بعد از این سه ماه، یک روز آمدند و چشم هایم را بستند و مرا بیرون بردند. به یک اتاق بزرگی راهنمایی ام کردند و گفتند: چشم بندت را باز کن. وقتی چشم بند را باز کردم، فکر کنم یکی از زیباترین لحظه های عمرم بود چون دیدم که سرتاسر تمام خلبانان و افسران ایرانی هستند که در اتاق نشسته اند.
همه همین احساس را داشتند زیرا قبل از آن هرکس فکر می کرد که تنهاست و کسی هنوز اسیر نشده، چون ابتدای جنگ بود. ولی با دیدن این صحنه، همه خوشحال شدند. نه به خاطر این که آنها اسیر شده اند، بلکه به دلیل این که تمام احساس تنهایی ها از بین می رفت. همگی شروع کردیم به گپ زدن و روبوسی کردن. یکی از بچه ها آمد و با تعجب به من گفت:
- «آقای اکبری» تو زنده ای؟ همه ما فکر می کردیم تو مُردی.
چون «آقای فضیلت» به آنها گفته بود که من فقط هواپیمای او را دیدم که با صخره ها برخورد کرد. «آقای فضیلت» که بعدها شهید شد، اصلاً پرتاب من را از هواپیما ندیده بود و به افراد پایگاه گفته بود: من با هواپیما سقوط کرده ام. ولی هنوز این خبر به گوش خانواده ام نرسیده بود. می گفتند: هنگامی که «فضیلت» به پایگاه برگشت، زبانش گرفته بود و نمی توانست صحبت کند چون فکر می کرد من مُرده ام.
ولی طبق مقررات جنگ و ارتش تا هنگامی که شهادت یا اسارت از طرف دشمن اعلام نشود، شخص مفقودالاثر شناخته می شود. به همین خاطر به خانواده من اعلام کردند که مفقودالاثر است. ولی خانواده من باور نمی کردند. چون در اوایل جنگ حرف های بسیار ضد و نقیضی از افرادی که شهید یا اسیر شده بودند شنیده بودند.
باز هم خدا را شکر، نامه ای که من به صلیب سرخ داده بودم یک سال بعد به دست شان رسید و مطمئن شدند که من زنده ام.