loader-img-2
loader-img-2
شهید حاج عبدالحسین آقایی در سال 1336 در اهواز به دنیا آمده از همان آغاز کودکی و نوجوانی در دبستان و دبیرستان استعداد فراوان خود را نشان داد . علاقه وافر او به مطالعه دروس در نهایت خود بود. در سال 1355 در رشتة فیزیک دانشگاه شهید چمران اهواز قبول و تا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مشغول به تحصیل در این رشته شد و همراه با کسب علم و دانش رابطه خود را با انقلاب مستحکم کرده و همدوش دانشجویان مسلمان و ملت ایران جهت محو سلطه جنایتکاران و مزدوران شاه تلاش می کرد. او پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل بالا بودن معدل تحصیلی توانست به دانشگاه نفت آبادان انتقالی بگیرد اما با آغاز انقلاب فرهنگی و بسته شدن دانشگاهها همچنان ارتباطش را با مسائل مختلف دانشگاهی و دانشجویان مسلمان حفظ کرد در سال 1359 با شروع جنگ تحمیلی به اهواز آمد و با حضور در جبهه جنگ به کمک انقلاب شتافت. وی سرانجام در سال 64 و در عملیّات غرورآفرین والفجر هشت، همزمان با فارغ التحصیلی در رشته مهندسی نفت، از دانشگاه جبهه نیز فارغ التحصیل شد و به دیدار حق نائل آمد.
قسمتی
از وصیت نامه: شهید حاج عبدالحسین آقایی

شکر
خداوند را که سعادتی نصیبم نمود که در آرزوی وصل محبوب خویش سر از پا نشناخته ،
اهل و دیار را پشت سر نهاده و راهی جبهه آن معبد بزرگ، آن مکان مقدس که در آن رنگ
و بوی دنیوی نیست و هر آن چه هست معنویت است و عشق، بشتابم. این چه سرو سودایی در
وجود انسان است که تابع ظواهر فریبنده این دنیای فانی خواهد شد و هماندم که احساس
رفتن از این مکان به آخرت را می کند شروع به ندامت می کند .

حال
نمی دانم که این مهمان پر ازغم و درد که تحفه ای جز توبه و ندامت و شرمندگی از
ارتکاب گناه را ندارد پذیرا خواهد بود. بارالها پس از کوتاهی ورزیدن و اسراف بر
نفس خود، عذر خواه و پشیمان و شکسته خاطر و اقرارکننده و توبه کننده به در گاهت
آمدم و از آن چه از من سر زده است پناهگاهی نمی بینم. خداوندا پس عذرم را بپذیر و
به شدت پریشانیم رحمت فرست. حال که احساس می کنم تا چند روز دیگه دنیا نخواهم بود
و از پدر و مادرم طلب بخشش و مغفرت دارم و التماس دعا دارم .

