loader-img-2
loader-img-2
برای تکمیل اطلاعات مربوط به شهدا و مساجد، از شما دعوت می‌کنیم تا با ارسال اطلاعات ارزشمند خود در این امر خیر مشارکت کنید. اطلاعات خود را ثبت کنید
بسم الله الرحمن
الرحیم

الهى و ربى من
لى غیرک اسئله کشف ضرى و النظر فى امرى.

این وصیت نامه
مهرداد مجدزاده عبد گناهکار پروردگار است که به رحمت خویش و شفاعت پیامبر اکرم(ص)
و ائمه معصومین(ع) و حضرت زهرا(ع) امید دارد. از خداى خویش شرمنده ام که معاصى
بسیار نموده ام، امید است که خداوند رحمان و رحیم بر این بنده از سر لطف ترحم
نماید و قلم عفو بر معاصیم کشد و مرا در جوار خویش جاى دهد. پدر و مادر عزیزم، دست
هر دوى شما را مى بوسم و از اینکه حق فرزندى را بجا نیاوردم مرا ببخشید. این را
بدانید که ان شاءالله مى دانید، عمر انسان زود تمام مى شود و فقط ایمان و عمل صالح
است که در قیامت به درد انسان مى خورد و در تاریکیهاى قبر انسان را نجات مى دهد.
من دیروز بین شما بودم و امروز براى شما عبرت هستم. چه بسیار کارهاى خیرى که مى توانستم
انجام بدهم و چه بسیار معاصى، که متأسفانه مرتکب شدم و اکنون افسوس مى خورم ولى مى بینید
که دیگر فرصت از دستم رفته است پس شما مرا عبرت قرار دهید و تا خداوند فرصت داده
است براى آخرتتان زحمت بکشید که دو روزه دنیا خیلى زود مى گذرد. همسر خوبم، یکى از
نعمتهاى بزرگى که خداوند در زندگى نصیب من نمود تو بودى- تو و خانواده ات خیلى خوب
هستید. من نسبت به خوبیهاى خانواده ات، خصوصا مادرت خیلى شرمنده ام. در اعماق
وجدانم نسبت به خانواده ات احساس شرمندگى دارم که نتوانستم خوبیهاى آنها را تلافى
کنم. امیدوارم که مرا ببخشى، که از صمیم دل معترفم که شوهر خوبى براى تو و پدر
خوبى براى فاطمه عزیزم نبودم. در این روزها که اینجا بودم چقدر دلم براى هر دوى
شما تنگ شده و دلم مى خواست یک بار دیگر همه را خصوصا تو و فاطمه را مى دیدم. از
طرف من به یکایک اعضاى خانواده ات سلام برسان و طلب مغفرت کن. خواهرانم، شما نیز
مرا ببخشید. برادر عزیزم شهرداد، تو براى من هم یک برادر بودى و هم یک دوست. من تو
را خیلى دوست دارم و مى دانم که انسان صادقى هستى که به اسلام و امام عشق مى ورزى.
شهرداد عزیز، خودت بهتر مى دانى که عمر انسان و حیات دنیا شبیه یک خواب است نصیحتى
که به تو دارم این است که براى زندگیت یک مسیر انتخاب کن و آن راهى که بیشتر از هر
راه مى توان به اسلام و جمهورى اسلامى خدمت کرد. حداکثر توان خود را در خدمت به
اسلام مصرف کن که دنیا با همه فریبندگیش متاع ناچیزى است. امیدوارم همه برادرانى
که به حقوق آنها تعدى و تجاوز نموده ام، مرا ببخشند. مقدارى بدهى به شرح زیر دارم:
یک ختم قرآن که تا آخر«سوره نحل» را خوانده ام و یک نفر از اول«سوره بنى اسرائیل»
تا آخر را تمام کند. 5000 تومان پول خمس بدهکارم که 4500 تومان سهم امام و سهم
سادات است ولى 500 تومان آن فقط سهم سادات است. که همه 5000 تومان را به حجت الاسلام
جزایرى بدهید و بگویید که 4500 تومان سهم امام و سهم سادات ولى 500 تومان فقط سهم
سادات است. مبلغ 10400 تومان به… بدهکارم که خدا این مرد را نیز اجر فراوان دهد که
در زندگى محبتهاى بسیارى به من نمود. 4 سال نماز و احتمالا 6 ماه روزه بدهکارم.
حدودا 100 تومان به یک منافق تروریست… همان فردى که به خانه مان حمله کرد بدهکارم
اگر توانستید به خانواده اش بدهید و اگر ممکن نشد از آقاى جزایرى یا آقاى شفیعى
مسئله اش را سؤال کنید که چه باید کرد؟ یک کتاب«حماسه حسینى» از آقاى مطهرى از
کتابهایى که در چهار طبقه شرکت نفت مى فروشند به امانت گرفته ام یا کتاب را پس
بدهید یا به على رضا پرهیزگار در شرکت نفت بابت کتاب 30 تومان پول بدهید که البته
اگر پول بدهید بهتر است. هر کسى که طلبى دارد بگویید که بیاید و بگیرد و یا ببخشد
نزد هر کس هر چه دارم از باب هدیه از من بپذیرد. دوست دارم کلیه حقوق بعد از مرگم
به همسرم داده شود که معاش خودش و فاطمه عزیزم را تأمین کند. کتابهایم را دوست
دارم در راه خدا انفاق کنید. در خاتمه از همه فامیل و نزدیکان طلب عفو دارم، و
آنها را به خدا مى سپارم و از دو برادر خوبم سیدجمال و شهرام که براى خانواده ام و
خودم زحمات بسیار کشیدند کمال تشکر را دارم. به همه برادرانم، خصوصا برادران خوب
مسجد جزایرى سلام برسانید. همگى اسلام و جنگ را فراموش نکنید.

