loader-img-2
loader-img-2
برای تکمیل اطلاعات مربوط به شهدا و مساجد، از شما دعوت می‌کنیم تا با ارسال اطلاعات ارزشمند خود در این امر خیر مشارکت کنید. اطلاعات خود را ثبت کنید
وصیت نامه شهیدعبدالرحمن سلیمانپور
وصیت نامه شهیدعبدالرحمن سلیمانپور
وصیت نامه شهیدعبدالرحمن سلیمانپور
[IMG][/IMG]

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه ...

بدرستی که خدا خریداری می کند از مومنان جان و مالشان را به بهای


بهشت


اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا صلواتک علیهو اله وغیبه ولینا و کثره عدونا وقله
عددنا وشده الفتن بنا وتظاهر الزمانعلینا فصلی علی محمد واله واعنا علی ذلک
بفتح منک تعجله و بضر تکشفه ونصر تعزه و سلطان حق تظهره و...

(قسمتی از دعای افتتاح )

راستش را بخواهید بقول یکی از شهدا نمدانم درحقیقت وصیت نامه برای چیست
برای نصحیت و موعظه به دوستانی که هر کدام الگوئی از ایمان و

عشق بخداهستند آنانکه همنشینی با آنها جلوه ایمان به انسان میدهد ؟

ویا نه برای اقرار به گناهان ؟

گناهانی که زبانم را لال و قلبم را سیاه کرده و قلم را از نوشتن باز داشته .

گناهانی که خدا می داند در روز قیامت با من چه خواهند کرد و چه سرنوشت

سیاهی را برایم حک می کنند اما خدا یا خود میدانی که اکر معصیتی را کردم

نه از روی نا فرمانی و مخالفت امر تو بوده بلکه نشانه نادانی من بوده است .

خدایا به تو پناه می برم از روزی که نه مال انسان سودی می رساند ونه اولاد

فریاد رس او می باشد پناه می برم به تواز روزی که چشمها حیرت زده گردند

و بدنها لرزان ازهول قیامت به تو پناه می برم از روزی که نامه اعمالم را برمن

عرضه کنند و ببینم که هیج زاد و توشه ای با خود ندارم واز تو می خواهم که

امیدم را به فضل ورحمتت قطع نگردان


الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک

واما سخنی با مردم دارم شما که واقعا به تمام معنی ایثار گر ید جنگ را فراموش نکنید .

جنگ را سرلوحه همه کارها یتان قرار دهید با تمام وجودتان بجنگید شرف وعزت دینتان

وشکست وذلت دشمنانتان آ نانکه به شما تجاوز کردند و آنانکه حمایت کردند در این جنگ

هرگز سر تسلیم فرود نیاورید که خشم و غضب الهی بر شمامستولی گردد واز مرگ نهراسید که

ان الموت طالب و مطلوب هر کجا باشید مرگ به سراغتان می آید پس چه بهتر که در میدان

جنگ وجهاد و در این پیکار حق وباطل مرگتان را خود انتخاب کنید .

آنا ن که شهادت پایان این زندگی دنیوشان باشد .

امام را این رهبر این نمونه تقوی و این به تمام معنا عبد صالح را تنهایش نگذارید قدرش را

بدانید یارش باشید و سربازش و گوش به فرمانش .

اگر بر بنی اسرائیل مائده آسمانی نازل شد برشما شیعه هم این مائده الهی بسی پر ارزش تر

و بالاتر از مائده بنی اسرائیل است.

کفران این نعمت شرمندگی در دنیا و عذاب آخرت را نصیب شماخواهد کرد . به او عشق

بورزید که محبت اولیاء خدا محبت اهل بیت و عشق به خداست .

وشما دوستانم نمی خواهم شما را نصیحت کنم ! ما چه باید کرد واقعیتی است که قبل از

هرکس در وجودم است و باید گفت : در زندگیتان خود محور نباشید مردم را از خود طرد نکنید

کارتانرا برای رضای خدا انجام دهید و همیشه تسلیم امر اوباشید مثال این آیه قرآن نباشیم که :

قل ان کان اباوکم وابناوکم و اخوانکم و ازوجکم و عشیر تکم و اموال افترفتموها و تجاره

تخشون کسادهاو مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله وجهاد فی سبیله فتربصوا

حتی یاتی الله بامره والله لا یهدی القموم الفاسقین .

