یادگاران » عنوان کتابهایی است که بنادارد تصویرهای از سالهای جنگ را
در قالب خاطره های باز نویسی شده ، برای آنها که آن سالها را ندیده اند نشان بدهند. این
مجموعه راهی است به سرزمینی نسبتاً بکر میان تاریخ و ادبیات، میان واقعه ها و
بازگفته ها خواندشان تنها یادآوری است ، یادآوری این نکته که آن روزها بوده اند. آن مردها بوده اند و آن واقعه ها رخ داده اند؛ نه در سالها
و جاهای دور ، در همین نزدیکی . این کتاب نتیجه ی نگاه به یک زندگی است. و پلک
زدنهایی که انگار، لحظات را ثبت کرده اند مثل فیلم عکاسی . زین الدین بیست و پنج
سال زندگی کرده است. جاهای مختلفی بوده، روی پله ی خانه، در حالی که مادرش می خواهد
بند کفشش را ببنددتا او برود مدرسه. توی کتاب فروشی وقتی پاس بانها آمده اند پدرش
را ببرند ، در خانه ی کوچک اجاره ایش ، در اهواز، کنار همسرش و در خیبر ، هور،
سوسنگرد، محرم و بالاخره کردستان همراه برادرش کنار جیپ لنکروز با بدن سوراخ سوراخ . و در همه ی این لحظه ها ، اگر خوب نگاه کنی یک آدم عادی را
می بینی. که سعی می کند در لحضه بهترین کار را بکند ، بهترین تصمیم را بگیرد ، بهترین
باشد.و این سعی مدام و طاقت فرسا ، دلی برایش ساخته مثل قلب کوه؛ آرام اما جوشان. پسرک کیفش را انداخته روی دودشش . کفش ها را هم پایش کرده .
مادر دولا می شود که بند کفش را ببندد. پاهای کوچک ، یک قدم عقب می روند. انگشتهای کوچک گره شلی به
بندها می زنند و پسرک می دود از در بیرون. توی ظلّ گرمای تابستان ، بچه های محل 3 تا تیم شده اند، توی
کوچه ی هجده متری تیم مهدی یک گل عقب است . عرق از سر و صورت بچه ها می ریزد. چیزی
نمانده ببازند. اوت آخر است . مادر می آید روی تراس « مهدی ! آقا مهدی! برای
ناهار نون نداریم آها. برو از سر کوچه نون بگیر .» توپ زیر پایش است. می ایستد.
بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه . نماینده
حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان . با یک دفتر بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم
بنویسند. چون و چرا هم ندارد . لیست را هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر
، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه . اخراجش که می کنند ، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد ، فقط همان دبیرستان رشته سی ریاضی داشت. رفت
تجربی. قبل انقلاب ، دم مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاس بان ثابت
گذاشته بودند که نکند کتابهای ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با
مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش دررفته ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده ، داشتیم مغاره را می بستیم که سرو کله اش
پیدا شد رو کرد به مهدی و گفت «ببینم، اگر تو ولی عهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت «حالت خوبه؟ این وقت شب سوال پیدا
کرده ای بپرسی؟» بازهم پاسبان اصرار کرد که بگو«چه دستوری می دادی؟» آخر سرمهدی گفت: «دستور می دادم سیبلتو بزنی. » همان شب در خانه را زدند وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان
پاسبان خودمان است. به مهدی گفت«خوب شد قربان؟» نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را
بزند . مهدی گفت : «اگر می دانستم این قدر مطیعی، دستور مهمتری می دادم.» قبل از دستگیری من ، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش
فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبردادند یکی از دوستانش که آنجا درس می خواند . آمده
ایران. رفته خانه شان . دوستش گفته بود«یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود
تو در ایران بیش تر نیازه، منم برگشتم ، حالا تو کجا می خواهی بری؟» منصرف شد. مرا که تبعید کردند تفرش ، بار خانواده افتاده گردن مهدی .
تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود . گفت : « بابا ، من هر جور
شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. اینجا سنگره . نباید بسته بشه.» جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام داد.
«نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس» نرفت . ماند مغازه را بگرداند. مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیرداده به سرهنگ
فرمانده که «چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب
این عراقی ها رو برسم.» سرهنگ ، دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید «صبرکن
آقاجون . نوبت شما هم می رسه.» مهدی می گوید«پس کی؟ عراقی ها دارن می رن طرف آبادان» سرهنگ لبخندی می زند و می رود سراغ بی سیم. گلوله های فسفری که بالای سرعراقی ها می ترکد، فکر می کنند
ایران شیمیایی زده، از تانکهایشان می پرند پایین و پا می گذارند به فرار. حالا اگه می خوای ، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمانده شد، تاکتیک جنگی آنقدر برایش مهم بود که آموزش
لشکر 17، بین همه ی لشکرها زبان زد شده بود. زمستان پنجاه ونه بود . با حسن باقری، توی یک خانه می نشستیم.
