برای من حتی فکر کردن به این موضوع خیلی سخت وسنگین بود. آمدم و پهلوی او نشستم و گفتم مرا نصیحتی کن! گفت: من کوچک تر از تو هستم. گفتم: باشد با آن که کوچک تری خیلی بیشتر از من می دانی. گفت: نماز اول وقت از بهترین اعمال است که ائمه نیز زیاد به آن سفارش کرده اند و خیر دنیا و آخرت در آن است. غیبت نکن و اگر از کسی خوبی دیدی آن را فراموش نکن و اگر بدی دیدی فراموش کن و او را ببخش که خدا هم گناهان تو را ببخشد. روز بعد برای خداحافظی آمد و باز بچه ها را بغل کرد و قدری با آنها بازی کرد و بعد گفت: برویم که این بار دیگر شهید می شویم. من ناراحت شدم وگفتم: خدا نکند! ان شاءالله می روید و پیروز و سربلند بر می گردید. گفت: ان شاءالله؛ ولی نمی دانم چه خبر است!؟ مانند آن که خوابی دیده باشد، عوض شده بود. برای رفتن شتاب داشت، بعد هم خداحافظی کرد و رفت. من تا درب خانه او را همراهی می کردم. موقعی که از درب خانه بیرون می رفت، پشت سرش را نگاه کردم وگفتم به خدا می سپارمت و در آن لحظه با خود گفتم: شاید این آخرین دیدار باشد و این چنین هم شد. « به نقل از خواهر شهید
خاطره ای از طلبه شهید علی اصغر طاهری
خاطره ای از طلبه شهید علی اصغر طاهری
خاطرات «طلبة شهید: علی اصغر طاهری» «ایثار » در جادة «خندق» در عمق «هورالهویزه» بودیم. فاصله مان با دشمن بیشتر از 150 متر نمی شد و باران گلوله و خمپاره بر سرمان می بارید. نوبت نگهبانی من و اصغر فرا رسید. حدود 300 متر از سنگر تجمعی تا محل نگهبانی فاصله بود و زیر باران شدید گلوله باید این فاصله را طی می کردیم. گفتم :«اصغر! سنگر کمین برای من و سنگر عقبی برای تو.» قبول نکرد. شروع به دویدن کردیم تا هرکسی که زودتر برسد، سنگر کمین از آن او باشد. به خاطر ترکش های معلق در هوا مجبور بودیم هر چند متر یک بار روی زمین بخوابیم. یک بار که روی زمین خوابیده بودم، هنگامی که سرم را بلند کردم، دیدم اصغر نیست؛ خوب نگاه کردم، دیدم در سنگر کمین برایم دست تکان می داد. او به خاطر این که خودش در سنگر کمین و من در جای امن تری باشم، هنگام فرود خمپاره بر زمین نخوابیده و دویدن را ادامه داده بود. «جانباز عاشق» سه روزی از آزادی «فاو» و عملیات «والفجر هشت» می گذشت. هواپیماهای دشمن، امان از همه بریده بودند و من و اصغر نیز هریک در بدنة خاکریز، پناهگاهی درست کردیم و در آن جای گرفتیم. آن روز، مدام بر سر ما گلوله بارید. حوالی ساعت پنج بعدازظهر بود که آتش دشمن بسیار شدید شد. در همین هنگام یکی از راکت ها نزدیکی ما به زمین خورد و دود، غبار و خاکستر همه جا را پر کرد. به دنبال اصغر می گشتم. ترکشی پهلویش را دریده بود. به سختی نفس می کشید و توان حرف زدن نداشت. من هم فقط مات و مبهوت او را نگاه می کردم. بغض گلویم را می فشرد و توان حرف زدن را از من سلب کرده بود. با سختی، لبخندی زد، دستی تکان داد و از من دور شد. چندی بعد در بحبوحة رزم و جنگ، ناگاه اصغر را دیدم، با این که بهبودی کامل پیدا نکرده بود و ترکش هنوز در بدنش بود، به شوق جبهه و مردان افلاکی، باز به خط مقدم آمده بود. «غربت مادر» شهید طاهری ارادت عجیبی به حضرت زهرا (سلام الله علیها) داشت و با شنیدن نام حضرت منقلب می شد. یادم هست در کنار «سدّ وحدت» وقتی با هم عقد اخوت می بستیم، وصیت کرد که اگر شهید شد او را شبانه به خاک بسپاریم. می گفت: «دوست دارم مانند حضرت زهرا (سلام الله علیها) تشییع شوم.» پس از شهادت اصغر، خبر رسید که او مفقودالجسد گشته. در دلم انقلابی به پا شد. اصغر که می خواست تشییعش مانند بانوی پهلو شکسته شبانه و گمنام باشد، اینک مانند بی بی (سلام الله علیها) بی مزار و بی نشان، به آرزوی دیرینة خود دست یافت. « به نقل از همرزم شهید