ببینید آیا واقعا اینگونه هستیم ؟اگر باشیم وای برما وبر سرنوشتی که در انتظارمان است.

خواهش وتمنای ذیگری هم از شما دوستانم دارم که جابت کنید رابطه خودتان را با

خانواده ام قطع نکنید همیشه به سراغشان بروید و نگذارید احساس تنهائی بکنند

وشما پدرو مادرم : راستی از محبت و خدمتیکه به من نموده ا ید تشکر کنم و یا از اذیت و

آزاری که به شما کرده ام پوزش بطلبم امیدوارم که حلالم کنیدواز من در گذرید. ما مسئله مهم

این که در مرگم صبر پیشه کنید . نمی گویم که گریه نکنید نفس المهموم فی حزننا عباده اما

جزع و بی صبری نکنید . خدا را ناخشنود و دشمن خدا را شاد . به قول قرآن صبا ر و شکور باشید

تنها بر خدا توکل کنیدو اجرتان را از او بخواهید.

در آخراگر کسی را اذیت نموده ام یا غیبت کسی را کردهام ویا بهر صورتی اورا از خودرنجانده ام

امید وارم که حلالم کند ودر نزد خدا از من شکایت نکند متقابلا از همه راضی هستم و هیچگونه

شکایت و ناراحتی از کسی ندارم .در ضمن اگر کسی پولی ویا چیزی از من می خواهد خانواده ام

از طرف من وکیل هستند که پرداخت و مسترد نمایند.یادم نیست به کسی پولی ویا چیزدیگر ی داده

باشم اگر هم اینگونه باشد به او بخشیده وبر او حلال است

اگر جنازه ام پیدا شد مرا در بهشت شهدای اهواز خاک کنید و بر جنازهام اگر مقدور باشد

شیخ امیر سلطانی ودر غیر اینصورت سیدی از اولادرسو ل الله نماز بخواند

در آخر سلام مرا به تمام برادرانمسجد خیری و جعفری برسانید . دست همه آنها را می بوسم


از تمامی دوستانم میخواهم مرا از دعای خیرشان محروم نگردانند

خدا حافظ شما
امانت خداوند
عبد الرحمن سلیمانپور












بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه ...

بدرستی که خدا خریداری می کند از مومنان جان و مالشان را به بهای


بهشت اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا صلواتک علیهو اله وغیبهولینا و کثره عدونا وقله
عددنا وشده الفتن بنا وتظاهر الزمانعلینا فصلی علی محمد واله واعنا علی ذلک
بفتح منک تعجله و بضر تکشفه ونصر تعزه و سلطان حق تظهره و...

(قسمتی از دعای افتتاح )

راستش را بخواهید بقول یکی از شهدا نمدانم درحقیقت وصیت نامه برای چیست

برای نصحیت و موعظه به دوستانی که هر کدام الگوئی از ایمان و عشق بخدا هستند

آنانکه همنشینی با آنها جلوه ایمان به انسان میدهد ؟

ویا نه برای اقرار به گناهان ؟

گناهانی که زبانم را لال و قلبم را سیاه کرده و قلم را از نوشتن باز داشته .

گناهانی که خدا می داند در روز قیامت با من چه خواهند کرد و چه سرنوشت

سیاهی را برایم حک می کنند اما خدا یا خود میدانی که اکر معصیتی را کردم

نه از روی نا فرمانی و مخالفت امر تو بوده بلکه نشانه نادانی من بوده است .

خدایا به تو پناه می برم از روزی که نه مال انسان سودی می رساند ونه اولاد

فریاد رس او می باشد پناه می برم به تواز روزی که چشمها حیرت زده گردند

و بدنها لرزان ازهول قیامت به تو پناه می برم از روزی که نامه اعمالم را برمن

عرضه کنند و ببینم که هیج زاد و توشه ای با خود ندارم واز تو می خواهم که

امیدم را به فضل ورحمتت قطع نگردان

الهی عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک

واما سخنی با مردم دارم شما که واقعا به تمام معنی ایثار گر ید جنگ را فراموش نکنید .