چند ماه قبل از عملیات والفجر مقدماتی وارد گردان شد و یکراست آمد در دسته یاسر در گروهان نجف اشرف. او را از دوران انقلاب می شناختم و در سخنرانی هایش حضور پیدا می کردم هر چند چیز زیادی از صحبتهای سطح بالایش نمی فهمیدم ولی همین شناخت کافی بود که از حضورش در کنارمان و در چادرمان احساس غرور بکنم که آدم مهمی بین ماست.

رفت و آمد افرادی با ماشینهای شرکت نفت و رد و بدل کردن اوراقی که گاهی امضاءایشان زیر آنها قرار می گرفت نشانگر کارهای مهم او در پشت جبهه بود و اصرار امام جمعه و مسئولین برای بازگرداندن او کارگر نمی افتاد چرا که او تصمیم خود را گرفته بود.

توجهی به احترام و نگاه های ما نمی کرد و خود را همانند یک فرد عادی بین بچه ها گم کرده بود، کمتر با بچه ها قاطی می شد و احساس می کردم در حال و هوای دیگری به سر می برد و با شناخت و معرفت خاصی پا به جبهه گذاشته است و این احساس را داشتم که در دنیایی دیگر سیر می کند.

از هر فرصتی برای مطالعه استفاده می کرد و معمولا در ساک همراهش چندین کتاب بود که در هیاهوی چادرها با آرامش مطالعه می کرد، لحظه ای متوجه او شدم که با چه سرعتی از اوراق کتاب می گذرد. طاقت نیاوردم و از او پرسیدم چطور می توانی به این سرعت کتاب بخوانی و معمولا چند روزه این کتاب را تمام می کنی؟ پاسخ داد بیشتر مطالب کتاب را می دانم که چه می خواهد بگوید لذا به سرعت از این مطالب می گذرم تا به مطلب جدیدی برسم. زمینه را مساعد دیدم تا بیشتر با او هم کلام شوم و باز پرسیدم دلیل معروفیت بعضی اعداد مانند چهل، هفت و ... چیست؟ که بلافاصله با یک نمی دانم بحث را تمام کرد تا دامنه صحبت همه گیر نشود و باز کلاس استادی و شاگردی برپا نشود.

فشار زیادی از طرف فرماندهان بخاطر نوع ماموریت به گروهان ما وارد می شد. از رزم شبانه و بیدار باش با تیر و سر و صدا گرفته تا پیاده رویهای بیست کیلومتری و پشتک و واروهای بی سابقه که واقعا توان افراد را بریده بود. در یکی از این شبها ساعت 3 نیمه شب باز همه را به خط کردند و بعد از چند بشین و پاشو از مجدزاده دعوت کردند تا یک بحث اخلاقی و اعتقادی رو راه بیندازد. ما در دل مصیبت گرفتیم که حالا با این وضعیت خواب آلودگی سخنرانی هم باید گوش کنیم که متوجه شدیم از صحبت کردن امتناع کرد و بی اثر بودن صحبت در این وضعیت را گوشزد نمود و شاید به شکلی به آن همه فشار به نیروها اعتراض کرده بود و در خاطر ندارم که در طول ماموریتش تا شهادتش صحبت کرده باشد و کلاسی تشکیل داده باشد و شاید با خودش قرار گذاشته بود که دیگر صحبت و نصیحت کردن کافیست و اینجا میدان عمل است.

و حال که سالها از شهادتش می گذرد تازه می فهمم که با چه دیدگاه والایی قدم در این راه گذشت و چقدر آگاهانه و با شناخت راه را انتخاب کرد. هرگز چهره آن مرد آرام با کلاهی به رنگ کرم و جورابهای ساقه بلند و کفش های کتانیش، با نمازهای طولانی و معنویش از ذهنم پاک نمی شود.

 

 


اولین کسی باشید که دیدگاهی برای" سید مهرداد مجدزاده طباطبایی** " می نویسد