خاطره ای از طلبه شهید عباسعلی محرابی
خاطره ای از طلبه شهید عباسعلی محرابی
خاطرات «طلبه شهید: عباسعلی محرابی» «اسوة تقوا» هر گاه متوجه می شد عده ای مشغول صحبت دربارة شخصی هستند، شدیداً با آنها برخورد و به هر طریقی آنها را متفرق می کرد. حتی اگر ما می خواستیم در مورد افراد بدبین به انقلاب حرفی بزنیم، ایشان به ما تذکر می داد که غیبت و تهمت است و می گفتند: اینها ان شاء الله خودشان بیدار می شوند. «یکی از دوستان شهید» «عشق به شهدا» یک سال در گرمای ماه مبارک رمضان، 16 شهید به اصفهان آورده بودند. من همراه شهید محرابی برای تشییع جنازه به اصفهان رفتیم. ایشان در آن هوای گرم و با زبان روزه و مسیر طولانی تشییع جنازه، شور و عشق خاصی داشتند. اکثر اوقات به گلزار شهدا می رفت و از همنشینی در کنار قبور شهدا لذت می برد. حتی بارها اتفاق افتاده وقتی بعضی از برادران ساعت دو بعد از نیمه شب به گلزار می رفتند، او را تک و تنها میان گلزار می دیدند که مشغول دعا و راز و نیاز با خدا و شهداست. «به نقل از دوست شهید
خاطره ای از طلبه شهید عباسعلی فلاح نوش آبادی
خاطره ای از طلبه شهید عباسعلی فلاح نوش آبادی
خاطرات « طلبه شهید: عباس علی فلاح» «آن روز تلخ » یکی از خاطرات من از دوران حضور «عباس علی» مربوط می شود به سال های نوجوانی او؛ دوران قبل از انقلاب و اوج تظاهرات بود و «عباس علی» نیز همچون دیگر بچه های محل، همیشه در تظاهرات ها و راهپیمایی ها شرکت فعال داشت. یک روز در حادثه ای پای او شکست و درد امانش را بریده بود. برای من و مادرش هم دیدن او در این وضعیت خیلی سخت بود. عباس را به همراه مادرش به درمانگاه فرستادیم تا مقدمات بستری وی را در بیمارستان کاشان فراهم کنند؛ ولی مسؤولین درمانگاه به خاطر حضورش در راهپیمایی ها و تظاهرات و شناخته شدن وی به عنوان یک انقلابی، از پذیرفتن و بستری کردن او امتناع کردند. ساعتی بعد عباس به همراه مادرش، با همان پای شکسته و درد کشیده به خانه برگشت. خدا می داند بر ما چه گذشت تا پای او بهبود یافت. آن روزها تلخ ترین روزهای زندگی ما بود. «به نقل از پدر شهید» « شجاعت» در ایامی که با شهید فلاح در جبهه بودیم، شبی مثل دیگر شب ها داخل سنگر نشسته بودیم و گفت وگو می کردیم؛ همان بگو و بخندهای همیشگی سنگر. عباس برای تجدید وضو به بیرون از سنگر رفت. بچه ها برای شوخی و مزاح با یکدیگر به لهجة عراقی صحبت می کردند و می خندیدند. در همین حین شهید فلاح که از دستشویی برمی گشـت متوجه شده بود که در میان سخنان عربی ما، صدای صحبـت کردن چند عرب هـم از گوشه و کنار می آید. سه عراقی برای شناسایی به مقر ما آمده و به سنگر ما نزدیک می شدند. عباس آرام و بدون سروصدا لولة آفتابه ای را که در دست داشت را پشت سر یکی از عراقی ها گذاشته و هر سه را اسیر کرده و داخل سنگر آورد. آن روز شجاعت و بی باکی شهید فلاح همه را به تحسین واداشت؛ حتّی آن سه عراقی را
من اینطور بهتر دوست دارم
من اینطور بهتر دوست دارم