جنگ را سرلوحه همه کارها یتان قرار دهید با تمام وجودتان بجنگید شرف وعزت دینتان

وشکست وذلت دشمنانتان آ نانکه به شما تجاوز کردند و آنانکه حمایت کردند در این جنگ

هرگز سر تسلیم فرود نیاورید که خشم و غضب الهی بر شمامستولی گردد واز مرگ نهراسید که

ان الموت طالب و مطلوب هر کجا باشید مرگ به سراغتان می آید پس چه بهتر که در میدان

جنگ وجهاد و در این پیکار حق وباطل مرگتان را خود انتخاب کنید .

آنا ن که شهادت پایان این زندگی دنیوشان باشد .

امام را این رهبر این نمونه تقوی و این به تمام معنا عبد صالح را تنهایش نگذارید قدرش را

بدانید یارش باشید و سربازش و گوش به فرمانش .

اگر بر بنی اسرائیل مائده آسمانی نازل شد برشما شیعه هم این مائده الهی بسی پر ارزش تر

و بالاتر از مائده بنی اسرائیل است.

کفران این نعمت شرمندگی در دنیا و عذاب آخرت را نصیب شماخواهد کرد . به او عشق

بورزید که محبت اولیاء خدا محبت اهل بیت و عشق به خداست .

وشما دوستانم نمی خواهم شما را نصیحت کنم ! ما چه باید کرد واقعیتی است که قبل از

هرکس در وجودم است و باید گفت : در زندگیتان خود محور نباشید مردم را از خود طرد نکنید

کارتانرا برای رضای خدا انجام دهید و همیشه تسلیم امر اوباشید مثال این آیه قرآن نباشیم که :

قل ان کان اباوکم وابناوکم و اخوانکم و ازوجکم و عشیر تکم و اموال افترفتموها و تجاره

تخشون کسادهاو مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله وجهاد فی سبیله فتربصوا

حتی یاتی الله بامره والله لا یهدی القموم الفاسقین .

ببینید آیا واقعا اینگونه هستیم ؟اگر باشیم وای برما وبر سرنوشتی که در انتظارمان است.

خواهش وتمنای ذیگری هم از شما دوستانم دارم که جابت کنید رابطه خودتان را با

خانواده ام قطع نکنید همیشه به سراغشان بروید و نگذارید احساس تنهائی بکنند

وشما پدرو مادرم : راستی از محبت و خدمتیکه به من نموده ا ید تشکر کنم و یا از اذیت و

آزاری که به شما کرده ام پوزش بطلبم امیدوارم که حلالم کنیدواز من در گذرید. ما مسئله مهم

این که در مرگم صبر پیشه کنید . نمی گویم که گریه نکنید نفس المهموم فی حزننا عباده اما

جزع و بی صبری نکنید . خدا را ناخشنود و دشمن خدا را شاد . به قول قرآن صبا ر و شکور باشید

تنها بر خدا توکل کنیدو اجرتان را از او بخواهید.

در آخراگر کسی را اذیت نموده ام یا غیبت کسی را کردهام ویا بهر صورتی اورا از خودرنجانده ام

امید وارم که حلالم کند ودر نزد خدا از من شکایت نکند متقابلا از همه راضی هستم و هیچگونه

شکایت و ناراحتی از کسی ندارم .در ضمن اگر کسی پولی ویا چیزی از من می خواهد خانواده ام

از طرف من وکیل هستند که پرداخت و مسترد نمایند.یادم نیست به کسی پولی ویا چیزدیگر ی داده

باشم اگر هم اینگونه باشد به او بخشیده وبر او حلال است

اگر جنازه ام پیدا شد مرا در بهشت شهدای اهواز خاک کنید و بر جنازهام اگر مقدور باشد

شیخ امیر سلطانی ودر غیر اینصورت سیدی از اولادرسو ل الله نماز بخواند

در آخر سلام مرا به تمام برادرانمسجد خیری و جعفری برسانید . دست همه آنها را می بوسم از تمامی دوستانم میخواهم مرا از دعای خیرشان محروم نگردانند

