استفاده کردن از مقواهای قوطی های پودر لباسشویی که به ما میدادند تا هر چند وقت یک بار لباس هایمان را بشوییم؛ فکر خوبی بود، فقط یک اشکال داشت و آن این که قوطی های خالی را از ما پس میگرفتند؛ چاره را در این دیدیم که چند تایی از قوطی ها را تکه پاره شده به آنها تحویل بدهیم، در حالی که تکه پارههایی از آنها را برای خودمان کش رفته بودیم؛ خدا از سر تقصیراتمان بگذرد؛ بعد از آن با خیساندن این تکه پارهها در آب و لایه لایه کردن آنها و خشک کردن شان در جایی که نگهبانی نبیند، کاغذمان تأمین شد؛ مشکل روزنامه نویسی همین است: مرکب، قلم و کاغذ؛ ما چون آنها را داشتیم دیگر غمی نداشتیم.
توی این روزنامهها که هر 20 روز یکبار منتشر میشد و هرکدام به اندازه کف دست بود، لطیفه مینوشتیم، جدول طراحی میکردیم، کاریکاتور صدام را میکشیدیم؛ تا این که ششمین شماره این نشریه لو رفت و به دست نگهبانان اسارتگاه ابوغریب افتاد؛ در آن شماره در کاریکاتوری، فرهنگ مردم عراق را به مضحکه گرفته بودیم؛ فرهنگ آش خوری هر روزه آنها را هنگام صبحانه؛ این کاریکاتور، آتش شان زد و بیش از پیش مراقبت کردند تا مبادا قطعهای کاغذ به دست ما بیافتد و ما در اسارتگاه ابوغریب توقیف شدن نشریه تک نسخهای مان را پس از نشر ششمین شماره، به تلخی تجربه کردیم و معنای «سانسور» را فهمیدیم.
یادم میآید، شب بعد از لو رفتن نشریه مان، دوستی که مطالب صفحه طنز و شعر نشریه را مینوشت و اهل شعر و شاعری بود؛ به قصد تقویت کردن روحیه ما، یک بیت شعر خواند که امیدوارمان کرد:
«آن کس که اسب تاخت، غبارش فرونشست گرد سم خران شما نیز بگذرد»
شاید این شعر، با ناخن اسیری بر کنج دیواری از دیوارهای اسارت گاه ابوغریب نوشته شده باشد.