بسم رب الشهداء
برگرفته شده از کتاب : دستمال سبز
پدر شهید می گوید : همراه همسرم ؛ زائر حضرت ثامن الائمه (ع) بودیم . در حرم مطهر ؛ نذرکردیم که اگر فرزندمان پسر و سالم بدنیا بیاید ؛ نامش را رضا بگذاریم . پس ازتولد فرزند دلبندم ؛ نذر خود را ادا کردیم . پنج سال داشت که او را در یک مدرسه خصوصی در شهر شیراز ثبت نام کردم ، سال بعد او را به دبستان سعادت بوشهر منتقل نمودم . تحصیلات خود را تا دوم دبیرستان ادامه داد ؛ اما با شروع انقلاب و تظاهرات های مردمی به خیل مردم انقلابی پیوست و دیگر مجالی برای پایان دوره تحصیلی برایش بوجود نیامد . با شروع جنگ تحمیلی ؛ اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه از خود نشان می داد . هر چه به او می گفتیم که حضرت امام (ره) فرموده اند که مدرسه هم جبهه است و شما اگر سنگر مدرسه را داشته باشید ؛ کفایت می کند ؛ اما او قبول نمی کرد . یکی از همرزمانش زمانی که از جبهه برگشت ؛ به ما گفت : باید به وجود رضا افتخار کنید ؛ زیرا آنقدر شجاعت دارد که از هیچ چیز؛ حتی ازگلوله هم نمی ترسد و همیشه به دعا ؛ عبادت و نافله شب مشغول است . وقتی خبر شهادت فرزندم برایم آوردند ؛ در آن موقع افسر نگهبان پادگان بودم با شنیدن خبر به سجده افتادم و خدا را شکر نمودم . هنگامی که جسد مطهرش را برای تشییع و تدفین آوردند ؛ هنوز ازپشت سرش ؛ جایی که ترکش خمپاره اصابت کرده بود ؛ خون می آمد ، البته او با دیگر شهدای عملیات فتح المبین تشییع نشد ؛ زیرا جسد او را اشتباهاً به تهران برده بودند . تشییع جنازه اش باشکوه برگزار شد و تا زمانی که او را در قبرگذاشتند من گریه نکردم ؛ بخاطر این که نمی خواستم منافقین با دیدن اشک هایم شاد شوند . او قامتی رشید و اندامی مناسب داشت و از انجام کارهای دشوار احساس خستگی نمی کرد و فردی جسور و نترس بود و به ورزش علاقه ی فراوانی داشت . پینک پنگ ؛ فوتبال و والیبال را خیلی خوب بازی می کرد . خاطره ای که هیچ وقت فراموش نمی کنم آن زمانی است که برای بار آخر عازم جبهه شد. ابتدا صورت و سپس پشت سرش را بوسیدم ؛ درست جایی را که بعداً هنگام رویت پیکر بی جانش ؛ با چشم خودم دیدم که ترکش خمپاره ی دشمن به آنجا اصابت کرده بود و موجب شهادتش شده بود.