خدا حافظ شما
امانت خداوند
عبد الرحمن سلیمانپور

مسجد خیری خیابان آزادگان بازار اهواز قدیم
پایگاه شهید عارف نبها نی

 عبدالرحمن سلام، منم یکی از دوستان دوران طلایی جنگ، که مدتی است به دلایلی دفتر سال های جنگ را ورق زدم و از میان عکس ها و فیلم های جنگ، طبع شعرم گل کرد و ما را به پای این نامه کشاند، تا شاید به این وسیله بتوانم هم دل خودم را راضی کنم و هم یادی از تو کرده باشم. روزهای اولی که با تو آشنا شدم، نمی دانم یادت می آید یا نه؟ولی من یک چیزهایی یادم است. تو جزء اولین کسانی بودی که خیلی به چشم می آمدی و آن هم شاید به خاطر رفتار خاص تو در جبهه بود. یکی از چیزهایی که خیلی برایم جلب توجه می کرد شور و شوق تو در کارها بود.

حالاخوب که دقیق می شوم و خاطراتت را کنار هم می گذارم، می بینم، اخلاقیات تقریبا عجیبی داشتی، که بعد از این همه سال در کسی مشابه آن را  ندیده ام؛ آن این که شوخ طبیعی را با وقار ادغام کرده بودی و متانت را با خاکی بودنت. درد را با صبر یک جا داشتی و بی حوصله بودن را فقط در فراق یاران سفر کرده ات داشتی.

شاید کسی فکر کند دارم اغراق می کنم و صنعت ادبی نمی دانم! چه چیزی را در نامه ام به کار می برم؟! ولی واقعاً برای هر کدام از این خُلقیات پیچیده ات مصداقی را به یاد دارم، که اگر حوصله کنی، می گویم:

- عبدالرحمن خوب می دانم، اولین باری که شیرینی زیارت عاشورا را چشیدم، با لحن زیبا و مسلط تو بود که در زیر بارش خمپارهای پاسگاه زید با لهجه عربی فصیح قرائت می کردی، به طوری که روحانی اعزامی ای که از شهرهای بالا در جمع ما بود را به وجد آوردی و تا ساعت ها از صدای خوشت تعریف می کرد و یه جورایی کارت درآمده بود.

- درد میگرنت را یادت می آید، تقریباً بعد از ماه ها آشنایی با تو و در یک سنگر بودن در حالی متوجه شدم، تقریبا هر شب وضعیتت همین بود و دم برنمی آوردی.

- یادت می آید یک دفعه ای و بی مقدمه یاد دوستان شهید می افتادی، و «داد می کشیدی: خدا، یا آن ها را بیاورشان پیش من، یا من را ببر پیش آن ها.» آن جا بود که از صمیم دل بی صبری تو را می دیدم و حسرت به حال تو می بردم.

- خیلی از رفقات بلد بودی و خوب رفیق بازی را یاد گرفته بودی و هرجا می رفتی جایت بود و گاهی می شد برای پیدا کردن تو همه چادرهای گردان را هم دُور می زدیم، تا این که از یکی شان سرو کله ات پیدا می شد. و به قول امروزی ها روابط عمومیت حرف نداشت.

- یادت می آید، می گفتی: «هر جا در تاریخ اسم عبدالرحمن ثبت شده اکثرا شیاد و.... بودند و اسم ما هم عبدالرحمن شده است، معلوم نیست وضعیتمان چی بشود.»

- یادت هست در پلاژ، چطور با هم گلاویز می شدیم و عین کشتی گیرا به جون هم می افتادیم.

- اون شیرین کاری ات، حتما یادت می آید که به تو گفتم: این چیز خوبی است که بعد از شهادت ات به همه بگویم! ولی قسمم دادی که نباید بگویم.