خیلی رفیق بودیم. یک روز ، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده، می گوید «این
آقا مهدی ، از بچه های قمه، میری شناسایی، خودت ببرش، راه و چاه رونشونش بده.» من زن داشتم. شبها می آمدم خانه. ولی مهدی کسی را توی اهواز
نداشت. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار شبها تا صبح. روی نقشه ی شناسایی ها کار
می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد. از من هم زد جلو. کنار جاده یک پوکه پیدا کردیم. پوکه ی گلوله ی تانک گفتم«مهدی! اینو با خودمئن ببریم؟» گفت «بذارش توی صندوق عقب.» سوسنگرد که رسیدیم. دژبان جلومان را گرفت. پوکه را که دید
گفت
«این چیه؟نمی شه ببرینش» مهدی آن موقع هنوز فرمانده و این حرفها هم نبود که بگویی
طرف ازش حساب می برد. پیاده شد و شروع کرد با دژبان حرف زدن. خلاصه ! آوردیم پوکه را . هنوز دارمش . این دو سه روز بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم.«چته تو؟
چرا این قدر تو همی ؟» گفت «دلم گرفته . از خودم دل خورم . اصلاَ حالم خوش نیست.» گفتم «همین جوری؟» گفت: «نه با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم؟ شاید
باش بلند حرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با
فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه الان
دو سه روزه . کلافه ام . یادم نمی ره.» شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت: « می خواهیم
بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب.» بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم . ساعت حدود دو بود.
در زدند. فکر کردم. خیالاتی شده ام که را که بازکردم. دیدم آقا مهدی و چند تا از
دوستانش از جبهه آمده اند. آنقدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هواهنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدیم . انگار کسی ناله می کرد.
از پنجره که نگاه کردم. دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دم صبح. سجاده انداخته توی
ایوان و رفته به سجده. چند روزی بود مریض شده بودم. تب داشتم. حاج آقا خانه نبود.
از بچه ها هم که خبری نداشتم. یکدفعه دیدم در باز شد و مهدی با لباس خاکی و عرق
کرده آمد تو، تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام. یک راست رفت توی آشپزخانه . صدای ظرف و ظروف و بازشدن در یخچال می آمد. برایم آش بازگذاشت . ظرفهای مانده را شست . سینی غذا را آورد،
گذاشت کنارم . گفتم «مادر! چه طور بی خبر؟» گفت: « به دلم افتاد که باید بیام.» وقتی رسیدیم دزفول وسایلمان را جابجا کردیم، گفت:«می روم
سوسنگرد» گفتم «مادر منو نمی بردی او جلو رو ببینم؟» گفت : «اگه دلتون خواست ، با ماشین های راه بیایید. این
ماشین مال بیت الماله..» به سرمان زد زنش بدهیم . عیالم یکی از دوستانش را که دو تا
کوچه آن طرفتر می نشستند. پیش نهاد کرد. به مهدی گفتم. دختررا دید خیلی پسندیده
بود. گفت:«باید مادرم هم ببیندش.» مادر و خواهرش آمدند اهواز. زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش
گفت. «توی قم، دخترا از خداشونه زن مهدی بشن. چرا از این جا زن بگیره؟» مهدی چیزی نگفت. بهش گفتم:«مگه نپسندیده بودی؟» گفت:«آقا رحمان . من رفتنیم. زنم باید کسی باشه که خانواده ام
قبولش داشته باشن. تا بعد از من مواظبش باشن. » خرید عقدمان ، یک حلقه نه صدتومانی بود برای من، همین و بس . بعد از عقد رفتیم حرم ، بعدش گلزار شهدا، شب هم شام خانه ی
ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه. می گفت قیافه برایم مهم نیست . قبل از عقد همیشه سرش پایین
بود. نگاهم نمی کرد. هیچ وقت نفهمید برای مراسم درستی توی صورتم برده بود. مادر گفت: «آقا مهدی! این که نمی شه هر دو هفته یک بار به
منیر سربزنین . اگه شما نرین جبهه ، جنگ تعطیل می شه؟» مهدی لبخندی می زد و می گفت «حاج خانم! ما سرباز امام
زمانیم. صلوات بفرستین.» خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند،
برای معرفی دامادشان، نشد. موقع عملیات بود و مهدی نمی توانست زیاد بماند. مراسم در حد یک بله برون ساده بود. بعضی به شان برخورد و
نیامدند. ولی من خوشحال ب
ورود
به حساب کاربری
بازیابی رمز عبور
در صورتی که رمز عبور خود را فراموش کردهاید میتوانید
ایمیل و یا شماره تلفن همراه خود را وارد کنید تا کد تغییر پسورد برای شما ایمیل یا پیامک
شود