زمانی که آقای آزادی مسئول یگان بود . شب دامادی من به آقای آزادی زنگ زدم و بچه های یگان را به هتل رضا دعوت کردم و به ایشان گفتم : حتماً بیایی . او در حالی که می خندید گفت: " انشاء الله آنجا که خبری نیست ؟ " گفتم : نه بابا ، من اهل این حرفها نیستم . گفت: " اگر از دایره و رقصی و اینطور چیزها باشد من نمی آیم . گفتم : ای بابا ، تو که ما را می شناسی . گفت: " به هر حال اگر می دانی در آنجا خبری است من نمی آیم ." گفتم : هیچ خبری نیست . بعد ایشان سی ، چهل نفر از بچه های یگان را به همراه خود به هتل آورد . - در مجلس ما برادر آقای شهید هاشمی نژاد و چند شخصیت دیگر بودند - حسن بعد از پایان مجلس من را بغل کرد و بوسید و گفت: " واقعیت امر تنها عروسی که به من چسبید و لذت بردم همین عروسی بود . " گفتم: چرا گفت : بخاطر اینکه این عروسی معنویت خاصی داشت زیرا غیر از مداحی و سلام و صلوات مسئله دیگری در آن نبود . خوب حالا بگو شما داماد بودی یا برادرت ؟ گفتم: برای چه ؟ خودم داماد می شوم . گفت: " برادرت با آن لباسهایی که پوشیده بیشتر به دامادی می خورد تا تو که این لباسهای ساده را پوشیدی " گفتم:
خاطره ای از طلبه شهید سید عباس سادات الحسینی
خاطره ای از طلبه شهید سید عباس سادات الحسینی
خاطرات «روحانی شهید: سید عباس سادات الحسینی» «همت بلند» شهید سادات الحسینی، خصوصیات و ویژگی های بارز بسیاری داشت. همگی دوستان و هم رزمان از وی به عنوان یک انسان نمونه و الگویی شایسته یاد می کنند. آقای «شیخ زاده» در باره همت والای ایشان می گفت: «یک تابستان برای این که دروس عقب مانده را جبران کنیم، به حوزة علمیة «قمصر» رفتیم. مسؤولین مدرسه گفتند: چون دیر آمدید حجره ای برای سکونت شما وجود ندارد و از پذیرش شما معذوریم. در کنار مدرسه قمصر انبار کاهی بود. سید عباس پیشنهاد داد که آن انبار را خالی کنیم و به جای حجره از آن استفاده کنیم. در اندک مدتی به همت او، انبار کاه به اتاقی تمیز و قابل استفاده تبدیل شد.» «خانواده شهید» «خلوت عاشقانه» ماه رمضان بود و برای مراسم قرائت قرآن و منبر به مسجد رفته بودم. آمدنم کمی طول کشید و نیمه شب به خانه رسیدم. می خواستم برای خواب به پشت بام بروم که دیدم درب پشت بام از بیرون بسته است. متعجب شدم و نگران. پدرم را صدا زدم: آمد و با نردبان به پشت بام رفت. برادرم عباس، را دیدیم که فانوس کوچکی روشن کرده و در خلوت عاشقانة خویش مشغول راز و نیاز و مناجات است. «به نقل از خواهر شهید
کنار حرم رسول الله
کنار حرم رسول الله
محمود آرام و آهسته در زیر آفتاب داغ مسجد الاحرام راه می رفت، کف پایش از تماس با سنگفرش سفید و داغ مسجد قرمز شده بود. قرآن را باز کرد و چند آیه خواند، نگاهش را به کعبه دوخت. جلو رفتم و چشمانش را با دست گرفتم و گفتم: «خوب جایی گیرت آوردم» با مکث پرسید: «شما؟» دستانم را برداشتم و گفتم: «اینطوری که تو زل زدی وسط چشمهای خدا نباید هم هیچ کس را بشناسی» لحظه شیرینی بود. حاج همت را که در کنارم ایستاده بود، به او معرفی کردم صدای موذن فضای مسجد را گرفت دستم را دور گردن شهازی و همت انداختم و با خنده گفتم: « این دفعه شما دو نفر را توی یک تله می اندازم صبر کنید.» مدتی گذشت و تیپ محمد رسول ا... تاسیس شد. هر سه به نزد برادر محسن رضائی رفتیم. سر صحبت را باز کردم و گفتم:« بالاخره یک تیپ تازه تأسیس یک فرمانده می خواهد.» رضائی نیز به همت و شهبازی گفت: از نظر من شما، آیینه هم هستید. تیپ شماباید 10 گردان داشته باشد، به همین دلیل این تیپ هم فرمانده می خواهد، هم جانشین فرمانده و هم رئیس ستاد. ما باید دزفول و شوش را از زیر آتش عراقی ها بیرون آوریم حضرت امام (ره) به این عملیات امیدوار است. آقا محسن که رفت، محمود نگاهی به من انداخت و گفت: «کار خودت را کردی؟» دستم را دور گردن آن دو انداختم و با لبخند گفتم: «کنار حرم رسول ا... قول دادم که شما دو نفر را توی یک تله بیاندازم.»