- یادت می آید، می خواستی برای عملیات بدر هر طور شده، بی خیال تسلیحات بشوی و بروی در گروهان و قاطی بچه های خط شکن بشوی. من که خوب یادم هست. بد جوری پاپیچ محسن شده بودی و «او هم گفته بود: اگر فلانی بگوید نیرو من برای عملیات کافی است، من حرفی ندارم» و من مانده بودم چی بگویم؛ که« صدایت در مقابل من بلند شد که: "بگویی یا نگویی من می روم"» و همان شد و ناگهان صبح، زمان حرکت، از بین نیروهای عمل کننده پیدایت کردم.

- حتما یادت هست که در چه حالی تو را دیدم؟!.... آره ،دقیقا موقعی که نیروها خودشان را برای حرکت به سمت دشمن آماده می کردند. روی سکوهای شناور در حالی که هنوز آفتاب نزده بود. لباس های نو و اتو کرده ات را پوشیده بودی، ولی سر تا پا خیس شده بودی و وقتی از تو علت را پرسیدم؟! با خنده ای که از اعماق دل داشتی، « گفتی: که برای طهارت و وضو رفته بودی به دستشویی های تعادلی روی آب، که سه نفراز طرف مقابل آمدند بیرون، و سه نفر این طرف برگشته بودند در آب و جالب آن دو نفر دیگر چقدر ناراحت شده بودند و تو چقدر می خندیدی و این شده بود نقل هر مجلس.

- این جا را دیگر نمی دانم، می دانی یا نه؟! فردای آن روزی که برای آخرین بار در کنار سیل بند عراقی ها دیده بودمت. یک نفر صدایم کرد و گفت: خبر عبدالرحمن را شندیدی یا نه؟ که یک آن خشکم زد و شنیدن بقیه جمله اش برایم یک احساس ناگفتنی به جای گذاشت. بقیه اش را تا آخر خواندم. البته دور از انتظار هم نبود. بعد ادامه داد: برای آوردن یک مجروح از جلو دید عراقی ها رفته بود که ...... سراسیمه خواستم پیدایت کنم و برای آخرین بار سیر نگات کنم که دیدم دیر شده و تو را به عقب برده اند.

بعد از چند روز به عقب برگشتیم. به همان سنگرهای قبل از عملیات که زمین چادرها را گود کرده بودیم و خاطراتی داشتیم. تازه متوجه وسائل شخصی ات شدم و یاد جملاتی که رد و بدل کرده بودیم. طاقتم سر رفت و بغض چند روزه را که در جمع بچه های تسلیحات با تمام وجود بیرون

ریختیم و همدیگر را تسلی می دادیم.

 تازه فهمیدم که در آن بی طاقتی چقدر صبور بودی. و چرا دردهایت بی صدا و بی هیاهو بود؟!

وقتی وصیت نامه ات را خواندم، فهمیدم در زیر آن شوخ طبعی ها چقدر تودار و فهیم بودی. آن جا که برای مقام ولایت نوشته بودی:

              « اگر بر بنی اسرائیل مائده آسمانی نازل شد، بر شمای شیعه هم این مائده الهی،

               بسی پر ارزش تر و بالاتر از مائده بنی اسرائیل است. کفران این نعمت شرمندگی

               در دنیا، و عذاب آخرت را نصیب شما خواهد کرد. به او عشق بورزید که محبّت

              اولیاء خدا، محبّت اهل بیت و عشق به خداست.»

و به راستی با شهادت ات،  تاریخ جنگ، نام عبدالرحمن ها را به نیکی رقم خواهدزد.

 

 

 