در رابطه با بحث اخوی، من راستشو بخوایین از زمان شروع جنگ تا زمانی که ایشون شهید شدند همه اش در اکثر عملیات ها و پدافندی ها با هم بودیم، یعنی یک چیزی حدود سال 64 بود که ما 4، 5 سال در تمامی عملیات ها، به غیر از عملیات بدر و طریق القدس که با هم نبودیم تمامی عملیاتها، پدافندی، دژ، شرهانی و... همه این ها با هم بودیم و من ایشون رو خوب می شناختم، خصوصیاتش رو می دونستم، ولی در عملیات والفجر8 ایشون یک حالت دیگه ای داشت، در همون روستای خزر که بودیم تازه دخترش متولد شده بود، خدا یک دختر بهش داده بود، (البته من مجرد بودم)،  بعد از اون شبی که می خواستیم حرکت کنیم، بریم سمت اون ساختمانها و اونجا مستقر بشیم و مشخص هم بود که یک یا دو روز دیگه شاید عملیات بشه دیدم یک غوغایی تو دلشه، گفت من می خوام بروم اهواز و یک سری بزنم، غروب این تصمیم رو گرفت، گفتیم داره عملیات می شه تو حالا می خواهی بروی اهواز؟ گفت: نه من می خواهم بروم. ظاهرا با حاج اسماعیل صحبت کرده بود، مثل اینکه بهش گفته بود برو، یک ماشین اونجا بود که می خواست بره اهواز و کار داشت، ایشون رفت اهواز و نصف شب برگشت پیش ما، یک غوغایی داشت توی دلش، بعد از شهادتش پدرم تعریف می کرد و می گفت اون شب اومده بود و دخترش را دیده بود و بوسش کرده بود و اینها، خیلی جالب بود برام، بعد پدرم تعریف می کرد؛ موقعی که می خواست پوتینش رو بکنه پاش، یک خداحافظی خاصی کرد، یک خدا حافظی ای که انگار دیگه برگشتی نبود، پدرم قشنگ متوجه شده بود، گفته بود که پدر  ما رو ببخشید، این احساس توش ایجاد شده بود، و این احساس را داشتند که دیگه نمی تونن دخترشون رو ببینن، رفته بودن و دخترشون رو برای آخرین بار دیدن و برگشتن، در هین عملیات هم یک دلمشغولی های خاصی داشت و هر روزی که به اون روز خاص نزدیک تر می شد این دل مشغولی و دلواپسی شون بیشتر می شد، اصلاً انگار اونجا نبودن، مثل این آدمایی که یه اتفاقی می خواد براشون بیفته، من واقعاً این رو می دیدم، احساس می کردم ولی به او چیزی نمی گفتم. من نمی دونستم چرا، ولی می دیدم که جوری دیگه ای شده و مثل عملیات های قبلی نیست، یک طور دیگه که بعد اون اتفاق افتاد، و ایشون زودتر از من رفتند جلو و گلوله توی قلبشون خورد و همون جا می افتن و...، اتفاقاً این دو تا جالب بود اسفندیار کیانپور سالها بیسیم چی اخوی من بود و دو تاشون علاقه خاصی به هم دیگه داشتند یه علاقه خاص، که دو تاشون با هم دیگه و با یک گلوله شهید شدند و واقعاً من احساس می کنم اینها (حالا دونستن یک کم اغراقه) اما یک الهاماتی بهشون می شد، من این رو در حاج اسماعیل دیدم، در ارتباط با عبدالله محمدیان دیدم و در اخوی هم دیدم، به خصوص در اخویم، من احساس می کردم اینها یک الهامات خاصی بهشون می شد، یک چیزایی می دونستن حالا اون چی بوده نمی دونم.

 

 


ایشون همانطور که استحضار دارید فارغ التحصیل دانشگاه نفت آبادان بودند و از دانشجویان خوب آنجا محسوب می شدند.

عضو انجمن اسلامی بودند، از دانشجویان نخبه و درجه اول، بورس فوق لیسانس خارج از کشورشون نهایی شده بود، و ایشون قرار بود بعد از این عملیات برگردند برای ادامه تحصیل، یعنی اگر این عملیات نبود ایشون شاید می رفتند خارج از کشور و درسشو خونده بود و فوق لیسانس گرفته بود و به مدارج خیلی خیلی بالاتری رسیده بودند در مسائل علمی، منتها ایشون این فیض رو به خودشون دادند و ترجیح دادن در این عملیات شرکت کنند و در اون عملیات هم شهید شدند.

 من این مسئله رو که بیان می کنم بعدها متوجه شدم (یک خاطره ای نقل کنم)، آقای نوذری وزیر سابق نفت، ایشون عضو اصلی انجمن اسلامی بودند و مدیر کل حراست مناطق نفت خیز هم بودند که من تازه رفته بودم شرکت (نفت) سال 68 بود، وارد شرکت نفت شدم، ایشون وقتی فهمید که من اخوی شهید هستم، تعبیر خوبی رو در مورد ایشون بکار بردند؛ (حالا خودشون می گفتن، من که زیاد شناختی نداشتم راجع به مسئولیت اجرایی ایشون)  ولی آقای نوذری می گفتند: که عبدالحسین بسیار آدم توانمندی بود حتی برای تصدی وزارت نفت. ایشون بسیار اظهار لطف کردند و گفتند توانمندی ایشون در حدی بود که می توانست تصدی وزارت نفت رو بگیرد ولی خب دیگه فیضی براشون ایجاد شد که ارزشش از همه اینها بالاتر بود.


اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" عبدالحسین آقایی " می نویسد