یکی از برادرانی که در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نائل گشت، برادر شهید عبدالرحمن سلیمانپور بود. او در تسلیحات گردان خدمت می کرد، که در عملیات بدر به عنوان آرپی جی زن یکی از دسته ها آمده بود. روز چهارم، عملیات یعنی 24و 25 بود که ظهر ساعت یک، عراق تک زده بود همراه با نفرات زیاد و تانک. و به ما دستور داده شد جلوگیری کنیم. من کمکی نداشتم و همین طور به جلو رفتم تا این که یکی از برادران امدادگر را دیدم که او به عنوان کمکی من با همان کیسه امدادشان آمدند. به قسمتی که نیروهای عراق به آن قسمت رسیده بودند رفتیم؛ یعنی پشت آن منطقه شاید بیست متر کمتر، بیشتر بودند. وقتی که به آن منطقه رسیدیم ؛آمدم مستقر شوم پشت خاکریز. تازه می خواستم ببینم کی تیراندازی می کند؟ و چه چیزهایی جلو من است ؟و چه مواضعی در جلوی من هست که سمت آن ها آتش کنم؟ دیدم که یک آرپی جی زن همراه با یک تیربارچی جلوی من بود، به اصطلاح سمت راست من. دیدم که کمک آر پی جی زن فریاد می زند: آرپی جی زن، به جلو بیایید. گفتم: پس آرپی جی زنتان کجاست؟ گفت: بیاید او را ببینید. جلو رفتم و دیدم که ایشان توسط تیر تیربار مجروح شده بودند و در حالت اغماءبودند. بالای سرشان رفتیم ایشان را پانسمان کردیم و توسط دو کمکی خودش او را به عقب فرستادیم و یکی از برادرانی که آن جا بود را فرستادیم و چند تا گلوله آرپی جی ضد نفرات برای ما آورد. آرپی جی زن نشسته می خواست تیر بار بزند، که مجروح شد. و من هر چه بلند شدم سر پا «البته تیر که به من نمی خورد» ولی سنگری را نمی دیدم. بعد که متوجه زمین شدم فهمیدم؛ که تیربارچی عراقی در یکی از سنگرهای روباهی قرار گرفته بود؛ و من چند تا «آرپی جی زمانی» بالای سرش زدم، ولی فایده ای نداشت. بعد یکی از« آرپی جی های ضد نفرات» را رویش گذاشتم و با اولین گلوله، تیر بار را از بین بردم. وقتی که تیر بار را از بین بردم تصور کردم که دیگر چیزی جلویم نیست، که یک دفعه دیدم که از سمت راستم چند گلوله آرپی جی شلیک شد. وقتی که سمت راستم برگشتم، دیدیم که نیروهای عراقی از سمت راست پشت خاکریز قرار گرفتند و به ما شلیک می کنند و هیچ مانعی جلوی من نبود که به عنوان جان پناه از آن استفاده کنم. همان جا در جا زمینی شدم. پاهایم را روی خاکریز انداختم و سرم زیر خاکریز بود به این صورت چند تا گلوله آرپی جی روی خاکریز عراقی ها زدم تا توانستم کمی آتش را سبک کنم. بعد رفتیم پشت جان پناهی که تقریباً یک متر در نیم متر بود و پشت آن مستقر شدم و از آن جا شلیک می کردم.که نیروهای عراقی به قسمتی از زیر سیل بند می رفتند و از زیر سیل بند توسط آرپی جی و نارنجک و کلاش و غیره ضربه می زدند. فاصله بسیار نزدیک بود شاید 30 متر، بعضاً 10 متر بود و تیربارچی که در جلوی ما بود. ایشان از بالای خاکریزی که ما در کنارش بودیم. روی مواضع عراق آتش می ریخت و بعد مهمات او تمام شده بود. می خواست تیربار را پایین بیاورد که قطار خالی تیربار به گونی های سنگر گیر کرده بود. او داشت آن را می کشید؛ که تیربار را رها کند که در آن حال یکی از گلوله های آرپی جی دشمن کنار ایشان زده شد و او مجروح شد. من در آن جا تنها بودم و آن برادر فریاد می زد: سرباز امام زمان به کمک بیا. من به دلیل اینکه موقعیت را طوری نمی دیدم که بتوانم به کمک او بروم.چون می دانستم اگر خودم هم بلند شوم مجروح می شوم. لذا صلاح را در این ندیدم که به طرف او بروم و گفتم: اگر خودت می توانی به عقب بیا. فاصله ما نزدیک است و خودت را به این جا برسانید و من از این جا شما را به عقب می برم. در همین حین به طرف مواضع عراق شلیک می کردم. آن برادر مجروحم خودش را کشان کشان به طرف من می آورد. بعد عبدالرحمن آمد و پشت جایی که من بودم رسید و گفت: جلوی ما کیست ؟من گفتم: یکی از تیربارچی ها زخمی شده است و احتیاج به کمک دارد. گفت: من بروم او را بیاورم؟ گفتم: نه. من مصلحت نمی بینم که شما بروید او را بیاورید. ایشان اصرار زیاد کردند، و من گفتم: اگر نروید بهتر است. پس از این که چند بار به من گفت و من قبول نکردم. فرمانده گروهان شهید علی بلادی به همراه بی سیم چی به آن جا آمد. و گفت: موقعیت چطور است؟ گفتم: خیلی خوب است چیزی نیست. گفت: احسن همین جا بمانید. هیچی نیستند. آن مزدوران هیچ کاری نمی توانند بکنند.هر چقدر نیرو داشته باشند در مقابل نیروی اسلام خیلی ضعیف هستند، چون به قول آیه« کم من فئته قلیله غلبت فئته کثیره ان الله مع الصابرین »«به ما بشارت داده شده است که نیروی اسلام با ایمانش گر چه نیرویش کم باشد به اذن خدا در مقابل نیروی زیادی غلبه می کند و خداوند با صابران است». ایشان یک کم به من روحیه دادند و سوال کردند که این مجروح کیست؟ گفتیم: یکی از برادران تیربارچی از گردان دیگر است. برادرمان عبدالرحمن از ایشان کسب تکلیف کرد که اجازه بدهید بروند و او را بیاورند. برادر بهزادی قبول نکردند؛ ولی دو سه بار که عبدالرحمن اصرار کرد گفتند: برو. ولی احتیاط کن و به من گفتند: که تامین او بایست. و من تامین ایشان نمودم تا آن برادر به دو متری من رسید. موقعی که به دو متری رسید. من با خودم گفتم: دیگر آمده، حالامی آید کنار من. در همین موقع برادر بهزادی به من گفت: اصغر اینجا آرپی جی فایده ندارد. چون فاصله نزدیک است اگر از کلاش استفاده کنید بهتر است. سلاح را عوض کردم و از کلاش استفاده کردم. در همین نشستی که برای عوض کردن سلاح کردم، صدای آرپی جی شنیدم وقتی که بلند شدم دیدم که برادرمان عبدالرحمن به روی زمین افتاده اند .وقتی نگاهش کردم دیدم که ایشان سر در بدن ندارد و یکی از دستهایش قطع شده است و دست دیگرش هم به زیر بدنش رفته و به روی شکم افتاده است. چون موقعی که رفته بودند آن مجروح را بیاورند، ترکش می خورد و به روی شکم می افتد و برادر مجروحی که عبدالرحمن برای آوردن او رفته بود او نیز دوباره مجروح شد، و از ناحیه چشم وسینه آسیب دید. در این موقع برادر بهزادی گفتند: جای خودت را عوض کن و کمی به عقب بروید. کمی به عقب رفتیم ولی دوباره آن برادر مجروح فریاد زد: سرباز امام زمان به کمک بیا. و من از آن جایی که بسیار از آن واقعه، یعنی شهادت عبدالرحمن ناراحت بودم. گفتم: شما می خواهید یکی از برادران که به خاطر شما شهید شد، یکی دیگر را نیز شهید کنید؟! برادر بهزادی گفت: اصغر برو و آن برادر را بیاور. گفتم: بروم. گفت: بروید سلاحم را به زمین گذاشتم و به سمت آن برادر مجروح حرکت کردم. همان طور که سر پا به سوی او می رفتم. وقتی به او رسیدم و خواستم دستش را بگیرم؛ ملاحظه کردم یکی از دستانش حالت قطعی داشت و نمی شد دستش را گرفت. و لباس هم در بدن نداشت که بتوان آن را گرفت و کشید. بالاخره پیراهن پاره ای را که در بدن داشت گرفتم و دست دیگرش را هم گرفتم و روی زمین کشیدم تا به لب سیل بند رسیدیم و سریعاً یک قایق رسید و برادران بهداری او را پانسمان کردند و سوار قایق شد و به عقب رفت.


اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" عبدالرحمن سلیمان پوربندقیر* " می نویسد